انشا درباره سیب ✍️ (۱۰ نگارش زیبا و ادبی درباره سیب از زبان خودش )

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین انشا درباره سیب را برای شما دانش آموزان عزیز قرار دادهایم. انشا به دانشآموزان کمک میکند تا مهارتهای نوشتاری خود را تقویت کنند. با تمرین نوشتن انشا، فرد میتواند نحوهی ساختاردهی جملات، استفاده از واژگان مناسب و ایجاد انسجام در متن را یاد بگیرد.
فهرست موضوعات این مطلب
انشا در مورد درخت سیب از زبان خودش
مقدمه: من میوه ای بهشتی هستم که دارای دو رنگ سرخ و زردم و بوی بسیار ملایم و لطیفی دارم. بوی من از بهشت است و طعمم ناب و خواستنی، من همان میوه ممنوعه هستم که سرنوشت بشر را تغییر دادم و شما را از بهشت به زمین آوردم. من سیبم با عطری دلربا و طعمی بی نظیر و میوه مورد علاقه مردم.
بدنه: من سیبم میوه ای از گروه دانه دارها و با شکوفه هایی بسیار زیبا که هر بهار همه ی شهر را پر می کنم. دانه ی زیبای من در هر جا بیفتد درختی زیبا می روید و مردم از میوه اش بهره مند می شوند. گروهی از مردم نوع زرد مرا بهتر می خورند و گروهی نوع قرمزم را دوست دارند.
من هرجا که باشم، میوه برتر و مورد پسند در جشن ها و مناسبت ها هستم و در هر رویدادی من حرف اول را می زنم. من تا به دست شما برسم، مراحل زیادی را پشت سر می گذارم و روزهای سخت و گاه دلخواهی را تحمل می کنم. گاهی به درختم خوب می رسند و من رشد می کنم و در بازار خودنمایی می کنم و زمانی به علت کمبود آب و نبود یک فرد دلسوز خیلی سریع خشک می شوم و به مقصد نمی رسم.
انسانها گاهی در حقم ناسپاسی می کنند و مرا در سطل های زباله می ریزند. می توانید از من مربا و کمپوت و خوراکی های شیرین دیگر و حتی سرکه تهیه کنید و از ویتامین های موجود در من بهره مند شوید. یادتان نرود من میوه عشق و عاشقی هم هستم، وقتی دو یار برای اولین بار به دیدار هم می روند، سیبی قرمز در دست دارند و برای هم از عشق و مهر و دوستی حرف می زنند.
نتیجه گیری: سیب میوه مهر و دوستی و عشق است و سرشار از ویتامین های مفید که در سلامت انسان نقش مهمی دارد. خوردن سیب موجب بوی خوش دهان می گردد و از بروز پیری زود رس جلوگیری می کند. بهتر است در برنامه غذایی و میان وعده خویش از سیب استفاده نماییم.
انشا درباره توصیف یک سیب از زبان خودش

مقدمه: کم کم بهار از راه می رسد و من هم قرار است در کنار دوستان دیگر در بازار باشم و مهمان خانه های شما. دانهام در خاک جا گرفت و کم کم رشد کرد و نهالی زیبا شد و حال درختی تنومند هستم که شاخه های ریز و درشتم برای مردم سایه ساری بزرگ شده است.
بدنه: من سیبم با تاجی از چوب و برگی زیبا که براقی من چشم شما را متحیر می کند. پوستی ظریف دارم و حاوی ویتامین های زیادی هستم و برای کودکان شما بهترین میوه؟ در فصل بهار کم کم از شکوفه خارج می شوم و زیر برگها پنهان می گردم و منتظر رسیدن باغبان می مانم تا درختم را هرس کند، تا من خوب ببالم و میوه سرآمد شوم.
من میوه چهار فصلم، هربار که مرا به دست می گیری، اول بویم کن و سپس دستی به پوستم بکش تا لطافت و زیبایی را در من حس کنی. من در دو حال با پوست و بی پوست فواید زیادی برای شما دارم و می توانم بسیاری از نیازهای شما را بر طرف کنم. من همان میوه زیبایی هستم که دل حوا را بردم و ماجرای هبوط انسان از بهشت را رقم زدم.
من تاریخ ساز ترین میوهام و سرنوشت شما را تغییر دادم. آدم و حوا با خوردن من بهشت برین را با دنیا عوض کردند. آری من عامل گمراهی نسل بشری هستم. هر بار که به خود می اندیشم و دقیق می شوم، ناراحت می شوم که چرا حوا چنین کرد و حالا همه نسل بشری در زمین گرفتارند و روز به روز گرفتاری شان بیشتر می شود.
من شاید بهشت را از شما گرفتم، ولی خوب می دانم که خدای مهربانی ها راه توبه را برای شما باز گذاشته و شما می توانید دوباره به آن سرای جاوید برگردید. شما باید دنیای خود را با رفتار و اعمال خویش آباد کنید و برای بهشت برین هم توشه ای راهی کنید. آری من همان میوه خوش بوی ممنوعه هستم که حالا بهترین و زیباترین شدهام.
نتیجه گیری: من یک سیبم و پر از حرف های ناگفته، از ماجرای رانده شدن شما از بهشت و حالا هم جنایت هایی که مرتکب می شوید، بهتر است توبه کنید و خدا را در نظر آوردید. من شاید در ظاهر یک میوه بودم ولی شما چرا گول خوردید و محو زیبایی های و طعم خوش من شدید، دنیا هم همین طور است، شما انسانها هنوز هم از دنیا فریب می خورید و خدا را فراموش می کنید.
انشا در مورد جاده | چندین انشا درباره جاده برای تمامی پایهها
انشا درباره قطره اشک { ۱۰ انشای زیبا با موضوع آزاد قطره اشک برای همه پایهها }
موضوع انشا از زبان یک درخت سیب
من یک درخت سیب هستم. روزی در یک مزرعه کوچک در دل طبیعت کاشته شدم. شاید وقتی که هنوز من تنها یک نهال کوچک بودم، هیچکس تصور نمیکرد که زمانی به درختی بزرگ و پربار تبدیل شوم. اما اکنون که قد کشیدهام و سایهام را بر زمین میاندازم، بسیاری از شما میآیید و از سایهام استفاده میکنید.
زندگی من به طور معمول با تغییرات فصلی همراه است. در بهار، وقتی که گلهای سفید و صورتی من در حال شکوفهزدن هستند، بسیاری از پرندگان به من نزدیک میشوند و برروی گلی مینشینند. من از این لحظات خوشحال میشوم، زیرا میدانم که دنیای طبیعت به من نیاز دارد. بوی خوش گلهای من در هوا میپیچد و درختان دیگر هم در کنار من شکوفا میشوند. وقتی باد به آرامی میوزد، شکوفههای من در آسمان پراکنده میشوند و زمین پوشیده از گلهای سفید میشود.
تابستان که میرسد، زندگی برای من پر از انرژی و جنب و جوش میشود. وقتی که برگهایم سبز میشوند، من بهطور پیوسته از خاک مواد مغذی دریافت میکنم تا سیبهایم به خوبی رشد کنند. در این دوران، بسیاری از انسانها برای برداشت میوهها به باغ میآیند. من میدانم که شما از سیبهایم لذت خواهید برد و آنها را با خود میبرید. برخی از شما ممکن است از آنها در پخت کیک و دسر استفاده کنید، در حالی که دیگران فقط سیبها را به عنوان یک خوراکی خوشمزه میخورند. من از اینکه میتوانم در تغذیه شما نقشی داشته باشم، خوشحالم.
پاییز زمان برداشت سیبها فرا میرسد. من خود را آماده میکنم تا میوههایم را در اختیار شما بگذارم. سیبهایم به رنگ قرمز، زرد یا سبز درمیآیند و به طبیعت زیبایی خاصی میبخشند. از این زمان به بعد، برگهای من شروع به ریختن میکنند. اما اینجا پایان داستان من نیست. در زمستان، وقتی که برف همه جا را پوشانده و زمین خوابیده است، من همچنان استوار ایستادهام. در این دوران، نه از گل خبری هست و نه از سیب، اما من همچنان ریشههای عمیق و قدرت درونیام را حفظ میکنم.
زندگی من همیشه در چرخش است. درختان دیگر هم کنار من هستند و همه با هم به طبیعت زیبایی میبخشیم. من میتوانم به شما یادآوری کنم که زندگی همیشه تغییر میکند، اما هر فصلی زیباییهای خاص خود را دارد. به عنوان یک درخت سیب، خوشحال هستم که در این دنیای بزرگ و شگفتانگیز زندگی میکنم و در کنار انسانها و سایر موجودات، نقشی مهم دارم.
انشا درباره اگر من میوه بودم با مقدمه و بدنه و نتیجه گیری
مقدمه:
اگر من یک میوه بودم، دوست داشتم که یک سیب باشم؛ میوهای ساده اما پر از لطف و طراوت. سیبها همیشه نماد سلامت، طراوت و تازگی بودهاند، و من هم میخواستم چنین ویژگیهایی را داشته باشم. اگر من یک سیب بودم، هر بار که کسی مرا از شاخهای میچید و گازی به من میزد، با هر گاز، طعم شیرین و خوشمزهای از طراوت و سرزندگی را به او هدیه میدادم.
بدنه:
هر روز درختی که بر آن رشد میکردم، با آفتاب طلایی صبح به من گرما میبخشید و شبها نسیم خنک بهاری مرا نوازش میکرد. پوست صاف و براق من در زیر نور خورشید برق میزد و هر رهگذری که از کنار درخت عبور میکرد، شاید وسوسه میشد تا مرا بچیند و طعمی از شیرینی طبیعی بچشد.
اگر من یک میوه بودم، دوست داشتم مثل سیب، در هر فصل از سال برای انسانها مفید باشم. در تابستان، طراوت و شادابی را به آنها هدیه میدادم و در پاییز که هوا سرد میشد، با طعم شیرین و دلپذیرم دلشان را گرم میکردم. حتی در زمستان، وقتی که دیگر درختان عاری از برگ و میوه میشوند، من به شکل مربا یا کمپوت در کنار خانوادهها حضور داشتم و هنوز هم طعمی از تابستان در دل زمستان میماندم.
یکی از چیزهایی که اگر میوه بودم دوست داشتم، این بود که بتوانم برای سلامت انسانها مفید باشم. سیبها سرشار از ویتامینها و مواد مغذی هستند و به تقویت بدن کمک میکنند. اگر من سیب بودم، با هر بار خورده شدن، احساس سلامتی و انرژی به انسانها میدادم و کمک میکردم که آنها همیشه شاد و سالم بمانند.
علاوه بر همه اینها، اگر من میوه بودم، دوست داشتم که به زیباییهای طبیعت هم اضافه کنم. تصور کنید که در یک باغ سرسبز، درختی پر از سیبهای قرمز و زرد و سبز در کنار سایر میوهها ایستاده باشد. رنگهای جذاب من در کنار برگهای سبز درخت، ترکیبی زیبا و دلنشین از طبیعت را به وجود میآورد.
نتیجه گیری:
در نهایت، اگر من یک میوه بودم، همیشه تلاش میکردم که بهترین خود را ارائه دهم؛ چه با طعمم، چه با فایدههایم، و چه با زیباییام. زندگی به عنوان یک میوه، پر از فرصتهای ساده اما ارزشمند بود، و من دوست داشتم که از هر لحظهاش لذت ببرم و برای دیگران هم لذت و فایدهای به همراه داشته باشم.
انشا صحبت های نیمکت مدرسه ( ۱۰ نگارش برای تمامی پایهها )
انشا در مورد سالمندان و دوران پیری ( ۱۰ انشای جدید برای تمامی پایهها )
انشا درباره اگر من میوه (سیب) بودم

مقدمه:
اگر من میوه بودم، دوست داشتم که یک سیب باشم؛ میوهای که با شکل زیبا و رنگهای جذاب خود، همیشه در دلها جا دارد. سیب نمادی از سلامتی و تازگی است و من هم به عنوان یک سیب، دوست داشتم به همه انسانها انرژی، طراوت و شادی ببخشم.
بدنه:
هر صبح که از خواب بیدار میشدم، از دیدن نور خورشید که به پوستم میتابد، لذت میبردم. این نور، مرا پر از انرژی میکرد و باعث میشد که هر روز با رنگی تازهتر و بویی دلنشینتر به دنیا سلام کنم. پوست صاف و براقی داشتم و هرکسی که مرا میدید، تمایل داشت که مرا بچیند و طعم شیرین و تردم را بچشد.
دوست داشتم که در باغی سرسبز زندگی کنم، در کنار دیگر میوهها و درختان. باد ملایم پاییزی برگهای سبز و طلایی را تکان میداد و من هم در میان شاخهها با نسیم میرقصیدم. وقتی باران میبارید، قطرههای آب روی پوستم مینشست و احساس تازگی و طراوت به من میداد. هر بار که کسی مرا از درخت میچید، میدانستم که قرار است لبخندی به روی لبهایش بیاورم و با طعم دلنشینم او را خوشحال کنم.
اگر من میوه بودم، همیشه تلاش میکردم تا بهترین طعم و بیشترین مواد مغذی را به کسانی که مرا میخورند، بدهم. دوست داشتم به آنها سلامتی و انرژی ببخشم و هر بار که مرا میچشیدند، احساس شادی و آرامش کنند. مانند سیبهایی که در مدرسه به کودکان هدیه داده میشوند، من هم دوست داشتم برای کودکان یک میانوعده سالم و خوشمزه باشم.
همچنین، به عنوان یک میوه، نقش مهمی در طبیعت و زندگی دیگران داشتم. من میتوانستم با دانههایی که در درونم داشتم، زندگی جدیدی آغاز کنم. وقتی دانههایم کاشته میشدند، درختی جدید رشد میکرد و به مرور زمان میوههای دیگری به بار میآورد. این چرخه زندگی و رشد برای من بسیار هیجانانگیز بود. میدانستم که با هر بار که کسی مرا میخورد، میتواند دانههایم را بکارد و باعث شود که زندگی جدیدی در دل زمین آغاز شود.
نتیجه گیری:
در نهایت، اگر من یک میوه بودم، دوست داشتم که همواره در کنار دیگر میوهها و انسانها باشم و با طعم شیرین و بوی خوشم، به زندگی آنها طراوت و شادی ببخشم. به راستی که اگر میوه بودم، تمام تلاشم را میکردم تا در هر فصلی از سال، همیشه شاداب و پر از انرژی باشم و لبخندی به چهرههای اطرافم بیاورم.
انشا درباره اگر من میوه سیب بودم
مقدمه:
اگر من میوه سیب بودم، زندگیام پر از رنگ و طراوت میبود. با پوست قرمز و شفافم، در میان درختان سبز، به راحتی توجه همه را جلب میکردم. روزهایی که در آفتاب میدرخشیدم و نسیم ملایم به آرامی بر روی برگهای درخت میوزید، حس شگفتانگیزی به من میداد.
بدنه:
زندگی من در باغ، پر از نشاط و شادابی است. من در دل درختی بزرگ و محکم رشد میکنم. درختی که هر روز به من محبت میکند و با آب و نور خورشید به من زندگی میدهد. من با دوستانم، میوههای دیگر مانند گلابی و پرتقال، در کنار هم نشستهایم و هر کدام داستان خاص خود را داریم. ما زیر سایه درخت، با هم گپ میزنیم و از روزهای آفتابی و بارانی لذت میبریم.
اگر من سیب بودم، میدانستم که نقش مهمی در زندگی انسانها دارم. من نه تنها خوشمزه و مغذی هستم، بلکه به سلامتی آنها نیز کمک میکنم. وقتی کسی من را میخورد، ویتامینها و مواد مغذیام به او انرژی میدهد و احساس شادابی و طراوت را به او منتقل میکند. در روزهای سرد پاییز، مردم من را میچینند و به خانه میبرند تا از طعم شیرینم لذت ببرند.
زندگی من به عنوان یک سیب، حس و حال شگفتانگیزی دارد. من در صبحهای خنک، در زیر آفتاب گرم میشوم و با بارش باران، جان تازهای میگیرم. من شاهد شادی بچهها هستم وقتی که به باغ میآیند و از درختان بالا میروند تا مرا بچینند. آنها با خوشحالی من را در دستان خود میگیرند و با لبخند میخورند. این لحظات باعث میشود احساس کنم که در زندگی خود تأثیرگذار هستم.
نتیجهگیری:
در نهایت، اگر من میوه سیب بودم، زندگیام پر از رنگ، طراوت و محبت بود. من نه تنها یک میوه خوشمزه، بلکه یک منبع انرژی و شادی برای انسانها بودم. من به آنها یادآوری میکردم که باید از زندگی و زیباییهای طبیعت لذت ببرند و همیشه به یاد داشته باشند که زندگی با سادگی و شادابی میتواند شگفتانگیز باشد.
انشا درباره روز پرستار؛ 10 انشا درباره شغل پرستاری و روز پرستار
انشا درباره ایران با ریز موضوع / ۸ انشا درباره کشور، وطن و میهن
سیب، سیبِ سرخ
هنگامی که نام سیب برده میشود، بیاختیار دستم به سوی میوهای خیالی دراز میشود؛ میوهای که نه فقط طعم، که بوی کودکی، خاطرات و حتی افسانهها را با خود به همراه دارد. سیب، این میوهٔ به ظاهر ساده، یکی از عمیقترین نمادها را در فرهنگ و زندگی بشر دارد.
اولین خاطره من از سیب، به باغچهی کوچک پدربزرگ برمیگردد. درخت سیبی قدیمی داشت که هر سال پاییز، شاخههایش از سنگینی میوهها خم میشد. من هنوز طعم آن سیبهای ترش و شیرین، با پوست نازک و آبدارشان را به یاد دارم. پدربزرگ میگفت: «سیب را با پوست بخور که خاصیتش در پوستش است.» و راست هم میگفت. آن روزها فهمیدم که سیب، فقط یک میوه نیست؛ آرامشی است در دل پاییز، هدیهای است از خاک و آفتاب.
اما سیب، جهانی فراتر از باغچهی پدربزرگ دارد. سیب، در باورهای کهن، میوهی دانش و جاودانگی است. در قصههای پریان، سیب سمی، قصر سفیدبرفی را به خوابی صدساله میبرد و در افسانههای دیگر، سیب طلایی، آغازگر جنگی بزرگ میشود. از سیبی که حضرت آدم (ع) خورد تا سیبی که بر سر نیوتن افتاد و قانون جاذبه را کشف کرد، همیشه این میوه در لحظات سرنوشتساز تاریخ حضور داشته است. گویی سیب، نماد انتخاب است؛ چه انتخاب میان خیر و شر، چه انتخاب میان نادانی و دانش.
وقتی یک سیب را از وسط نصف میکنی، اگر دقت کنی، در قلب آن، شکلی از یک ستارهی پنجپر میبینی. این اتفاقی نیست. شاید سیب میخواهد به ما بگوید که حتی سادهترین چیزهای طبیعت، رازی در درون خود نهفته دارند؛ رازی از نظم، زیبایی و شگفتی.
به راستی که سیب، یگانه میوهای است که هم بهشت را به یادمان میآورد، هم زمین را. بویش، رنگش، تردی زیر دندانش، و حتی صدای «خِرَش» هنگام گاز زدن، همه و همه مثل یک شعر کوتاه و قشنگند.
برای من، سیب یعنی خانه، یعنی پدربزرگ، یعنی علم، یعنی افسانه، و یعنی طعمِ واقعیِ زندگی. حالا هر وقت سیبی میبینم، کمی بیشتر از یک میوه در آن نگاه میکنم. به آن دست میزنم و میدانم که با هر گاز، تکّهای از تمام این قصهها را میچشم.
پایان
نگاهي به يك سيب
روی میز تحریرم یک سیب قرمز گذاشتهام. ساکن و بیصدا. اما همین سیبِ به ظاهر ساده، اگر لحظهای به آن با دقت نگاه کنم، میتواند حرفهای بسیاری برای گفتن داشته باشد.
سیب، در نگاه اول، شکلی گرد و دستانداز دارد. یک دستهی کوتاه و باریک بالای سرش خودنمایی میکند و گودالی کوچک در پایین آن، جایگاه پنهانِ گلِ سابق است. رنگش قرمزِ پررنگ و یکدست نیست؛ لکههایی زرد و سبز نیز در گوشه و کنار پوستش به چشم میخورد که به آن حال و هوایی طبیعی و بکر میبخشد. پوستش براق و نرم است، چنان که انگار کسی آن را واکس زده باشد.
اگر سیب را به دست بگیرم، خنکیاش را روی نوک انگشتانم حس میکنم. وزنش نه زیاد است و نه کم؛ سنگینیِ متوسطی دارد که حس یک میوهی آبدار و رسیده را به انسان منتقل میکند. وقتی آهسته آن را به بینی نزدیک میکنم، بویِ خوبی از راه میرسد؛ بوی خاک، بوی باران، بوی باغ و طراوت پاییزی. این عطر، ناخودآگاه مرا به روزهای دور و خاطراتی میبرد که شاید اصلاً رخ ندادهاند؛ گویی سیب بوی خاطره میدهد.
اما از همه جذابتر، لحظهی گاز زدن است. صدای «تَرَش» که در فضا میپیچد، شادیآور است. دندان که به درون سیب فرو میرود، با بافتی سفت، ترد و در عین حال لطیف روبهرو میشود. آبِ سرد و شیرینی از آن بیرون میزند که همزمان گلو را خنک میکند و جان را تازه میکند. طعمش نه آنقدر شیرین است که آدم را دلزده کند، نه آنقدر ترش که لبها را جمع کند. تعادلی است عالی بین ترشیِ تحریککننده و شیرینیِ رضایتبخش.
جالب است بدانیم سیب فقط یک میوه نیست. مادری مهربان در کیفِ فرزندش میگذارد، هدیهای ساده اما ارزشمند برای معلم، میوهای در سفرهی هفتسین نماد سلامت و زیبایی، یا سوژهای الهامبخش برای نقاشان و شاعران. سیب، هم با همه صمیمی است، هم رازآلود.
نمیدانم چرا، اما هر وقت به این میوه نگاه میکنم، یاد این جملهی معروف میافتم که «یک سیب در روز، پزشک را از تو دور میکند.» شاید حکمت این ضربالمثل فقط در خاصیت سلامتیبخش سیب نباشد؛ بلکه در این است که گاهی، سادهترین چیزهای زندگی، مانند همین سیب سرخ، میتوانند بهترین پزشکان روح و جسم ما باشند. کافی است توقف کنیم، نگاه کنیم، و از لذتِ همین چیزهای کوچک غافل نشویم.
سیب روی میز، دیگر یک میوه نیست. برای من، حالا یک کتاب کوچک است پر از درسهایی که باید خواند و فهمید.
پایان
انشا باران؛ 16 انشا در مورد روز بارانی و توصیف باران
انشا در مورد وزش شدید باد | ۱۰ انشای ادبی از صفحه ۵۳ نگارش هشتم
قصهی سیب و تنهایی

امشب، دلم هوای سیب کرده است. نه هر سیبی، آن سیبِ ترشمزۀ باغچۀ پدرِ مادربزرگ را. نشستهام توی این اتاق سرد و بزرگ، به دیوار خیرهام و سیب نیست. انگار با نبودن سیب، چیزی از پنجرهها رفته، از میز، از گلدان، حتی از نور چراغ. چه قدر این میوۀ ساده میتواند برای دلِ آدم حرف داشته باشد.
یادم میآید روزهایی را که هوا رو به پاییز میرفت، بوی سیب تازه میآمد از کوچههای خاکی، از دکانِ سبزیفروشیِ سرِ پیچ، از دستهای چروکیدهی پیرزنِ همسایه. سیب، بوی هیچ میوهی دیگری را ندارد. بوی گلاب میدهد؟ نه، بوی گلاب، بوی بهار است. بوی نارنگی، بوی زمستان. اما بوی سیب، بوی دلتنگ شدن است. بوی آن روزهایی که مدرسه تازه شروع شده، بوی کیف نو و باران و دفترِ مشقِ سفید.
اما راستش را بخواهید، همیشه با سیب یک دعوای نرم و ساکت دارم. بعضی وقتها، سیب را با خیالِ بهشت گاز میزنم؛ مثل وقتی که لبهایم تَرَشِ یک سیب گلابگونِ شیرین را میچشند. و بعضی وقتها، سیب درست مثل همان سیب ممنوعِ حضرت آدم، میانِ دندانهایم تلخ میشود؛ آن وقت است که میفهمم شاید این میوه، فقط برای گرسنگی نیست. سیب، برای فهمیدن است.
عصر امروز تو بازار، پیرزنی سیب میفروخت. سیبهایش ریز و زرد و کجوکوله بودند. یک جور خاصی مینشستند کفِ سبدِ پلاستیکیاش. نگاهش کردم و بیاختیار ایستادم. پیرزن گفت: «پسرم، این سیبها پیر شدن، اما قندِ دلن… دوسِت داشته باشن، ترشیشون شیرینه.» یک کیلو خریدم. چندتایی را توی سبدِ آشپزخانه چیدم، یکی را شستم و گاز زدم. نه شیرین بود نه ترش، یک جور مزۀ ناآشنا داشت. مزۀ چیزهایی که دیگر تکرار نمیشوند. مزۀ دستهای پینهبسته، مزۀ صبر، مزۀ سیبهایی که میانِ بادِ سردِ آخرِ پاییز هنوز به درخت چسبیدهاند.
میخواهم برایتان از سیب بگویم اما زبانم میگیرد. سیب، زبان نمیخواهد؛ چشیدن میخواهد. سیب را باید با چشم بسته خورد تا صدای تق تق دندانها در سکوت، تنها موسیقیِ خوش این دنیا باشد. سیب را باید با پوست خورد تا زبریِ زندگی را زیر زبان حس کرد. سیب را باید نصف کرد و به ستارهی وسطش زل زد. آن ستاره، وعدۀ کوچکی است که طبیعت به ما داده: حتّی در سختترین میوهها، شکلی از زیبایی و نظم پنهان است.
امشب، سیب ندارم. اما همین که واژههای سیب را پشت سر هم میچینم، دهانم پر از آب میشود و دلم پر از خاطره. حیف که سیب، دیروز و امروز و فردا را با هم قاطی میکند؛ گاز اولش خاطرۀ کودکی است، گاز دومش طعمِ حسرتِ جوانی، و گاز آخرش هم چکیدهی تمام روزهایی که از دست دادهایم. شاید به همین دلیل است که میگویند یک سیب، میتواند بهاندازۀ یک کتاب حرف داشته باشد.
کاش یک سیب داشتم. یک سیب ساده و سرخ. میگذاردمش لای این برگههای سفید، شاید فردا صبح، وقتی بیدار شدم، ببینمش و بفهمم که هنوز چیزی در این دنیا هست که طعمِ بودن بدهد. طعمِ سیب.
پایان
انشا برف با گلچین چند انشا زیبا با موضوع بارش برف زمستانی
امروز در روزانه
به ابزارها و بخشهایی بروید که هر روز با محتوای تازه یا کاربردی بروزرسانی میشوند.










