جملات زیبای شازده کوچولو و روباه / متنهای عمیق و عاشقانه شازده کوچولو
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما همراهان گرامی جملات زیبای شازده کوچولو و روباه از کتاب شازده کوچولو را قرار دادهایم. این متون بسیار عمیق و جذاب قطعا ارزش خواندن دارند و مورد پسند شما واقع خواهند شد. پس در ادامه با ما همراه شوید.

سنگین تیکه هایی از شازده کوچولو
محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکلتر است. اگر موفق شوی به درستی دربارهی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم به تمام معنا میشوی.»
شازدهکوچولو دوباره سر صحبت را باز کرد که: «آدمها کجان؟ آدم تو کویر یککم احساس تنهایی میکنه». مار گفت: «بین آدمها هم احساس تنهایی میکنی».
اما مرد خودپسند صدای او را نشنید. آدمهای خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمیشنوند، جز صدای تعریف و تمجید.
اگر کسی اجازه بدهد که اهلیاش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.
«شماها خوشگلید؛ اما توخالی هستید. نمیشود برایتان جان داد. مسلم است که یک رهگذر معمولی خیال میکند که گل من شبیه شماهاست. اما گل من به تنهایی مهمتر از صدها گل سرخ شبیه شماست. چون او بوده که من آبیاریاش کردهام؛ اون بوده که زیر درپوش شیشهای گذاشتمش؛ اون بوده که برایش حفاظ درست کردهام؛ من به خاطر اون کرمهای ابریشم را میکشتم (به جز دوسهتاشون که گذاشتیم بمانند تا به پروانه تبدیل بشوند) چون فقط اونه که غرغرهاش، خودنماییهاش و یا حتی حرف نزدنهاش را به دقت گوش دادهام، چون او گل من است»!
میتوانی خودت را محاکمه کنی، این سختترین کار دنیاست. محاکمه خودت
چیزهایی که مهمند، هیچوقت با چشم دیده نمیشوند
سوزنبان گفت: «آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمیشود».
آدمبزرگها همیشه به توضیح بیشتری نیاز دارند.
اگر کسی اجازه بدهد که اهلیاش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.
«حقیقت این است که آن روزها نمیتوانستم بهخوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش دربارهاش قضاوت میکردم، نه حرفهایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من میپراکند. نمیبایست از او فرار میکردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلکهای معصومانهاش بود، پی میبردم. گلها همهشان پر از اینجور تضادها هستند؛ اما من خامتر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».
جملات قشنگ از کتاب های مشهور با متن های ماندگار ادبی و عاشقانه
جملات زیبا از کتاب های مشهور و مجموعه متن های بی نظیر و با مفهوم

روباه گفت: «آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلیاش کردهای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».
تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلیاش کردهای مسئولی.
عکس نوشته جملات شازده کوچولو
وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!
فقط با دل میشود همهچیز را به درستی دید؛ چشمها قادر به دیدن ذات انسانها نیستند
اگر کسی اجازه بدهد که اهلیاش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.
شازدهکوچولو همانطور که روانهی سفرش میشد، با خودش فکر میکرد: «راستراستی، این آدمبزرگها چقدر عجیب و غریبند».
«هر آدمی، ممکن است یکبار چیزی را فراموش کند و همان یکبار کافی است که کار گل ساخته شود
– «ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی». شازدهکوچولو برای اینکه در ذهنش بماند، با خودش تکرار کرد: « به اندازه عمری هست که به پای گل ام صرف کردهام». روباه گفت: «آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلیاش کردهای مسئولی. تو مسئول گلت هستی». شازدهکوچولو برای اینکه یادش بماند، تکرار کرد: «من مسئول گلم هستم».
«خب اگر بخواهم با پروانهها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگر
نمیدانستم برای دلداریاش باید به او چه بگویم. احساس بیدستوپا بودن و بیعرضگی میکردم.
«اگر کسی عاشق یک گل باشد که توی میلیونها و میلیونها ستاره، فقط یک شاخه از آن باشد، برای شاد شدنش کافی است
«حرفت را باور نمیکنم! گلها موجودات ضعیفی هستند. آنها ساده دل هستند. سعی میکنند به بهترین وجه ممکن به خودشان قوت قلب بدهند و برای همین خودشان خیال می کنند که خارهایشان سلاحهای خطرناکی هستند».
«چیزهایی که مهمند، هیچوقت با چشم دیده نمیشوند».
به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.
«اهلی» یعنی چی»؟ روباه گفت: «یکچیزی است که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، معنیاش علاقه ایجاد کردن است».
اگر مرا اهلی کنی، درست مثل این است که مثل خورشید بر زندگی من تابیده باشی. «آنوقت صدای پای تو با هر صدای پای دیگری برایم فرق میکند. صدای پای بقیه مرا میترساند و مرا به سوراخ فرو خواهد برد؛ اما صدای پای تو مثل یک نوای روحبخش مرا از لانه بیرون میکشد. تازه! نگاه کن! آنجا آن گندمزار را در پایین میبینی؟ من نان گندم دوست ندارم. گندم برای من هیچ فایده ای ندارد. گندمزارها مرا یاد هیچچیز نمیاندازند و این جای تاسف است. اما موهای تو به رنگ طلاست. فکرش را بکن! چقدر محشر میشود اگر مرا اهلی کنی! گندم -که آن هم طلایی است- مرا ناخودآگاه به یاد تو میاندازد و بعد عاشق صدای باد میشوم؛ وقتی توی گندمزار میپیچد».
آدمی که بخواهد خود را زرنگ جلوه بدهد، ممکن است گاهی دروغ بگوید.
آدمها همهچیز را حاضر و آماده از مغازهها میخرند؛ اما هیچ مغازهای نیست که کسی بتواند از آن دوستی بخرد و برای همین آدمها بدون دوست ماندهاند. اگر تو دلت یک دوست میخواهد، مرا اهلی کن…»
جملات ماندگار از کتاب و نویسندگان معروف + زیباترین جملات کوتاهی که تا به حال خوانده اید
جملات قشنگ کتاب ها؛ 30 جمله ماندگار ارزشمند از کتاب های مختلف

باید از روی رفتارهایش دربارهاش قضاوت میکردم، نه حرفهایش.
شاه جواب داد: «خب، تو میتوانی خودت را محاکمه کنی، این سختترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکلتر است. اگر موفق شوی به درستی دربارهی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم به تمام معنا میشوی.»
متن های عمیق شازده کوچولو
اگر به آدمبزرگها بگویی: «یک خانهی آجری قرمز و قشنگ دیدم که پنجرههایش پر از شمعدانی و پشت بامش پر از کبوتر بود»، محال است که هیچ تجسمی دربارهی این خانه در ذهنشان بهوجود بیاید. باید به آنها بگویی: «خانهای دیدم که صدهزار فرانک میارزه». تا با هیجان فریاد بکشند: «وای چقدر قشنگه»!
به همین خاطر، الان تصور میکنم که ممکن است تا به حال چه اتفاقی روی سیارهاش افتاده باشد؟ شاید هم تا حالا گوسفند گلش را خورده باشد… اما بعد با خودم میگویم: «امکان ندارد! شازدهکوچولو هر شب گلش را زیر درپوش شیشهای میگذارد و با دقت گوسفندش را زیر نظر دارد. بعد خوشحال میشوم و آنوقت میتوانم لبخند شیرین همهی ستارهها را ببینم». اما بعضیوقتها هم با خودم فکر میکنم: «هر آدمی، ممکن است یکبار چیزی را فراموش کند و همان یکبار کافی است که کار گل ساخته شود؛ شاید یک شب شازدهکوچولو یادش برود درپوش شیشهای را روی گل بگذارد یا گوسفند بیسروصدا از جعبه خودش بیرون بیاد…» و بعد زنگولهها تبدیل به قطرات اشک میشود.
فقط با دل میشود همهچیز را به درستی دید؛ چشمها قادر به دیدن ذات انسانها نیستند».
«همهی آدمها ستاره دارند؛ اما ستارهها برای آدمهای مختلف معناهای مختلفی دارند. برای بعضی از آنها که مسافرند، ستارهها حکم راهنما را دارند. برای بقیه چیزی بیشتر از چراغهای کوچک آسمان نیستند. برای آنها، که کاشف هستند، ستارهها در حکم معما هستند. برای دوست تاجرم ستاره حکم ثروت را داشت؛ ولی ستارهها همگی ساکتند. تو، ستارههای تو با همه فرق دارند».
شمارهی یکم را که بهعنوان آزمایش هنوز پیش خودم نگه داشتهام، نشانش میدادم و از او میخواستم بگوید که آن نقاشی چیست؟ اما جواب آنها همیشه این جمله بود: «خب! معلومه؛ این یک کلاهه»! درنتیجه من دیگر نه راجع به مار بوآ و نه دربارهی جنگلهای بکر و نه ستارگان با آنها حرف نمیزدم.
«یک روز چهل و چهار بار، غروب آفتاب را تماشا کردم»! و کمی بعد گفتی: «میدانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!
روباه گفت: «خدانگهدار و اما رازی را که میخواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل میشود همهچیز را به درستی دید؛ چشمها قادر به دیدن ذات انسانها نیستند».
شازدهکوچولو گفت: «اما او روی زمین نیست». روباه از جواب او بهتش زد و حسابی کنجکاو شده بود. – «توی یک سیارهی دیگر»؟ – «بله». – «توی آن سیاره شکارچی هم هست»؟ – «نه». – «وای! چه جالب! مرغ چی؟ مرغ هم هست»؟ – «نه». روباه آهی کشید و گفت: «حیف که هیچچیز کامل نیست»!
شازدهکوچولو گفت: «مردم سیارهی تو پنجهزار گل سرخ را توی یک باغ میکارند؛ اما نمیتوانند گلی که دنبالش میگردند را پیدا کنند». جواب دادم: «هیچوقت هم پیدایش نمیکنند». «اما آنچه دنبالش هستند را میتوان تنها در یک گل سرخ یا کمی آب پیدا کنند».
«دیگر معطل نکن! تو تصمیمت را گرفتهای که بروی؛ پس برو»! و این جمله را گفت، چون نمیخواست شازدهکوچولو اشکهایش را ببیند. او اینقدر مغرور بود…
شازدهکوچولو دست زد و مرد خودپسند کلاهش را با فروتنی و به علامت تشکر از سر برداشت. شازدهکوچولو با خودش گفت: «این دیدار سرگرمکنندهتر از ملاقات با پادشاه است» و دوباره شروع به دست زدن کرد؛ مرد خودپسند در مقابل، کلاهش را به علامت تشکر از سر برداشت. بعد از پنج دقیقه تمرین، شازدهکوچولو از این بازی یکنواخت خسته شد. پرسید: « چکار باید کرد که کلاه از روی سرت بیفتد»؟ اما مرد خودپسند صدای او را نشنید. آدمهای خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمیشنوند، جز صدای تعریف و تمجید.

من دیگر نه راجع به مار بوآ و نه دربارهی جنگلهای بکر و نه ستارگان با آنها حرف نمیزدم. من باید خودم را تا سطح آن آدمبزرگها پایین میآوردم
برای آنها که مفهوم واقعی زندگی را میفهمند، بااین لحن واقعیت قصه ام رو بیشتر حس می کنند. من دلم نمیخواهد کسی کتابم را سرسری بخواند. زحمت زیادی کشیدم تا این خاطرهها را جمعوجور کنم. تا الآن شش سال میشود که دوستم با گوسفندش از پیش من رفته است. اگر من سعی میکنم او را توصیف کنم، به خاطر این است که مطمئن شوم او را فراموش نکردهام. به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.
«جغرافیدان به دانشمندی گفته میشود که جای همهی دریاها، رودها، شهرها، کوهها و بیابانها را میداند
جملات طلایی کتاب های ایرانی (50 جمله طلایی از شاهکار های ادبیات فارسی)
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










