انشا بهترین خاطره من چیست؟ 4 درباره روزهای زندگی من و خاطرات من
در این بخش 4 انشا درباره بهترین روزهای زندگی، خاطرات من و انشا بهترین خاطره من چیست را برای پایه های مختلف تحصیلی ارائه کرده ایم.
فهرست انشا بهترین خاطره من چیست؟

انشا در مورد بهترین خاطره من
مقدمه: هر کس در زندگی و روزهای عمر خویش خاطراتی خوش و پر از شادی دارد که هیچ گاه از یادش نمی رود و تا همیشه در یادش جاوید است. گاهی تولد یک فرزند، دیدار با یک دوست و شاید هم خرید یک خانه و ماشین و قبولی در دانشگاه.
بدنه: بهترین خاطره من روزی بود که شنیدم در بهترین رشته در دانشگاه تهران قبول شده ام. یاد روزهایی افتادم که تا دیروقت بیدار بودم و کسی خبر نداشت که چه روزهای سختی را می گذرانم.
حتی چند روز قبل از آمدن نتایج بودکه خواب زیبایی دیدم و وقتی خصوصیاتش را برای عمویم که ساکن تهران است گفتم، بسیار تعجب کرد و گفت که این جایی که تو در خواب دیده ای یکی از خیابانهای زیبای تهران است.
چه روز خوب و خوشی بود. کم کم خودم را برای حادثه ای بزرگ اماده می کردم و از طرفی در دلم غوغا بود و نمی توانستم آرام باشم و دلشوره عجیبی داشتم و حس بسیار غریب که هیچ وقت تکرار نخواهد شد.
آن روز صبح هر کس به بهانه ای زنگ می زد و سراغ از رتبه و کارنامه ام می گرفت وانگار خودم هم می دانستم که رویدادی عجیب در راه است و باید خداوند معجزه اش را به من نشان دهد. مادر و پدر هم منتظر بودند و کمی مضطرب، گاهی تلفن ها را جواب نمی دادند و زمانی هم به اجبار جوابی کوتاه می دادند و تشکر می کردند.
لحظه موعود رسید و من با دیدن کارنامه ام فریاد بلندی کشیدم و خدا را شکر کردم. من پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شده بودم و حالا سالها از ان ماجرای دلچسب می گذرد و من یک جراح با میکروسکوپ هستم و برای مردم کشورم کار می کنم. اما هر بار که نامی از خاطره به میان می آید، خاطره خوش قبولی در ذهن من زنده می شود.
نتیجه گیری: هر روز که بتوانیم از روزمان خوب استفاده کنیم و از هدر دادن وقت جلوگیری کنیم، می تواند خاطره ساز باشد، اما گاهی موضوعی و خاطره ای برایمان جذاب تر است که همیشه از آن به خوبی و خوشی یاد می کنیم. بهتر است که در دفتری یاد داشت کنیم و در سالهای بعد بخوانیم و لذت ببریم.
مطلب مشابه: انشا بهترین روز زندگی من؛ 4 انشا درباره روز های خوب زندگی پایه های مختلف
انشا در مورد بهترین خاطره من
مقدمه: هر کس در زندگی و روزهای عمر خویش خاطراتی خوش و پر از شادی دارد که هیچ گاه از یادش نمی رود و تا همیشه در یادش جاوید است. گاهی تولد یک فرزند، دیدار با یک دوست و شاید هم خرید یک خانه و ماشین و قبولی در دانشگاه.
بدنه: بهترین خاطره من روزی بود که شنیدم در بهترین رشته در دانشگاه تهران قبول شده ام. یاد روزهایی افتادم که تا دیروقت بیدار بودم و کسی خبر نداشت که چه روزهای سختی را می گذرانم.
حتی چند روز قبل از آمدن نتایج بودکه خواب زیبایی دیدم و وقتی خصوصیاتش را برای عمویم که ساکن تهران است گفتم، بسیار تعجب کرد و گفت که این جایی که تو در خواب دیده ای یکی از خیابانهای زیبای تهران است.
چه روز خوب و خوشی بود. کم کم خودم را برای حادثه ای بزرگ اماده می کردم و از طرفی در دلم غوغا بود و نمی توانستم آرام باشم و دلشوره عجیبی داشتم و حس بسیار غریب که هیچ وقت تکرار نخواهد شد.
آن روز صبح هر کس به بهانه ای زنگ می زد و سراغ از رتبه و کارنامه ام می گرفت وانگار خودم هم می دانستم که رویدادی عجیب در راه است و باید خداوند معجزه اش را به من نشان دهد. مادر و پدر هم منتظر بودند و کمی مضطرب، گاهی تلفن ها را جواب نمی دادند و زمانی هم به اجبار جوابی کوتاه می دادند و تشکر می کردند.
لحظه موعود رسید و من با دیدن کارنامه ام فریاد بلندی کشیدم و خدا را شکر کردم. من پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شده بودم و حالا سالها از ان ماجرای دلچسب می گذرد و من یک جراح با میکروسکوپ هستم و برای مردم کشورم کار می کنم. اما هر بار که نامی از خاطره به میان می آید، خاطره خوش قبولی در ذهن من زنده می شود.
نتیجه گیری: هر روز که بتوانیم از روزمان خوب استفاده کنیم و از هدر دادن وقت جلوگیری کنیم، می تواند خاطره ساز باشد، اما گاهی موضوعی و خاطره ای برایمان جذاب تر است که همیشه از آن به خوبی و خوشی یاد می کنیم. بهتر است که در دفتری یاد داشت کنیم و در سالهای بعد بخوانیم و لذت ببریم.
مطلب مشابه: انشا درباره شگفتی های آفرینش؛ چند انشای زیبا درباره زیبایی های جهان
انشا یکی از بهترین روزهای زندگی من
یکی از بهترین خاطره های من ، روز تولدم است و میخواهم همه چیز درباره حس و حال روز تولدم را با شما درمیان بگذارم .
بهترین خاطرات عمرم به روز تولد مربوط می شود .
در این روز اعضای خانواده ام ، دوستانم ، آشنایان و فامیل ها به من تبریک می گویند .
واقعا چه حس خوبی است وقتی که میبینی برای دیگران چقدر ارزش داری .
وقتی میبینی دیگران به فکر تو هستند و برای خوش حالی تو هرکاری انجام می دهند .
از صبح که بیدار می شوم مدام پیام های تبریک را نگاه می کنم و جواب تبریک ها را میدهم .
همه درحال تدارک برای تولد هستند .
برادرم بادکنک ها را باد می کند .
مادرم درحال پختن کیک است .
خواهرم مشغول تزیین کردن خانه است و مدام از این طرف به آن طرف می رود .
پدرم هم در حال جابه جا کردن وسایل منزل و آماده کرده آن برای مهمانی است .
مراسم تولد که آغاز می شود ، با ورود مهمان ها خوشحالی خاصی در من به وجود می آید .
واقعا که روز مهمی است وقتی همه دور یکدیگر جمع می شوند تا زمینی شدن تو را تبریک بگویند و جشن بگیرند .
کادوهای جورواجور ، انواع خوراکی ها ، تنقلات ،میوه ها و … بر روی میز بسیار دیدنی است .
هنگام فوت کردن شمع تولد چشمانم را میبندم و برای خودم و دیگر اعضای خانواده ام آرزو می کنم .
مطلب مشابه: انشا خاطرات زندگی با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری برای پایه های مختلف
انشا در مورد یک خاطره بد
زندگی پر از اتفاقات کوچک و بزرگ است. اتفاقات بد در زندگی هر کسی ممکن است رخ بدهد و او را غمگین و ناراحت کند. در این انشا یک خاطره بد را برایتان میگویم.
یک روز تابستانی بود. روزهای تابستان عادت داشتم تا لنگ ظهر بخوابم و کسی هم کاری به کارم نداشت اما آن روز صبح زود با صدای بابا بیدار شدم. من را صدا میکرد. با همان سر و وضع ژولیده به هال رفتم. بابا گفت: «صبحانهات را بخور تا برویم…» پرسیدم: «کجا؟» گفت: «فکر میکنم انا لله و انا الیه راجعون را که بگویم، خودت منظورم را میفهمی.»
دنیا روی سرم خراب شد. مادربزرگم مدتی بود که دو بار پشت سر هم سکته کرده بود و نصف بدنش فلج شده بود. مادربزرگ دوستداشتنی عزیز من. پخش زمین شدم، گریه کردم و گفتم:«خدایا تو حق نداشتی، تو حق نداشتی عزیزم رو از من بگیری…» داشتم کفر میگفتم اما اگر این را هم نمیگفتم که دق میکردم.
بابا گفت:«وقت برای گریه هست. زود آماده شو، باید برای کارهای خاکسپاری برویم.» به زور خودم را از زمین کَندم و بلند شدم. نیمساعت بعد من و مامان و بابا توی جاده بودیم تا برویم خانه پدربزرگم.
وقتی رسیدم، همه گریه میکردند. عموی کوچکم توی سرش میزد و عمهام ضجه میزد. مادربزرگم آرام خوابیده بود و چشمهایش را بسته بودند. از رنجها و دردها خلاص شده بود. اما ما را تنها گذاشته بود و این غمی نبود که بشود آن را به این زودی هضم و درک کرد. مخصوصاً برای من که کودکیام را در پناه او و مهربانیهایش بزرگ شده بودم. داشتم گریه میکردم که آمبولانس آمد.
مردها گفتند:«لا اله الا الله» داد زدم و گفتم: «مامانی منو نبریدش.» عموی بزرگم مرا بغل کرد، از کنار جسم بیجان مادربزرگم دور کرد، دستش را روی سرم کشید و گفت:«مرگ حَق است!»
سالها از آن اتفاق میگذرد. اما هنوز این خاطره غمگین جلوی چشمم است. آن روزی که یکی از پشت و پناههای عاطفیام را از دست دادم، بدترین خاطره عمر من است.
مطلب مشابه: انشا گذر رودخانه با 5 انشا زیبا با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری










