شعر عاشقانه برای جذب دختر و زیباترین اشعار جذاب برای همسر و عشق

زیباترین اشعار عاشقانه برای جذب عشق

زیباترین اشعار برای جذب دختر و عشق جدید و همچنین اشعار کوتاه و بلند عاشقانه جذاب برای عشق و همسر را در این بخش روزانه ارائه کرده ایم.

دوست داشتنت را
از ڪجا شروع ڪنم ؟
چشمانت ؟
چشمانت…
آغاز و پایانِ من
در چشمانت خلاصـہ شدہ است.
درآن لـᓗـظـہ ڪـہ پلڪ زنے و
ثانیـہ چیزے نبینے ،
همان لـᓗـظه‌ے تاریڪیـہ زندگے من خواهد بود.
پلڪ هاے رنگارنگ این شهر
بیهودہ بال بال مے زنند ….
این نگاہ ها بـہ گرد
زیباے شرقے من نمے رسد !
مهربانم
پنجرہ نگاهت را سمت
ڪوچـہ هاے غریبم باز ڪن
ببین ڪـہ مملوء
از بر؋ـے است
ڪـہ تا مرز استخوان نام تو را مے بارد
این بار تند
این بار
گلولـہ گلولـہ ……

***

بی آنکه، دلبری کنی از این و آن، بیا
ای ماه! شب شده ست، در این آسمان بیا
تاریک تر، ز بخت من، اصلاً جهان ندید
در این شب سیاه، چو ماه جهان بیا
در دیده ام، هزار هزاران ستاره اشک
دارم برای عشق، به این کهکشان بیا
من: آفتاب بر لب بامم، تو: ماه شب
لطفی کن و به خانه ی این نیمه جان بیا
از عشق، گفته ام، غزلی تازه…. شعرِ تر
تا بشنوی غزل، خودت از این زبان، بیا
ابرو کمان من! به خدا! خسته شد دلم
بی ناز و بی ادا، سوی این قد کمان بیا
“ایمان خلق و صبرِ مرا، امتحان مکن
بی آنکه، دلبری کنی از این و آن، بیا

***

شعر عاشقانه برای جذب دختر

ای دلبری که.می تپداین دل برای”تو”…
رخصت نمی دهی…
که شوم آشنای تو…
چیزی نمانده…
جزجان خسته ام…
آن هم اگرقبول کنی…
فدای “تو

***

الفبای دلبری را خوب آموخته ای:

کمند زلف بردوش،
روسری بر دوش نسیم،
هدیه من در آغوش،

ایستاده بر بلندای نگاه من
ومن درحسرت،
حسرت یک نگاه تو..

***

شعر عاشقانه جذب دختر

زن یعنی عاشقانه های ناب
زن یعنی بهترین و بزرگ ترین نعمت خدایعنی مادربودن
زن یعنی همسری عاشق برای شوهر
زن یعنی دلبری های ناب دختر برای پدر
زن یعنی همه زندگی برادر یعنی دلسوز برادربودن
زن به معنای واقعی همان عشق است

***

هم جا برای این‌که بمانم نبود و نیست
هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست
پشت سرم شب سفر آبی نریخته‌اند
یعنی که هیچ‌کس نگرانم نبود و نیست
رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه‌ای است
که هیچ‌وقت قدر دهانم نبود و نیست
گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست
ابری در آسمان جهانم نبود و نیست
انگار هیچ‌وقت به دنیا نبوده‌ام
درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست
در دفتر همیشه نوِ خاطرات ِ من
چیزی برای این‌که بخوانم نبود و نیست
قصدم نوشتن غزل است و نوشته‌هام
حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست

صادق فغانی

***

شعر عاشقانه برای جذب دختر

دقیقه‌های من با تو

غرق خوشحالیست

کنار چشم تو بودن

چه خوب احوالیست

***

و صبح يعنی اشتیاق پنهان من

وقتی چشم‌ هایم

در دريای چشم‌ هایت غرق شده

و روزش را لبخند ميزند

صبح يعنی تویی چسبيده به عشق

و لحظه‌ هایی كه با بوی زندگی می‌ گذرد

صبح يعنی عشقی مملو از تو

***

اشعار عاشقانه جذاب برای عشق

سرآغاز زندگی بی‌ شک

صدای خندیدنِ کسیست

که دوستش داریم

تو هر روز که می‌ خندی

من یک دل سیر زندگی می‌ کنم

***

زندگی با تمام فراز و نشیب‌ هایش

ایستگاه آرامشی دارد حوالیِ آغوشت

و عشق قطعاً همین حال خوبیست

که من با حضور تو دارم

***

ای قند لب و قند دهن صبح بخیر

هم‌ بستر یاس و نسترن صبح بخیر

از پنجره خورشید به تو خیره شده

بیدار شو عشق خوب من صبح بخیر

***

به حسودان بگو ما عاشق همیم

چشمان تو پر از من است

و چشمان من پر از تو

من شبیه خودم و تو شبیه هیچکس

به حسودان بگو در آسمان ما

چیزی جز عشق پر نمی‌ زند

که شاید از تماشای این عشق دق کنند

یا در کوچه و بازار قصه‌ مان جار زنند

***

تو را با چشم دل دیدن چه خوب است

برایت تک گلی چیدن چه خوب است

برای باور این عشق پر شور

به جان تو قسم خوردن چه خوب است

***

شعر عاشقانه برای جذب دختر

در دنیای عشق

هیچ چیز مهم تر از تو نیست

پس تو راحت باش جانم

برای من قهر و آشتی فرقی ندارد

من حافظه‌ کوتاه مدتم

خراب شده است

و هر روز که از خواب بیدار می‌ شوم

تا همانجا یادم است که گفتی دوستت دارم

***

همسرم

زنانه دوستت دارم

و مردانه می مانم پایت …

و این زیباترین تناقضی است که

با عشق باورش کردم …

***

تُ فقط بگو دوستت دارم…
من احساسم را چنان
به نگاه هایت گره خواهم زد که خورشید
هر روز صبح…
قربان صدقهِٔ
دلبری هایِ مابرود..

***

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است
جای گلایه نیست کــه این رسم دلبری است

هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه‌ها زود باوری است

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهـم برابر همگان، نابرابری است

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب هرچـــه کنـی ذره پروری است

ساحــل جــواب سرزنش مـــوج را نداد
گاهی فقط سکوت جواب سبکسری است

***

هر زنی برایِ زیباتر شدن ؛
باید یک مردِ عاشق ، داشته باشد …
زن ها استعدادِ عجیبی در شیطنت و دلبری دارند ؛
اگر آنی که باید باشد ، باشد !!!
در زیباییِ آفرینشِ زن ها شکی نیست !
اما مردانِ عاشق ،
می توانند با یک نگاه و احساسِ ناب ؛
رویِ این مرغوبیتِ ذاتی ، تشدید بگذارند …
شک ندارم تمامِ زنانِ شاد و موفق
جایی از دنیا مردِ عاشقی دارند ؛
که وجاهت و استعدادشان را تحسین می کند … !
‌زنان ، بزرگ ترین معجزه ی آفرینشَند …
باید یادشان آورد …
باید تحسینِ شان کرد …
باید عاشقِ شان بود !

***

تو فقط بگو دوستت دارم …
من احساسم را
چنان به نگاه هایت گره خواهم زد
که خورشید هر روز صبح
قربان صدقه دلبری های ما برود

***

شعر عاشقانه برای جذب دختر

تو را در دلبری دستی تمامست
مرا در بی‌دلی درد و سقامست

بجز با روی خوبت عشقبازی
حرامست و حرامست و حرامست

***

اے دلبرے ڪہ

می‌تپد این دڸ براےِ « تو »

رخصت نمےدهے

ڪہ شوم آشناےِ « تو »

چیزے نمانده

جز جانِ خستہ‌ام

آن هم اگر قبول ڪنی

فداےِ « تو »

***

شعر نو عاشقانه برای جذب دختر دلخواه

مَردها
نمیدانم از کدام سیّاره آمده اند
امّا از هَر کجا که آمده اند
خوب است که هَستند ..
که ته مایه بازوانشان ، امنیّت است ،
که ته صدایشان بَم است و آرامش میدهد ،
که ابهت دارند تا تکیه گاه شَوند ،
که حافظه شان کوتاه مُدت است و
زود یادشان میرود
که جنس قَلبشان مَخملی است
که آغوشِشان
تمام تَرس ها را بلد است حل کند ،
که جِنسشان بیشتر از پیچیدگی ،
صاف و سادگیست ..
که دلشان گرم به لبخند جنس زن است
که بَلدند تمام خستگی شان را
تَه فنجان چای زَن جا بگذارند ..
خوب است که هَستند و دُنیا ،
به این مُحکم های مُقتدر و
اخموهای خوش قَلب نیازمند است ..
اگر نبودند ،
چه کسی میخواست
این همه حس خواستنی بودن را
به جنس زَن بدهد ؟!
چه کسی میخواست
خَریدار این همه ناز و دلبری بشَود ؟!
این محکم های مقتدر ،
این مَغرورهای خوش قلب ،
خوب است که هستند
از هَرکجا که آمدند ، خوش آمدند …

***

له می کرد شاعری از درد عشق
که خدایا آخر دنیا کجاست؟؟؟
شعر او آهسته گفت ای نازنین !
هر کجا که دلبری از دل جداست

***

هر زنی لازم دارد
یک نفر باشد
که مدام از چشم هایش
شعر بگوید
دلبری ها
و نازهایش را
با قیمتی بالا بخرد
و تکیه گاهی باشد
برای روزهای دلتنگی اش

زن است دیگر ..
حساس و شکننده ..
تاب نمی آورد
دوست بدارد
و دوست داشته نشود

***

آغوشش عشق بود؛
خندیدنش،نگاهش..حتی کلامَش!.
عجیب ساده بود…
زُلفش از این فرفری های قصه ها نبود،شبیه فلان بازیگرِ خارجکی نبود،عطرِ تنش بِنام نبود…
-مجنون نبود، لیلی شدن را از بَر بود.
اهل حافظ نبود،به زمزمه نامه های شاملو به آیدا عادت بود…
دلبر ما،ترسیمِ دلبری را بلد بود!.
دلبرِ ما،ژولیده پولیده هم عشق بود!.

***

نگـہ داشتن یڪ #زن
بلد بودن می‌‌خواهد
یڪ زن از تمام مردانگے یڪ #مرد
هیچ نمے خواهد
جز #یڪ_خیال_راـᓗـت
ڪـہ همانطور ڪـہ هست
بی‌ هیچ توقع و پنهان ڪارے
#دوستش_بدارے …

***

شنبه ها دارد دلــم، حــال و
هوای دیگری

میپرد برق از نگاهم، با صدای
هردری

شوق دیدار تو دارم،خسته ام
از بی کسی

خــوش بحال هـر کـه دارد، در
کنارش دلبری

***

عزیزِ روزهایِ من !
اجازه هست روی ماه شما را ببوسم ؟
اجازه هست به دورِ شما بگردم ؟
اجازه هست تصدق چشم هایتان شوم ؟
هر روز با دعایِ خیر راهی ات کنم ؟
هرشب خستگی هایت را شانه باشم؟
می گویند محبت دلیل ِ دوری می شود
می گویند آدم ها پررو می شوند
از شنیدنِ دوستت دارم های مُدام
من اما می گویمت
این حرف ها مفت هم نمی ارزد
اصلا همه اش خرافه است جانم !
صاف و خالص و صمیمی بودن افسانه نیست
واقعیتی ست پنهان شده پشت یک مشت غرور نابجا
که انگار عده ای
چاشنیِ بی مهری اشان می کنند
این دلبری های عاشقانه
این شیرین زبانی ها
این محبت ها
اگراز دل برآیــــد …
اگر به نیتِ شیرین کردنِ لحظه هایِ
تلخ زندگی تان به زبان آیـــد
خوشبختی همچون چرخ و فلکی
می چرخد
به دورِ
لحظه هـایـتـــان!

***

دلبری آمد و خندید و معما شد و رفت
با نگاهی گذرا در دل ما جا شد و رفت
پای می خواست رود سوی نگاه از پی او
غمزه ای کرد که دل بی سر و بی پا شد و رفت
دل در این ماند که تدبیر، چه تقدیر کند؟
او چه مهتاب صفت جلوه ی رویا شد و رفت

خاستم با غزلی در شب مهتابی او
تا مرا دید، سحر عامل فردا شد و رفت

حالتی رفت که دل تیر کشان در خون شد
بی خبر از تَرَک این دل مینا شد و رفت

سرنوشتم به غم آلود، ندانست که دل
این همان میکده داریست که رسوا شد و رفت

***

ما “هر” چه “دویدیم”

به “مقصد” نرسیدیم

از “عشق” به “جز”

مزه ی”تلخش” نچشیدیم

***

تو نیمه ی دیگر من شده ای!
نیمه ایی که باید شاملو وار پرستیدش!
نیمه ایی که دیوان های عاشقانه برایش سرود و
هرشب برای دلبری اش غزلی نوشت و
تقدیم قدم هایش کرد

***

من از جهان چیزی نمی‌خواهم
تنها تو را با دلبری هایت
جانی که می‌بخشی و می‌گیری
با عطرِ خوبِ روسری‌ هایت

***

تنها، پریدن راه حل اش نیست
این عشق آب و دانه می‌خواهد
پیراهنِ گلدار هم یک روز
پیراهن مردانه می‌خواهد

***

برای کشتن من گوشه ی ابروت هم کافی ست
اگرنه خوب من یک حلقه ی گیسوت هم کافی ست

بساط عیش عصرانه شکر قرمز نمی خواهد
کنار سینی چایی دو تا لیموت هم کافی ست

زمین دارالمجانین شد، عزیزم روسری سر کن
برای دلبری کردن دو تار موت هم کافی ست

به قرآن فتح دنیا این همه لشکر نمی خواهد
کمانداران آتشپاره ی ابروت هم کافی ست

دوای درد درمان سوز این دیوانه دست توست
بغل نه، بوسه نه حتا کمی از بوت هم کافی ست

***

هر زنی برایِ زیباتر شدن ؛
باید یک مردِ عاشق ، داشته باشد …
زن ها استعدادِ عجیبی در شیطنت و دلبری دارند ؛
اگر آنی که باید باشد ، باشد !!!

***

حـــــــرف بـــــزن…
صدایت را دوست دارم
بگو…
فقط بگو
چــه فـــرق دارد
از مـــن ،
از تـــو
از بــــاران
در آغــوشــم بــگــیــر
و در گــوشــم
از مـــانـــدن بــگـــو
از دوستت دارم هایی بگو
که از شنیدنش دلم بریزد !!
گـــونـــه هــای خــجــالــتــی ام رنــگ بــگــیــرد
از دلبری چشمهایت بگو
که چگونه دلم را هوایی کرده
از هــرچــه خــودت مــیــخــواهـی
از خـــودت بـــگـــو
چـــه فــرق دارد از چـــه
فـــقــــط بـــگــــو
حـــرف بـــزن
عاشقانه صدایت را دوست دارم

***

از آیه پروانه احساسم

غزلی ساختم نذر خیابان تنهایی

نسیم عطر خدا را از تو

نفس نفس ناز میکشم میبویم

پاهایم عریان و زخمهایم کاریست

خدایا فانوس شفایت کجاست

***

کوچه خالیست و دستانم تهی

چشم ها را پویده ام

شاید عصای کور دوره گرد

بوی موسی را به نیل ببخشد

***

از کام لبت بوسه سرابست نگو نه

لبهای تو خود جام شرابست نگو نه

یک بوسه زلبهای ترت مرحمتی کن

تقصیر تو این… حال خرابست نگو

***

راستش را بخواهی قبل تو من نمیداستم
اینقدر مستعد هستم
مستعد دلبری
اینطور خزیدن در بغل
بوسیدن گونه های تیغ تیغی
قربان و صدقه رفتن خستگی هایت
همان وقتی که از عصبانیت قرار بر انفجار داری
ناگهان میشوم آب روی آتش
آرام میشوی

***

خوش باشہ حال تو
بے من ڪہ بهـتری
جایے برم ڪہ تو
اونجا رو نگذری
هـر جا برے برو
با یار و دلبری
اینجور ڪہ با منهـ
با اون سبڪتری
افسار دل بہ راهـ
بے سهـم و سروری
حست ڪنار اون
خوب بودہ دیگری…؟!!!

***

زندگی شاید

آن لحظهِ مسدودی‌ست

که نگاهِ من ،

در نِی نِیِ چشمانِ تو

خود را ویران می‌سازد …

***

دلبری با دلبری دل از کفم دزدی و رفت
هرچه کردم ناله از دل، سنگدل نشنیدو رفت
گفتمش ای دلربا، دلبر ز دل بردن چه سود؟
از ته دل بر من دیوانه دل خندید و رفت….

***

خنده هایت را

بگذار در آغوشِ صبح

وقتی تمامِ هوا

از عطرِ نفست پُر می‌شود …

***

تویی آن شاه که دستم به تو آغشته شده
کیش و ماتت بکنم چون ورق آس منی
تو و آن دلبری و محو تماشا شدنم
توفقط مال همین قلب پر احساس منی

***

شیرین عسل! به حق شکرریز خنده ات
نیشم بزن دوباره به لحن گزنده ات

چشمت کشیده تیغ به رویم ز هر طرف
در دل نشسته ابروی خنجر شونده ات

بر روی بام با سبد رخت آمدی
آمد نشست گوشه ی دنجی پرنده ات

آمد نشست و گاه خودش را شریک کرد
در گفت و گوی باد و لباس وزنده ات

یک صبح حاکمان اقالیم دلبری
دیدند کودتای سفید خزنده ات

حالا فرشتگان مقرب، ملازمت
حالا الهه های اساطیر،بنده ات

“روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست”
دل سوخت؛رو نشد ز چه برگ برنده ات

مطالب مشابه را ببینید!

شعر عاشقانه غمگین؛ شعر کوتاه و بلند عاشقانه و احساسی جدایی و تنهایی شعر عاشقانه صبح بخیر + مجموعه اشعار زیبای صبح بخیر برای همسر و عشق زندگی مجموعه اشعار سیمین بهبهانی + شعر عاشقانه و موضوعات مختلف گلچین شده عکس نوشته اشعار سعدی برای پروفایل + مجموعه شعر عاشقانه و زیبای شاعر معروف اشعار صابر همدانی + مجموعه شعر عاشقانه کوتاه و بلند از صابر همدانی شعر عاشقانه تبریک سال نو + شعر زیبای بهار و نوروز تقدیم به عشق و همسر شعر عاشقانه جذب کننده برای عشق، دختر و معشوق (متن دلبرانه لاکچری) شعر عاشقانه دلبرانه با گلچین اشعار کوتاه و بلند احساسی رمانتیک برای عشق شعر عاشقانه ولنتاین + اشعار زیبای رمانتیک و احساسی روز عشق یا ولنتاین شعر عاشقانه؛ شعر عاشقانه احساسی و ناب سرشار از عشق و محبت