حکایت های لقمان حکیم با داستان های آموزنده و جالب

مجموعه حکایت های لقمان حکیم با داستان های زیبا و آموزنده

در این بخش گزیده ای از حکایت های لقمان حکیم را ارائه کرده ایم و امیدواریم که از این داستان های آموزنده و جالب لذت ببرید. در دیگر بخش های سایت نیز می توانید حکایت های عبید زاکانی، حکایت های ملانصرالدین و حکایت های پندآموز را نیز بخوانید.

حکایت بی توجهی لقمان حکیم به حرف مردم

لقمان نیک و بد هر کاری را مشروط به رضای وجدان و خشنودی خداوند می دانست و تمجید و تحسین خلق را هدف خود قرار نمی داد و از خرده گیری و عیبجویی آنها نیز هراسی نداشت و این موضوع را نیز همواره به فرزند خود گوشزد می نمود، تا روزی به جهت اطمینان خاطر، تصمیم گرفت این حقیقت را نزد پسر خود مصور سازد. لقمان به فرزند خود گفت: مرکب را آماده ساز و مهیای سفر شو. چون مرکب آماده شد، لقمان خود سوار شد و پسرش را پیاده دنبال خود روان کرد. در این حال گروهی که در مزارع خود مشغول کار بودند آنها را نظاره کردند و به زبان اعتراض گفتند:

عجب مرد سنگدلی، خود سواره است و کودک معصوم را پیاده به دنبال می کشد. سپس لقمان خود از مرکب پیاده شد و پسر را سوار بر مرکب کرد تا به گروهی دیگر از مردم رسید، این بار مردم با نظاره آنها گفتند: عجب پسر بی ادب و بی تربیتی، پدر پیر و ضعیف خود را پیاده گذاشته و خود با نیروی جوانی و تنومندی بر مرکب سوار است.

حقا که در تربیت او غفلت شده است. در این حال لقمان نیز همراه فرزند خود سوار مرکب شد و هر دو سواره راه را ادامه دادند تا به گروه سوم رسیدند، مردم این قوم چون آنها را دیدند گفتند: عجب مردم بی رحمی، هر دو چنین بار سنگینی را بر حیوان ناتوان تحمیل کرده اند و هیچ یک زحمت پیاده روی را به خود نمی دهند. در این هنگام لقمان و پسر هر دو از مرکب پیاده شدند و راه را پیاده ادامه دادند تا به دهکده ی دیگری رسیدند، مردم با مشاهده آنها، زبان به نکوهش گشودند و گفتند: آن دو را بنگرید، پیر سالخورده و جوان خردسال هر دو پیاده در پی مرکب می روند و جان حیوان را از سلامت خود بیشتر دوست دارند. چون این مرحله از سفر نیز تمام شد لقمان با تبسمی معنی دار به فرزند خود گفت: حقیقت را در عمل دیدی، اکنون بدان که هیچگاه خشنودی تمام مردم و بستن زبان آنها امکان پذیر نیست؛ پس خشنودی خداوند و رضای وجدان را مد نظر قرار ده و به تحسین و تمجید یا توبیخ و نکوهش دیگران توجهی نکن.

لقمان همواره رعایت اعتدال و میانه روی را از شروط کامیابی و موفقیت در امور زندگی می دانست و رعایت این اصل را در کلیه شئون زندگی لازم و ضروری می شمرد و معتقد بود افراط و تندروی می تواند لذت ها را به آلام و عادت ها را به آلودگی تبدیل کند.


حکایت های لقمان حکیم با داستان های آموزنده و جالب

لقمان حکیم در خانه فرد ثروتمندی

لقمان حکیم در خانه فرد ثروتمندی خدمت می کرد . لقمان مردی چالاک ، پاک و امین و درستکار بود . به همین دلیل ، مرد ثروتمند برای او احترام بسیاری قائل بود و لقمان را از فرزندانش نیز بیشتر دوست می داشت و احترام می کرد . نقل کرده اند که لقمان اگرچه غلام بود ، اما به سبب احترامی که آن مرد ثروتمند به او می گذاشت ، در واقع مانند خواجه و بزرگ آن خانه بود . علت این همه عزت و بزرگی آن بود که لقمان درحقیقت ، خواجه نفس خویش بود و از هوای نفس خویش آزاد بود . به سبب همین آزادی از هوای نفس و دوری از امیال و شهوات ، عزیز بود و نزد مرد ثروتمند به دلیل خدمت و وظیفه شناسی عزیزتر شده بود . هرآنچه را که لقمان می گفت ، مرد ثروتمند می پذیرفت و بدانها عمل می کرد و رأی او را می پسندید .

مرد ثروتمند هیچگاه لقمان را به چشم یک غلام و بنده نمی دید ، اما لقمان به سبب حق شناسی و وظیفه دانی ، همواره مرد را بزرگ خویش می دانست و از او فرمان می برد و دستورات او را در ظاهر و باطن اجرا می کرد .

مرد ثروتمند شیفته صدق و صفا و درایت لقمان شده بود و مانند عاشقی که معشوق خود را دوست دارد ، او را دوست می داشت و با او نرد محبت می باخت . هر نوع خوراکی که برای مرد ثرتمند می آوردند ، ابتدا کسی را به دنبال لقمان می فرستاد و او را به سر سفره و یا خوردنی دعوت می کرد و تا لقمان دست به آن غذا نمی برد ، مرد به آن غذا دست نمی زد و نمی خورد . وقتی که بر سفره غذا می نشستند ، ابتدا لقمان غذا می خورد ، سپس باقیمانده اش را مرد با اشتها و لذت فراوان می خورد . اگر لقمان غذایی را نمی خورد ، مرد نیز آن غذا را نمی خورد و یا اگر به ضرورت و ناگزیر می خورد ، از روی بی اشتهایی و بی میلی می خورد .

یک روز برای مرد خربزه ای را به عنوان هدیه آوردند . مرد به یکی از غلامانش گفت برو و فرزندم لقمان را خبر کن تا بیاید و قبل از من خربزه را نوش جان کند . لقمان آمد و احترام بسیار کرد و نزدیک مرد نشست . مرد کاردی به دست گرفت و خربزه را برید و برش اول را به لقمان داد . لقمان آن برش را انگار که عسل و شکر می خورد ، با لذت فراوان خورد . مرد وقتی لذت او را دید ، از شدت محبت ،‌ برش دوم را نیز به او داد . مرد با توجه به لذتی که در خوردن لقمان می دید ، این کار را تا برش هفدهم تکرار کرد و لقمان هر هفده برش را با لذتی تمام خورد . تنها یک برش از خربزه باقی مانده بود . مرد گفت : ” این یک برش را خودم می خورم تا بدانم و ببینم چگونه خربزه شیرینی است که لقمان هفده برش را با آن همه لذت و حلاوت ، نوش جان کرده است. “

وقتی که مرد برش خربزه را به دهان گذاشت و خورد ، از تلخی و تندی آن برافروخت . خربزه آنقدر تند و تلخ بود که زبان و حلق او سوخت و تاول زد . مدتی از شدت تلخی و سوختگی ، از خود بیخود شد . وقتی آرام شد ، رو به لقمان کرد و گفت : ” ای جان جهان و ای دوست مهربان من ، تو چطور این خربزه تلخ را خوردی ؟ این چه شکیبایی و بردباری است ؟ مگر تو با خود و سلامتی خودت دشمنی داری ؟ بگو ببینم این تلخی را چگونه تحمل کردی ؟ “

لقمان گفت : من آنقدر از دست بخشاینده تو خورده ام و آنقدر شیرینی لطف های تو در کام جان من رفته است که شرمنده احسان تو هستم . اکنون اگر از یک تلخی و یک خربزه تلخ که از دست تو می خورم ، روی در هم بکشم ، قدردان نعمتهای تو نبوده ام . همه شادکامی من از تو است ، اکنون از یک برش خربزه تلخ ، فریاد برآوردن ، خلاف اخلاق و جوانمردی است . شیرینی محبتهای بسیاری که در حق من کرده ای ، تلخی این برش های خربزه را از بین برده است .


حکایت لقمان و میوه ها

لقمان حکیم، روزگاری در خدمت خواجه ای بود. خواجه دارای غلام های بسیاری بود. لقمان بسیار دانا توجّه خواجه را به خود جلب کرده بود. غلامان دیگر به خاطر حسادت کردن به او همواره میخواستند لقمان را در نزد خواجه بدنام کنند.

خواجه در روزی از روزها، به لقمان و چند تن از غلامانش دستور داد که به باغ بروند و در آن جا میوه بچینند. غلام ها و لقمان، پس از چیدن میوه ها به خانه رفتند. غلام ها در بین راه، همه ی میوه ها را خوردند تا این که به خانه رسیدند و سبدها خالی به خانه رسید. خواجه از غلامان درباره میوه ها سوال کرد و غلامان به خاطر حسادت به لقمان گفتند:لقمان، میوه ها را خورده است.

خواجه که از دست لقمان عصبانی شده بود، گفت:« ای لقمان، برای چه میوه ها را خوردی؟ مگر نمی دانستی که من امشب، مهمان دعوت کرده ام؟ اصلاً چگونه توانستی به تنهایی ، آن همه میوه را بخوری؟!»

لقمان گفت:من به هیچ یک از میوه ها لب نزده ام. این کار، خیانت به خواجه است!»

خواجه گفت:« چگونه می توانی نخوردن میوه ها را اثبات کنی؟ در حالیکه طبق شهادت همه ی غلام ها تو میوه ها را خورده ای!»

لقمان گفت:« ای خواجه، ما را آزمایش کن تا بفهمی که چه کسی میوه ها را خورده است!»

خواجه که آشفته شده بود، گفت:« ای لقمان، مرا دست می اندازی؟ چگونه بفهمم که چه کسی میوه ها را خورده است؟ هر کسی که میوه ها را خورده، میوه ها در شکمش است. من برای اینکه بفهمم میوه ها در شکم کیست باید شکم همه ی شما را پاره کنم.»

لقمان تبسم کنان گفت:« درست میگویی. میوه ها در شکم کسی است که آنها را خورده است. اما برای فهمیدن این که چه کسی میوه ها را خورده نباید شکم همه ما را پاره کنید! شما دستور بده تا همه آب گرم بخورند و خودت با اسب و ما پیاده به دنبالت بدویم.

خواجه از لقمان پرسید:« بسیار خوب، اما این کار چه نتیجه ای دارد؟»

لقمان گفت:« در پایان کار ، نتیجه اش آشکار می گردد!

خواجه دستور داد که آب گرمی را بیاوردند تا همه از آن بیاشامند و خودش در صحرا با اسب می رفت و غلامان پیاده می دویدند.

لقمان و همه غلام ها پس از ساعتی، استفراغ کردند. آب گرم باعث شده بود تا هر چه در معده شان بود، را بیرون بریزند!

خواجه فهمید که همه غلام ها به غیر از لقمان، آن میوه ها را خورده اند. خواجه غلام ها را توبیخ کرد که میوه ها را خورده اند و به لقمان، تهمت ناروا زده اند. سپس لقمان را مورد لطف قرار داد.


حکایت های لقمان حکیم با داستان های آموزنده و جالب

بی توجهی لقمان حکیم به حرف مردم

لقمان نیک و بد هر کاری را مشروط به رضای وجدان و خشنودی خداوند می دانست و هدفش تمجید و تحسین خلق نبود و از خرده گیری و عیبجویی آن ها نمی ترسید و همواره به فرزندش این موضوع را می گفت تا این که روزی تصمیم گرفت به جهت اطمینان خاطر ، این حقیقت را برای پسرش مصور کند. لقمان به فرزندش گفت:مرکب را آماده ساز و برای سفر، مهیا شو. پس از آماده شدن مرکب، لقمان سوار شد و پسرش به دنبال او پیاده می رفت. در این حال، گروهی که در مزارع، کار میکردند آنها را دیدند و اعتراض آمیز گفتند: عجب مرد سنگدلی، خودش سواره است و کودک معصومش پیاده به دنبال او می رود.

در این زمان لقمان از مرکب پیاده شد و پسرش بر مرکب سوار شد تا این که گروهی دیگر از مردم، او را دیدند. این بار مردم با دیدنشان گفتند:عجب پسر بی ادب و بی تربیتی ، پدر پیر و ضعیف خود را پیاده گذاشته و خودش با اینکه از نیروی جوانی و تنومندی برخوردار است؛ بر مرکب سوار شده است.

حقا که غفلت و بی توجهی در تربیت او صورت گرفته است. سپس لقمان بهمراه فرزندش سوار مرکب شد و هر دو ادامه ی راه را سواره رفتند تا به گروه سوم رسیدند، مردم این قوم با دیدن آن ها گفتند:عجب مردم سنگدلی ، هر دو بر این حیوان ناتوان، چنین بار سنگینی را تحمیل کرده اند و به خودشان زحمت پیاده روی نداده اند. لقمان و پسرش در این هنگام از مرکب پیاده شدند و ادامه ی راه را پیاده رفتند تا این که مردم دهکده ی دیگری با مشاهده آن ها، زبان به نکوهش گشودند و گفتند:به آن پیر سالخورده و جوان خردسال بنگرید، هر دو پیاده در پی مرکب میروند و جان حیوان را بیشتر از سلامت خود دوست دارند. پس از تمام شدن این مرحله از سفر، لقمان به فرزندش با تبسمی معنی داری گفت:حقیقت را در عمل دیدی، اکنون بدان که هیچوقت نمیتوان تمام مردم را خشنود کرد و زبان آن ها را بست؛ پس تو خشنودی خداوند و رضای وجدانش را در نظر بگیر و توجهی نسبت به تحسین و تمجید یا توبیخ و نکوهش دیگران نشان نده.


حکایت لقمان حکیم و بهترین وبدترین غذا

روزی ارباب لقمان به لقمان گفت:گوسفندی را ذبح کن ودو عضو از بهترین عضوهایش را بپز وبرایم بیاور ، لقمان گوسفندرا ذبح کرد،وقلب وزبان آن را پختونزد اربابش نهاد.

روز دیگری اربابش گفت:دو عضو از بدترین عضو های آن گوسفند را بپز و نزد من بیاور، لقمان باز قلب وزبان را پخت ونزد اربابش آورد، ارباب پرسید از تو خواستم برترین عضو گوسفند را بیاوری قلب و زبان آوردی، سپس بدترین را خواستم، باز قلب وزبان آوردی ، علتچیست؟لقمان گفت:این دو عضو برترین هستند اگر پاک باشند، وبدترین عضو هستند اگر پلید باشند.


کشف راز روسفیدی لقمان و روسیاهی بدخواهان او

ارباب لقمان، دارای باغها وغلامان بسیار بود، در میان غلامانش لقمان نیز دیده می شد، اربابش که ظاهربین بود ، غلامان سفید رو وزیبا را بر لقمان که قیافه نازیبا داشت، ترجیح می داد، مثلا غلامان را برای میوه چیدن و میوه آوردن به باغ می فرستاد، ولی لقمان را برای کارهای سخت وپست مانند جارو کشیدن می گماشت، وبه این ترتیب لقمان را تحقیر می کرد، با اینکه لقمان از نظر سیرت و فکر ومعرفت بر همه غلامان برتری داشت.

این شیوه نادرست ارباب باعث می شد که غلامان او نیز لقمان را ناچیز می شمردندوارزشی برای او قائل نبودند، وگاهی او را آزار می دادند.

ارباب در یکی از موارد، غلامان را برای چیدن میوه به باغ فرستاد، آنها به باغ رفتند ومیوه های مختلفی چیدند و آوردند ولی در غیاب ارباب، آن میوه ها را خوردند ، هنگامی که ارباب آمد وتقاضای میوه تازه کرد، غلامان به دروغ گفتند:«میوه ها را لقمان خورد.»

ارباب نسبت به لقمان بدبین شد، واز آ نپس با نظر خشم آلود به لقمان می نگریست وبا او بدرفتاری می کرد. لقمان از روی هوشیاری دریافتکه راز ناسازگاری و بد سلوکی ارباب او ، تهمت ناجوانمردانه غلامان است، نزد ارباب رفت وچنین پیشنهاد کرد:«ای آقای من !بیا وما را امتحان کن تا خوب وبد از میان مابرای تو آشکار گردد.

این مطالب را هم ببینید