شعر ذکر خدا + مجموعه اشعار از شاعران معروف و شعر معاصر در مورد خدا

شعر ذکر خدا
شعر در مورد ذکر خدا را از شاعران مختلف در این بخش روزانه گردآوری کرده ایم. این اشعار در مورد یاد خدای بزرگ در دل و جان است که به صورت وصف صفات خدا و شکرگزاری از نعمت های او می باشد.

اشعار معاصر ذکر خدا

نام زیبای تو آرام دل و جان من است

ذکر جان بخش تو هم مایه سامان من است

 

تو رجائی تو دلیلی تو غیاثی و انیس

انس دائم به تو خود محور ایمان من است

 

آن چراغی که کند روح و روانم روشن

یاد دلجوی تو آن مهر فروزان من است

 

می کنم خاطر خود را به جمالت روشن

روی زیبای تو هم نور دو چشمان من است

 

آن که هر لحظه کند محو خودش “مخلص” را

حرف حرفی زتو در مصحف جانان من است

 

فتح الله آقاخانی (مخلص)

***

ندانم کجا می‌کشانی مرا

سوی آسمان یا به خاموش خاک

 

نییم در هراس از تو ای ناگزیر

ندانم کجا می‌کشانی مرا

 

ندانم کجالیک دانم یقین

کزین تنگنا می‌رهانی مرا….

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

***

شعر تک بیتی ذکر خدای بزرگ

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

 

سنایی غزنوی

***

خداوندا دری بگشا جمال خویشتن بنما

رهم تا من ز قید خویش و رنج آرزومندی

 

فیض کاشانی

***

شعر ذکر خدا

الهی! ما گنه کاریم و از شرم آستین بر رو

کریمی، دامن رحمت بپوشان بر گناه ما

 

سلمان ساوجی

***

خداوندا به احسانت به حق نور تابانت

مگیر آشفته می‌گویم که دل بی‌تو پریشانست

 

مولانا

***

ای در درون جانم و جان از تو بی خبر

وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

 

عطار

***

شعر ذکر خدا

مجموعه اشعار ذکر خداوند

خداوندا به فریاد دلم رس

تو یار بیکسان مو مانده بیکس

 

همه گویند طاهر کس نداره

خدا یار مو چه حاجت کس

باباطاهر

***

به نام آنک جان را نور دین داد

خرد را در خدا دانی یقین داد

 

خداوندی که عالم نامور زوست

زمین و آسمان زیر و زبر زوست

 

دو عالم خلعت هستی ازو یافت

فلک بالا زمین پستی ازو یافت

 

فلک اندر رکوع استاده اوست

زمین اندر سجود افتاده اوست

 

یکی اول که پیشانی ندارد

یکی آخر که پایانی ندارد

 

یکی ظاهر که باطن از ظهورست

یکی باطن که ظاهر تر ز نورست

 

نه هرگز کبریایش را بدایت

نه ملکش را سرانجام و نهایت

 

خداوندی که او داند که چونست

که او از هرچ من دانم برونست

 

چو دید و دانش ما آفریدست

که دانستست او را و که دیدست

 

ز کنه ذات او کس را نشان نیست

که هر چیزی که گوئی اینست آن نیست…

 

عطار

***

شعر ذکر خدا

شعر مذهبی یاد خدا

خداوندی چنین بخشنده داریم

که با چندین گنه امیدواریم

 

که بگشاید دری کایزد ببندد

بیا تا هم بدین درگه بزاریم

 

خدایا گر بخوانی ور برانی

جز انعامت دری دیگر نداریم

 

سرافرازیم اگر بر بنده بخشی

وگرنه از گنه سر برنیاریم

 

ز مشتی خاک ما را آفریدی

چگونه شکر این نعمت گزاریم

 

تو بخشیدی روان و عقل و ایمان

وگرنه ما همان مشتی غباریم

 

تو با ما روز و شب در خلوت و ما

شب و روزی به غفلت می‌گذاریم

 

نگویم خدمت آوردیم و طاعت

که از تقصیر خدمت شرمساریم

 

مباد آن روز کز درگاه لطفت

به دست ناامیدی سر بخاریم

 

خداوندا به لطفت باصلاح آر

که مسکین و پریشان روزگاریم

 

ز درویشان کوی انگار ما را

گر از خاصان حضرت برکناریم

 

ندانم دیدنش را خود صفت چیست

جز این را کز سماعش بیقراریم

 

شرابی در ازل درداد ما را

هنوز از تاب آن می در خماریم

 

چو عقل اندر نمی‌گنجید سعدی

بیا تا سر به شیدایی برآریم

 

سعدی

***

خداوندا نه لوح و نه قلم بود

حروف آفرینش بی رقم بود

 

ارادت شد به حکمت تیز خامه

به نام عقل نامی کرد نامه

 

ز حرف عقل کل تا نقطه خاک

به یک جنبش نوشت آن کلک چالاک

 

ورش خواهی همان نابود و ناباب

شود نابودتر از نقش بر آب

 

اگر نه رحمتت کردی قلم تیز

که دیدی اینهمه نقش دلاویز…

 

ز ما گر آشکارا ور نهان است

ز لطف و رحمتت شرح و بیان است

 

بکردیم از تمام هستی خویش

نیامد هیچ جز لطفت فرا پیش

 

اگر لطف تو دامن برفشاند

ز ما جز نیستی چیزی نماند

 

بود بی‌رحمتت اجزای مردم

صفت‌های بد اندر نیستی گم

 

به ما تعلیم نفی «ماسوا» کن

شهادت ورد سرتا پای ماکن

 

شهادت غیر نفی «ماسوا» چیست

ز بعد لای نفی الا خدا چیست

 

وحشی بافقی

***

پادشاها جرم ما را در گذار

ما گنه کاریم و تو آمرزگار

 

تو نکوکاری و ما بد کرده‌ایم

جرم بی‌پایان و بیحد کرده‌ایم

 

مغفرت دارد امید از لطف تو

زانکه خود فرموده لاتقنطوا

 

بحر الطاف تو بی پایان بود

ناامید از رحمتت شیطان بود

 

نفس و شیطان زد کریما راه من

رحمتت باشد شفاعت خواه من

 

چشم دارم کز گنه پاکم کنی

پیش از آن کاندر جهان خاکم کنی

 

اندر آن دم کز بدن جانم بری

از جهان با نور ایمانم بری

 

عطار

***

ازین گفتن، خدایا، شرم دارم

و زان حضرت به غایت شرمسارم

 

ز فیض خود دلم پر نور گردان

زبانم را ز باطل دور گردان

 

ضمیرم را ز معنی بهره ور کن

خیال فاسد از طبعم بدر کن

 

مرا توفیق نیکو بندگی ده

دلم را زنده دار و زندگی ده

 

ز خود رایی تبه شد کار ما را

خداوندا، به خود مگذار ما را

 

گناه هر که در عالم بیامرز

و زان پس اوحدی را هم بیامرز

 

اوحدی مراغه‌ای

***

خداوندا ترا زیبد حکومت

که وصفت را ندانم حدّ و غایت

 

خداوندا نباشد حال بی تو

خداوندا نباشد قال بی تو

 

توئی حال و توئی قال و توئی روح

ز تو گردان شده کشتیّ هر نوح

 

هر آنکس را که خواهی تاج بدهی

ز ملک عافیت صد باج بدهی

 

خداوندا ازین دریای جودت

بده یک قطره تا آرم سجودت

 

مرا از بحر جودت شبنمی بس

ز داروخانه‌ات یک مرهمی بس…

خداوندا توام این نطق دادی

نظام ملک عالم را نهادی

 

عطار

***

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را

که صنعش در وجود آورد ما را

 

الها قادرا پروردگارا

کریما منعما آمرزگارا

 

چه باشد پادشاه پادشاهان

اگر رحمت کنی مشتی گدا را

 

خداوندا تو ایمان و شهادت

عطا دادی به فضل خویش ما را

 

وز انعامت همیدون چشم داریم

که دیگر باز نستانی عطا را

 

از احسان خداوندی عجب نیست

اگر خط درکشی جرم و خطا را

 

خداوندا بدان تشریف عزت

که دادی انبیا و اولیا را

 

بدان مردان میدان عبادت

که بشکستند شیطان و هوا را

 

به حق پارسایان کز در خویش

نیندازی من ناپارسا را

 

مسلمانان ز صدق آمین بگویید

که آمین تقویت باشد دعا را

 

خدایا هیچ درمانی و دفعی

ندانستیم شیطان و قضا را

 

چو از بی دولتی دور اوفتادیم

به نزدیکان حضرت بخش ما را

 

خدایا گر تو سعدی را برانی

شفیع آرد روان مصطفی را

 

محمد سید سادات عالم

چراغ و چشم جمله انبیا را

 

سعدی

ممکن است شما دوست داشته باشید