اشعار فروغی بسطامی + مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه فروغی بسطامی

اشعار فروغی بسطامی

در این بخش مجموعه اشعار شاعر غزلسرای قرن سیزدهم هجری فروغی بسطامی را آماده کرده ایم که امیدواریم این اشعار کوتاه و بلند عاشقانه و زیبا مورد توجه شما قرار بگیرد.

فروغی بسطامی یکی از شاعران غزلسرای قرن سیزدهم هجری است و مدتی از عمرش را به مدح شاهزادگان قاجاری گذراند و سپس در دربار ناصرالدین شاه وارد شد. استغراق آثار و احوال عارفان بزرگ نظیر بایزید بسطامی، حلاج، ابوالحسن خرقانی و دیگر عارفان سبب تغییر حال او و اختیار زندگی درویشی شد. فروغی شاعر دوره بازگشت است . زبان غزلیاتش فصیح و استادانه و نزدیک به زبان سعدی و حافظ است او مضامین عاشقانه غزل خود را از سعدی و مضامین عارفانه را از حافظ گرفته و بسیاری از غزلیات او به تقلید از سعدی و حافظ است . در این مقاله ضمن بررسی ویژگی های غزل فروغی میزان تاثیرپذیری او از شاعران قرن هفت و هشت مورد بحث و بررسی قرار می گیرد.

اشعار زیبای فروغی بسطامی

 در خلوتی که ره نيست پيغمبر صبا را

آنجا که می رساند پيغامهای ما را

    گوشی که هيچ نشنيد فریاد پادشاهان

 خواهد کجا شنيدن داد دل گدا را

در پيش ماهرویان سر خط بندگی ده

کاین جا کسی نخواندهست فرمان پادشا را

تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم

تا سير خود نکردم نشناختم خدا را

بالای خوشخرامی آمد به قصد جانم

یا رب که برمگردان از جانم این بلا را

  ساقی سبو کشان را می خرمی نيفزود

برجام می بيفزا لعل طرب فزا را

دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید

کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را

در قيمت دهانت نقد روان سپردم

یعنی به هيچ دادم جان گرانبها را

تا دامن قيامت، از سرو ناله خيزد

گر در چمن چمانی آن قامت رسا را

خورشيد اگر ندیدی در زیر چتر مشکين

بر عارضت نظر کن گيسوی مشکسا را

جایی نشاندی آخر بيگانه را به مجلس

کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را

گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی

ایزد به من ندادی طبع غزلسرا را

شاه سریر تمکين شایسته ناصرالدین

کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را

شاها بسوی خصمت تير دعا فکندم

 از کردگار خواهم تاثير این دعا را

***

اشعار فروغی بسطامی

دوش به خواب دیده ام روی ندیدهٔ تو را

وز مژه آب داده ام باغ نچيدهٔ تو را

قطره خون تازه ای از تو رسيده بر دلم

به که به دیده جا دهم تازه رسيدهٔ تو را

با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو

رام به خود نموده ام باز رميدهٔ تو را

من که به گوش خویشتن از تو شنيده ام سخن

چون شنوم ز دیگران حرف شنيدهٔ تو را

تير و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببين

پشت خميده مرا، قد کشيدهٔ تو را

قامتم از خميدگی صورت چنگ شد ولی

چنگ نمی توان زدن زلف خميدهٔ تو را

شام نمی شود دگر صبح کسی که هر سحر

زان خم طره بنگرد صبح دميدهٔ تو را

خسته طرهٔ تو را چاره نکرد لعل تو

مهره نداد خاصيت، مار گزیدهٔ تو را

ای که به عشق او زدی خنده به چاک سينه ام

شکر خدا که دوختم جيب دریدهٔ تو را

دست مکش به موی او مات مشو به روی او

 تا نکشد به خون دل دامن دیدهٔ تو را

باز فروغی از درت روی طلب کجا برد

زان که کسی نمیخرد هيچ خریدهٔ تو را

***

اشعار فروغی بسطامی

شعر فروغی بسطامی

هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا

وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا

شربت من ز کف یار الم بود، الم

قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا

سکه عشق زدن محض غلط بود ، غلط

عاشق ترک شدن عين خطا بود، خطا

یار خوبان ستم پيشه گران بود ، گران

کار عشاق جگر خسته دعا بود، دعا

همه شب حاصل احباب فغان بود، فغان

همه جا شاهد احوال خدا بود، خدا

اشک ما نسخهٔ صد رشته گهر بود، گهر

درد ما مایهٔ صد گونه دوا بود، دوا

نفس ما از مدد عشق قوی بود، قوی

سر ما در ره معشوق فدا بود، فدا

دعوی پير خرابات به حق بود، به حق

عمل شيخ مناجات ریا بود، ریا

هر که جز مهر تو اندوخت هوس بود، هوس

آن که جز عشق تو ورزید هوا بود، هوا

هر ستم کز تو کشيدیم کرم بود،کرم

هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود، عطا

زخم کاری زفراق تو به جان بود، به جان

جان سپاری به وصال تو به جا بود، بجا

در همه عمر فروغی به طلب بود، طلب

در همه حال وجودش به رجا بود، رجا

***

اشعار فروغی بسطامی

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما

تا مدعی بميرد از جان فشانی ما

گر در ميان نباشد پای وصال جانان

مردن چه فرق دارد با زندگانی ما

ترک حيات گفتيم کام از لبش گرفتيم

الحق که جای رشک است بر کامرانی ما

سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم

یا رب زیان مبادا در بی زیانی ما

در عالم محبت الفت بهم گرفته

نامهربانی او با مهربانی ما

در عين بیزبانی با او به گفتگویيم

کيفيت غریبی است در بی زبانی ما

صد ره ز ناتوانی در پایش اوفتادیم

تا چشم رحمت افکند بر ناتوانی ما

تا بینشان نگشتيم از وی نشان نجستيم

غافل خبر ندارد از بینشانی ما

اول نظر دریدیم پيراهن صبوری

آخر شد آشکارا راز نهانی ما

تا وصف صورتش را در نامه ثبت کردیم

مانند اهل دانش پيش معانی ما

تدبيرها نمودیم در عاشقی فروغی

کاری نيامد آخر از کاردانی ما

***

اشعار فروغی بسطامی

آن که مرادش تویی از همه جویاتر است

وان که در این جستجو است از همه پویاتر است

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

چون به چمن صف زنند خيل سهی قامتان

قامت رعنای تو از همه رعناتر است

سنبل مشکين تو از همه آشفته تر

نرگس شهلای تو از همه شهلاتر است

حسن دل آرای تو از همه مشهورتر

عاشق رسوای تو از همه رسواتر است

مست مقامات شوق از همه هشيارتر

پير خرابات عشق از همه برناتر است

آن که به محراب گفت از همه مؤمنترم

گر دو سه جامش دهند از همه ترساتر است

بادهٔ پایندگی از کف ساقی گرفت

آن که به پای قدح از همه بی پاتر است

سر غم عشق را در دل اندوهناک

هر چه نهان میکنی از همه پيداتر است

چون که سلاطين کنند دعوی بالاتری

رایت سلطان عشق از همه بالاتر است

گر همه شاهان برند دست به برنده تيغ

تيغ جهانگير شاه از همه براتر است

ناصردین شهریار، تاج ده و تاجدار

آن که به تدبير کار از همه داناتر است

اختر فيروز او از همه فيروزتر

گوهر والای او از همه والاتر است

مرغ چمن دم نزد پيش فروغی بلی

آن که زبانش تویی از همه گویاتر است

***

اشعار فروغی بسطامی

شيوهٔ خوش منظران چهره نشان دادن است

پيشهٔ اهل نظر دیدن و جان دادن است

چون به لبش میرسی جان بده و دم مزن

نرخ چنين گوهری نقد روان دادن است

خواهی اگر وصل یار از غم هجران منال

ز آن که وصول بهار تن به خزان دادن است

چشم وی آراسته ابروی پيوسته را

زان که تقاضای ترک زیب کمان دادن است

سنبلش ار میبرد صبر و قرارم چه باک

تا صفت نرگسش تاب و توان دادن است

شاهد شيرین لبم بوسه نهان میدهد

آری رسم پری بوسه نهان دادن است

یار خراباتيم رطل گران داد و گفت

شغل خراباتيان رطل گران دادن است

دوش هلاک مرا خواجه به فردا فکند

چون روش خواجگی، بنده امان دادن است

گر به تو دل دادهام هيچ ملامت کن

عادت پير کهن، دل به جوان دادن است

دولت پاینده باد ناصردین شاه را

زان که همه کار وی نظم جهان دادن است

نطق فروغی خوش است با سخن عشق دوست

ورنه ادای سخن رنج زبان دادن است

***

اشعار فروغی بسطامی

نخست نغمهٔ عشاق فصل گل این است

که داغ لاله رخان به ز باغ نسرین است

فغان ز دامن باغی که باغبان آنجا

هميشه چشم اميدش به دست گلچين است

سپرده مرهم زخمم فلک به دست مهی

که صاحب خط خوشبوی و خال مشکين است

علاج نيست خلاص از کمند او ورنه

ز پای تا به سرم چشم مصلحت بين است

به عهد عارض گلگون او بحمدالله

که کار اهل نظر ز اشک دیده رنگين است

کسی که شهد محبت چشيده میداند

که تلخ از آن لب نوشين به طعم شيرین است

اسير آن خط سبزم که مو به مو دام است

غلام آن سر زلفم که سر به سر چين است

به هر کجا که منم شغل اختران مهر است

به هر زمين که تویی کار آسمان کين است

سواد زلف تو مجموعهٔ شب و روز است

نگاه چشم تو غارتگر دل و دین است

قد تو وقت روش رشک سرو و شمشاد است

رخ تو زیر عرق شرم ماه و پروین است

فروغی از سخن دوست لب نمی بندد

که نقل مجلس فرهاد نقل شيرین است

***

ای خوشا وقتی که بگشایم نظر در روی دوست

سر نهم در خط جانان جان دهم بر بوی دوست

من نشاطی را نمی جویم به جز اندوه عشق

من بهشتی را نمی خواهم به غير از کوی دوست

کوثر من لعل ساقی جنت من روی یار

لذت من صوت مطرب رغبت من سوی دوست

شاخ گل در بند خواری از قد موزون یار

ماه نو در عين خجلت از خم ابروی دوست

گر بنازد بر سر شاهان عالم دور نيست

کز شکار شرزه شيران می رسد آهوی دوست

گر ندیدی سحر و معجز دیدهٔ دل باز کن

تا بينی معجزات نرگس جادوی دوست

کس نکردی بار دیگر آرزوی زندگی

گر نبودی در قيامت قامت دلجوی دوست

بر شهيدان محبت آفرین بادا که بود

کار ایشان آفرین بر قوت بازوی دوست

زان نمیآرد فروغی بوسه اش را در خيال

کز خيال من مبادا رنجه گردد خوی دوست

***

ما و هوس شاهد و می تا نفسی هست

کی خوشتر از این در همه عالم هوسی هست

ای خواجه بهش باش که با آن لب می نوش

گر باده به اندازه ننوشی عسسی هست

گر مرد رهی با خبر از نالهٔ دل باش

زیرا که به هر قافله بانگ جرسی هست

یا قافله سالار ره کعبه ندانست

یا آن که به صحرای طلب بار بسی هست

تنها نه همين اسب من اول قدم افتاد

کافتاده در این بادیه هر سو فرسی هست

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات

مشکن دل کس را که در این خانه کسی هست

از دیدهٔ دلسوختگان چهره مپوشان

ای آینه هشدار که صاحب نفسی هست

تا داد مرا از تو ستمگر نگرفتند

کس هيچ ندانست که فریادرسی هست

مرغ دلم از باغ به تنگ است فروغی

تا حلقهٔ دامی و شکاف قفسی هست

***

تو و آن حسن دل آویز که تغييرش نيست

من و این عشق جنون خيز که تدبيرش نيست

تو و آن زلف سراسيمه که سامانش نه

من و این خواب پراکنده که تعبيرش نيست

دردی اندر دل ما هست که درمانش نه

آهی اندر لب ما هست که تاثيرش نيست

زرهی نيست که در خط زره سازش نه

گرهی نيست که در زلف گره گيرش نيست

لشکری نيست که در سایهٔ مژگانش نه

کشوری نيست که در قبضهٔ شمشيرش نيست

کو سواری که در این عرصه گرفتارش نه

کو شکاری که در این بادیه نخجيرش نيست

هيچ سر نيست که سودایی گيسویش نه

هيچ دل نيست که دیوانهٔ زنجيرش نيست

تا درآید ز کمين ترک کمان ابروی من

سينه ای نيست که آماجگه تيرش نيست

خم ابروی کسی خون مرا ریخت به خاک

که سر تاجوران قابل شمشيرش نيست

آنچنان کعبهٔ دل را صنمی ویران ساخت

که کس از بهر خدا در پی تعميرش نيست

شيخ گر شد به ره زهد چنين پندارد

که کسی با خبر از حيله و تزویرش نيست

کامی از آهوی مقصود فروغی نبرد

هر که در دشت محبت جگر شيرش نيست

***

یار اگر جلوه کند دادن جان این همه نيست

عشق اگر خيمه زند ملک جهان این همه نيست

نکته ای هست در این پرده که عاشق داند

ور نه چشم و لب و رخسار و دهان این همه نيست

مگر از کوچهٔ انصاف درآید یوسف

ور نه سرمایهٔ سودا زدگان این همه نيست

کوه کن تا به دل اندیشهٔ شيرین دارد

گر به مژگان بکند کوه گران این همه نيست

از دو بينی بگذر تا به حقيقت بينی

که ميان حرم و دیر مغان این همه نيست

چار تکبير بزن زان که به بازار جهان

بایع و مشتری و سود و زیان این همه نيست

گر نهان عشوهٔ چشم تو نگردد پيدا

فتنه انگيزی پيدا و نهان این همه نيست

اثر شست تو خون همه را ریخت به خاک

ور نه در کش مکش تير و کمان این همه نيست

هيچکس ره به ميان تو ز موی تو نبرد

با وجودی که ز مو تا به ميان این همه نيست

خود مگر روز جزا رخ بنمایی ورنه

جلوهٔ حور و تماشای جنان این همه نيست

تو ندانی نتوان نقش تو بستن به گمان

زان که در حوصلهٔ وهم و گمان این همه نيست

جام می نوش به یاد شه جمشيد شعار

که مدار فلک و دور زمان این همه نيست

شاه دریا دل بخشنده ملک ناصردین

که بر همت او حاصل کان این همه نيست

آن چه من زان دهن تنگ، فروغی دیدم

کی توان گفت که تقریر زبان این همه نيست

***

اشعار زیبای فروغی بسطامی

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

  طرف کرم ز کس نبست این دل پراميد من

گر چه سخن همی برد قصه من به هر طرف

از خم ابروی توام هيچ گشایشی نشد

وه که در این خيال کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کی شود دست کش خيال من

کس نزدهست از این کمان تير مراد بر هدف

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل

یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف

من به خيال زاهدی گوشه نشين و طرفه آنک

مغبچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف

بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل

مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

صوفی شهر بين که چون لقمه شبهه میخورد

پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

***

هر جان که بر لب آمد، واقف از آن دهان شد

هر سر که از ميان رفت، آگاه از آن ميان شد

هر دوستی که کردم تاثير دشمنی داد

هر خون دل که خوردم از دیده ام روان شد

سنبل ز بوی زلفت بی صبر و بی سکون شد

نرگس به یاد چشمت رنجور و ناتوان شد

در وصف تار مویت یک مو بيان نکردم

با آن که در تکلم هر موی من زبان شد

از لعل پر فسونت گویا شدیم، آری

گر سامری تو باشی گوساله میتوان شد

پای طلب کشيدم از کعبه و کليسا

روزی که سجده گاهم آن خاک آستان شد

دیدی که زاهد شهر در کوی شاهد ما

دی لاف سلطنت زد، امروز پاسبان شد

در دور چشم ساقی بخت جوان کسی راست

کز فيض جام باقی پيرانه سر جوان شد

فرش طرب بگستر چون باد نوبهاری

فراش بوستان گشت نقاش گلستان شد

از دولت گدایی کردیم پادشاهی

هر کس که بندگی کرد آخر خدایگان شد

در گلشن محبت منعم ز ناله کم کن

خاموش کی نشيند مرغی که نغمه خوان شد

گفتی ز گریه یک دم فارغ نشين فروغی

برهم نمیتوان زد چشمی که خون فشان شد

***

هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل

هر کو شنيد گفتا لله در قائل

تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

از شافعی نپرسند امثال این مسائل

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حائل

دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری

مرضيه السجایا محموده الخصائل

در عين گوشه گيری بودم چو چشم مستت

و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل

از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم

و از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زایل

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است

یا رب ببينم آن را در گردنت حمایل

***

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

   سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

  نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گيتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سيل دمادم ببرد بنيادم

***

غمش را غير دل سر منزلی نيست

ولی آن هم نصيب هر دلی نيست

کسی عاشق نمی بينم و گر نه

ميان جان و جانان حایلی نيست

کی اش مجنون ليلی میتوان گفت

کسی کافسانه در هر محفلی نيست

کجا گردد قبول خواجهٔ ما

غلامی راکه بخت مقبلی نيست

نشاطی هست در قربان گه عشق

که مقتولی ملول از قاتلی نيست

شرابی خورده ام از جام طفلی

که در خم خانهٔ هر کاملی نيست

من از بی حاصلی حاصل گرفتم

و زین خوشتر کسی را حاصلی نيست

سر کوی عدم گشتم که آنجا

دو عالم را وجود قابلی نيست

شدستم غرق دریایی که هرگز

غریقش را اميد ساحلی نيست

من و آن صورت زیبا فروغی

که این معنی به هر آب و گلی نيست

***

دلم به کوی تو هر شام تا سحر می گشت

سحر چو میشد از آن کو به ناله بر می گشت

پس از مجاهده چون همدم تو می گشتم

دل از مشاهده مدهوش و بی خبر می گشت

به آرزوی تو یک قوم کو به کو می رفت

به جستجوی تو یک شهر در به در می گشت

به طرهٔ تو کسی می کشيد دست مراد

که هم چو گوی ز چوگان او به سر می گشت

شب فراق تو در خون خویش می خفتم

ز بس که هر سر مویم چو نيشتر می گشت

غم تو هر چه فزونش به نيشتر می زد

ارادت دل صد پاره بيشتر می گشت

دهان نوش تو را چون خيال می بستم

لعاب در دهنم نشهٔ شکر می گشت

شبی که از غم روی تو گریه می کردم

تمام روی زمين ز آب دیده تر می گشت

فغان که شد سر کویی گذر فروغی را

که هر طرف پدری از پی پسر می گشت

***

هم به حرم هم به دیر بدر دجا دیدمت

تا نظرم باز شد در همه جا دیدمت

سينه برافروختم، خانه فروسوختم

دیده به خود دوختم، عين خدا دیدمت

دل چو نهادم به مرگ، عمر ابد دادی ام

خو چو گرفتم به درد، محض دوا دیدمت

ز آتش لب تشنگی رفت چو خاکم به باد

خضر مسيحا نفس، آب بقا دیدمت

از خط عنبرفروش مردفکن خواندمت

وز لب پيمانه نوش هوش ربا دیدمت

بندهٔ عاصی منم خواجه مشفق تویی

زان که به مزد خطا، گرم عطا دیدمت

چشم فروغی ندید چون تو غزالی که من

هم به دیار ختن هم به ختا دیدمت

ممکن است شما دوست داشته باشید