بریدههایی از “کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم” اثراسلاونکا دراکولیچ
بریدههایی از کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم را در روزانه آماده کردهایم. این کتاب مجموعهای از روایتهای شخصی و تأملبرانگیز دربارهی زندگی روزمره در کشورهای کمونیستی اروپای شرقی است. دراکولیچ، با ترکیب طنز، تلخی و جزئیات زندگی ساده، تصویری زنده از تأثیرات عمیق کمونیسم بر روان جمعی مردم ارائه میدهد.

معرفی کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم
کتاب **«کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم»** نوشتهی **اسلاونکا دراکولیچ**، روزنامهنگار و نویسندهی کروات، مجموعهای از مقالات و روایتهای شخصی است که در سال ۱۹۹۲ منتشر شد. این کتاب با نگاهی عمیق و اغلب طنزآمیز به زندگی روزمره در کشورهای اروپای شرقی تحت رژیمهای کمونیستی و تحولات پس از فروپاشی این نظامها میپردازد.
محتوای کتاب:
دراکولیچ در این کتاب از تجربههای شخصی و مشاهدات خود در کشورهای بلوک شرق، بهویژه یوگسلاوی سابق، استفاده میکند تا نشان دهد چگونه رژیمهای کمونیستی بر جنبههای مختلف زندگی روزمره، از کمبود کالاهای اساسی گرفته تا روابط انسانی و هویت فردی، تأثیر گذاشتند. او با زبانی ساده اما تأثیرگذار، به مسائلی مانند فقدان آزادیهای فردی، بروکراسی طاقتفرسا، و تأثیرات روانی زندگی در چنین سیستمهایی میپردازد. عنوان کتاب به طنز تلخی اشاره دارد که مردم در مواجهه با سختیها و تناقضات زندگی در این دوران به کار میبردند.
ویژگیهای برجسته:
– **نگاه زنانه**: دراکولیچ از منظر یک زن به مسائل اجتماعی و سیاسی میپردازد و تجربههای زنان در این جوامع را برجسته میکند.
– **روایتهای شخصی**: سبک روایی کتاب، ترکیبی از داستانگویی و تحلیل اجتماعی است که خواندن آن را برای مخاطب عام و خاص جذاب میکند.
– **نقد نظام کمونیستی**: کتاب نهتنها نقدی بر کمونیسم است، بلکه به بررسی خلأهای فرهنگی و اجتماعی پس از فروپاشی این نظامها نیز میپردازد.
چرا بخوانیم؟
این کتاب برای افرادی که به تاریخ معاصر اروپای شرقی، اثرات ایدئولوژیهای سیاسی بر زندگی روزمره، یا روایتهای شخصی از دورانهای پرتلاطم علاقهمندند، اثری خواندنی است. طنز ظریف و نگاه انسانی دراکولیچ باعث میشود این کتاب هم تأملبرانگیز باشد و هم لذتبخش.
اطلاعات تکمیلی:
– **عنوان اصلی**: *How We Survived Communism and Even Laughed*
– **ترجمه به فارسی**: این کتاب به فارسی ترجمه شده و توسط ناشرانی مانند نشر گمان در ایران منتشر شده است.
– **مخاطب**: علاقهمندان به تاریخ، جامعهشناسی، و ادبیات غیرداستانی.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب جنگ چهره زنانه ندارد (درباره حضور زنان در جنگ شوروی)
جملاتی از این کتاب
در این گوشه دنیا آدم را همینجور بار میآورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارَت میآورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانههای تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیدهای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده.
هر قدر زودتر گذشته را فراموش کنیم، بیشتر باید نگرانِ آینده باشیم.
هیچکس واقعا به آن سیستم اعتماد و اعتقادی نداشت، به سیستمی که چهل سالِ تمام، بلکه هم بیشتر، تواناییِ تأمین نیازهای اولیه شهروندانش را پیدا نکرد. وقتی رهبران داشتند درباره آیندهای درخشان حرف روی حرف میانباشتند، مردم مشغول ذخیره کردن آرد و شکر، شیشه دردار، پیاله، جورابشلواری، نانِ خشک، چوب پنبه، طناب، میخ، و کیسه پلاستیکی بودند. فقط اگر سیاستمداران این بخت را میداشتند که به گنجهها، سردابها، کمدها، و کشوهای ما سرکی بکشند ــ البته نه در پی یافتن کتابها و چیزهای ضد دولتیــ میدیدند که چه آیندهای در انتظار طرحهای بینظیری است که برای کمونیسم ریختهاند. اما نگاه نکردند.
زیبایی در چشم کسی است که نگاه میکند.

ما طوری رفتار میکنیم که انگار مکان عمومی به کسی تعلق ندارد. یا حتی از آن هم بدتر، انگار به دشمن تعلق دارد و وظیفه مقدس ما ایجاب میکند که با این دشمن در سرزمینِ خودش بجنگیم، و شاید حتی او را در همانجا از تاب و توان بیندازیم. فضای عمومی درست از بیرونِ درِ آپارتمان شروع میشود. اما مشکل اینجاست که در ذهنِ ما عمومی به معنای دولت است و دولت به معنای دشمن. اگر نمیتوانی نظام را نابود کنی، باجه تلفن، دستگاه فروش بلیط، و پارکومتر را که میتوانی خرد و خاکشیر کنی، گلهای پارک را که میتوانی لگدمال کنی. در این جنگِ خاموش، این شهرهای ما هستند که بازندهاند.
حکومت میتوانست نسلهای قدیمیتر را که پیش از جنگ یا درست بعد از آن به دنیا آمده بودند هر طور بخواهد بچرخاند. این نسلِ جدید بود که دشمنِ حکومت شد. خیلی ساده، آنها حاضر نبودند بپذیرند استانداردهای زندگیشان، به اسمِ ایدئولوژی که به آن اعتقادی نداشتند، و گُلوب نمادِ آن بود، روزبهروز پایین و پایینتر برود
نیروهای ویژه پلیس دو خانه پایینتر، شب و روز در خیابان کشیک میدادند، تلویزیون و رادیو بیوقفه نشست اضطراریِ پارلمان را اعلام میکردند، نزدیک غروب خیابانها خالی میشد، و حرفِ مردم شده بود اینکه باید از مملکت رفت یا اینجا ماند، و چراغهای خانهها هر شب دیرتر و دیرتر خاموش میشد
ما آن خویشاوندانِ تنگدست و نیازمندیم، آن بدویهای عقبمانده، آن جاماندهها ــ کندذهنها، عقبنگهداشتهشدهها، ناقصالخلقهها، آسوپاسها، ولگردها، انگلها، حقهبازها، و هالوها. احساساتی و ازمدافتادهایم، مثل بچههاییم، بیخبریم، مشکلدار، ملودراماتیک، آبزیرِکاه، غیرقابل پیشبینی و بهحسابنیامدنی. از آنهاییم که نامهها را جواب نمیدهند، که موقعیتهای خیلی خوب را از دست میدهند، که تا خرخره مینوشند، که وراجی میکنند، که روی پله دمِ در خانههایشان مینشینند، که تاریخ تحویل کار یادشان میرود؛ بدقولیم، لافزن، ناپخته، وحشتناک و بینظم، از آنهایی که زود بهشان برمیخورَد، آنهایی که تا حد مرگ فحش بارِ هم میکنند، اما نمیتوانند رابطهشان را با هم قطع کنند. آنهایی که خوب بار نیامدهاند،
دورانی که در آن فقر به نظر وحشتناک نمیآمد فقط به این دلیل که تقریبا همگانی بود ــ آن را عادلانه میدانستیم. اما وحشتناک این بود که ما حتی نمیدانستیم که چیز بهتری هم وجود دارد.
بعد از اینهمه سال، کمونیسم هنوز نتوانسته یک نوار بهداشتیِ ساده، یعنی یک مایحتاج اولیه و ضروری زنان را تولید کند. این هم از اقتصاد و به قول خودشان رهاییِ سوسیالیستی.
گاهی طنز تنها راه غلبه بر فشار عصبیِ سرکوبشده است
جامعه ما جامعه سالمندان است، و در آن رهبران سیاسیِ بالای شصت سال «هنوز جوان» به حساب میآیند، حالا بگذریم از آنها که سالهاست مردهاند، اما مومیاییشان کردهاند که تا ابد در آپارتمانهای خود ــ آن آرامگاههای احمقانه مرمرینــ زندگی کنند.
بهشدت دلم میخواست فروپاشی رژیم سابق را ببینم، اما به همان شدت هم زمینِ زیر پایم داشت میلرزید. دنیایی که در آن بودم، دنیایی که خیال میکردم ابدی، استوار، و مستحکم است ناگهان داشت فرو میریخت.
وارد این مملکت که میشوی، بدبینی چنان بر تو غلبه میکند که بیاختیار رنگ هر چیزی را قدری کدرتر از آنچه هست میبینی.
«ما میدانستیم که این اتفاق خواهد افتد، دهها سال بود که انتظارش را میکشیدیم.»
آنچه کمونیسم به ما القا کرده بود، دقیقا همان سکون و بیحرکتی بود، این بیآیندگی، بیرؤیایی، ناتوانی از تصور زندگی به شکلی دیگر
بوروکراسیِ غولآسای دولت ــ سیستمی که فقط برای نگه داشتن کمونیستها در رأس قدرت ساخته شده و هر حرکت خودانگیختهای را (فرقی نمیکند که در حمایت از صلح باشد، یا محیط زیست، یا فقط در طلبِ شغل) تهدیدی برای حکومت تلقی میکندــ بهخوبی از پس خاتمه دادن به هر نوع اعتراضی برمیآید. معترضان را «اوباش» قلمداد میکند و به مجازاتی در خورِ همان اوباش میرساند.
در یوگسلاوی، سردبیر هر نشریه، که باید مورد تأیید مراجع متعددی از جمله کمیته مرکزی حزب کمونیست باشد، معمولاً مأمور سانسور آن نشریه نیز هست. چنین کسی به خاطر حفظ شغل خودش هم که شده باید مراقب باشد نشریهاش «گاف»ی ندهد، با اینحال نظارت این سردبیر کافی محسوب نمیشود. اسدیبی نیز بخش ویژهای دارد که کارش نظارت بر رسانههاست. رفیقـ بازرسهایی مثل میم مراقبند که نشریات، تلویزیون و رادیو همان «خط»ی را دنبال کنند که حزب مقرر کرده. ضمنا وظیفه دارند دبیرانِ نشریات و روزنامهنگاران را بهدقت تحت نظر داشته باشند، و هر وقت لازم میدانند آنها را، کمابیش مؤدبانه، تحت فشار بگذارند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب حرمسرای قذافی ترجمه بیژن اشتری (درباره جنایات دیکتاتور لیبی)

این نسلِ جدید بود که دشمنِ حکومت شد. خیلی ساده، آنها حاضر نبودند بپذیرند استانداردهای زندگیشان، به اسمِ ایدئولوژی که به آن اعتقادی نداشتند، و گُلوب نمادِ آن بود، روزبهروز پایین و پایینتر برود. داستان شکست کمونیستها از این قرار بود: وقتی زمانِ اولین انتخاباتِ آزاد، در ماه مه ۱۹۹۰، رسید، این نسل جوان، یکپارچه بر علیه گُلوب رأی داد، بر علیه کمبودها، محرومیتها، استانداردهای دوگانه، و وعدههای دروغ. در سراسرِ اروپای شرقی در واقع ضدیت با کمونیستها بود که آنها را پای صندوقهای رأی کشاند، نه هواخواهی از دموکراتها،
آدم ناچار است با قدرت ارتباط مستقیم داشته باشد؛ راه گریزی وجود ندارد. به همین دلیل سیاست هرگز انتزاعی نمیشود. به صورت نیرویی خشن، بیرحم و آشکار باقی میماند که تمام چند و چون زندگی ما را تعیین میکند: چه بخوریم، چطور زندگی کنیم و کجا کار کنیم. چنین حکومتی مثل یک مرض، طاعون، یک بیماری همهگیر، هیچکس را مستثنی نمیکند. تناقض در اینجاست که این دقیقا همان روشی است که دولت توتالیتر با آن دشمنانش را میپرورانَد: شهروندان سیاسیشده.
زندگی بیشترش مسائل جزئی و پیشپاافتاده است.
شاید هجده ماه پیش که بالاخره از تونل بیرون آمدیم، متوجه شده باشیم که این بیرون، همه چیز هم آنجور نیست که خوابش را میدیدیم. کمکم متوجه شدهایم این خودمان هستیم که باید سرزمین موعودمان را بسازیم. متوجه شدهایم که از این به بعد خودمان مسئولیت زندگیمان را بر عهده خواهیم داشت، و دیگر عذر موجهی نداریم که با آن وجدان معذبمان را آسوده کنیم. دموکراسی چیزی نیست که خودش بیهیچ زحمت و تلاشی از راه برسد. چیزی است که باید برای به دست آوردنش جنگید. و همین است که راه رسیدن به آن را اینقدر دشوار میکند.
دنیایی که من میشناختم در حال ویران شدن بود. ما همه راهیِ ناشناختهها بودیم ــ راهیِ فضایی که میخواستیم، اما نمیشناختیم، شاید این فضای ناشناخته زیباتر از آن بود که بشود در آن زندگی کرد، مثل عروسک من که زیباتر از آن بود که بشود با آن بازی کرد. نمیدانم این احساس ناامنی، احساس آسیبپذیری، احساس کسی که انگار زمین زیر پایش خالی شده، این احساس ترس در برابر آنچه میخواهی اما نمیشناسی، آیا بهای رسیدن به آن آیندهای است که همچنان از ما میگریزد؟
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب آیشمن در اورشلیم اثر هانا آرنت (درباره جنایات آیشمن در حزب نازی)










