بریده هایی از “کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست” اثر هاکان منگوچ

بریده هایی از کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست را در روزانه بخوانید. کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست در ۲۶ فصل نوشته شده است. هاکان منگوچ در این کتاب، با بیانی ساده و روایتی داستانی، به شرح سفری ۷روزه می‌پردازد که یک عارف صوفی‌مسلک به‌همراه یک دختر آغازش کرده‌اند. هر دوی آن‌ها با دست خالی راهی شده‌اند و در این سفر تجربیاتی کسب می‌کنند که باارزش‌تر از هر باروبنه‌ای است. از طرف دیگر این ۲ مسافر، این جهان و زبان آن را به‌شکلی عمیق‌تر درک می‌کنند که پیش از تن‌دادن به این سفر به‌هیچ‌وجه ممکن نبود.

بریده هایی از کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست

معرفی کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست نوشته هاکان منگوچ

کتاب **هیچ ملاقاتی تصادفی نیست** نوشته‌ی **هاکان منگوچ**، نویسنده، عارف و سخنران ترک، یک رمان عرفانی و فلسفی است که با الهام از فلسفه‌ی صوفیانه، خوانندگان را به سفری معنوی برای پذیرش سرنوشت و تسلیم در برابر جریان زندگی دعوت می‌کند. این کتاب که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، به سرعت به یکی از پرفروش‌ترین آثار در حوزه‌ی عرفان و خودشناسی تبدیل شد و به زبان‌های مختلفی از جمله فارسی ترجمه شده است.

درباره‌ی کتاب

کتاب داستان سفر هفت‌روزه‌ی یک صوفی جوان و همراهش، دختری به نام دنیز با ذهنی آشوب‌زده، را روایت می‌کند. آن‌ها بدون هیچ برنامه، پول، غذا یا وسایلی، تنها با اتکا به ایمان و توکل به خدا، به سفری بی‌مقصد می‌روند تا هدف زندگی خود را بیابند. در طول این سفر، آن‌ها با ملاقات‌ها و اتفاقات شگفت‌انگیزی مواجه می‌شوند که دیدگاهشان را نسبت به زندگی و تصمیماتشان تغییر می‌دهد. این سفر، که به «سفر تسلیم شدن» معروف است، نشان می‌دهد که چگونه پذیرش و همراهی با جریان زندگی می‌تواند به تحولات عمیق درونی منجر شود.

هاکان منگوچ در این کتاب بر این باور تأکید دارد که هیچ ملاقاتی تصادفی نیست و هر برخورد در زندگی، درس یا پیامی برای رشد و تکامل انسان به همراه دارد. او با زبانی ساده و روان، مفاهیم عمیق عرفانی را با داستان‌سرایی جذاب و اشارات به داستان شمس و مولانا ترکیب کرده و خواننده را به تأمل در مفاهیمی چون سرنوشت، شکرگزاری، صبر و حضور آگاهانه دعوت می‌کند.

درباره‌ی نویسنده

هاکان منگوچ، متولد بورسا، ترکیه، علاوه بر نویسندگی، نوازنده‌ی نی و سخنران انگیزشی است. او در دانشگاه اولوداغ تحصیل کرده و با علاقه به فلسفه‌ی صوفیانه، دوره‌های آموزشی در این زمینه گذرانده است. منگوچ به دلیل سمینارهایش در دانشگاه‌ها و فعالیت‌هایش در شبکه‌های اجتماعی، در میان میلیون‌ها نفر شناخته شده است. او همچنین رئیس آکادمی صوفی در دانشگاه آمریکایی گیرنه (قبرس) است.

چرا این کتاب را بخوانیم؟

اگر به داستان‌های عرفانی، فلسفه‌ی صوفیانه و مفاهیم خودسازی علاقه‌مند هستید، این کتاب با روایت جذاب و پیام‌های عمیقش شما را به سفری درونی می‌برد. این اثر به شما می‌آموزد که چگونه با پذیرش تغییرات و اعتماد به جریان زندگی، به آرامش و هدف واقعی خود دست یابید.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب برتری خفیف” از جف اولسون (درباره موفقیت و شادی)

جملاتی از کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست

بعضی حرف‌ها به‌تنهایی عمق زیادی ندارند. اینکه چه کسی آن حرف را می‌زند به آن معنا و ارزشی وسیع می‌بخشد.

«اگر قسمت تو باشد از یک مورچه هم درسی یاد می‌گیری. اگر قسمت نباشد، دنیا هم جلویت زانو بزند برای تو اشتباه خواهد بود.» مولانا

زیاد فکر کردن شعلۀ عمل کردن را خاموش می‌کند. ذهن پر از دام است. مدام سکندری می‌زند. نمی‌خواهد راه برود، رشد کند، یاد بگیرد و به‌سختی بیفتد. ترجیح می‌دهد جایی را که به آن عادت دارد به همان شکل حفظ کند. می‌خواهد وضعیت موجود را حفظ کند. برای همین خیلی از فرصت‌ها از بین می‌رود، خیلی از آزمون‌ها و خیلی از معجزه‌ها…

لحظاتی فرا می‌رسد که در حال انجام دادن کاری هستی که گفته بودی هرگز انجام نمی‌دهم، چیزی را تحمل می‌کنی که می‌گفتی هرگز تحمل نمی‌کنم، لحظاتی را دوست خواهی داشت که گفته بودی هرگز دوستش نخواهم داشت، به یکباره می‌گذاری و می‌روی، وقتی تصور می‌کردی هرگز نمی‌توانی بروی، در زمانی می‌گویی مُردم، اما باز زندگی می‌کنی.

جملاتی از کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست

راه‌های زیبا میانبر ندارند

«ما را اسیر کردند ما را به زندان افکندند مرا به داخل سلول و تو را آن بیرون البته کار ما آسان است بدترین چیز این است که انسان دانسته یا ندانسته در درون خود زندان بنا کند…» ناظم حکمت

راه زندگی راه سرسپردگی است. پرنده‌ها نگران نمی‌شوند که فردا چه چیز می‌خورند. آن‌ها در امان خداوند هستند و در دنیا پرنده‌ای وجود ندارد که از گرسنگی مرده باشد. ماهی‌ها با فکر اینکه فردا چه می‌خورند دچار افسردگی نمی‌شوند. آن‌ها در امان خداوند هستند. در دنیا ماهی‌ای وجود ندارد که از گرسنگی مرده باشد. متأسفانه فقط با خطراتی که بشر برایشان پیش می‌آورد، گرفتار می‌شوند. در طبیعت هیچ موجود زنده‌ای به فکر بازنشستگی نیست، سرمایه‌گذاری نمی‌کند، پول و مال جمع نمی‌کند. هر جاندار در امان خداست.

متوجه نبود هرچه غر می‌زند، دارد خشم خود را تغذیه می‌کند. حرف که می‌زد بیشتر ناآرام می‌شد. خودش خودش را سرریز می‌کرد. حال آنکه اگر سکوت را امتحان می‌کرد، قطعاً راه‌حلی برای وضعیتی که در آن گرفتار شده بود، می‌یافت. اما نهایتاً خشم احساسی شیرین است. در آن گیر افتاده بود. متوجه نبود که به صورت ناآگاهانه دارد از این کار لذت می‌برد.

فلسفۀ حیات بر پایۀ امیدواری و سهیم کردن دیگران در این امید قرار دارد. همچنین ادامه می‌دهد: «امیدواری به معنی مثبت‌اندیشی صرف نیست. به معنی نادیده گرفتن تراژدی‌هایی که در زندگی با آن مواجه می‌شویم هم نیست. بلکه امید به معنای دیدن هر احتمال است. یعنی به جای نشستن گوشۀ خانه و کفر و ناسزاگویی، هر کاری که برای خوب شدن از دستت برمی‌آید، انجام بده.» هاکان منگوچ این‌گونه بیان می‌کند که برای ایجاد امید روی زمین حتی یک نفر هم کافی است. «و تازه تو می‌توانی این فرد باشی.

«ممکن است همه به کسی که تو به او نگاه می‌کنی، نگاه کنند؛ اما نمی‌توانند چیزی را که تو در او می‌بینی ببینند. همه می‌توانند عاشق شوند؛ اما کسی نمی‌تواند همچون تو دوست داشته باشد. تنها تفاوت “تو” هستی و چیزی که تو را خاص می‌کند آن‌که دوستش داری نیست؛ علاقۀ توست.» شمس تبریزی

اگر با نیتی صاف و به قصد درک کردن و یاد گرفتن قدم در راه بگذاری و خود را از کبر و غرورت بزدایی، قطعاً با انسان‌هایی برخورد می‌کنی که چیزهایی که می‌خواهی را به تو یاد بدهند.

از دور دوست داشتن تو بهترین نوع عاشقی است. ممکن است از دور تفاهم بیشتری داشته باشید، اما نداشتن تفاهم وقتی در کنار هم هستید دلیل بر این نیست که انسان‌های بدی هستید، فقط مناسب هم نبوده‌اید؛ همین. این عدم تفاهم به غیر از نامزدی حتی در دوستی‌ها هم اتفاق می‌افتد. با بهترین دوستانت که خیلی صمیمی هستی هم نمی‌شود هم‌خانه شد. خیلی مهم است که همیشه حد و حدود را حفظ کنیم.

در طول زندگی‌ام شیفتۀ انسان‌هایی می‌شوم که مصمم و اهل مجادله کردن‌اند؛ چون انسان‌های زیادی هستند که خیلی وقت‌ها منتظر می‌مانند آنچه نیاز دارند به‌خودی‌خود به سمت آن‌ها برود. اما برخی منتظر نمی‌مانند مسائل به‌خودی‌خود پیش بیایند، خودشان برمی‌خیزند و می‌روند و آن را می‌ستانند.

«انسان‌ها هم مانند کتاب هستند. به جلدش نگاه نکنید و فریب نخورید. ارزش واقعی‌شان را وقتی متوجه می‌شویم که آن‌ها را می‌خوانیم.»

«به جای ناسزا گفتن به تاریکی، شمعی روشن کن»

هیچ چیزی تصادفی نیست، هیچ دیداری، هیچ تجربه‌ای. همه‌چیز، حتی برگی هم به خاطر هدفی می‌افتد. باد در آن لحظه اتفاقی به برگ نمی‌وزد.

زیاد فکر کردن شعلۀ عمل کردن را خاموش می‌کند.

بعضی حرف‌ها به‌تنهایی عمق زیادی ندارند. اینکه چه کسی آن حرف را می‌زند به آن معنا و ارزشی وسیع می‌بخشد.

به جای گفتن “چرا من”، باید پرسید “چگونه باید از این تجربه بگذرم و عبور کنم” این بهترین کار ممکن برای رسیدن به راه‌حل است.

انسان عاقل از هر اشتباه خود درس می‌گیرد. انسان آگاه از تجربیات دیگران هم درس می‌گیرد.

نگاه می‌کنی و می‌بینی در داستان خودت مسافر هستی. هر مسیر به تو ختم می‌شود و هرکسی که دوستش داری تکه‌ای از توست… یعنی درواقع به تکه‌ای از خودت در دیگران جذب می‌شوی.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم” (داستان های موفقیت و شکست)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد” اثر اکسی اوه

جملاتی از کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست

هر چیز زمان مناسب خود را دارد. همه چیز اول دم می‌کشد تا در زمان خودش اتفاق بیفتد. نه گل قبل از زمان مقرر باز می‌شود و نه خورشید پیش از موعد طلوع می‌کند.

اگر خواسته‌ات برآورده می‌شود به دنبال یک خیر باش اگر برآورده نشود، دنبال هزاران خیر در آن باش. مولانا

هیچ‌یک از ما زمان زیادی نداریم. هر روز ممکن است روز آخر باشد، از کجا می‌دانیم.

طبیعت آب فلسفه‌ای به ما یاد می‌دهد. مثلاً به آبی که از کوه جاری می‌شود نگاه کن. راحت‌ترین مسیر ممکن را برای جاری شدن انتخاب می‌کند. یعنی اگر سنگی سر راهش سبز شود، با آن مجادله نمی‌کند، با سنگ نمی‌جنگد، اطراف آن می‌چرخد و به جریانش ادامه می‌دهد. صوفی‌ها با الهام از این “طبیعت آب” این‌طور می‌گویند: “باکسی‌که با تو سر ناسازگاری دارد نجنگ، اگر بجنگی با او در یک جا گیر می‌کنی. از کنارش عبور کن و به راه ادامه بده.

صرفاً چون تو نتوانسته‌ای معنای اتفاقات را بدانی، هیچ چیزی مفهوم خود را از دست نمی‌دهد فرزندم.

نه فقط چیزهایی که به دست می‌آوریم، بلکه چیزهایی که از دست می‌دهیم هم ما را تبدیل به «مایِ اکنون» می‌کند.

«انسان وقتی انتظارش را ندارد به کسی که توقعش را ندارد، می‌بازد. از کسی که انتظارش را ندارد، عمیق‌ترین ضربه را می‌خورد، چون انسان خودش را از دشمن محافظت می‌کند، اما از نزدیکانش آسیب‌پذیر است.»

«نه گذشته هست و نه آینده. نه به گذشته نگاه کن و غصه بخور و نه به آینده بنگر و نگران شو. لحظۀ اکنون را زندگی کن، چون تنها در آن لحظه وجود داری.»

«بله زندگی این‌طور است دیگر دِنیز جان. وقتی محتاج چیزی باشی از تو فرار می‌کند، اما وقتی بی‌نیاز از آن شدی، خودبه‌خود به طرفت می‌آید. جملۀ زیبایی در این مورد هست. “چیزهایی که در زندگی بیش از هر چیز آن‌ها را می‌خواهید زمانی که با اشتیاق منتظرشان هستید به سویتان نمی‌آیند.” این مثل این است که زندگی به تو می‌گوید: تا تو نگاه کنی، من نمی‌توانم خودی نشان دهم.»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم” اثراسلاونکا دراکولیچ

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب نمی توانی به من آسیب بزنی اثر دیوید گاگینز (برای اعتماد به نفس بیشتر)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.