انشا در مورد شب یلدا + تحقیق و مقاله در مورد بلندترین شب سال

انشا در مورد شب یلدا

در این بخش از سایت روزانه، تعدادی انشا در مورد شب یلدا را گردآوری کرده ایم. این انشاها با موضوع شب یلدای ایرانیان و شب چله است و می توانید با اندکی تغییرات این انشاها را بازنویسی کنید و به معلم ارائه کنید. امیدوارین این تحقیق و مقاله ها در مورد شب یلدا مورد توجه شما قرار بگیرد.

 

انسا کوتاه در مورد شب یلدا

وقت لحظه شماری رسیده است دوشنبه،سه شنبه،چهارشنبه پنجشنبه….

می رسیم به شب یلدا!!!!!!!!!!!!بلندترین شب سال شبی پراز شور و نشاط

شبی که همه در خانه بزرگتر ها جمع می شوند و بلندترین شب سال را در کنار یکدیگر سپری می کند

در شهر ما هنوز هم رسم زیر کرسی نشستن در شب یلدا پابرجاست

و عجیب تر آن که هرچه جمعیت زیاد باشد باز هم یک جا و زیر یک کرسی می نشینند و شادند….

هندوانه،آجیل ،انار،شیرینی،داستان های قدیمی همه و همه در این شب شکوه خاصی دارد

همیشه دوست داشتم شب یلدا برفی ببارد و زیبایی این شب بیاد ماندنی را دوچندان کند ،

زیر کرسی بنشینیم و پرده هار ار کنار بزنیم ،

دانه های سفید و نقره ای برف را که چون گل بر دامن زمین می نشینند نظاره کنیم

و از دیدن ان به وجد بیاییم

 

انشا در مورد شب یلدا

انشا در مورد شب یلدا

در این روزهای پاییزی که برگ های رنگارنگ دست از دامن شاخه ها رها می کنند

دلها نیز از ساحل وابستگی ها ی کودکانه رها و به استقبال یلدایی دیگر می رود.

یلدا یعنی تجلی در کنار هم بودن و مهربانی،

یلدا یعنی شب نشینی های شبانه و هیاهوی کودکانه

و چه زیباست چشم های دریایی کودکان در این شب پرمهر و محبت،در این شب پر امید و خنده…

قلب های لبریز از عشقمان برای یکدیگر می تپد و افکارمان آیینه های جاری هستند مثل رود…

در شب یلدا دل ها بی انتهاست تا کران آسمان…

و چه دیدنی است دانه های یاقوتی انار در ظرف بلور و بوی خوش همدلی و صفا در فضای خانه

الفبای انتظار نیز در این شب طولانی کمر خم می کند

و دیگر قادر به توصیف این شب که دلها به عشق بودن می تپد نیست

 

انشا در مورد شب یلدا

انشا با موضوع شب یلدا

صدای قدم های بلند یلدا آرام آرام به گوش می رسد.

یلدا می آید …

تا باری دیگر سنت شیرین ایرانیان رازنده کند و بازقصه های کهن ولذت بخش مادربزرگ رابه یادمان بیاورد و دوباره دورهم هرچه سرما و کینه واندوه است ازقلبمان رخت ببندد و به جز شیرینی لحظه ها چیزی در خاطر و قلبمان نماند

یلدا می آید…

باهمان قامت بلند،باهمان گیسوان سیاه وکوله باری ازبلورهای سفید و خنده های قاه قاه وشیرین.

یلدا می آید …

تا مجالی بدهد به آدم هایی که کتاب انسانیت رابسته اند وروی طاقچه ی زندگی خاک گرفته تا آن رابردارند و دستی بکشند و مروری کنند در زندگیشان. ودوباره پسته ی خندان وهندوانه ی قرمز و انارشیـرین و فال حافظ و یک شب پراز عشق وشیرینی،یک شب مهتابی وطولانی که می توان درآن معنای خوش باهم بودن راچشید.

یلدا می آید …

و میشود یکی از بهترین شب های زندگی ما و هنگامی که با هم هستیم گویی لحظه ها جامه ی شیرینی خودرا به تن کرده اند و می رقصند و ما حتی رقصیدنشان راهم نمی فهمیم.

یلدا جان تو می آیی…

تا باری دیگر به یادمان بیاوری که زندگی آنقدرکوتاه است که حتی چند لحظه بیشتر باهم بودن را جشن می گیریم. واینک کنار تابوت پاییــــزنشسته ایم وخاطرات رنگارنگش را مرورمیکنم وبه این می اندیشیم که لحظه ها آنقدر زودمی گذرند که حتی نفهمیدیم پاییز چگونه کوله بارش را جمع کرد

قطره ای اشک به یادخاطرات پاییز برگونه هایم چکید اما ناگهان بادی موذی صورتم را نوازش کرد و قطره ی اشک رابا خودبرد، صدایی از دوردست ها به گوش میرسد.آری،این صدای قدم های آرام زمستان بودکه با کوله باری ازالماس وبلور وسرما می آمد.

 

انشا در مورد شب یلدا

انشا کوتاه در مورد بلندترین شب سال

پاییز که داشت تموم میشد و شبی که قرار بود ازفرداش دیگه زمستون شروع بشه شورو حال خاصی داشتم از صبحش لحظه شماری میکردم که کی شب فرا میرسه تا کنار بخاری نفتی دور خانواده و پدربزرگ و مادر بزرگ جمع بشیم و شبی خاطره انگیز رو سپری کنیم .

پدرم میوه و تنقلات و هندونه رو خرید میکرد و منم به احترام شب یلدا بهش دست نمیزدم تا شب سروش کنیم خیال میکردم منظور از طولانی ترین شب سال یعنی اینکه خیلی زمان میبره تا صبح بشه .دلم واسه اون شبا لک زده ،

بعد از شام پدر اولش قران میخوند و بعدش تفعلی میزد بر خواجه حافظ شیراز و هرکدوم تو دلمون نیتی میکردیم بعد که پدر شعرو میخوند اصرار میکردیم که تعبیرشو هم زودتر بخونه چون از شعرش هیچی متوجه نمیشدم سپس نوبت هندونه بری میشد و خیره به هندونه میشدم و قاچ کردنشو تماشا میکردم و با ولع خاصی میخوردم انگار که از واجبات این شبه ،

بعدش مادرم انارو دون میکرد و تو ظرفا میریخت و به همه تقسیم میکرد آخر سر هم مینشستیم پای قصه مادر بزرگ ،آخر داستانو هیچ وقت نمیفهمیدم چون تا اونموقع خوابم میبرد .اگر میدانستم که مادربزرگم یه زمانی ما رو ترک میکنه و اون روزا دیگه تکرار نمیشه هرگز آخر قصه رو نمیخوابیدم.

 

انشا در مورد شب یلدا

انشا با موضوع خاطره من از شب یلدا

دانه های برف آرام آرام می بارید و زمین مانند فرشی یکدست و سفید شده بود هوا بسیار سرد بودو زمستان آهسته می آمد . پدر بزرگ کنار شومینه ای هیزمی روی صندلی راحتی اش نشسته بود و پیپ قدیمی اش را روشن کرده بود.

پتویی کهنه اما گرم روی پاهایش بود و چهره اش غمگین .یاد خاطره ایی از سالها پیش اش افتاده بود که همسر و فرزندان و نوه هایش همه در کنار او در چنین شبی جمع بودند وهمه خوشحال .همسر مهربانش شامی گرم وخوشمزه آماده کرده بود و سفره ایی زیبا چیده بود :انار-هندوانه –آجیل و میوه و شیرینی در روی میز دیده میشد و در گوشه اتاق دیوان حافظی نمایان بود .

انشایی زیبا در مورد شب یلدا

پس از صرف شام همه ساکت بودند تا پدربزرگ برای هریک غزلی از حافظ بخواند و او آرام عینکش را به چشم زد و باصدای رسایی شروع به خواندن کرد:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

وهرکس تعبیری زیبا از اشعاررا می گفت و حالا سالها از آن موقع و آن شبهای به یاد ماندنی یلدا می گذرد و همسر پیرمردسالهاست که از دنیا رفته است و فرزندانش اورا ترک کرده و به خارج از کشور رفته اند و اینک یلدایی دیگر است وآن خاطرات خوش یلدایی برایش به جا مانده است و دیگر هیچ .

 

 

انشا با موضوع شب یلدا فرصت و بهانه ای برای …

کم کم آخرین لحظه های آذرماه را ورق می زنیم و شمع های روشن زرد پاییز را فوت می کنیم. شب آغاز زمستان است، چراغ خانه ها هنوز بیدارند و خانه نشینان گرد آتش گرم دوستی، نشسته اند و خاطرات دیروز را پلک می زنند. آن طرف هندوانه ای که ضربات چاقو خون سرخش را جاری کرده و این طرف مادر بزرگ که تسبیح فیروزه ای رنگش را بارها مرور می کند. همه گرد هم آمده اند تا از روزهای خوب خدا سخن بگویند و به بهانه یلدا این طولانی ترین شب سال، فارغ از پیچ و خم های زندگی همدیگر را به شنیدن خاطرات خوب خویش میهمان کنند.

یلدا فرصتی است برای دیدارها، وقتی کشاکش روزگار تو را از دیدار آنان که به چشمان تو نیازمندند، بازمی دارد. آتش گرم و کرسی خانه مادربزرگ ما را به گرد خویش آورده و گرمایش را با ما تقسیم می کند تا در زمستان سر در راه، به یاد چون امشبی همیشه گرم گرم بمانیم، در میان تقویم ورق خورده پدر بزرگ، سیاووش را می بینیم که از آزمون آتش سربلند بیرون می آید و پدربزرگ چه باشکوه داستان او را می گوید.

ممکن است شما دوست داشته باشید