داستان های واقعی ترسناک در ایران (ماجراهای ترسناکی که درا یران اتفاق افتادند)

داستان های واقعی ترسناک در ایران را در سایت روزانه آماده کرده ایم. به گفته منابع این داستانهای ترسناک واقعی هستند و در کشور خودمان اتفاق افتادهاند. اگر شما نیز به چنین داستان هایی علاقه دارید، با ما همراه شوید.
فهرست داستان های واقعی ترسناک در ایران
همزاد
من پسری 23ساله هستم چهار سال قبل که 19ساله بودم یه روز خونه تنها بودم تقریبا ساعتهای سه بعداز ظهر بود که یکی در خونمون رو زد من رفتم درو باز کردم یه پیرمرد مسن بود که پشت در زير ایفون نشسته بود اولش فکر کردم گداست و پول میخاد بعدش بهش گفتم جانم کاری داشتید؟ گفت من همین همسایه سر کوچم بی زحمت یه لیوان اب قند يا یه شکلات برام بیار ضعف کردم منم با احترام گفتم چمن زمانی ک بارداربودم 5ماهم بود هميشه توخونه سرو صدامیشنیدم ی بار ک شوهرم صبح زود رفت سرکار من بعدش خوابیدم دوباره یهو ی صدای بدی کنارم اومد بیدارشدم آزترس خوابم نمیبرد دیگ تاشب شد و شوهرم اومد و بهش گفتم اعتنا نکرد گف ازبس میترسی تو ذهنته بعدش شب ک شد خوابيديم تو خواب دیدم خودمو ک رو تشک خواب بودم کنارمم رومبل یه پیرمرد بود مثل دیوونه میخندید و مثل بچه هاب دوساله روی مبل بالا و پائین میپرید و قوز داشت و ربش بلند و ناخن های بلند تا به یه روی چندتا برگه سوره ناس رو بنویس و بزن به دیوارا تواتاقا همینکارو کردم و دیگ ندیدمش ولی هنوز صدا میشنوم.
چند داستان ترسناک بر گرفته از واقعیت میباشند قضاوت را پای شما میگذارم که آیه این داستان های ترسناک واقعیت دارند یا خیر اگر شما داستان ترسناک یا تجربه ترسناکی دارید که میخواهید تعریف کنید حتما برای ما ارسال کنید در وبسایت ما گذاشته میشود.
بچه جن
خاله ام و شوهرش چهل سال هست بدون فرزند باهم زندگی می کنند . این ها اون اوایل زندگیشون هرجور دکتر و دوا درمونی امتحان می کنند و نتیجه نمی گیرند آخرش میرند پیش رمال و گویا رمال تو چشم شوهره نگاه خیلی آشنا میکنه و میگه جوابش پیش خود شماست شما بهتر می
دونی.
و این هم خاطره شوهر بیچاره اوایل جوانی بود سپاه دانش ملحق شده بودیم دختر و پسر قاطی اردوی پیشاهنگی رفته بودیم . اواخر تابستون بود هوا سوز خفیفی داشت چند بوته خار خشک ردیفی کنار جاده بود و پشتشون درخت های میوه . به پیشنهاد من بوته هارو آتش زدیم و آتشش کمی به درختها زد. در همین حین یه پیرزن خیلی عصبی نمیدونم از کجا پیداش شد زد وسط کمرم با حرص گفت تو بار درختارو سوزوندی برو جلو ببينم من هم خیلی وحشت زده و منگ افتادم دنبالش انگار از خودم اراده ای نداشته باشم . در امتداد راه تو تاریکی رفتیم رسیدیم یه خونه باغ خیلی کوچیک یه دختر خیلی خوش قیافه هم دوروبرشو جارو می زد .پیرزنه در حالی که با حرص به طرف خونه می رفت رو به دختر کرد و گفت بچه هامون سوزوند بچه هاشو بسوزون این حرفو که زد چشمهای دختره پر از نفرت شد اومد جلو دستمو گرفت ناخواسته چشمام به پایین تنه اش و مخصوصا پاهای بدون کفش و کج اش افتاد فقط دوتا انگشت درشت داشت و سیاه و عضلانی بود انگار یه حیوان باشه نمی دونم چرا با شک دوباره به صورتش نگاه انداختم یه موجود کریهی دیدم که با نعره فرار کردم تا یه مسافت واقعا دور و بعد هفت هشت ساعت گروه پیدام کرد تو اون هوای خنک حسابی غرق عرق شده بودم و بعد اون ماجرا دو سه بار حمله عصبی بهم دست داد ( اون زمان می گفتن جنی شده ) و بار آخر کلا کمر به پایین یه مدت بیحس شده بودند.
شیطان در کلیسا (داستان واقعی ایرانی)شم و سربع از خونه واسش شربت آوردم. شر بتو بهش دادم گفتم کمتون کنم برید خونه؟ گفت خیر ببینی منم زیر بغلشو گرفتم بلندش کردم رسوندمش خونه درو باز کرد رفت تو منم میخاستم برگردم چشمم خورد به اعلامیه روی در که برای ترحیم که عکس همین آقا روش بود از ترس داشتم سکته میکردم فرار کردم سمت خونه بعد از چند روز که ترسم ریخت رفتم دوباره همون جا و در زدم ولی کسی خونه نبود همسایه هام گفتن دو ماه قبل خونه پسرش بوده و فوت کرده. هنوزم بعد چهار سال برام سواله پس اون مرد اون روز کی بود؟ همزادش بود یا روحش ؟ يا این تجربه برای من پیامی داشت ؟.
مطلب مشابه: بهترین فیلم های ترسناک ماورایی و فرا طبیعی (۱۳ فیلم ترسناک جن و ارواح)
مطلب مشابه: داستان ترسناک در حد مرگ کوتاه [ 10 داستان و روایت ترسناک خواندنی ]
شیطان و پیرمرد

من زمانی ک بارداربودم 5ماهم بود هميشه توخونه سرو صدامیشنیدم ی بار ک شوهرم صبح زود رفت سرکار من بعدش خوابیدم دوباره یهو ی صدای بدی کنارم اومد بیدارشدم آزترس خوابم نمیبرد دیگ تاشب شد و شوهرم اومد و بهش گفتم اعتنا نکرد گف ازبس میترسی تو ذهنته بعدش شب ک شد خوابيديم تو خواب دیدم خودمو ک رو تشک خواب بودم کنارمم رومبل یه پیرمرد بود مثل دیوونه میخندید و مثل بچه هاب دوساله روی مبل بالا و پائین میپرید و قوز داشت و ربش بلند و ناخن های بلند تا به یه روی چندتا برگه سوره ناس رو بنویس و بزن به دیوارا تواتاقا همینکارو کردم و دیگ ندیدمش ولی هنوز صدا میشنوم.
چند داستان ترسناک بر گرفته از واقعیت میباشند قضاوت را پای شما میگذارم که آیه این داستان های ترسناک واقعیت دارند یا خیر اگر شما داستان ترسناک یا تجربه ترسناکی دارید که میخواهید تعریف کنید حتما برای ما ارسال کنید در وبسایت ما گذاشته میشود.
بچه جن
خاله ام و شوهرش چهل سال هست بدون فرزند باهم زندگی می کنند . این ها اون اوایل زندگیشون هرجور دکتر و دوا درمونی امتحان می کنند و نتیجه نمی گیرند آخرش میرند پیش رمال و گویا رمال تو چشم شوهره نگاه خیلی آشنا میکنه و میگه جوابش پیش خود شماست شما بهتر می
دونی.
و این هم خاطره شوهر بیچاره اوایل جوانی بود سپاه دانش ملحق شده بودیم دختر و پسر قاطی اردوی پیشاهنگی رفته بودیم . اواخر تابستون بود هوا سوز خفیفی داشت چند بوته خار خشک ردیفی کنار جاده بود و پشتشون درخت های میوه . به پیشنهاد من بوته هارو آتش زدیم و آتشش کمی به درختها زد. در همین حین یه پیرزن خیلی عصبی نمیدونم از کجا پیداش شد زد وسط کمرم با حرص گفت تو بار درختارو سوزوندی برو جلو ببينم من هم خیلی وحشت زده و منگ افتادم دنبالش انگار از خودم اراده ای نداشته باشم . در امتداد راه تو تاریکی رفتیم رسیدیم یه خونه باغ خیلی کوچیک یه دختر خیلی خوش قیافه هم دوروبرشو جارو می زد .پیرزنه در حالی که با حرص به طرف خونه می رفت رو به دختر کرد و گفت بچه هامون سوزوند بچه هاشو بسوزون این حرفو که زد چشمهای دختره پر از نفرت شد اومد جلو دستمو گرفت ناخواسته چشمام به پایین تنه اش و مخصوصا پاهای بدون کفش و کج اش افتاد فقط دوتا انگشت درشت داشت و سیاه و عضلانی بود انگار یه حیوان باشه نمی دونم چرا با شک دوباره به صورتش نگاه انداختم یه موجود کریهی دیدم که با نعره فرار کردم تا یه مسافت واقعا دور و بعد هفت هشت ساعت گروه پیدام کرد تو اون هوای خنک حسابی غرق عرق شده بودم و بعد اون ماجرا دو سه بار حمله عصبی بهم دست داد ( اون زمان می گفتن جنی شده ) و بار آخر کلا کمر به پایین یه مدت بیحس شده بودند.
مطلب مشابه: ترسناک ترین داستان های واقعی؛ ماجراهایی که مو به تن شما سیخ می کند!
مطلب مشابه: داستان ترسناک واقعی (مجموعه قصه های عجیب و وحشتناک اما واقعی)
شیطان در کلیسا (داستان واقعی ایرانی)

سلام وقتتون بخير من یه خاطره دارم که هر وقت یادش میوفتم میترسم.خانواده من و خودم مسیحی هستم و من خانواده مذهبی دارم خودم زیاد اهل دین و…. نیستم ولی مامان و بابام خیلی اعتقاد دارن ما یه رسمی داریم
که یکی از راهبه هامون نزدیک ۵۰۰۰ سال پیش شهید شده و به اسمش نزدیکی آذربایجان به کلیسا هست که اسمشم قره کلیسا هست. هر سال از ۳ مرداد میریم و تا ۶ مرداد اونجا میمونیم فقط) ما نیستم همه مسیحیای دور و اطراف اونجا میان و روی هم نزدیک ۵۰ خانواده (میشیم اونجا چادر میزنیم و سه روز اونجا میمونیم اینم بگم اونجا خیلییی بزرگه یعنی همه چی داره سوپر مارکت داره رستوران ، داره ، کافه داره البته اینارو تازه ساختن بعد عقب كليسا یه رودی هست که اسمشو نمیدونم ولی یادمه وقتی میری اونجا مثلا نزدیک ۱۰ متری میشه که عمق داره نزدیک ۷ سال قبل یه روز نزدیک ساعت ۴ عصر بود که یه صدای جیغ خیلی بلندی شنیدیم از اون رود میومد رفتیم اونجا دیدیم به زنه که میخواد خودشو پرت کنه تو اون رود. بعد پلیس اینا اومدن و یه جوری جلوشو گرفتن اون موقع من ۱۰ سالم بود زیاد یادم نیست چیشد ولی خواهرم که اون موقع ۱۵ سالش بود میگفت انگار خانمه با بچه ۲ سالش اونجا میرن و بچش موقع بازی پاش میخوره به سنگ میوفته تو رود.بعدش جسد دختره رو از تو رود در آوردن و گفتن همونجا خاکسپاریش میکنن و براش یه گوسفند قربانی میکنن.
فرداش من و خواهرم داشتیم باز از مسیر اون رودخونه میگذشتیم من خودم خیلی اون مسیرو دوست داشتم خیلی سرسبز بود ولی بعد اون روز خیلی ترسیده بودم برم ولی خواهرم گفت من میرم منم همراهش که رفتم یهو صدای همون زن اومد که انگار داشت لالایی ..میخوند یعنی همونجا رنگ من و خواهرم عین گچ سفید شده بود. صداش خیلی بد میومد انگار یه لحظه نمیومد بعد دوباره شروع میکرد بعد با یه ریتم خاص هم میخوند در کل خیلی ترسناک بود هم صداش هم ريتمش شبیه فیلم ترسناکا بود.بعد چون اونطرف داشتن گوسفند قربانی میکردن گفتیم
شاید صدا از اون طرف میاد خلاصه بیخیالش شدیم.یهو دیدیم صداش خیلی بلندتر شد یعنی
دقیقا مثل این بود که زیر گوشمون داشت میخوند همین که من چرخیدم سمت راستم دیدم یه زنه لاغر یدونه روسری سفید انداخته تو دستشم همون بچه دوساله که دیروزش فوت کرده بود من واقعا اون لحظه نمیدونم چیشد ولی چشام سیاهی رفت. وقتی چشامو باز کردم دیدم بقل خواهرم تو حیاط کلیسا نشسته بودم خواهرم گفت هیچی به روت نیار به هیچ کسی هم نگو اینجور چیزی دیدی. بعد دیدم همه جمعیت تو کلیسا اومدن دارن دعا میخونن و گریه میکنن از خواهرم پرسیدم چیشده؟ گفت نزدیک به ساعت پیش جسد مادر اون بچه رو بالای کوه به طوری که یدونه چاقو تو قلبش بود پیدا کردن یعنی دقیقا همون موقع که ما اون صدای لالایی گفتنو شنیدیم این زنه خودکشی کرده بود بعد دیدم مامان بابام اومدن گفتن پاشید میخوایم بریم خونه هر چقدرفقط بهشون گفتیم که اینجور چیزی دیدیم میخندیدن و میگفتن خیالاتی شدین از اون سال به بعد دیگه من و خواهرم پامونو اونجا نذاشتیم این دو سال هم که کرونا اومد دیگه تعطیل بود و نرفتیم.
مرد قد بلند
سلام وقتتون بخیر
منم خواستم داستانمو براتون بگم
من سه چهار سال پیش ک تو یه شهر دیگه دانشجو بودم دوسه ترم اول هیچ مشکلی با اونجا نداشتم و از چیزی نمیترسیدم و حتی عاشق فیلمای ترسناک بودم و با شوخی هم اتاقیامو میترسوندم اما ترم سه به بعد یه شب که خواب بودم حس کردم یکی کنارم خوابیده و قد خیلی بلندی داره اما چون گیج خواب بودم اعتنایی نکردم اما فردا صبش خیلی ترسیدم از اون ب بعدشبا نتونستم بخوابم و فقط میترسیدم و از دوستام میخواستم که کنارم بخوابنی روز صب زود حدود ساعت چهار یا پنج یهو یکی تو گوشم بللللند جیغ کشید از خواب پریدم و ب دوستام نگاه کردم ک همشون خواب بودن فک کردم خیالاتی شدم دوباره خوابیدم اینبار بلند ت صدای جیغ میومد شنیده بودم جن و این چیزارو اگه به جون مادرشون قسم بدی حساس هستن و ب حرفت گوش میکنن منم همینجوری زیر پتو شروع کردم قسم دادن جون مادرت جون پدرت تو رو ب اون چیزی ک میپرستی برو بزار بخوابم بعد که ساکت شدم واااااضح صدای دویدنشو از کنار تختم شنیدم و بعد صدا قط شد رفتم پیش یه دعا نویس گفت ک همزاد شیطانی داری و داره اذیتت میکنه بهم دعا داد بهتر شد همه چی اما هنوزم نمیتونم مثل قبل بشم و میترسم از اون شب ک گفتم یکی ک قدش خیلی بلند بود کنارم خوابید دیگه همش شیر آب باز و بسته میشد جورابا همش یه لنگشون گم میشد و بعد چند وقت زیر تختا پیداشون میشد صدای تق تق از سقف میومد یکی از دوستام یه زن رو دیده بود ک از تخت کناری بلند میشه و پا نداره
شهری ک داخلش دانشگاه بودم چندین سال پیش زلزله شده بود وقتی ک جریان ترسامونو به مسئول خوابگاه گفتیم گفت این جایی که الان خوابگاه شماست ساله زلزله افراد بی خانمان یا اونایی ک کل خانواده یکجا فوت شدن رو دفن کردن
شاید هم اونایی ک مارو اذیت میکردن جن نبودن شاید روح همونایی بودن ک خوابگاه ما رو روشون ساخته بودن چون مسئول خوابگاه گفت که شماها اولین نفرایی نیستین که این چیزا رو تعریف میکنین.
مطلب مشابه: بهترین فیلم های ترسناک آسیایی؛ ۱۵ اثر در ژانر وحشت (روح، اجنه، ترسناک و دلهره آور)
مطلب مشابه: بهترین سریال های ترسناک دیدنی ( معرفی 20 سریال امتیاز بالا )
اجنه در خانه

شبهای ماه رمضون بود بابام اینا نبودن من و داداش کوچیکم و مامانم بودیم تو خونه من و داداشم داشتیم باهم سونی بازی میکردیم و مامانم توی آشپزخونه داشت سحری درست میکرد.
من خسته شده بودم هواهم گرم بوود ب داداشم گفتم من میرم بالاپشت بوم جابندازم بخابم توهم بیا بری بخابیم چون خونمون ویلایی بود عادت داشتیم تابستون ها بریم پشت بوم بخابیم و اجازه روشن کردن کولر نداشتیم آقا جونم براتون بگه یک متکا و تشک گرفتم و سه طبقه رفتم بالا رسیدم پشت بوم و تشک انداختم خابیدم به چندثانیه نرسید ک من خابم برد یهو بیدار شدم پشتمو نگاه کردم دیدم داداشم اومده نشسته داره منو میکنه منم گفتم محمد بگیر بخواب چرا نگاه میکنی الان سحر میشه خواب میمونیم خدا شاهده يهو دیدم خوده خوده داداشمهها همه چیزش لباسش قیافش ولی چشماش یجور دیگه بود و میخندید بهم يهو به خودم اومدم دیدم آقا این جنه بصورت داداشم منومیگی فقط تا پایین دویدم تا رسیدم به طبقه همکف دیدم داداشم توی اتاق دسته بازی به دستش داره سونی بازی میکنه گفتم تو نیومدی بالا گفت نه تو هنوز ۵ دقیقه هم نیس ک رفتی پشت بوم چیشد برگشتی پایین
هیچی دگ واسع مادرم تعریف کردم گف خاک توسرت رفتی تنها خوابیدی جن بوده.
اخه بابام دعانویسه واسه هرکی دعامینویسه واسش اثر میکنه اما عواقبش به ماها میرسه اینم از بدبختیع ماست تازه این یکی از این داستانهای نه چندان ترسناکه ترسناکاش دیگه برام عادی شده چاره ای جز پذیرفتن نداریم.
مردی با لباس سیاه

خاطرم ترسناک نیست ولی عجیبه من همیشه خیلی چیزارو حس میکنم و میبینم و از اتفاقایی که میخواد بیفته خبر دارم و همیشه میتونم ازش جلوگیری کنم مثلا یه شب میخواستیم بیایم شمال من منتظر بودم خونه که بیان دنبالم گفتم یه چرتی بزنم حدودا یه ربع خوابیدم بعد من سرمو میزارم رو بالش خوابم میبره همینطوری خواب دیدم که تو ماشینمون داریم میریم بعد یه سنگ بزرگ افتاد رو ماشینمون مردیم وقتی بیدار شدم اومدن خونه که بریم گفتم لطفا نريم امشب هی همه گفتن چرا وخلاصه اینا گفتم نریم فردا صب بریم هر طور بود راضیشون کردم بعد همون شب داییم نشست اخبار دید یدفعه تو اخبار اعلام کردن تو جاده چالوس رو یه ماشین سنگ افتاده همه اونایی که تو ماشین بودن مردن از بچگی همیشه حس میکنم و میبینم کسایی رو که خیلیا نمیبینن یه بار تو پارکینگ خونمون داشتم میرفتم کلاس سنتور بعد از اسانسور اومدم بیرون يدفعه دیدم یکی تو حیاط خونست انگار لباس مشکی تنش بود پشتش به من بود فکر کردم همسایست گفتم سلام ولی جواب نگرفتم رفتم دوباره تو اسانسور سازم رو بردارم اومدم بیرون نبود.
خاطره ترسناک آخری مربوط به فردی بود که چشم سوم فعالی داشته که میتوانسته آینده را پیش بینی کند و خیلی از چیز هایی که برای دو چشم پنهان است را آشکار میکند در مورد چشم سوم بیشتر بدانید.
مطلب مشابه: داستان وحشتناک + 8 داستان ترسناک و جالب برای افراد بزرگسال (18+)
جنگل جیغ
احتمالاً تاکنون مطالب زیادی درباره وحشتناک ترین جنگل های ایران شنیدهاید. جنگل جیغ یکی از ترسناک ترین مناطق ایران است که در جنوب مشهد قرار گرفته. این جنگل که در طرقبه مشهد و روستای سربرج قرار دارد به خاطر شنیده شدن صداهای وحشتناک و جیغ مانند، شهرت بسیاری بین گردشگران پیدا کرده است. البته اهالی روستاهای اطراف معتقدند که این صداهای جیغ مانند و وحشتناک در گذشته شنیده نمی شد و تنها چند سالی است که این صداها از داخل جنگل به گوش می رسد.
جنگل جیغ یک جنگل انبوه و تاریک است که می تواند محل مناسبی برای شایعهسازی و خلق داستان های ترسناک باشد. اگرچه بررسی دقیقی درباره صداهای شنیده شده از داخل این جنگل انجام نشده، اما برخی معتقدند که به هم خوردن شاخ و برگ درختان یا صدای زوزه باد ممکن است عامل اصلی شنیده شدن این صداها باشد. اما برخی از افراد می گویند حتی در زمان هایی که باد نمیوزد، باز هم این صداها از داخل جنگل شنیده می شود. بعضی از افراد نیز می گویند موجودات و حشرات مانند جیرجیرک ها یا ملخ ها این صداها را از خود در میآورند. البته اهالی این منطقه معتقدند این جنگل نفرین شده است و جن ها این جنگل را نفرین کردهاند. صداهایی هم که از داخل جنگل به گوش می رسد، صدای شیاطین و جن ها است که در جنگل جیغ می کشند. حتی محلی ها معتقدند رودخانه کم آبی که از داخل این جنگل عبور می کرد به خاطر نفرت نفرین شیاطین، پر آب شده و در داخل جنگل جریان پیدا کرده است.
شاید این داستان ها را باور کنید. شاید هم منتظر پیدا کردن یک دلیل منطقی برای این اتفاقات مرموز و ترسناک در جنگل جیغ مشهد هستید. اما در آخر باید بگوییم که بر اساس بررسی های انجام شده، صداهای شنیده شده از داخل جنگل به خاطر جیرجیرک هایی به نام کز یا چز است که اطراف آب جمع می شوند و شب ها این صداها را از خودشان تولید می کنند. دلیل این صدا هر چیزی که باشد، باعث می شود تا گردشگران علاقه بیشتری برای دیدن این جنگل و شنیدن صداهای ترسناک و عجیب و غریب آن پیدا کنند.
کویر یا باتلاقی مرگبار

یکی دیگر از وحشتناک ترین مکان های ایران ریگ جن است. منطقه کویری ریگ جن که با نام مثلث برمودای ایران هم شناخته می شود در منطقه ای کویری در بین استان های سمنان و اصفهان قرار دارد. کویر دشت ارواح یا همان ریگ جن، جزو مکان های ناشناخته و مرموز در کشورمان است. در زبان محلی به شن های روان بیابان، ریگ گفته می شود. کویر ریگ جن هم یک منطقه بسیار اسرارآمیز است که در آنجا اتفاقات ترسناکی رخ می دهد. این اتفاقات که در سال های اخیر بیشتر درباره آن ها می شنویم، مربوط به فرو رفتن انسان ها و حیوانات در این منطقه کویری می شود.
مردم محلی و افراد عادی معتقدند که ریگ جن یک منطقه نفرین شده است و شیاطین و اجنه در آنجا زندگی می کنند. حتی دیده شده حیوانات محلی مانند شتر ها هم پس از رسیدن به منطقه ریگ جن، توقف می کنند و دیگر به مسیر خود ادامه نمی دهند. این منطقه به خاطر شرایط جغرافیایی که دارد به راحتی قابل دسترسی نیست و در سال های گذشته مانند یک منطقه مرموز و ناشناخته باقیمانده بود. اما با گذشت چند سال و انجام بررسی های علمی، مشخص شد که تغییر شکل تپه های ماسهای و حرکت ریگ ها در این منطقه کویری باعث دفن موجودات زنده می شود. صداهای عجیب و غریبی که از این منطقه به گوش می رسد نیز به خاطر وزش باد و برخورد شن ها به یکدیگر است.
فرقی نمی کند دلیل اتفاقاتی که در این منطقه می افتد چیست، مهم این است که افرادی که عاشق ماجراجویی و هیجان هستند و به دنبال ترسناک ترین مناطق ایران می گردند، علاقه دارند از چنین مکان هایی دیدن کنند.
داستان واقعی از پیرزن شیطانی در روستا
منو خوانواده میخواستیم برای تعطیلات تابستونی بریم داهاتمون توی داهاتمون خیلی چیزا دیدیم ولی این یکی واقعا محشر بود ما زه داهات رفتیم دیدم پسرخالم هم اومده ما باهم سلام علیکم کردیم ولی با پسرخالم بعد چند شب شرط گذاشتیم گفتیم بریم تو قتلگاه هرکی میترسه نیاد بحث سر ترس اینا شد ومنو پسر داهاتمونم وسط کوه دشت یه قبرستان بزرگ یه مسجد جنگل ها و باغ ها من خودم عاشق اینجام ولی هیچکی پاشو از ساعت 9شب به بعد بیرون نمیزاره اونایی که بیرون میزارن هم بخاطر گاو گوسفند ایناست اخه داهاتمون بالایی کوه بعدش قتلگاه یکی از خطرناک ترین نقطه شبه هرکی رفته یا از قتلگاه داستان هایی گفته که من سر پل یه دختر بچه در حال گریه کردن دیدم فلان هیچکس باور نمیکرد ولی ما رفتم چالش شوروع شده بود ما همین میخواستیم بریم ساعت یازده شب بیرون یکدفعه دست پای هردوتامون خود به خود فلج شداز جامون نمیتونستیم تکون بخوریم.
دیگه اون شب نرفتیم بیرون بعدش که خوابیدیم من یه خوابی دیدم یه پیر زن توی بخوابم دیدم هی میگفت نرو بیرون این یه هشداره تو با اون پسر خالت منو پسر خالم برای صبحانه بیدار شدیم نکته جالب اینجاست خود پسر خالم گفت تو دیشب خواب یه پیر زن ندیدی من تعجب کردم گفتم عه منم خواب پیر زن دیدم هی منو تهدید میکرد نرم بیرون پسر خالمم دقیقا همین خواب میدید.
ماهم همون شب قرار داشتیم بریم توی قتلگاه همون شب خواب پیر زنه رو دیدیم ولی گفتیم کصش#عره معلوم نبود چی بود ما ایندفعه تونستیم ساعت 12شب بریم وقتی رسیدیم به قتلگاه کنار یه سنگ بزرگ یه پیر زن نشسته بود من به پسر حالم گفتم عه این پیر زنه همون پیر زنه نیست مارو خواب نما میکرد پسر خالمم گفت اره اینو منم دیدم رفتیم سمتش گفتیم مادر جان چرا تنهایی این وقت شب اینجا نشستی یکدفعه پیر زنه نمیدونم چطوری بگم روی هوا معلق موند تا هشت متری ما رفت بالا سرمون وایساد ما ریدیم به خودمون همون لحضه داشتیم بهش نگاه میکردیم بهمون با یه صدای وحشتناک گرفته که نمیشه بهتون گفت چه صدایی داشت.
گفت مگه بهتون نگفتم از خونه بیرون نیاید منو پسر خالم همونجا پا به فرار گذاشتیم رفتیم خونه که موضوع همین به خوانواده گفتیم همون لحضه دوتا سگ خیلی وحشی گنده از طرف قتلگاه داشتن میومدن توی محل هی پارس میکردند وقتی منو پسر خالم فهمیدیم این سگ از قتلگاه دارن میان یه جوری شدیم گفتیم عه یعنی اگه ما تو قتلگاه بودیم این دوتا سگ مارو پاره پوره میکردند این داستان واقعیت داشت خودم تو کف موندم که اون پیر زنه از کجا میفهمید اگه ما میرفتیم توی قتلگاه دوتا سگ وحشی باید بیان بالا مارو میکشتن با صدای پارس این دوتا سگ همه از خونه پنجره ها کله هارو انداختن بیرون امید وارم لذت برده باشین این اتفاق واقعا برامون افتاد ولی این اتفاق دومین اتفاقی بود که برامون افت.
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










