انشا درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو (۱۰ انشا جدید)

انشا درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو (۱۰ انشا جدید)

انشا درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو را در روزانه قرار داده‌ایم. نوشتن انشا نیازمند تفکر عمیق و تحلیل موضوعات مختلف است. این فرآیند به فرد کمک می‌کند تا توانایی‌های تفکر انتقادی خود را پرورش دهد و بتواند به صورت منطقی و مستدل به مسائل نگاه کند.

انشا درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

مقدمه: دنیای حیوانات چه قدر زیبا و دوست داشتنی است، نگاه مظلوم یک آهو و حیوانی نحیف که در تیررس شکارچی قرار دارد و حیوان بی پناه در جایی می افتد و منتظرش می شود. با نگاهی ضعیف و خسته و ملتمسانه از شکارچی می خواهد که برود و فرصتی دوباره برای زندگی داشته باشد.

بدنه: حیوانی ضعیف و بسیار دوست داشتنی با پوستی نرم و لطیف در حال حرکت است. در دلش غوغایی است و شوری، خدایا چه در پیش است. مردی سلاح به دست و چشم تنگ و پر از طمع، ان لحظه آهو آرزو می کند، کاش زمین دهن باز کند و شکارچی مرا نبیند. کاش تا نزدیک من برسد، دلش به رحم بیاید و یا وسیله شکارش گم شود. چه قدر دردناک است که بدانی در حال نابودی و فنا هستی و دستت به جایی بند نیست.

رسم دنیا این است و روزگار گاهی نامردانه مورد تاخت و تاز قرارت می دهد. رسم دنیا گاهی چنانت می کند که درد می کشی و خوش نیستی، آهو دردش هر لحظه بیشتر می شد و نای گریختن نداشت و شکارچی هم نزدیک می شد. آهوی ناز و خوشگل در ترس عجیبی فرو رفته بود و نمی دانست که چه کند. کم کم نیم خیز شد و در حوالی بوته ای که کنارش بود پنهان شد و سرش را دزدید و کمی راحت شد.

همچنان می لرزید و نگران بود و می ترسید که حادثه ای تلخ رخ دهد. شکارچی غرغر کنان از کنار آهو رد شد و گذشت و زیر لب می گفت، غیب شد و رفت زیر زمین، این هم شانس من و اقبالم….کم کم ناامید شد و رفت. آهو با خودش گفت: چه خوب شد که حرکت کردم و رهایی یافتم.

نتیجه گیری: زندگی گاهی فرصتی کم و طلایی به ما می دهد، مانند آهویی که با یک خیز از جلوی چشم شکارچی دور شد، می توانیم لحظه ها را بسازیم. روزگار مانند یک شکارچی همواره در کمین ماست و باید بدانیم که چه طور و چگونه از دستش در امان باشیم.گاهی یک لحظه فرصت نیست و ممکن است گرفتار شویم.

مطلب مشابه: انشا درباره خاطره شب یلدا؛ ۹ انشا کوتاه و بلند جدید و ادبی

مطلب مشابه: انشا با موضوع چگونه خلاق باشیم؟ (۷ انشا با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری)

انشا درباره شکارچی را از چشم آهو ببینید

انشا درباره شکارچی را از چشم آهو ببینید

مقدمه: زندگی فرصتی کوتاه است و هر لحظه حادثه ای در کمین است. آهویی در بیشه گرفتار می شود و پایش زخمی می شود و چاره‌ای جز اسارت ندارد. با خودش حرف می زند و می گوید: خدایا چه می شود و من به کجا می رسم. خدایا اگر صاحب باغ یا شکارچی برسند.

بدنه: بچه آهویی ضعیف و کم سن در حوالی بیشه راه می رود و کمی لنگ می زند. نگران است و درمانده، حرفی ندارد و نمی تواند بزند. درد پایش امانش بریده و گرسنه است. دیگر فرصتی برای زندگی نیست مگر معجزه کند. پایم درد دارد و می ترسم تکان بخورم، اگر نتوانم خودم را تکان دهم و شکارچی برسد. کاش اینجا جایی بود که مدتی پنهان شوم و بتوانم استراحت کم. هم گرسنه هستم و هم تشنه، طاقت می آورم، من قوی هستم و زرنگ، من می توانم. گاهی از حال می رفت و زمانی بهتر می شد.

خدایا کاش از این بیشه عبور نمی کردم و کاش خدا کمکم کند تا از این مخمصه نجات یابم. کم کم هوا تاریک شد و آن روز بچه آهو از دست شکارچی در امان ماند. صبح روز بعد با ستیغ آفتاب مادرش را دید که دوان دوان به سمتش می آید. خوشحال شد و با خود گفت دیگر هیچ وقت از مادر جدا نمی شوم و در حالی که درد پایش کمتر شده بود با خودش می گفت، خدایا شکرت که دوباره آن شکارچی طمعکار نرسید.

بیچاره حیوانات از دستش در امان نیستند و می گریزند. کم کم داشت فکر می کرد و راه می رفت که از دور صدای پایی را شنید که می دوید. بله شکار چی از راه می رسید و خدا می داند که چه روی می دهد. با خود گفت که باید به مادر بگویم که در خطریم و با همان پای لنگ به سمت درختان دویدند و پشت یک درخت پنهان شد. ترس همه تن و وجودشان را پر کرده بود و می لرزیدند. شاید خدا نمی خواست که اسیر شوند و رهایی یافتند.

نتیجه گیری: دنیا مانند یک شکارچی در کمین ماست و ما باید بدانیم که فرصتی برای زندگی نیست و هر ثانیه ممکن است حادثه ای تلخ ما را غمین کند. پس بهتر است قدر لحظات بدانیم و با شادی و شکرگزاری روند زندگی را بهبود بخشیم. گاهی دعایی به درگاه خداوند می تواند راهگشا باشد تا ما بتوانیم لحظاتی بیشتر در این دنیا زندگی کنیم.

انشا در مورد دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

مقدمه:حیوانات همواره با ارزش هستند و باید در حفظ و نگهداری آن ها کوشا باشید و قصد شکار و آزار آن ها را نداشته باشیم. یکی از حیوانات مقبول پسند همه آهو است.

تنه: آهو یکی از زیباترین مخلوقات خداوند است. حیوانی که حتی امام رضا(ع)ضامن او بوده است. این حیوان زیبا همواره به دلیل نافه خوش بویی که دارد، مورد توجه شعرای بزرگ فارسی شده است. آهو همواره در معرض شکار است. آهو با دیدن شکارچی در جای خود می لرزد به این سو و آن سو می نگرد به فکر این است کجا رود همین چند لحظه پیش دوستش کنارش بود ولی حالا نیست این مرد با لباس عجیبش کیست، باید بروم. او چیز باریک و درازی در دست دارد. می ترسم. باید بروم. در یک لحظه آهو فرار می کند و شکارچی نمی تواند به هدف شوم خود دست بیابد. به دلیل شکارهای بی رویه ای که در طبیعت وحشی صورت می گیرد. بسیاری از حیوانات در معرض انقراض هستند. یکی از حیوانات، آهو است. آهوان نژادهای مختلفی دارند. نر آن ها شاخ دارد و ماده آن ها بدون شاخ است. ان ها بسیار زیبا هستند به خصوص آهوانی که تازه به دنیا آمده اند. آهو قلبش تند می زند. انگار کمی دور شده است از دور  صدای گلوله را می شنود. نمی داند این صدا از کجاست و بسیار می ترسد. او دوباره می دود تا خیلی از شکارچی دور می شود آهو حالا می داند که هرگاه شکارچی را با آن لوله باریکش ببیند بدونه آن که لحظه ای مکث کند پا به فرار می گذارد. آهوان حیواناتی هستند که بسیار تند می دوند و چشمانی تیز دارند. آن ها به راحتی قابل شکار نیستند. آهو با نام غزال نیز شناخته شده است. آهوان گیاه خوار هستند و به صورت گله ای زندگی می کنند و در بیشتر مواقع وقتی تنها باشند می توان آن ها را شکارکرد.

نتیجه گیری: آهو جانوری است که همواره مورد شکار واقع می شود. ما باید تلاش کنیم تا از این امر جلوگیری کنیم. آهو حیوانی زیبا است که در معرض انقراض است.

مطلب مشابه: انشا با موضوع اگر من رئیس جمهور بودم، چه می‌کردم؟ (۱۰ انشا جدید)

مطلب مشابه: انشا با موضوع یک روز عادی من چگونه می‌گذرد؟ (۸ انشا زیبا)

دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

بند مقدمه (زمینه سازی)

نسیم خنکی می‌وزید و من شادمانه در میان سبزه‌ها پیش می‌رفتم. شقایق‌ها امروز سرباز کرده و عطرشان سراسر دشت را پر کرده بود. زنبوری گوشم را قلقلک می‌داد، با این همه نمی‌خواستم از من دور شود. پرتو باریکی از نور خورشید به سمت من می‌تابید و از گرمای آن، لذت مطبوعی احساس می‌کردم. ناگهان در سمت راست خودم، جنبشی احساس کردم. انسانی پوشیده در یک لباس خاکی رنگ که سلاحی سیاه و سرد در دست داشته و آن را به سمت من نشانه رفته بود.

بندهای بدنه (متن نوشته)

تفنگی که مرد خاکی رنگ به سمت من گرفته بود، لوله بلندی داشت و من می‌توانستم از این فاصله داخل حفره لوله‌هایش را ببینم که گویی تا ناکجا آباد ادامه داشت. گوش‌هایم تیز و تمامی حواسم جمع شد. می‌توانستم آن قدر بدوم که او به گرد پایم نرسد. اما می‌ترسیدم که با نخستین جست، دستش روی ماشه اسلحه رفته و گلوله‌ای به من وارد کند. فاصله او به قدری با من کم بود که توانایی شلیک در یک حرکت را داشته باشد.

با خود فکر کردم که برای گریختن از دست انسان خاکی رنگ که سلاح سیاهش را به سمتم نشانه رفته است، باید چه کنم؟ او دو پای خود را طوری از هم باز کرده بود که گویی از این ژست، قدرت بیشتری می‌گرفت. با اضطرابی خاص که شاید توأم با آرامشی عجیب نیز بود، به من می‌نگریست و منتظر بود که با یک حرکت، کارم را تمام کند.

من به اطراف نگاهی کردم و سعی کردم موقعیت خودم را نسبت به او به خوبی بسنجم. به اندازه ۱۰ آهو بین ما فاصله بود و او باید ۱۰ آهوی خیالی را رد می‌کرد تا به من برسد. با خود فکر کردم که اگر همان جا بایستم، شکارچی حتما مرا شکار کرده و از پای درخواهد آورد. بنابراین راهی جز ریسک کردن نداشتم. تنها کاری که از من برمی‌آمد، همان دویدن و فرار کردن از صحنه رویارویی با شکارچی خاکی رنگ بود.

بند نتیجه (جمع بندی)

در دل از یک تا ده شمردم تا تمام قدرت خود را جمع کنم. شکارچی جای پاهای خود را به آرامی عوض کرد تا مرا تحریک به فرار نکرده باشد. اما او خبر نداشت که من پیش‌تر قصد فرار کرده‌ام. یک، دو و سه… شروع به دویدن کردم در حالی که صدای تیرها پی در پی از پشت سرم می‌آمد. جایی دیگر نتوانستم بدوم، گویی به محلی امن رسیده بودم… آیا گلوله شکارچی به من اصابت کرده بود؟ پس چرا خبری از درد نبود؟

من نجات پیدا کرده بودم.

مطلب مشابه: انشا درباره روزی که نمره خوبی گرفتم (۵ انشا پایه های مختلف)

مطلب مشابه: انشا در مورد کتاب + چند انشای زیبای ادبی با موضوع کتاب و کتاب خواندن

شکارچی غمگین

در میان گروه آهوان به تاخت در دشت‌های بی‌پایان مشغول بودیم که صدای شلیکی ما را در جای خود میخکوب کرد. یکی از آهوانی که در گله، همراه ما به پیش می‌تاخت، بر زمین افتاده و غرق در خون سرخ خویش بود. به دورش هراسان حلقه زده و من از بین جمعیت آهوان، چشمم به شکارچی افتاد که هنوز دود از تفنگش بیرون می‌آمد.

تیله چشمان من در لوله‌های تفنگ شکارچی گره خورده و می‌دانستم که قصد شلیکی دوباره دارد. اگر او شلیک می‌کرد، در میان گله آهوان که ما بودیم، تلفات بیشتری بر جای می‌ماند. شکارچی از جای خود تکان نمی‌خورد. ما نیز دل رفتن نداشتیم و آهوی نیمه جان هنوز به آن تکه از دشت بسته‌مان کرده بود.

از میان آهوان چند تایی به تاخت محل را ترک کردند و دیگران نیز رفته رفته در پی آن‌ها به آن سوی دشت های سرسبز، شروع به دویدن نمودند. من تنها مانده بودم بر پیکر آهویی که بی جان روی سبزه‌ها افتاده و سبزی آن‌ها را با خون سرخ خود، گلگون کرده بود. شکارچی به من و من به او می‌نگریستم. نمی‌دانم چرا ماشه‌اش را نمی‌کشید و تیری به من نمی‌زد.

شکارچی به رحم آمده بود؟ او در قامت من که بر جنازه آهوی مرده ایستاده بودم، چه دید که شلیک نکرد؟ در کمال تعجب دیدم که سلاحش را پایین آورد. حالا او باید به ما نزدیک شده و لاشه آهو را می‌برد تا از پوست او، استفاده تجاری‌اش را ببرد! اما همان جا ایستاده و به منظره‌ای که خلق کرده بود، می‌نگریست.

در چشمان شکارچی یاس و اندوه را دیدم. شکارچی‌ها هم اندوهگین می‌شوند! این چیزی است که آن روز درک کردم. برای شکارچی‌ها هم زمانی به غم انگیزی می‌گذرد. قدمی جلو آمد و من بر جای خود ایستاده بودم. باز شکارچی جلوتر آمد و من باز ایستاده بودم. او به من شلیک نمی‌کرد و من این را خوب می‌دانستم. شکارچی آمد و آمد و شکار خود را از زمین، درست مقابل من برداشت و با اندوهی تلخ‌تر از قبل به من نگریست.

لحظه‌ای احساس کردم می‌خواهد دست نوازشگری بر پوست تنم بکشد، اما از این کار منصرف شد. از همان راهی که آمده بود برگشت و من را در سوال این که آیا شکارچی‌ها هم قلب و احساسات دارند، تنها گذاشت!

انشا درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک اهو

دارم راه می روم در كوه و صحرا در آن جا یك بوته میبینم با گام هایی آرام به سمتش می روم بعد از بازرسی كامل شروع به خوردن میكنم ، صدای پایی را

 میشنوم كه آرام آرام به من نزدیك می شود كمی می ترسم و بعد به روبه رو خیره می شوم با دیدن كسی كه روبه رویم است قدمی به عقب برمی دارم …….

مردی كچل و كوتاه قد با كلاهی شبیه كلاه جادوگر ها ! از چشمان دریده ی قهوه ای اش شرارت می بارد ، دماغ عملی اش مانند برج زهر مار روی صورتش خود نمایی میكند ، روی لبش یك پوزخند مسخره وجود دارد یك بلوز چار خانه قهوه ای و یك شلوار كتان قرمز كه خیلی روشن است و جلب توجه می كند و یك چكمه كه فكر كنم دو سال است آن را تمیز نكرده . یك اسلحه مشكی كه از قد خودش هم بلند تر است به دست دارد یك لبخند خبیثانه می زند كه با آن كار دندان های   سیاه كرم خورده اش نمایان می شود شبیه ازائیل است ، اما نه !ازرائیل از او زیبا تر و خوش تیپ تر است . اسلحه را بالا می گیرد و من با ترس به او خیره می شوم . بعد می گوید : آهوی بی چاره ! همان جا خشكم زده است نمی توانم تكان بخورم انگار پاهایم به زمین چسبیده اند، ماشه را می كشد و  بنگ ……… و بعد دردی كه در بدنم حس می كنم ………..

چشمانم را كه باز می كنم ………جایی عجیب كه تا به حال نظیر آنرا ندیده ام یك رودخانه زیبا و درختانی كه سر به فلك كشیده اند ، از افكارم بیرون می آیم مادرم را در كنار مردی با چهره نورانی كه یك لبخند مهربان برلب دارد می بینم . مرد به من نزدیك می شود ، دستش را نوازش وار بر روی سرم می كشد و می گوید : خوش آمدی آهوی كوچك…………………  این مرد كیست ؟ حس می كنم برایم آشناست ! ….. آهان یادم آمد این مرد مهربان ضامن ماست ، ضامن آهو ها . مادرم قبل از رفتنش به پیش او داستانش را برایم گفته بود .

مطلب مشابه: انشا درباره اردوی دانش آموزی + ۹ انشا ادبی کوتاه و بلند

مطلب مشابه: انشا بهترین نعمت خدا به انسان‌ها از نظر شما چیست؟ ۱۰ انشا جدید زیبا

انشا دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

انشا دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

ما آهوها گوش حساسی داریم. یعنی حتی صدای جریان نسیم را هم می شنویم. اما حساس تر از گوش ها، چشمان مان است. هر حرکتی که در اطراف مان باشد را به خوبی می بینیم. مثلا همین شکارچی که الان پشت آن درختِ قطور کمین کرده است رابه خوبی می توانم ببینم. گاهی سرش را بیرون می آورد و نیم نگاهی به روبرو می اندازد. هنوز ما را که در بین بوته های بلند پنهان شده ایم را ندیده است. اما بی دلیل هم به این منطقه نیامده. لابد به خوبی می داند ما آهوها معمولا برای خوردن آب کنار همین برکه می آییم.

این شکارچی هم مثل بیشتر شکارچی ها جلیقه ای به تن پوشیده. جلیقه سبز رنگ است و چندین جیب دارد. لابد پر از وسایل مورد احتیاج شکارچی است. دورِ کمرش هم جای فشنگ بسته و قسمتی از فشنگ ها معلوم است. من بارها دیده ام که آن ها چطور به ما آهوها شلیک می کنند. بعضی از شکارچی ها در حالی که ایستاده اند ما را مورد هدف قرار می دهند. بعضی هم در حالت های مختلف. مثلا دراز می کشند، یا روی زانو قرار می گیرند.

اما این شکارچی که پشت درخت کمین کرده، نمی دانم با دیدن ما چطور می خواهد تیر اندازی کند.اسلحه اش دو لوله است. ما آهوها می دانیم شکارچی هایی که با اسلحه ی دولول به شکار می آیند، دست خالی برنمی گردند. الان دارم می بینم که شکارچی قمقمه ی آبش را از کمر بیرون آورد. چه با عطش آب می خورد. تفنگ اش را هم به درخت تکیه داد. حالا دوربینِ شکاری اش را که روی سینه اش است برداشت و به چشم گذاشت. خودم را بیشتردر لابلای بوته ها پنهان می کنم.آهوهای دیگرهم همین کار را می کنند.

شکارچی با دقت دوربین را می چرخاند. از چپ به راست. از راست به چپ. به روبرو خیره می شود. به جایی که بوته های بلند و خاکی رنگ ما را پناه داده اند. شکارچی برای یک لحظه دوربین را از روی چشمش برمی دارد. می بینم که با آستین پیراهن، عرق پیشانی اش را پاک می کند. خورشید وسط آسمان است و ما گله ی آهو ها هنوز نتوانستیم به کنارِ برکه ی آب برویم. شکارچی به طرف اسلحه اش می رود. آن را بر می دارد و قنداق اش را در چاله ی شانه اش می گذارد. با خودم فکر می کنم کدام شکار را هدف گرفته؟ چطور می تواند ما را ببیند؟ ناگهان صدایی می شنوم. سینه ام می سوزد وچشمانم تیره و تار می شود. دیگر شکارچی را نمی بینم.

انشای کوتاه درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم آهو

روز قشنگی بود، آفتاب در آسمان می تابید و با نور خود از لابه لای درختان بدنم را نوازش می کرد. جنگل خانه سبز من مثل همیشه حس امنیت را در وجودم تداعی می کرد و من همان آهوی همیشه کنجکاو کوچک مثل همیشه سر به هوا و شاد بی آن که حواسم باشد از مادرم دور شده و محو تماشای طبیعت، شنیدن صدای نسیم لا به لای درختان و آواز پرندگان بودم.

همه چیز بوی آرامش می داد و من خوشبخت ترین بچه آهوی دنیا بودم که ناگهان احساس کردم چیزی در هوا تغییر کرده است. بوی عجیبی لا به لای بوی طبیعت به مشامم می رسید که من را به وحشت انداخت. چشمانم به سرعت بوته ها را جستجو می کرد تا شاید با دیدن نشانه ای امن خیالم را راحت کند اما غریزه ام می گفت صدای خش خش برگ ها در کنار این بوی عجیب می تواند علامت هشداری برای من باشد.

در همین فکرها بودم که ناگهان او را دیدم، مرد شکارچی که لا به لای بوته ها پنهان شده بود و تنها صورت و دستانش را که تفنگی به سمت من نشانه برده بودند دیده می شد. لبخندی از رضایت روی لب هایش می درخشید و سردی توام با خشونت در چشمش موج می زند.او زشت ترین پدیده ای بود که تا به حال دیده بودم!

قلبم به تپش افتاد، تمام وجودم من را به فرار تشویق می کرد و پاهایم آماده بودند تا به محض دریافت دستور فرار، از جا کنده شوند اما چشم هایم با چشم شکارچی گره خورده بود و مغزم دستور دویدن صادر نمی کرد. گویی خشک شده بودم، دیگر نه صدایی می شنیدم نه بویی حس می کردم.

ناگهان با صدای فریاد مادرم به خودم آمدم. او خودش را به خطر انداخته و در تیررس شکارچی قرار گرفته بود تا به من هشدار دهد و شکارچی که ناگهان لقمه بزرگ تری نظرش را جلب کرده بود برای چند لحظه از من غافل شد.

من در یک لحظه فرصت را غنیمت شمرده و به سمتی خلاف جهت مادرم شروع به دویدن کردم. راستش دلم نمی خواست شکارچی دنبال مادرم برود و از آن جا که من به او نزدیک تر بودم احتمالا لقمه آسان تری برایش محسوب می شدم. درست حدس زده بودم، شکارچی دوان دوان به سوی من روانه شد و من خودم را هر چه بیشتر در آغوش جنگل کشیدم و سعی کردم با دویدن در انبوه درختان خود را از تیررس او خارج کنم.

من از پشت سرم خبر نداشتم اما صدای شلیک تفنگ که تمام آرامش جنگل را بر هم زد فهمیدم فاصله زیادی با او ندارم. پرندگان به هوا پریدند، حیوانات هر یک به سمتی پناه بردند و من که ترس تمام وجودم را گرفته بود به سرعتم اضافه کردم.

نمی دانم چند گلوله دیگر شلیک شد اما گویا جنگل با درختان تنومندش از من محافظت می کرد و درختان، بوته ها و شاخه ها همچون دوستانی به کمکم می آمدند و راه را برایم باز می کردند. سرانجام آن همه دویدن نتیجه داد و من به قدری از شکارچی دور شدم که دیگر صدای پاهایش را نمی شنیدم.

با این حال هنوز احساس امنیت نمی کردم، دویدم و دویدم تا جایی که احساس کردم آرامش به جنگل بازگشته است. پرندگان آواز می خواندند و حال و هوای طبیعت از امنیت خبر می داد.

آن اتفاق وحشتناک ترین تجربه زندگی ام تا آن زمان بود و من با تمام وجود برای زنده ماندن جنگیدم. آن زمان نمی دانستم چند بار در طول زندگی ام این ترس را تجربه خواهم کرد اما مطمئن بودم که آخرین بار نبوده است.

مطلب مشابه: انشا بهترین دوست من چگونه فردی است؟ (۸ انشا کوتاه و بلند)

مطلب مشابه: انشا با موضوع چرا باید راست بگوییم؟ (۹ انشا زیبا و جدید)

انشا با موضوع دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

انشا با موضوع دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

امروز برای اولین بار از مادرم جدا شدم و به این دشت آمدم، بهار از راه رسیده و دشت دوباره پر از سبزه و گل شده است.

آزاد و رها به این طرف و آن طرف دویدم و بلند بلند خندیدم، مدتی که گذشت چند بچه آهوی دیگر نیز به من ملحق شدند.

خوشحال بودم که دوستان جدیدی پیدا کردم، با آن ها سر صحبت را باز کردم و بعد با هم شروع کردیم به بازی کردن و دویدن.

هرزگاهی پروانه ی زیبایی نیز به ما نزدیک می شد و اطراف مان پرواز می کرد، صدای حیوانات دیگر هم از دور و نزدیک شنیده می شد.

لحظه ای احساس کردم دلشوره ی عجیبی گرفتم، دوست داشتم سریع تر پیش مادرم بر گردم، بچه آهو های دیگر هم چنان مشغول بازی بودند.

اطراف را جست و جو کردم تا شاید علت این دلشوره را بفهمم، در یک لحظه چیزی پشت تپه ی کوچک که کمی دور تر از ما قرار داشت تکان خورد.

با دقت بیش تری نگاه کردم و یک انسان را دیدم، او تلاش می کرد خود را از دید ما مخفی کند.

یک انسان شکارچی که با تفنگش به دنبال یک طعمه ی خوب می گشت.

او مرا دید و تفنگش را به طرفم نشانه گرفت، از شدت ترس نمی توانستم تکان بخورم، می خواستم فرار کنم اما می ترسیدم او به طرفم شلیک کند.

در همین حال بودم که صدای مادرم را از دور شنیدم که می گفت: ” تیز پا بدو، فرار کن”

صدای او جرات و توان دوباره ای به من داد تا تمام نیرویم را جمع کنم و با سرعت تمام بدوم.

من دویدم و صدای تیر را شنیدم که از تفنگ شکارچی شلیک شد و به طرفم آمد، احساس می کردم دیگر این دنیا را نخواهم دید، اما به خودم که آمدم دیدم تیر شکارچی خطا رفته است.

تمام آهو ها و حیوانات دیگر با شنیدن صدای تیر پا به فرار گذاشته بودند.

من نیز از آن دشت و شکارچی دور شدم و خوشحال از این که هنوز زنده بودم مادرم را در آغوش گرفتم، با هم اشک ریختیم و خدا را شکر کردیم که امروز شانس با ما یار بود و تیر شکارچی باعث مرگ کسی نشد.

مطلب مشابه: انشا با موضوع مدرسه من چگونه جایی است؟ ۸ انشا جدید

مطلب مشابه: انشا با موضوع اگر توریست بودم، به کدام کشور می‌رفتم؟ ۸ انشا جدید

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.