اشعار غمگین هوشنگ ابتهاج؛ مجموعه 20 شعر احساسی غم انگیز سایه

در این بخش از سایت هنری و ادبی روزانه قصد داریم اشعار غمگین هوشنگ ابتهاج را برای شما دوستان قرار دهیم. این مجموعه اشعار غمگین قطعا شما را به کاتارسیس رسانده و در انتها حالتان را خوب خواهد کرد. در ادامه با ما باشید.

اشعار غمگین هوشنگ ابتهاج؛ مجموعه 20 شعر احساسی غم انگیز سایه

اشعار غمگین و ناراحت کننده هوشنگ ابتهاج

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است

گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري

داني كه رسيدن هنر گام زمان است

آبي كه برآسود زمينش بخورد زود

دريا شود آن رود كه پيوسته روان است

از روي تو دل كندنم آموخت زمانه

اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است

دردا و ديغا كه در اين بازي خونين

بازيچه ي ايام دل آدميان است

اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي

دردي ست درين سينه كه همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند

يا رب چقدر فاصله ي دست و زبان است

خون مي چكد از ديده در اين كنج صبوري

اين صبر كه من مي كنم افشردن جان است

از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود

گنجي ست كه اندر قدم راهروان است

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ

و شب از شب پُر شد

من به خود گفتم

یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود برخواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم آه…

اشعار غمگین و ناراحت کننده هوشنگ ابتهاج

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غمِ خوش به جهان ازا ین چه خوشتر

تو چه دادیَم که گویم که از آن به‌اَم ندادی

چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشین

به از این درِ تماشا که به روی من گشادی

تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی

نظرِ کدام سروی؟ نفسِ کدام بادی؟

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده رویت به درونِ دل فتادی

به سرِ بلندت ای سرو که در شبِ زمین‌کن

نفسِ سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه‌های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی‌ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می‌کشم از سینه نفس

نفسم را بر می‌گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می‌ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه‌پرداز شب ظلمانیست

نفسم می‌گیرد

که هوا هم اینجا زندانی‌ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می‌انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می‌ریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می‌آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می‌افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره‌ی غم می‌گذرند؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره‌ی باز سحر غلغله می‌آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

مطلب مشابه: اشعار سایه؛ مجموعه شعر عاشقانه و برگزیده هوشنگ ابتهاج

اشعار غمگین و ناراحت کننده هوشنگ ابتهاج

اشعار احساسی و غم انگیز سایه

شب فرو می افتاد

به درون آمدم و پنجره ها را بستم

باد با شاخه در آویخته بود

من درین خانه ی تنها…تنها

غم عالم به دلم ریخته بود

ناگهان حس کردم

که کسی

آنجا بیرون در باغ

در پس پنجره ام می گرید

صبحگاهان

شبنم

می چکید از گل سیب

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟

که آیین بهاران رفتش از یاد

چرامی نالد ابر برق در چشم

چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟

چرا خون می چکد از شاخه ی گل

چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟

چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟

که در گلزار ما این فتنه کردست ؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟

چرا سر برده نرگس در گریبان ؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟

چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟

چرا ساقی نمی گوید درودی ؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟

چرا خورشید فروردین فروخفت ؟

بهار آمد گل نوروز نشکفت

مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟

که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟

مگر دارد بهار نورسیده

دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟

مگر گل نو عروس شوی مرده ست

که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟

مگر خورشید را پاس زمین است ؟

که از خون شهیدان شرمگین است

بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای

گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبک رو

بزن آبی به روی سبزه ی نو

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش

نوایی نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستین دست گل افشان

گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چاک شد از ناشکیبان

برون آور گل از چاک گریبان

نسیم صبحدم گو نرم برخیز

گل از خواب زمستانی برانگیز

بهارا بنگر این دشت مشوش

که می بارد بر آن باران آتش

بهارا بنگر این خاک بلاخیز

که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز

بهارا بنگر این صحرای غمناک

که هر سو کشته ای افتاده بر خاک

بهارا بنگر این کوه و در و دشت

که از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا دامن افشان کن ز گلبن

مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا از گل و می آتشی ساز

پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز

شرار عشق دیرینم برانگیز

بهارا شور عشقم بیشتر کن

مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز

گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگین کن

جهان از بانگ خشمم پر طنین کن

بهارا زنده مانی ، زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است

هنوز اینجا نفس ها آتشین است

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است

چو فردا بنگری ، پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است

چو فردا در رسد ، رشک بهار است

بهارا باش کاین خون گل آلود

بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی

وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام

بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم

دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم

ازین موج و ازین توفان براییم

دگربارت چو بینم ، شاد بینم

سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر ، هنگام دیدار

به آیین دگر ایی پدیدار

مطلب مشابه: دکلمه های عاشقانه هوشنگ ابتهاج با اشعار زیبا و 20 دکلمه برای دانلود

اشعار غمگین و ناراحت کننده هوشنگ ابتهاج

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشــت پـر مـلال مـا پـرنـده پـر نمی زند

یـکی زشـب گرفتگــان چـراغ بـر نمی کند

کسی به کوچه سـار شـب در سحر نمی زند

نـشسته ام در انـتظار این غـبـار بی سـوار

دریغ کـز شـبی چنین سـپیده سـر نمی زند

دل خـراب من دگـر خـراب تـر نمی شود

که خنجر غمت از این خـراب تر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندرو به غیر غم

یـکی صلای آشــنـا بـه رهگـذر نـمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

بـرو کـه هـیچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زند

نـه سـایه دارم و نـه بـر، بیفکننـدم و سـزاست

اگـر نـه بـر درخــت تـر کـسی تـبـر نمی زند.

مطلب مشابه: اشعار هوشنگ ابتهاج + مجموعه شعر با موضوعات عاشقانه و زندگی از شاعر بزرگ

اشعار غمگین و ناراحت کننده هوشنگ ابتهاج

شبم از بی‌ستارگی…… شب گور

در دلم گرمی ستاره‌ی دور

آذرخشم گهی نشانه گرفت

گه تگرگم به تازیانه گرفت

بر سرم آشیانه بست کلاغ

آسمان تیره گشت چون پر زاغ

مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند

رفت و این آشیانه خالی ماند

آهوان گم شده اند در شب دشت

آه از آن رفتگان بی‌برگشت…

هرگز از مرگ نترسیدم من

مگر امروز که لرزید دلم

داشتم با کیوان

درد دل می‌کردم

یادم آمد آنگاه

آخرین مانده‌ی آن جمع پریشانم، آه

چه کسی خوابِ تو را خواهد دید

چه کسی از تو سخن خواهد گفت

چشم خندانش برقی زد

سایه‌جان! ما هستیم

ما صدای سخن عشقیم

یادگار دل ما مژده‌‌ی آزادی انسان است.

بر آستان تو، دل پایمال صد درد است

ببین که دست غمت بر سرم چه آورده است

هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ

که بلبلان همه زارند و برگ ها زرد است

شب است و آینه خواب سپیده می بیند

بیا که روز خوش ما خیال پرورده است

دهان غنچه فرو بسته ماند در شب باغ

که صبح خنده گشا روی ازو نهان کرده است

چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی

به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است

به سوز دل نفسی آتشین بر آر، ای عشق

که سینه ها سیه از روزگار دم سرد است

غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست

که این دلیر به بازوی آن هماورد است

دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق

که آسمان و زمین با من و تو همدرد است

ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز

خیال سایه پریشان ز فکر شبگرد است

اشعار غمگین و ناراحت کننده هوشنگ ابتهاج

گر خون دلی بیهوده خوردم، خوردم

چندان که شب و روز شمردم ، مردم

آری، همه باخت بود سر تا سر عمر

دستی که به گیسوی تو بردم، بردم

مطلب مشابه: شعر تنهایی از شاعران معروف؛ اشعار عمیق و با معنی درباره تنها شدن

مطالب مشابه را ببینید!

شعر درباره غم عشق [ 40 اشعار سوزناک و غمگین در وصف عشق و شکست ] شعر در مورد مرگ از مولانا ( اشعار با موضوع مرگ از شاعر بزرگ مولانا ) شعر در مورد فلسفه زندگی { 50 اشعار فلسفی سنگین و با مفهوم زیبا } گلچین اشعار سعدی از کتاب گلستان باب دوم در اخلاق درویشان اشعار زیبای تبریک عید قربان و مجموعه شعر عاشقانه و عارفانه دو بیتی و کوتاه اشعار عاشقانه بیدل دهلوی { 30 شعر دو بیتی و بلند عاشقانه زیبا } شعر دلبری برای همسر و معشوق خود (اشعار دلبرانه رمانتیک خاص) اشعار عاشقانه جامی شاعر بزرگ (20 شعر بلند احساسی ناب از جامی) شعر نو غمگین و سوزناک [ 30 اشعار نو غم انگیز کوتاه و بلند ] غزلیات شیخ بهایی ادیب و شاعر معروف (20 غزل عاشقانه احساسی)