حکایت خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک از مثنوی معنوی مولانا

حکایت خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک از مثنوی معنوی مولانا را در روزانه بخوانید. مولانا در حکایت‌های خود به نقد جامعه و رفتارهای انسانی می‌پردازد. او با استفاده از طنز و کنایه، نواقص اجتماعی و انسانی را به تصویر می‌کشد و مخاطب را به تفکر درباره رفتارها و ارزش‌های خود دعوت می‌کند.

حکایت خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک از مثنوی معنوی مولانا

حکایت زیبا از مولانا

گفت ای شه خلوتی کن خانه را

دور کن هم خویش و هم بیگانه را

کس ندارد گوش در دِهلیزها

تا بپرسم زین کنیزک چیزها

خانه خالی مانْد و یک دَیّار نَه

جز طبیب و جز همان بیمار نه

نرم‌نرمک گفت شهرِ تو کجاست؟

که علاجِ اهلِ هر شهری جداست

واندر آن شهر از قرابت کیستت؟

خویشی و پیوستگی با چیستت؟

دست بر نبضش نهاد و یَک‌ بیَک

باز می‌پرسید از جور فلک

چون کسی را خار در پایش جهد

پای خود را بر سَرِ زانو نهد

وز سَرِ سوزن همی جوید سرش

ور نیابد، می‌کُند با لب تَرَش

خار در پا شد چنین دشواریاب

خار در دل چون بود؟ وا دِه جواب

خار در دل گر بدیدی هر خَسی

دستْ کِی بودی غمان را بر کسی؟

کس به زیر دُمِِّ خر خاری نهد

خر نداند دفع آن، برمی‌جهد

برجهد، وان خار محکم‌تر زند

عاقلی باید که خاری برکَند

خر ز بهر دفع خار از سوز و درد

جُفته می‌انداخت، صد جا زخم کرد

آن حکیمِ خارچینْ استاد بود

دست می‌زد جابجا می‌آزمود

زان کنیزک بر طریق داستان

باز می‌پرسید حال دوستان

با حکیمْ او قصّه‌ها می‌گفت فاش

از مُقام و خواجگان و شهر و باش

سوی قصّه گفتنش می‌داشت گوش

سوی نبض و جَستنش می‌داشت هوش

تا که نبض از نام کی گردد جَهّان

او بُوَد مقصودِ جانش در جهان

دوستان و شهرِ او را برشمرد

بعد از آن شهری دگر را نام بُرد

گفت چون بیرون شدی از شهرِ خویش

در کدامین شهر بودستی تو بیش؟

نام شهری گفت و زان هم درگذشت

رنگ روی و نبض او دیگر نگشت

خواجگان و شهرها را یَک‌ بیَک

باز گفت از جای و از نان و نمک

شهر شهر و خانه خانه قصّه کرد

نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد

نبض او بر حالِ خود بُد بی‌گزند

تا بپرسید از سمرقندِ چو قَند

نبضْ جَست و رویْ سرخ و زرد شد

کز سمرقندیِِّ زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت

اصلِ آن درد و بلا را باز یافت

گفت کوی او کدام است در گُذَر

او سرِ پل گفت و کوی غاتِفَر

گفت دانستم که رنجت چیست، زود

در خلاصت سِحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و آمِن که من

آن کنم با تو که باران با چمن

من غم تو می‌خَورم، تو غم مخَور

بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر

هان و هان این راز را با کس مگو

گرچه از تو شه کند بس جُست‌ و جو

خانهٔ اسرار تو چون دل شود

آن مُرادت زودتر حاصل شود

گفت پیغامبر که هر که سِرّ نهفت

زود گردد با مُرادِ خویش جفت

دانه چون اندر زمین پنهان شود

سِرِِّ او سَرسبزی بستان شود

زَرّ و نقره گر نبودندی نهان

پرورش کی یافتندی زیرِ کان

وعده‌ها و لطف‌های آن حکیم

کرد آن رنجور را آمِن ز بیم

وعده‌ها باشد حقیقی، دل‌پذیر

وعده‌ها باشد مجازی، تاسه‌گیر

وعدهٔ اهل کرم، گنج روان

وعدهٔ نااهل شد، رنج روان

مطلب مشابه: حکایتِ بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند از مثنوی معنوی مولانا

مطلب مشابه: حکایتِ پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر از گلستان سعدی + نثر ساده و پیام

نثر و پیام این حکایت

روزی، حکیمی به پادشاه گفت: «ای پادشاه، خانه‌ات را خلوت کن و از خودت و دیگران دور شو.» او احساس می‌کرد که در این خلوتی می‌تواند به درمان بیماری‌ها بپردازد. در آن زمان، هیچ‌کس در دِهلیزها (راهروها) نبود تا از او بپرسد که چه چیزهایی درباره یک کنیزک می‌داند.

خانه خالی بود و فقط یک بیمار و پزشک در آنجا بودند. حکیم آرام آرام از بیمار پرسید: «شهر تو کجاست؟ زیرا درمان هر شهری متفاوت است.» سپس از او خواست که بگوید چه نسبتی با کسانی که در آن شهر هستند دارد.

حکیم دستش را بر نبض بیمار گذاشت و یکی یکی از او درباره مشکلاتش سوال کرد. او به دردهای بیمار گوش می‌داد و می‌خواست بداند که درد دلش چه چیزی است. حکیم متوجه شد که خار در پا چقدر سخت و دشوار است و پرسید: «اگر کسی خار در دل داشته باشد، چطور می‌تواند آن را بیان کند؟»

او گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند خار را زیر دم خر قرار دهد، چون خر نمی‌داند چطور آن را دور کند. خر فقط از درد می‌جهد و اگر عاقل باشد، باید خار را بکشد.»

حکیم به بیمار گفت که او باید از سوز و درد خود آگاه باشد و به دنبال درمان برود. بیمار درباره دوستان و شهرش صحبت کرد و حکیم به دقت گوش می‌داد. وقتی نام سمرقند را آورد، نبض بیمار تغییر کرد و رنگ صورتش عوض شد. حکیم متوجه شد که رنج او به خاطر دوری از سمرقند است.

حکیم گفت: «می‌دانم رنج تو چیست، زود درمانت می‌کنم. شاد باش و نگران نباش، من برای تو مانند باران برای چمن هستم.» او همچنین هشدار داد که راز خود را با هیچ‌کس فاش نکند، زیرا خانه اسرار مانند دل انسان است و اگر رازها فاش شوند، نتیجه‌ای معکوس خواهد داشت.

حکیم به بیمار وعده داد که اگر راز خود را نگه دارد، به خواسته‌هایش خواهد رسید. او گفت: «دانه‌ای که در زمین پنهان می‌شود، سرسبزی باغ را به همراه دارد. اگر طلا و نقره پنهان نمی‌شدند، هرگز زیر زمین پرورش نمی‌یافتند.»

پیام حکایت:

پیام این حکایت این است که رازها و مشکلات درونی انسان‌ها باید نگه‌داری شوند تا به آرامش و درمان برسند. همچنین، اهمیت ارتباط با طبیعت و دیگران در زندگی و اینکه هر فرد باید به دنبال درمان و رهایی از دردهای خود باشد، مورد تأکید قرار گرفته است. رازها مانند دانه‌های پنهان در زمین هستند که با نگهداری صحیح، به ثمر خواهند نشست.

مطلب مشابه: حکایتِ ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند از مثنوی معنوی مولانا + پیام و نثر

مطلب مشابه: حکایتِ یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول از گلستان سعدی + نثر ساده

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.