شعر جوانی غمگین + اشعار غمگین و آموزنده برای گذر جوانی عمر

گلچین شعر جوانی غمگین

گلچینی از مجموعه اشعار غمگین در مورد جوانی و گذر عمر را در این مطلب روزانه آماده کرده ایم.

‏گرفتن کامی

از لب های تو

گران بود،درست

ولی آیا به قیمت پیر شدن من

در جوانی؟!

***

درد حقیقی پیری

در ضعف جسمانی نیست،

بلکه در سهل انگاری

و بی باکی روحی است.

***

بر باد رفت

در غم و حسرت جوانیم

بی آرزو چه سود

دگر زندگانیم

***

خود جوانی هم

به این زودی به ترک کس نگوید

من ز خود آزردم

از فرط جوانی ها جوانی

***

شعر شهریار در مورد جوانی

بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
داستانها دارم از بیداد پیری با جوانی
وا عزیزا گوئی آخر گر عزیزت مرده باشد
من چرا از دل نگویم وا جوانی وا جوانی

خود جوانی هم به این زودی به ترک کس نگوید
من ز خود آزردم از فرط جوانی ها جوانی
تا به روی چشم سنگین عینک پیری نهادم
مینماید محو و روشن چون یکی رؤیا جوانی
الفت پیری و نسیان جوانی بین که دیگر
خود نمیدانم که پیری دوست دارم یا جوانی
در بهاران چون ز دست نوجوانان جام گیرم
چون خمار باده ام در سر کند غوغا جوانی
سال ها با بار پیری خم شدم در جستجویش
تا به چاه گور هم رفتم نشد پیدا جوانی
ناز و نوش زندگانی حسرت مردن نیرزد
من گرفتم عمر چندین روزه سر تا پا جوانی
گر جوانی میکنم پیرانه سر بر من نگیری
شهریارا در بهاران می کند دنیا جوانی

***

شعر جوانی غمگین

برخیز و بیا که همزبانی بکنیم
با بادهٔ ناب تازه جانی بکنیم
در نیمه شبی دور زچشم اغیار
لب بر لب هم یادجوانی بکنیم…

***

هر سال چو سال نو شود باز
عمرم گذرد ولی به تکرار
از شور و جوانیم چه گویم
پیری بشود بر آن پدیدار

***

سحرگه به راهی یکی پیر دیدم
سوی خاک خم گشته از ناتوانی
بگفتم چه گم کرده‌ای اندربن ره‌؟
بگفتا: جوانی‌، جوانی‌، جوانی

***

جوانی و پیری بهار است و دی
نه آن دی که باشد بهارش ز پی
غنیمت شمر پیش از آن کاین گلت
شود زرد و نسرین دهد سنبلت

***

شعر بلند زیبا در مورد جوانی غمگین

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

سخن با من نمی‌گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه بی‌همزبانی را

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

***

جوانی در درون دل نهفته است

جوانی در نشاط و شور خفته‌ است

چو گم شد از دلت عشق هوسباز

همانا شام پیری گشته آغاز

***

شعر جوانی غمگین

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست

که زندگانی ده روزه زندگانی نیست

به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار

شراب تلخ کم از آب زندگانی نیست

ز شرم موی سفیدست هوشیاری من

وگرنه نشئه مستی کم از جوانی نیست

جدا بود شکر و شیر، همچو روغن و آب

درین زمانه که آثار مهربانی نیست

ز صبح صادق پیری چه فیض خواهم برد؟

مرا که بهره به جز غفلت از جوانی نیست

برون میار سر از زیر بال خود صائب

که تنگنای فلک جای پرفشانی نیست

***

شعر جوانی غمگین

ز روزگار جوانی خبر چه می پرسی
چو برق آمد و چون ابر نوبهاران رفت
ای نوجوان تو قدر جوانی خود بدان
کن سعی تا که خرّم و خوش برخوری از آن
تو درد پیری خود دانی امروز چاره کن
آن روز می شوی به یقین زار و ناتوان
تو باید آسمان پرواز باشی
درخشان همت و خود ساز باشی
تو باید آگه و بیدار باشی
به دور از دام استعمار باشی
به کار انداز نیروی اراده
مشو از مرکب کوشش پیاده
به راه علم و ایمان پیش تر تاز
چو خود کن ملت خود را سرافراز
جوانی بهار است ای برادر
همه گل ها در آن روید سراسر

***

شعر کوتاه جانسوز در مورد جوانی

گر جوانی می کنم پیرانه سر بر من نگیری

شهریارا در بهاران می کند دنیا جوانی

***

الفت پیری و نسیان جوانی بین که دیگر

خود نمیدانم که پیری دوست دارم یا جوانی

***

خود جوانی هم به این زودی به ترک کس نگوید

من ز خود آزردم از فرط جوانی ها جوانی

***

شعر جوانی غمگین

بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی

داستانها دارم از بیداد پیری با جوانی

***

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

این مطالب را هم ببینید