انشا درباره روزی که دوست دارم تکرار شود | ۱۲ انشای جدید و کامل برای همه پایهها

بعضی روزها آنقدر خوب میگذرند که دلمان میخواهد ساعتش را عقب بزنیم و دوباره از اول شروع کنیم. روزی که خندهای ناب شنیدیم، روزی که به آرزوی کوچکی رسیدیم، روزی که کنار خانواده بودیم و هیچ غمی نبود. در این بخش از سایت روزانه، مجموعهای از انشا درباره روزی که دوست دارم تکرار شود در ۱۲ عنوان جدید و کامل، متناسب با تمامی پایههای تحصیلی، گردآوری شده است. این انشاها، بازتابی از نگاهِ کودکانه تا عمیقِ فلسفیِ انسان به تکرار لحظات ناب و حسرتِ روزهای خوبِ ازدسترفته هستند.
فهرست موضوعات این مطلب
انشای اول: روزی که مادربزرگ لبخند زد
آن روز را هیچ وقت فراموش نمیکنم. روزی که مادربزرگ، بعد از ماهها بیماری و سکوت، یک بار دیگر لبخند زد. اگر روزی باشد که دوست دارم هزار بار تکرار شود، بدون تردید آن روز را انتخاب میکنم.
مادربزرگ همیشه مهربان بود. خانهاش بوی نان تازه و سبزی خوردن میداد. هر جمعه که به دیدنش میرفتیم، کلی ذوق میکرد، شیرینی میگذاشت جلویمان، کلی بوسمان میکرد و دعا. اما دو سال پیش، مادربزرگ سکته کرد. از آن روز، دیگر نمیتوانست حرف بزند. روی تخت نشسته بود و نگاه میکرد. نگاههایش پر بود از حرف، اما لبهایش بسته بود.
ما هر هفته میرفتیم. با او حرف میزدیم، قصه میگفتیم، خاطرات قدیم را مرور میکردیم. مادربزرگ گوش میکرد، گاهی سر تکان میداد، گاهی اشک توی چشمهایش حلقه میزد. اما لبخند… لبخندش را ندیده بودیم. انگار لبخند همراه حرفهایش رفته بود.
تا آن روز. آن روز سرد زمستانی. برف میبارید. من و مادر رفتیم به دیدن مادربزرگ. مثل همیشه کنارش نشستیم، دستش را گرفتیم و برایش از روزهای خوب گفتیم. حرف که زدم، یکدفعه مادربزرگ دستش را بلند کرد و گذاشت روی موهایم. نگاه عمیقی به من کرد. و بعد…
لبخند زد.
نه یک لبخند معمولی. یک لبخند واقعی، از ته دل. چین و چروکهای صورتش خندان شدند، چشمهایش برق زدند، انگار که نور به خانه دلش برگشته باشد.
من و مادر نگاهمان کرد. هر دو گریه کردیم. مادربزرگ دست مادر را هم گرفت و به ما نگاه کرد. همان لبخند را داشت. انگار میخواست بگوید: «نگران من نباشید. من خوبم. شما خوبید. همه چیز خوب است.»
آن روز، چند دقیقه بیشتر طول نکشید. مادربزرگ دوباره ساکت شد، اما لبخندش روی صورتش ماند. انگار که ماهی نشسته باشد روی لبهایش.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون در آن روز، یک بار دیگر دیدم که عشق از مرزهای بیماری و سکوت عبور میکند. دیدم که مادربزرگ، درست همان مادربزرگ همیشه بود، حتی با آن لبهای بسته. و دیدم که یک لبخند ساده، میتواند یک عالمه خاطره تلخ را از بین ببرد.
مادربزرگ دو ماه بعد از آن روز از دنیا رفت. انگار همان لبخند، آخرین هدیهاش به ما بود. برای خداحافظی.
حالا هر وقت دلم برای مادربزرگ تنگ میشود، چشمانم را میبندم و آن روز را مرور میکنم. برف، اتاق سرد، دست مادربزرگ که روی موهایم بود، و لبخند قشنگش. کاش آن روز را میشست تکرار کرد. کاش هزار بار دیگر آن لبخند را میدیدم. حتی برای چند ثانیه.
انشا درباره سلام ( نگارشهای جدید و متنوع درباره سلام کردن )
انشای دوم: روزی که باران گرفت و من خیس شدم

بعضی روزها، ساده و بیآلایش هستند، اما توی دلت میمانند. مثل دانههای باران که توی خاک نفوذ میکنند و ریشه میزنند. یکی از همین روزها، روزی بود که باران گرفت و من خیس شدم. نه یک باران معمولی، بلکه بارانی که تمام خستگیهای یک سال را شست.
سال پرکاری بود. امتحان، درس، مشق، کلاس زبان، کلاس ریاضی. هر روز از صبح تا شب دویدن. آن قدر خسته بودم که حتی یادم رفته بود آخرین بار کی زیر باران قدم زدهام. تا آن روز.
ظهر یک روز بهاری بود. من برگشتم مدرسه. آسمان گرفته بود، باد میآمد. نزدیک خانه که رسیدم، یکدفعه باران شروع شد. نه آرام، نه سیلآسا. یک باران نرم و خنک بهاری. همه به سمت سقفها و درختها دویدند. اما من ایستادم.
نمیدانم چه شد. انگار یک صدای درونی به من گفت: «بایست. باران را حس کن.»
کوله را گذاشتم کنار، سرم را بالا گرفتم. قطرات باران روی صورتام چکید. خنک بود، آرام، پر از انرژی. کفشهایم خیس شد، لباسهایم خیس شد، موهایم خیس شد. اما من تکان نخوردم. فقط ایستاده بودم و باران را به قلبم دعوت میکردم.
نیم ساعت آنجا ایستادم. نه راه رفتم، نه دویدم. فقط ایستادم. باران تمام ذرههای وجودم را شست. خستگی، نگرانی، استرس، همه رفتند با آب باران.
وقتی باران بند آمد، منِ دیگری بودم. سبک، تازه، پر از انرژی. مادرم از پشت پنجره نگاهم میکرد. گفت: «دیوانه شدهای؟ چرا خیس خوردی؟» گفتم: «مامان، باید امتحان میکردم. خیلی وقته بود باران ندیده بودم.»
آن روز برای همیشه در دلم ماند. یک روز ساده، بیاتفاق خاص، اما پر از معنا. چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون به من یادآوری کرد که سادهترین لذتهای زندگی را نباید فراموش کرد. ایستادن زیر باران، بوی خاک خیس، دیدن قطرههایی که میآیند و میروند. اینها چیزهایی هستند که هیچ پولی نمیتواند بخرد.
حالا هر وقت باران میبارد، یاد آن روز میافتم. گاهی کوله را کنار میگذارم و چند دقیقه زیر باران میایستم. نه برای اینکه خیس شوم، برای اینکه یادم باشد ساده باشم، مثل همان روز. و همیشه در آن لحظات، با خودم میگویم: «کاش این روز دوباره تکرار شود. کاش همیشه باران باشد و من همیشه همان بچه ده ساله بمانم که میایستاد و باران را به جان میخرید.»
انشای سوم: روزی که پدر گفت «به تو افتخار میکنم»

پدرم مرد ساکتی است. حرف نمیزند، تعریف نمیکند، احساساتش را بروز نمیدهد. من سالها فکر میکردم شاید اصلاً به من افتخار نمیکند. همیشه در امتحان اول میشدم، اما او فقط میگفت «خوب است». هیچ وقت نگفت «آفرین»، هیچ وقت نگفت «دوستت دارم». تا آن روز.
مسابقه ورزشی منطقه بود. من در رشته دو صد متر شرکت کرده بودم. ماهها تمرین کرده بودم، هر روز صبح زود بیدار میشدم و میدویدم. پدرم هر روز نگاهم میکرد، اما چیزی نمیگفت.
روز مسابقه، پدرم آمد ورزشگاه. اول خط نشسته بود، دست روی زانوهایش گذاشته بود، نگاه میکرد. مسابقه شروع شد. من دویدم. از همه جلو زدم. اول شدم.
وقتی به خط پایان رسیدم، نگاه کردم سمت پدرم. بلند شده بود. لبخند میزد. آن لبخند، برای من ارزشش از مدال طلا بیشتر بود. دویدم سمتش. بغلم کرد. برای اولین بار در زندگیام. و در گوشم گفت: «پسرم، به تو افتخار میکنم.»
آن چهار کلمه، تمام زحمتها را شیرین کرد. تمام شبهایی که زود بیدار شده بودم، تمام روزهایی که خسته بودم اما تمرین را رها نکردم. آن چهار کلمه، یعنی پدرم مرا دیده است. مرا فهمیده است. به من ایمان دارد.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون آن روز، پدرم را جور دیگری دیدم. نه فقط به عنوان یک پدر ساکت و جدی، بلکه به عنوان انسانی که عشق را بلد است، فقط جور دیگری نشانش میدهد.
بعد از آن روز، رابطه من و پدرم عوض شد. دیگر از حرف زدن نمیترسیدم. دیگر منتظر تعریف نبودم. فهمیدم که پدرم همیشه به من افتخار میکرده، فقط نمیتوانسته بگوید. آن روز، دیواری که سالها بین ما بود، فرو ریخت.
کاش آن روز را میشست بار دیگر زندگی کرد. کاش میتوانستم دوباره بدوم، دوباره اول شوم، و دوباره پدرم را در حال بلند شدن ببینم. و دوباره آن چهار کلمه را بشنوم: «به تو افتخار میکنم.»
حالا هر وقت موفقیتی به دست میآورم، در دلم صدای پدرم را میشنوم که میگوید همان حرف را. و میدانم که حتی اگر نگوید، افتخار میکند. اما آن روز، برای همیشه در قلبم مانده است. روزی که صدای سکوت پدرم را شکست و به من فهماند که عشق، هر چقدر ساکت باشد، باز هم عشق است.
انشا گسترش محتوا شخصیت خواهر / ۷ انشا با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
انشای چهارم: روزی که خواهرم به دنیا آمد
در بیمارستان بودیم. ساعت دو نیمه شب. من هفت سالم بود. مادرم را بستری کرده بودند. بابا گفته بود: «میخواهی یک خواهر یا برادر داشته باشی؟» گفتم: «خواهر. با موهای فرفری.» و بعد خوابم برد.
نیمهشب، بابا مرا بیدار کرد. گفت: «بیا، خواهرت به دنیا آمد.» چشمهایم را مالیدم و بلند شدم. راهروهای بیمارستان سرد و سفید بود. بوی الکل میآمد. یک پرستار با لباس سفید عبور کرد و لبخند زد.
وارد اتاق که شدم، مادرم را دیدم. خسته بود، اما خندان. و در آغوشش… یک موجود ریز و قشنگ. موهایش سیاه و نرم بود، نه فرفری. چشمهایش را بسته بود و آرام نفس میکشید.
– ببین، این خواهرت است. مادر گفت.
نزدیک رفتم. دستم را روی گونه کوچکش گذاشتم. پوستش نرم بود، مثل ابریشم. آن لحظه، حس عجیبی داشتم. انگار که دنیای من بزرگتر شده باشد. دیگر تنها نبودم. یک نفر دیگر بود که نیمی از من بود.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون آن روز، معنای برادر بودن را فهمیدم. فهمیدم که عشق فقط گرفتن نیست، دادن هم هست. از آن روز، من بزرگتر از هفت سالم شدم. مسئولیت به دوشم افتاد: مراقبت از خواهرم.
حالا خواهرم چهارده سالش است. دیگر آن بچه کوچک نیست. گاهی دعوا میکنیم، گاهی قهر میکنیم، گاهی دوست نداریم همدیگر را ببینیم. اما هر وقت دلم میگیرد، یاد آن شب بیمارستان میافتم. یاد آن موجود ریز که چشمهایش بسته بود و نمیدانست چه کسی دارد به او خیره شده است.
کاش آن روز را میشست دوباره زندگی کرد. کاش دوباره آن حس عجیب را داشتم: حس اینکه دیگر تنها نیستی. حس اینکه یک نفر هست که قلبش با قلب تو گره خورده است. خواهر کوچکم، تو هدیه بزرگ خدا به من بودی. و روزی که آمدی، بهترین روز زندگی من بود.
انشای پنجم: روزی که راز بزرگ را فهمیدم
گاهی یک روز، میتواند مثل یک کتاب باشد. پر از صفحههای سفید و سیاه، پر از ماجرا، پر از یادگیری. یکی از همین روزها، روزی بود که راز بزرگ زندگی را فهمیدم. روزی که فهمیدم شادی در چیزهای بزرگ نیست، در چیزهای کوچک است.
آن روز، زنگ تفریح مدرسه بود. مثل همیشه با دوستانم فوتبال بازی میکردیم. من خوب بازی میکردم، گل میزدم، همه تعریفم میکردند. فکر میکردم خوشبختی یعنی همین: بهترین بودن، همه نگاهت کنند، مدال بگیری.
اما آن روز، اتفاق دیگری افتاد. در حیاط مدرسه، پسری را دیدم که گوشه گیر نشسته بود. هیچ کس با او بازی نمیکرد. لباسهایش کهنه بود، صورتش غمگین. اسمش رضا بود. رضا تازه به مدرسه ما آمده بود و هنوز دوستی پیدا نکرده بود.
دلم سوخت. رفتم کنارش نشستم. گفتم: «رضا جان، چرا فوتبال بازی نمیکنی؟» گفت: «کفش ندارم.» راست میگفت. کفشهایش پاره بود و نمیتوانست بدود.
کفشهایم را درآوردم و دادم به او. گفتم: «بپوش. بیا با هم بازی کنیم.» رضا نگاهم کرد. چشمانش پر از اشک شد. کفشها را پوشید و آمد توی زمین.
برای اولین بار در آن سال، از فوتبال لذت بردم. نه به خاطر گلی که زدم، نه به خاطر تشویق بچهها. به خاطر لبخند رضا. او داشت میدوید، میخندید، شوت میزد. انگار پروانه شده باشد.
آن روز فهمیدم راز خوشبختی چیست: بخشیدن. دادن چیزی که داری، به کسی که ندارد. حتی اگر کفشت باشد. حتی اگر نان باشد. حتی اگر یک لبخند باشد.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون آن روز، منِ دیگری شدم. دیگر آن پسری نبودم که فقط به فکر خودش بود. یاد گرفتم که نگاه کنم ببینم چه کسی گوشه گیر است، چه کسی نیاز به کمک دارد. و یاد گرفتم که سادهترین کارها، بزرگترین شادیها را میآورند.
حالا هر وقت میتوانم، به دیگران کمک میکنم. نه از روی منت، از روی عادت. چون آن روز به من یاد داد که ما برای هم ساخته شدهایم. نه برای خودمان. و این، بزرگترین رازی بود که آن روز کشف کردم. کاش دوباره آن روز بیاید. کاش دوباره آن حس را داشته باشم: حس اینکه بخشیدن، از گرفتن قشنگتر است.
انشا درباره سنجش و مقایسه مرگ و زندگی (۷ انشا جدید کامل)
انشای ششم: روزی که معلم شد

هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز معلم شوم. آن هم در ده سالگی. اما این اتفاق افتاد. و آن روز را دوست دارم همیشه تکرار کنم.
در محله ما، بچههای کوچکی بودند که سواد نداشتند. نه مدرسه داشتند نه کتاب. خانوادههایشان خیلی فقیر بودند و بچهها مجبور بودند کار کنند. دلم برایشان میسوخت.
یک روز، تصمیم گرفتم به آنها درس بدهم. رفتم پیش پدرم. گفتم: «بابا، میخواهم بچههای محله را درس بدهم.» پدرم اول فکر کرد شوخی میکنم. اما وقتی جدی بودنم را دید، گفت: «کار سختی است. توانش را داری؟» گفتم: «بلد نیستم، اما یاد میگیرم.»
آن روز بعد از ظهر، رفتم توی کوچه. سه تا بچه جمع شدند: حسن، حسین و زهرا. کوچکترین شان هفت ساله بود، بزرگترینشان نه ساله. هیچ کدام الفبا را بلد نبودند. زیر درخت گردو، روی زمین، با چوب خط میکشیدم و حروف را یادشان میدادم.
بچهها با ذوق تکرار میکردند. حسین که کوچک بود، همیشه میگفت: «آقا معلم، من کی میتوانم کتاب بخوانم؟» میگفتم: «به زودی. فقط تمرین کن.»
آن روز، ساعتها به آنها درس دادم. خسته شدم، اما خوشحال. وقتی رفتم خانه، مادرم پرسید: «چه کار کردی امروز؟» گفتم: «معلمی کردم. بهترین کار دنیا.»
یک ماه بعد، حسن و حسین و زهرا الفبا را یاد گرفته بودند. میتوانستند اسم خودشان را بنویسند. میتوانستند جملات ساده را بخوانند. آن روز که زهرا برایم نامه نوشت: «آقا معلم، ممنونم»، دلم گرفت از شادی.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون آن روز فهمیدم که دانایی را نمیشود انبار کرد. باید آن را تقسیم کرد. و هر بار که تقسیم میکنی، خودت هم بیشتر میشوی. آن روز، من فقط یک کودک بودم، اما احساس میکردم بزرگترین کار دنیا را انجام میدهم.
حالا حسن مهندس شده، حسین پزشک شده، و زهرا معلم شده. هر از گاهی به من زنگ میزنند و میگویند: «معلم، یادت هست؟ زیر درخت گردو…» و من گریه میکنم از خوشحالی.
کاش آن روز را میشست دوباره زیست. کاش زیر درخت گردو مینشستم و به بچهها الفبا یاد میدادم. کاش دوباره آن حس را داشتم: حس اینکه نوری را در چشمان کسی روشن میکنی. شاید به همین دلیل است که میگویند: «معلمی، شغل انبیاست.»
انشای هفتم: روزی که با دوستم آشتی کردم
دوستی، مثل گلدان است. اگر مراقبت نکنی، میشکند. ما با رضا بهترین دوست بودیم. همکلاسی، هم محله، هم بازی. اما یک روز دعوا کردیم. سر چیزی خیلی کوچک. یادم نمیآید دقیقاً چه بود. اما دعوا بزرگ شد. حرفهای بد زدیم. دیگر با هم حرف نزدیم.
روزها گذشت. هفتهها گذشت. دلم برای رضا تنگ شده بود، اما نمیتوانستم بروم سمتش. نمیدانستم چه بگویم. غرورم اجازه نمیداد.
تا آن روز. روز بارانی.
صبح که از خانه بیرون زدم، هوا بارانی بود. رضا را دیدم که تنها زیر درخت ایستاده بود. باران میبارید و خیس میشد. دویدم سمتش. بدون اینکه فکر کنم، چترم را گرفتم و روی سرش گرفتم.
رضا نگاهم کرد. چشمانش قرمز بود. گفت: «مهدی… من… من پشیمانم.» من گفتم: «من هم.» بغل کردیم. زیر باران. هر دو گریه کردیم.
آن روز، مادرم گفت: «دعوا کردید چرا آشتی کردید؟» گفتم: «چون با هم بودن از حق بودن بهتر است.»
حالا هر وقت یاد آن روز میافتم، خوشحال میشوم. نه به خاطر باران، نه به خاطر آشتی. به خاطر این که فهمیدم غرور، بزرگترین دشمن دوستی است. اگر آن روز چترم را باز نمیکردم و نمیرفتم سمت رضا، شاید تا حالا دوستم را از دست داده بودم.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون آن روز یادم آمد که انسان بودن یعنی بخشیدن. یعنی از اشتباهاتت بگذری. یعنی دستت را به سوی دیگری دراز کنی، حتی اگر مطمئن نباشی او هم دستش را دراز میکند.
رضا هنوز بهترین دوستم است. هر وقت باهم دعوا میکنیم، یاد آن روز میافتیم. و زودتر از همیشه آشتی میکنیم. چون میدانیم که دعواها گذرا هستند، اما دوستی، اگر مراقبتش کنی، همیشگی است.
کاش آن روز دوباره بیاید. کاش دوباره زیر باران بایستم، چترم را باز کنم، و به سوی دوستم بروم. بدون غرور، بدون ترس، فقط با یک قلب پر از عشق.
انشای هشتم: روزی که اولین شعر را نوشتم
من شاعری بلد نیستم. هیچ وقت شعر نگفتهام. اما یک روز، یک شعر از دلم بیرون آمد. نمیدانم چطور. فقط نشستم و نوشتم. و آن روز، برای همیشه در خاطرم ماند.
هوا گرفته بود. حوصلهام سر رفته بود. زل زده بودم به برگ سفید کاغذ. قلم را برداشتم و شروع کردم. کلمهها آمدند. یکی یکی. مثل قطرههای باران. نمیدانستم کجا میروند، فقط مینوشتم.
«ای کاش میشد پر زد / از این قفس تنگ / رفت به آسمان آبی / جایی که باد آزاد است»
وقتی تمام شد، کاغذ را نگاه کردم. باورم نمیشد خودم نوشته باشم. شعر کوتاه بود، ساده بود، شاید از نظر دیگران اصلاً شعر نبود. اما برای من، یک دنیا ارزش داشت.
دویدم پیش مادرم. کاغذ را دادم به او. خواند و گفت: «چه قشنگ! این را تو نوشتی؟» گفتم: «بله. امروز.» مادرم بغلم کرد. گفت: «پسرم، تو شاعری.»
آن روز، برای اولین بار فهمیدم که هر کسی میتواند هنرمند باشد. نه نیاز به مدرک دارد، نه نیاز به استاد. فقط نیاز به یک برگ سفید، یک قلم، و یک دل پر از احساس.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون آن روز، من خودم را کشف کردم. بخشی از وجودم را که نمیشناختم. آن روز فهمیدم که نوشتن، درمان همه دردهاست. وقتی مینویسی، سبک میشوی. وقتی مینویسی، پرواز میکنی.
حالا هر وقت دلم میگیرد یا خوشحال میشوم، مینویسم. کلمهها را جمع میکنم مثل مروارید. و هر بار یاد آن روز میافتم. روزی که اولین جرقه شاعری در دلم زده شد.
کاش دوباره آن روز بیاید. کاش دوباره آن حس را داشته باشم: حس اینکه کلمهها از اعماق وجودم میجوشند و خودشان راهشان را پیدا میکنند. شاید آن روز، معجزه بود. شاید هم فقط یک شروع بود. اما برای من، بهترین روز زندگیام بود.
انشای نهم: روزی که دست مادرم را گرفتم

ما آدمها عادت میکنیم. به همه چیز عادت میکنیم. حتی به کسانی که دوستشان داریم. دیگر نمیبینیمشان. دیگر نگاهشان نمیکنیم. انگار که همیشه بودهاند و همیشه خواهند بود.
تا یک روز، یک اتفاق، یک لحظه، ناگهان چشممان باز میشود. آن روز برای من، روزی بود که دست مادرم را گرفتم.
مادرم توی بیمارستان بود. عمل سختی داشت. یک هفته بود بستری بود. من هر روز میرفتم، چند دقیقه مینشستم، حرف میزدم و برمیگشتم. مثل یک عادت.
آخرین روز بستری، وقتی میخواستم بروم، مادرم دستش را دراز کرد. گفتم: «چی شده مامان؟» چیزی نگفت. فقط دستش را دراز کرده بود. دستش را گرفتم.
همان لحظه، یک دفعه… همه چیز عوض شد. دست مادرم را احساس کردم. گرم بود، لرزان بود، پر از چروک. نگاه کردم به دستش. چقدر کار کرده بود این دست. برای من غذا پخته بود، لباس شسته بود، سرم را نوازش کرده بود، دعا کرده بود.
اشک توی چشمهایم حلقه زد. مادرم گفت: «چرا گریه میکنی؟» گفتم: «هیچی مامان. فقط… هیچی.»
از آن روز، هر وقت مادرم را میبینم، نگاهش میکنم. واقعاً نگاهش میکنم. چشمانش، دستهایش، موهای سفیدش. و هر بار یاد آن روز میافتم. روزی که دستش را گرفتم و دنیایم عوض شد.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون آن روز به من یادآوری کرد که مادر، بزرگترین نعمت زندگی است. و ما قدرش را نمیدانیم تا وقتی که…
نمیخواهم آن «تا وقتی که…» بیاید. میخواهم قدر مادرم را همین الان بدانم. همین امروز. نه فردا که دیر شود.
پس اگر مادرت را دوست داری، برو دستش را بگیر. همین الان. نگذار فردا شود. شاید فردا دیگر دستی نباشد که بگیری.
و من، کاش آن روز دوباره بیاید. کاش دوباره در آن راهروی سفید بیمارستان بایستم، دست مادرم را بگیرم، و برای اولین بار، واقعاً ببینمش.
انشای دهم: روزی که به خودم قول دادم
گاهی مهمترین روزهای زندگی، روزهایی هستند که هیچ اتفاقی از بیرون نمیافتد. هیچ جایزهای نمیگیری، هیچ کس را نمیبینی، هیچ سفر نمیروی. اما درونت، یک انقلاب بزرگ میشود. برای من، چنین روزی، روزی بود که به خودم قول دادم.
سال پر از شکست بود. در امتحان قبول نشدم. در مسابقه رد شدم. دوستم مرا تنها گذاشت. همه چیز داشت خراب میشد. نشسته بودم روی پشت بام، به آسمان نگاه میکردم. دلم گرفته بود. فکر میکردم همه چیز تمام شده.
همان جا، روی پشت بام، با خودم حرف زدم. گفتم: «آیا میخواهی تمام شود؟ میخواهی تسلیم شوی؟» جوابی نداشتم. سکوت کردم.
ناگهان، یک پرنده از بالای سرم عبور کرد. تنها بود. نه گلهای، نه جفتی. تنها. اما میرفت. میرفت سمت افق. معلوم نبود کجا، اما میرفت.
آن پرنده، یک چیز به من گفت. نگفت، اما فهماندم. که زندگی یعنی رفتن. حتی وقتی تنها هستی. حتی وقتی خسته هستی. حتی وقتی نمیدانی مقصد کجاست. باید رفت.
آن روز، آن لحظه، قول دادم به خودم. قول دادم هیچ وقت تسلیم نشوم. قول دادم بعد از هر شکست، دوباره بلند شوم. قول دادم مثل آن پرنده تنها، به سمت افق پرواز کنم.
هنوز آن قول را نگه داشتهام. سختیها زیاد بوده، اما زمین نخوردهام. و هر بار که نزدیک بود زمین بخورم، یاد آن روز میافتم. یاد پشت بام، یاد آسمان، یاد پرنده تنها.
چرا دوست دارم آن روز تکرار شود؟ چون آن روز، من قوی شدم. آن روز، من آدم دیگری شدم. آن روز، تصمیم گرفتم نویسنده زندگی خودم باشم، نه تماشاگر.
کاش دوباره آن روز بیاید. کاش دوباره روی پشت بام بنشینم، به آسمان نگاه کنم، و همان قول را دوباره به خودم بدهم. برای اینکه همیشه یادم باشد که قدرت، در درون من است، نه در هیچ جای دیگر.
انشا در مورد وزش شدید باد | ۱۰ انشای ادبی از صفحه ۵۳ نگارش هشتم










