متن عارفانه سنگین عاشقانه | جملات فلسفی عرفانی زندگی و عشق
متن عارفانه سنگین عاشقانه در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما علاقهمندان به ادبیات عرفانی و عاشقانه آماده شده است. این متون عمیق در تلفیق با عرفانیت و عشق به متون بسیار جالبی تبدیل شدهاند. با ما باشید.

جملات عرفانی عشقی
تو را در هر ذرهٔ این جهان جستجو کردم، اما تو در هیچجا نبودی. بعد فهمیدم، تو آن «هیچجا» هستی. چشم بستم. خودِ «دیدن» شدی. نه در مقابل من، نه پشت سرم. خودِ «من» شدی.
عشق نه آن است که دل از دست دهی. عشق آن است که دل آنقدر بزرگ شود که همه را در خود جای دهد، حتی آن کس که از تو روی گردانده. آن لحظه که دلت برای دشمنت میتپد، به عرش رسیدهای.
او را صدا زدم. گفت: «بیا.» گفتم: «کجا؟» گفت: «به نیستی خودت.» رفتم. هیچ چیز نبود. نه من، نه او. فقط یک «بودن» محض که نه اسم داشت، نه رنگ، نه درد جدایی.
سجاده را جمع کن. خدا در مسجد نیست. در دکان بقال هم نیست. در نگاه مست شرابخوار است، در آه شبگیر رنجدیده، در دستی که به یتیم میرسد. اگر میخواهی او را ببینی، آینه شو.
به عارف گفتند: «از عشق بگو.» سکوت کرد. اصرار کردند. سکوت کرد. گفتند: «چرا حرف نمیزنی؟» گفت: «ذرهای از عشق برابر است با دریایی از حرف. اما کدام دیوانه دریا را در کوزه میگنجاند؟»
عشق مانند باد است
نمی توانی آن را ببینی اما می توانی حسش کنی

نمی یابم تو را در دل، نه در عالم نه در گیتی
کجا جویم تو را آخر، من حیران نمی دانم
“عراقی”
همه میگن عشق یعنی
دوست داشتن ..
اما
من میگم عشق یعنی
یکی مثل تو داشتن
تو یِجایی تو قَـ♥️ـلبَم داریـ
کِه هیچکَس نمی تونِه داشته باشِه
تو قَشَنگ تَرین دَلیل واسه تُند زَدَن قَلبِ مَنی
مطلب مشابه: اشعار عرفانی خیام / زیباترین مجموعه شعر عارفانه از خیام نبشابوری
مطلب مشابه: جملات عرفانی تکان دهنده / جملات ناب و عمیق عارفانه
من همه درد خودم را به تو گفتم جانا!
این که درمان بکنی یا نکنی؛…مختاری!
می توانم دنیا را یک دستی فتح کنم
به شرطی که دست دیگرم را تو گرفته باشی
کف بینی نکن
دستی که به سویت دراز شده
طالعش تویی
هرچه لباس می پوشم
افاقه نمی کند …
نبودنت کنارم
زمستان سختی است …
هر چه دلم را خالی می کنم
باز پر می شود از
تو ….. !
چه برکتی دارد
دوست داشتنت …
من، خدا را
در قلب کسانی دیدم
که بی هیچ توقعی، مهربان اند
“شیخ بهایی”
دوست داشتن ساده است و باور کردنش سخت
تو ساده باور کن که من سخت دوستت دارم
گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم!
“مولانا”
اگه نهایت دوست داشتن در قطره ی باران است
من دریا را تقدیمت میکنم
چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی
کسـی زیــر ایـن گنــبد کبــود
انتظــارت را میـکشـــــد
چــه شیــــــرین اســـــت
طعــم پیامکی کــه میگـــوید :
” کجایـی” …..؟
مطلب مشابه: متن عارفانه زندگی؛ جملات قشنگ عرفانی زندگی و عشق
مطلب مشابه: متن کوتاه عارفانه خدا [ 40 جملات ناب عرفانی قشنگ درباره خداوند ]
غیر عشق رخ دل دار غلط بود غلط
هرچه کردیم جز این کار غلط بود غلط
هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا
جز حدیث لب دل دار غلط بود غلط …
داشتن یکی مث طُ یعنی زندگی
جسارتا
دوستت دارم !
لطفا به دل بگیر …
کوتاه می گویم دوستت دارم
اما از دوست داشتنت کوتاه نمی آیم …
فاصله گرچه دست های ما را از هم جدا کرد
ولی خوشحالم که جرات ندارد به دل های مان نزدیک شود
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
“عطار”
ما با دلمان هنوز مشکل داریم
صد سنگ بزرگ در مقابل داریم
معشوق خودش می بُرد و می دوزد
انگار نه انگار که ما دل داریم !
چه خوش خیال است
فاصله را می گویم
به خیالش تو را از من دور کرده
نمی داند جای تو امن است
اینجا در میان دل من
عشق جمال جانان، دریای آتشین است
گر عاشقی، بسوزی، زیرا که راه این است
“عطار”
نگارا از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟
دُنیآ روُ نِمیدونَم،وَلی مَنْ دوُرِ توُ میگردَم

مادر بزرگ می گفت: “درست می شود”
و همیشه بعدش نگاه می کرد به آسمان و
می خندید
حتم دارم چیزهایی درباره خدا می دانست
که ما بی خبر بودیم!
جملات عارفانه و فلسفی
چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است
شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی خویش
صبح ها بهترند
وقتی که اول با خدا حرف بزنی …
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو میباید، دگر هیچ
“وحشی بافقی”
براى یک شروع تازه با خدا
هرگز دیر نیست
نمی دانم که دردم را سبب چیست؟
همی دانم که درمانم تویی بس
“اوحدی مراغه ای”
آنچنان جای گرفتی تو به چشم و دل من
که به خوبان دو عالم نظری نیست مرا …!
مطلب مشابه: متن عارفانه سنگین { جملات ناب پر معنی عرفانی درباره زندگی خوب }
مطلب مشابه: متن ناب (جملات ناب و زیبای حکیمانه | عاشقانه | عارفانه | فلسفی)
نگارا، از وصال خویش ما را شادمان گردان
اگر چه منصب وصل تو بیش از حد ما باشد
“اوحدی”
شاد باش
نه یک روز که همیشه …
بگذار آوازه ی شاد بودنت چنان بپیچد
که پشیمان شوند
آنان که بر سر غمگین کردنت
شرط بسته اند …
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بیند
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافل گیر کند درست مانند آغاز
همه چیز را فروختم جز آن صندلی
که جای تو بود
پیش خود گفتم :
شاید آن روز که برگشتی
خسته باشی …
وقتی مردم از کسی تعریف می کنند
کمتر کسی باور می کند
ولی وقتی که از کسی بدگویی می کنند
همه باورشان می شود
ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﯾﮏ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﺍﺳﺖ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
در خرابات قدم بگذار. نه با تسبیح، نه با سجاده. با دلی شکسته برو. آنجا مستان بیخود نشستهاند و جامی به دست دارند که شرابش «نیستی» است. یک جرعه بنوش، ببین چه عالمی میشوی.
او را در کعبه دیدم و در کلیسا و کنشت. اما او گفت: «من در قلب بندهٔ شکستهخاطرم جای دارم. آنجا بساطی نیست. نه کعبه، نه صلیب. فقط من و او.»
عشق بیش از دو هفته نمیمانَد مگر اینکه تبدیل به چیز دیگری شود: به مهربانی، به بخشش، به تحمل رنج دیگری. اگر بعد از هفتهٔ دوم هنوز میگویی «عاشقم»، بدان که عشق را پختهای.
در وادی عشق، اولین چیزی که میمیرد «من» آدمی است. بعد میمیرد «تو»، بعد میمیرد «ما». تنها چیزی که میمانَد یک «او»ی مطلق است که نه خودش میداند چیست، نه کسی.

عارف رند، خوشتراش، خوشخرام است. نه از بهشت میترسد و نه از دوزخ. فقط از یک چیز میترسد: از آن لحظه که پرده برافتد و ببیند خداوند به او میگوید «هیچ وقت تنها نبودی».
عشق زمینی، تصویر غبارآلود عشق حقیقی است. اما حتی آن تصویر هم چنان آتش دارد که اگر لحظهای غفلت کنی، تمام هستیات را خاکستر میکند. آری، عشق در همهٔ جامههایش مرگآفرین است.
معشوق را در آینه دیدم. تکان خوردم. آینه تکان نخورد. فهمیدم معشوق نه آن طرف آینه است، نه این طرف. خود آینه است. و من چیزی نیستم جز بازتاب لحظهای آن آینه.
دست از طلب بردار. هر چه میخواهی، هم اکنون داری. اما چشمت نمیبیند. خداوند «اَلا اِنَّ وَلِیَّ اللهِ لا خَوفٌ عَلَیهِم» را برای همین فرستاد. نترس از نداشتن. بترس از ندیدنِ داشتهها.
عشق را با پای دل میتوان رفت، نه با پای سر. عقل تو را به مقصد میرساند اما خشک و بیروح. تنها عشق است که تو را گم میکند و گم شدن، یافتن حقیقی است.
در خرابات، سالک را آدابی است: نخست آنکه خود را نبازد دمی. دوم آنکه خود را بیابد هر دم. سوم آنکه از خود خبر ندارد. چهارم آنکه هیچ از این سه یادش نباشد. آنگاه مست شو.
عشق ورزیدن به خدا آسان است. او که غیب است، آزاری از او نمیبینی. اما عشق ورزیدن به همسایهٔ بدخلق عین عبادت است. هر صبح که با او مهربانی، گویی کعبه را طواف کردهای.
حلاج را به پای دار بردند. گفت: «من حقم.» کشتندش. اما هر سال بهاری، بر دارش گل میروید. عشق را نمیتوان کشت. عشق تنها قالبی را عوض میکند، از جامه به جامه، از سینه به سینه.
شیشهای پر از گلاب را تصور کن. میشکند. گلاب میریزد. عشق، آن گلاب نیست. عشق، بوی گلاب است در تمام اتاق. پس از شکستن نیز میمانَد. عشق را نمیتوان در ظرفی حبس کرد.
گفتم: «ای عشق، چقدر سنگینی؟» گفت: «به اندازهٔ یک نفس.» گفتم: «نفس چه قدر است؟» گفت: «به اندازهٔ میان دل شکستن و دوباره ایستادن.» آری، عشق همین دم دمایی بیش نیست.
وقتی او را میبینی، همهٔ کتابهای عرفان را دور بینداز. آن لحظه که چشمانتان به هم میافتد، خودش استاد میشود، خودش جواب میدهد. یک لحظه نگاه عملیتر از هزاران سال ریاضت.
غم عشق، شادی است که جامهٔ ماتم پوشیده. اگر بنشینی و گوش کنی، صدای دف درون همان گریه را میشناسی. عارف آن است که گریهٔ شادی کند و خندهٔ حسرت. این تناقض، راه اوست.
یا رب، این عشق چیست که هم آتش است، هم آب؟ هم میسوزاند، هم سیراب میکند؟ هم دور میکند، هم نزدیک؟ عارف گفت: «این نشانهای است از خود تو ای خدا، که جمع اضداد هستی.»
برخیز از سجاده. خدا در مسجد نشسته که تو بیایی؟ نه. خدا در کوچه پسکوچههای دلت پرسه میزند. منتظر است پرده را کنار بزنی. اما از ترس، پرده را محکم میگیری. ترس، تنهایی میآورد.
به سراغ پیری رفتم. گفتم: «عشق را تعریف کن.» گفت: «سنگ را نگاه کن.» نگاه کردم. گفت: «حالا عاشق شو.» خندیدم. گفت: «خندیدی؟ آفرین. عشق یعنی همان پوچی که تو را به خنده انداخت.»
روزی از عشق فرار کردم. سه روز دویدم. برگشتم دیدم عشق در جای خود نشسته. گفت: «احمق، من که با تو بودم. تو از خودت فرار میکردی.» عشق یعنی دیگر هیچ فراری در کار نباشد.
مطلب مشابه: اشعار عرفانی سعدی و مجموعه شعر عارفانه این شاعر










