انشا به روش جانشین سازی (8 انشا جانشین سازی جدید)

انشا به روش جانشین سازی (8 انشا جانشین سازی جدید)

انشا به روش جانشین سازی را در روزانه قرار داده ایم. روش جانشین‌سازی یک شیوه نویسندگی است که در آن نویسنده خود را به جای فردی دیگر، شی‌ای بی‌جان یا موجودی دیگر قرار داده و از دیدگاه، احساسات و تجربه‌های او می‌نویسد. این روش به تخیل، همدلی و توانایی درک جهان از منظر دیگری نیاز دارد و به نویسنده اجازه می‌دهد تا موضوعات و پدیده‌هایی را که معمولاً دیده یا شنیده نمی‌شوند، به تصویر بکشد.

فهرست موضوعات این مطلب

انشا به روش جانشین سازی

انشا جانشین سازی تلفن همراه

من یک تلفن همراه هستم و این روزها برای همه اهمیت خیلی زیادی پیدا کرده ام. از زمانی که به دنیا آمدم همه جا برایم تیره و تار بود اما صداهای مختلف را می‌شنیدم؛ البته بعدا متوجه شدم که در بسته بندی بوده ام و هیچ جایی را نمی‌دیدم!

روزها می‌گذشت و من بدون استفاده در ویترین مغازه موبایل فروش منتظر بودم که کسی بیاید و من را بپسندد!

بالاخره آن روز فرارسید و یک پدر به همراه فرزندش به مغازه آمدند. پدر برای این که پسرش در کسب نمرات خوب در مدرسه موفق بوده، می‌خواست من را برایش بخرد. برایتان نگویم که این پسر چقدر از این اتفاق خوشحال بود و می‌شد برق را در چشمانش دید!

من هم خوشحال بودم. دیگر قرار نبود از پشت ویترین شبانه روز رفت و آمد مردم را تماشا کنم. حوصله ام سر می‌رفت! تنها تنوع زندگی من این بود که مغازه دار من را از ویترین بلند می‌کرد تا ویترین را تمیز کند؛ اما بعد از چند لحظه دوباره به جای سابقش برمی‌گشتم. خدا پدر و مادرش را بیامرزد که لااقل مکان زندگیمان را تمیز می‌کرد.

بگذریم. از همان لحظه اول وارد جیب تاریک خریدار گرامی شدم. نفسم به سختی بالا می‌آمد! اما خداروشکر بعد از چند دقیقه به خانه رسیدم. زندگی ام متنوع تر شده بود اما خسته می‌شدم و باتری ام زود به زود تمام می‌شد. پسرک کلا درس و کلاس را کنار گذاشته بود و صبح تا شب در شبکه‌های اجتماعی با دوستانش چت می‌کرد. البته برای من هم جالب بود؛ به چت‌هایشان می‌خندیدم! عکس گرفتن با گوشی و بازی کردن نیز مزید بر علت بود

اما چشمتان روز بد نبیند! کارنامه سال بعد پسرک رسید و نه تنها افت کرده بود، بلکه در بعضی درس ها نمرات حداقلی را نیز کسب نکرده بود. این شد که پدر، پسرش را جریمه کرد و من دوباره به کارتن قدیمی بازگشتم! انگار آخر و عاقبت ما در این کارتن تنگ و باریک رقم می‌خورد!

مطلب مشابه: انشا آماده برای پایه های مختلف (متن 20 انشا جدید با موضوع آزاد)

مطلب مشابه: انشا در مورد تعطیلات تابستان من (6 انشا درباره گذراندن تابستان)

انشا جانشین سازی برگ درخت در پاییز

انشا جانشین سازی برگ درخت در پاییز

پاییز که فرا می‌رسد خیابان‌ها قشنگ می‌شوند و زیباتر از همیشه اند؛ اما ما برگ ها روزهای آخر عمرمان را در آن زمان سپری می‌کنیم. همه آدم ها دوست دارند هنگام پاییز روی ما برگ‌ها قدم بزنند تا صدای خش خش آن‌ها را بشنوند؛ اما نمی‌دانند ما چه زجری می‌کشیم!

روزهای آخر عمرمان روی تنه درخت برایمان دلگیر است. از همان روزهای اول پاییز، از دیگر برگ‌ها خداحافظی می‌کنیم و به آن‌ها می‌گوییم که اگر خوبی و بدی از ما دیده اند بر ما ببخشند و ما را حلال کنند! بالاخره با هم ۶ ماه نان و نمک خورده ایم و این کار را به رسم ادب انجام می‌دهیم.

از درخت عزیز که میزبان ما بوده نیز تشکر می‌کنیم و برایش روزهای پربرگ و پر میوه‌ای را در بهار سال آینده آرزو می‌کنیم. از روزی که به زمین می‌افتیم، خشک تر و خشک تر می‌شویم، خیابان‌ها را زیبا می‌کنیم و هر لحظه منتظریم دوست عزیزی با کفش سنگین و بزرگش به جانمان بیفتد و ۸۰ تکه شویم.

البته من از این که باعث می‌شوم فصل پاییز برای آدم‌ها دلنشین و زیبا شود خوشحالم. اما درد این اتفاق مرا نابود می‌کند!

حالت دیگری هم وجود دارد. ممکن است روی یک رود یا مادی زیبا بیفتم و همراه با جریان آب به همه جا بروم؛ که البته در نهایت جایی می‌رسد که بازهم چند تکه می‌شوم. کلا عمر ما برگ ها با چند تکه شدن تمام می‌شود. به نظر می‌رسد شانسمان معیوب است!

در عمر شش ام خیلی چیزها دیده ام. رفت و آمد آدم‌ها، دوستی‌های آدم ها و حتی دشمنی هایشان! ما برگ ها به سهم خودمان دنیا را در شش ماه زندگی، زیبا می‌کنیم. از روزی که می‌آییم تا روزی که می‌رویم باعث زیباتر شدن شهر می‌شویم؛ شما آدم ها چطور؟!

انشا در مورد کتاب با روش جانشین سازی

دستی مرا درون کتابخانه گذاشته است و من مدت هاست منتظرم کسی به سراغم بیاید و صفحاتم را ورق بزند و من داستانی که واژه به واژه در دلم نقش بسته را برایش بازگو کنم.

قبل از اینجا، هر تکه از وجودم کاغذی سپید بود اما بعد برگه ها کنار هم قرار گرفتند و من پر از کلمه شدم، سپس جلدی زیبا روی صفحاتم را پوشاند و تبدیل به یک کتاب شدم، حالا به جز داستانی که روی صفحاتم چاپ شده بود جلد زیبایی هم داشتم و یک کتاب کامل بودم.

چند روزی از کامل شدنم نگذشته بود که به همراه چندین کتاب دیگر به جایی که کتاب فروشی نام داشت منتقل شدیم.

کتاب فروشی پر بود از کتاب های مختلف، نوشته های هر کدام از آن ها موضوعات متفاوتی داشتند، برخی از آن ها مانند من یک کتاب داستان بودند، بعضی از آن ها کتاب های علمی و برخی دیگر آموزشی بودند. در آنجا آنقدر کتاب زیاد بود که من حتی فرصت نکردم با همه ی آن ها صحبت کنم.

هر روز آدم ها وارد کتاب فروشی می شدند و پس از خرید چندین کتاب از آن جا خارج می شدند، در یکی از همان روزها بود که دخترکی خندان و زیبا به سراغ من آمد و بعد از خریدنم مرا با خود به خانه آورد.

او مرا در کتابخانه اش و بین کتاب های دیگر جای داد اما از آن روز به بعد دیگر به سراغم نیامد، حالا هر روز با خود فکر می کنم شاید مرا از یاد برده است… شاید هم فرصتی برای خواندنم ندارد.

راستش تنها دلیلی که وجود دارم این است که کسی مرا بخواند، زمانی که دستی برگه های کاغذی ام را ورق می زند و کلماتم را می خواند بهترین لحظه های زندگی من است.

اما حالا جزو فراموش شدگانم، دلم می خواهد دخترک زیبا مرا به یاد آورد و به سراغم بیاید، آن وقت می توانم قصه ای که در دلم نقش بسته را برایش تعریف کنم.

مطلب مشابه: انشا احساسی؛ ۱۰ انشا با موضوع احساسی برای پایه های مختلف تحصیلی

مطلب مشابه: انشا درباره ظلم و ستم؛ ۱۰ انشا جدید درباره ظلم، ستم و مظلوم

انشا در مورد کوه با روش جانشین سازی برای دانش آموزان

انشا در مورد کوه با روش جانشین سازی برای دانش آموزان

با قامتی بلند سال هاست که استوار و پابرجا ایستاده ام و منظره ی روبرویم را می نگرم، من کوهم، کوهی که کمی دورتر از یک شهر بزرگ قرار گرفته است.

صبح ها اولین نفری هستم که چشمم به نور آفتاب می افتد و با آمدن خورشید من هم از خواب شبانه بیدار می شوم و هیاهوی جنبندگان دیگر که برای زندگی تلاش می کنند را به تماشا می نشینم.

گاهی مسافرانی از پایین کوه مهمانم می شوند و سعی می کنند خود را به قله ی بلندم برسانند و پس از رسیدن به آن نیز خوشحال از این که قله ای بلند را فتح کرده اند دوباره به پایین بر می گردند.

با آمدن شب، ماه پا به آسمان می گذارد و ستاره ها پدیدار می شوند و من احساس می کنم از تمام موجودات دیگر به آن ها نزدیک تر هستم، منظره ی چراغانی شهر نیز تماشایی می شود، به آن تصویر زیبا خیره می شوم و فکر می کنم سکوتی که همه جا را فرا گرفته تا چه اندازه می تواند ترس به دل موجودات کوچک بیندازد.

من کوهی زیبا هستم که در بهار لباس سبز مخملی می پوشم و قطره های باران نوازشم می کنند، در تابستان با وجود گرمای زیاد باز هم سبزی و خنکی را به مهمان هایم هدیه می کنم، در پاییز خالی از هر سبزی و گیاه می شوم و در زمستان نیز مرواریدهای کوچک سپید از ابرها بر تنم می بارند و رخت سپید بر قامت بلندم می پوشانند.

در زمستان برف پوش می شوم و ابرها را در آغوش می گیرم، البته مهمانی من و ابرها فقط مخصوص زمستان نیست و در روزهایی از بهار هم ابرها آن قدر به من نزدیک می شوند که انگار آسمان و من یکی شده ایم.

من کوهم و در هر فصلی زیبایی خاصی دارم، شما مرا به استقامتم می شناسید و از من در قصه هایتان به عنوان تکیه گاهی محکم یاد می کنید.

پروانه در تاریکی شب

در این انشا تصور کنید؛ پروانه ای هستید كه در تاریکی شب، شمعی روشن پیدا كرده‌اید

من پروانه‌ای کوچک هستم که خاطره‌ای هیجان‌انگیز از یک شب تاریک دارم و اگر دوست داشته باشید آن را برایتان تعریف می‌کنم.

آن شب همه جا تاریک بود. چشم‌هایم را باز کردم. روی لامپ خوابم برده بود. قبل از اینکه بخوابم همه‌جا روشن بود اما حالا هوا تاریک شده و همه‌جا ساکت و سیاه شده بود. از دور دست نوری ضعیف به چشمم خورد. دست و پایم را جمع و جور کردم، بال‌هایم را یکی دو بار، باز و بسته نمودم و برای یک پرواز تند و سریع به طرف منبع نور آماده شدم.

بعد از یک پرواز طولانی در نزدیکی نور نشستم. فهمیدم آن نور ضعیف از یک شمع است. شمعی که آرام و آهسته می‌سوخت و مردی میانه‌سال در کنار آن داشت کتاب می‌خواند. من عاشق نور بودم. همیشه به طرف لامپ ها و مهتابی‌ها می‌رفتم و روی آنها می‌نشستم اما این یکی فرق داشت. نورش یک جور خیره‌کننده بود.

کم‌کم نزدیک و نزدیک‌تر شدم. گرمای شعله شمع و نور زیبای آن مرا از خود بی‌خود کرده بود. فقط به نشستن روی شعله فکر می‌کردم و نه هیچ چیز دیگر. قبلاً از پروانه‌های بزرگ‌تر شنیده بودم که اگر زیاد به شمع نزدیک شوم؛ می‌سوزم اما این اصلاً مهم نبود. من فقط یک چیز می‌خواستم و باید به آن دست پیدا می‌کردم.

بال بال زدم و به شمع نزدیک شدم، آتش شمع به سر بال ظریف و شیشه‌ای‌ام خورد که ناگهان باد شمع را خاموش کرد. باد نبود، مرد بود که سرش را از کتابش بالا آورده بود، مرا دیده بود و با فوت شمع را خاموش کرده بود. گفت:«حواست کجاست پروانه کوچولو؟ داشتی می‌سوختی» شمع که خاموش شد، آرام و غمگین به طرف لامپ خاموش به راه افتادم.

اگرچه از سوختن نجات پیدا کرده بودم اما من هنوز شمع را می‌خواستم و عاشق نور بودم.

مطلب مشابه: انشا درباره جنگ با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری (۱۲ انشا پایه های مختلف)

مطلب مشابه: انشا درباره ذهن (۱۲ انشا در مورد قدرت ذهن و مغز)

قطره باران

در این انشا خیال کنید؛ قطره بارانی هستید كه از ابری چكيده‌اید

باد می‌وزید و ابر در آسمان می‌رفت. هوا سرد شد و ابر تبدیل به باران شد. من قطره بارانی بودم که از آن چکیدم و اتفاقات جالب برایم روی داد.

بارونه بارون از تو آسمون… داره می‌باره ابر مهربون… این شعری بود که بچه‌ها دسته جمعی می‌خواندند. سرشان را رو به آسمان گرفته بودند و در حیاط مدرسه پایین آمدن من و دوستانم را تماشا می‌کردند.

هر قطره‌ای جایی می‌افتاد. قطره بارانی که تا چند دقیقه قبل با من بود، حالا روی سر یکی از بچه‌ها چکیده بود. برایم دست تکان داد و خندید. من هنوز توی آسمان بودم. آن قطره چون سنگین‌تر بود، زودتر فرود آمده بود.

چند دقیقه بعد محل من هم مشخص شد. روی برگ زرد پاییزی یک درخت بزرگ چنار که در گوشه حیاط مدرسه قرار داشت. چه جای خوبی بود. می‌توانستم از آن بالا سرنوشت دوستانم را ببینم.

یکی‌شان روی آسفالت‌های کف حیاط فرود آمد و با شیب زمین به طرف باغچه راه افتاد. یکی دیگر روی شانه پسرکی نشست و یک‌دفعه جذب لباسش شد! خنده‌دارترین قطره‌ای بود که روی پیشانی یکی از دانش‌آموزان افتاد و از بینی‌اش روی زمین چکید.

داشتم مناظر را تماشا می‌کردم که ناگهان چند قطره دیگر هم کنارم فرود آمدند. برگ سنگین شد. با ناراحتی گفتم:«الان برگ می‌افتد.» آنها دست هم دیگر را گرفتند و با بی‌خیالی خندیدند.

جا آنقدر کم بود که من هم خودم را به آنها چسباندم. تبدیل به یک قطره بزرگ شدیم. برگ سنگین شد و از شاخه جدا شد. من که حالا جزئی از قطره بزرگ بودم، توی خاک باغچه فرو رفتم تا درختان را سیراب کنم.

هر قطره باران با هر سرنوشتی که داشته باشد، عضوی از چرخه طبیعت و لازمه حیات و باروری درختان و گیاهان و مایه شادی انسان‌ها است.

انشا جانشین سازی خورشید

اول از همه بگذارید تا خودم را معرفی کنم: من خورشید هستم! همان که صبح‌ها طلوع می‌کنم و شب‌ها جایم را به ماه می‌دهم. من در مرکز منظومه شمسی قرار گرفته ام؛ جایی که تعداد زیادی سیاره و ستاره در آن وجود دارد.

فکر نکنید که من حرکت می‌کنم! این زمین است که دور من حرکت می‌کند. زمانی که سال نو می‌شود و شما کنار سفره هفت سین نشسته اید، زمین به جای اولش باز می‌گردد! اما دوباره حرکت می‌کند و یک سال به دور من می‌چرخد تا به جای اصلی اش بازگردد.

در نتیجه فکر نکنید که من وقت غروب به خواب می‌روم! من هیچ وقت خواب ندارم و دارم قسمت دیگری از دنیا را روشن می‌کنم.

شاید برایتان عجیب باشد اگر بگویم من یک ستاره هستم. بله درست شنیدید! من یک ستاره بزرگ و پر نورم و برای انسان‌ها فواید زیادی دارم.

اگر من نباشم همه چیز روی زمین تاریک و سرد می‌شود

اگر من نباشم لباس‌هایتان که می‌شویید، خشک نمی‌شود

اگر من نباشم زندگی برای شما زیبا نخواهد بود.

من حتی برای سلامتی شما هم مفیدم. اگر به زیر نور من بیایید، ویتامین دی بدنتان زیاد می‌شود و کمتر مریض می‌شوید.

در فصل تابستان بیشتر می‌تابم و در فصل زمستان کمتر! البته ناسزا هم زیاد می‌شنوم. مثلا هنگام سرما می‌گویند لعنت به این خورشید! بیشتر بتاب! در فصل تابستان برعکس می‌گویند لعنت به این خورشید! کمتر بتاب! آخرش نفهمیدم باید با کدام ساز شما آدم ها برقصم!

من در هر فصلی که باشم به آدم ها برای زندگی بهتر کمک می‌کنم. چه در زمستان سرد باشم و چه در تابستان گرم، شما همیشه به من نیاز دارید!

مطلب مشابه: انشا روز مادر؛ ۱۰ درباره روز مادر برای مقاطع مختلف تحصیلی

مطلب مشابه: انشا درباره روستا / 12 انشا جدید درباره زندگی روستا

انشا در مورد کویر با روش جانشین سازی

انشا در مورد کویر با روش جانشین سازی

مقدمه: کویری هستم که سالهاست رهگذری به خود ندیده ام و خاک تفتیده ام منتظر نمی و بارانی است تا دلم شاد شود و بارانی ببیند. کاش بودید و می دیدید که چه قدر تشنه و بی تاب و غبار گرفته ام. نه کسی و نه ماشینی و نه راه نجاتی.

بدنه: همه با من که حرف می زنند از شب های زیبا و جذابم می گویند، ای وای که نمی دانند چه روزهای داغی را می گذرانم، چه قدر منتظر می مانم تا شاید گردشگری و یا مسافری غریب برای دیدارم بیاید و من خوشحال شوم.

سالهاست غمی در دل دارم و کسی نمی یابم تا حرف بزنم، وای که چه قدر سخت است که در حرف هایت ناتمام بمانند و کسی را نیابی که بگویی؟ وای بر من و روزگارم که سالهاست در انتظار بهار مانده ام و سرنوشتی جز گرمای پر تب ندارم.

ریگ های داغ هم خسته شده اند و حرف ها برای گفتن دارند و سکون و تنهایی امان از روزگارشان بریده است. کم کم انتظار به پایان می رسد و در یک صبح زود گروهی گردشگر با کوله باری از راه می رسند و مرا خوشحال می کنند.

با هم حرف می زنند و می گویند مشخص است که سالهاست کسی به اینجا نیامده و ریگ ها به شکل زیبایی در کنار هم اشکال زیبایی ساخته اند. گروهی هم به زبان خارجی حرف می زنند و مرتب عکس می گیرند، انگار خیال دارند که شب را بمانند و اسباب و لوازم با خود آورده اند.

روزهایی را به یاد می آورم که مردم از ترس تشنگی و گرما به من نزدیک نمی شدند و من حسرت دیدارشان را داشتم. آری هرچه قدر هم که شب هایم خنک و زیبا باشد، روزهای تب دار و گرمی دارم که فقط علاقه مندان می توانند تحمل کنند و کسی نمی تواند تاب بیاورد.

نتیجه گیری: با همه موجودات و آفریده های خداوند مشغول گفت و گو می شویم و یادمان می رود که خالقش کیست و به ما چه چیزهایی عطا کرده است، آری این خدای زیبایی هاست که این همه مخلوق زیبا دارد و باید از صمیم قلب با او وارد صحبت شویم.

مطلب مشابه: انشا در مورد خوشبختی + 5 انشا بسیار زیبا و ادبی در مورد خوشبخت شدن

مطلب مشابه: انشا در مورد کتاب + چند انشای زیبای ادبی با موضوع کتاب و کتاب خواندن

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.