بریدههایی از کتاب آیشمن در اورشلیم اثر هانا آرنت (درباره جنایات آیشمن در حزب نازی)
بریدههایی از کتاب آیشمن در اورشلیم را در روزانه قرار دادهایم. آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر کتابی است از هانا آرنت، نظریهپرداز سیاسی آلمانی، که در سال ۱۹۶۳ منتشر شد. آرنت، یهودیای که در دورهٔ به قدرت رسیدن آدولف هیتلر از آلمان گریخت، در این کتاب گزارشی از محاکمهٔ آدولف آیشمن به دست داده است. نسخه بازبینیشده و تفصیلیتر این کتاب، در سال ۱۹۶۴ منتشر شد.

این کتاب درباره چیست؟
آرنت با توجه به اظهارات آیشمن در دادگاه و شواهد و مدارک تاریخی در دسترس، چندین مشاهده در مورد آیشمن را مطرح میکند. نظریهی آرنت در این زمینه آن است که شرهای بزرگ در کل تاریخ بشر بهطور عام، و بهطور خاص هولوکاست، نه توسط متعصبان کور یا بیماران با مشکلات روانی بلکه به وسیلهٔ مردم عادی اجرا درآمده و به همین دلیل، از نظر این مردم اعمالشان رفتاری طبیعی بوده است.
جملاتی از کتاب آیشمن در اورشلیم
نظامی که موفق میشود قربانی خود را حتی قبل از به دار آویختن نابود کند… با فرسنگها فاصله… بهترین نظام برای نگهداشتن کل یک ملت در یوغِ بردگی است. در بند تسلیم. هیچچیز از صفوف منظم انسانهایی که مانند آدمک بهسوی مرگ خود میروند، هولناکتر نیست» (روزهای مرگ ما، ۱۹۴۷)
مشکل بسیاری از اسرائیلیها برای پذیرش کتاب آرنت، دوشادوش مشکلی دیگر بود؛ مشکلی که خودِ آرنت از همان ابتدا پیشبینی کرده بود: مشکلِ مواجههٔ اخلاقی و سیاسی با فلاکتِ فلسطینیهایی که از همهچیز محروم شدهاند. فلسطینیها هیچ مسئولیتی دربرابر فروپاشی تمدن در اروپا نداشتند، اما در نهایت آنها بودند که تقاصش را پس دادند.
«شر» لزوماً فقط از هیولاهای شیطانی سر نمیزند، بلکه افراد ابله و کودن هم میتوانند مرتکب شر شوند و آثاری فاجعهبار بیافرینند.
همیشه یک نفر زنده میماند تا داستان را بازگو کند. بنابراین، هیچچیز نمیتواند «عملاً بیفایده» باشد، حداقل نه در درازمدت.
«اینجا، مردم روز و شب بهسوی مراسم تدفین خود رهسپار میشوند».
در دوران جنگ، دروغی که بیشترین تأثیر را بر کل مردم آلمان گذاشت، شعار «نبرد سرنوشت برای ملت آلمان» بود که هیتلر یا گوبلز ساخته بودند و خودفریبی را از سه جهت ساده میکرد: اول اینکه، القا میکرد جنگ، جنگ نیست؛ دوم اینکه، این جنگ به دست سرنوشت آغاز شده نه به دست آلمان؛ و سوم اینکه، برای آلمانیها پای مرگ و زندگی در میان است، یا باید دشمنان خود را نابود کنند یا خود نابود شوند.
درس نهفته در چنین داستانهایی ساده است و در حد درک همگان. آن درس، از نظر سیاسی، از این قرار است که تحت شرایط رعبانگیز، اغلب آدمها به شرایط تن میدهند، اما برخی حاضر به این کار نمیشوند، درست همانطور که درس آموختنی از کشورهایی که راهحل نهایی به آنها پیشنهاد شد از این قرار است که در اغلب جاها «این اتفاق میتوانست بیفتد»، اما همهجا اتفاق نیفتاد. از نظر انسانی، چیزی بیش از این لازم نیست، و منطقاً چیز بیشتری هم نمیتوان خواست، تا این سیاره، مکانی درخورِ سکونتِ انسان باقی بماند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب جنگ چهره زنانه ندارد (درباره حضور زنان در جنگ شوروی)

«شرط پیروزی اس.اس. این است که قربانی شکنجهشده، در حق خود روا بداند که بدون اعتراض بهسوی طناب دار برده شود، خویشتنِ خود را چنان انکار و رها کند که تا نقطهٔ دستکشیدن از تأیید هویت خود پیش برود. و این کار بیجهت نیست. بیهوده و از سر سادیسم محض نیست که سربازان اساس، شکستِ قربانی را میخواهند. آنها میدانند نظامی که موفق میشود قربانی خود را حتی قبل از به دار آویختن نابود کند… با فرسنگها فاصله… بهترین نظام برای نگهداشتن کل یک ملت در یوغِ بردگی است. در بند تسلیم. هیچچیز از صفوف منظم انسانهایی که مانند آدمک بهسوی مرگ خود میروند، هولناکتر نیست»
هرچه بیشتر به حرفهایش گوش میدادی، روشنتر میشد که ناتوانیِ او در صحبتکردن، ارتباط نزدیکی با ناتوانی او در فکرکردن و بهطور مشخص، فکرکردن از دیدگاه افراد دیگر دارد. برقراری هیچ ارتباطی با او ممکن نبود، نه ازآنرو که دروغ میگفت، بلکه ازآنرو که پشت محکمترین حفاظهای ممکن، خود را از کلمات و حضور دیگران، و لذا از واقعیت، محصور کرده بود.
نهایتاً کشیشی که بعد از اتمام رسیدگی به فرجامخواهی آیشمن در دیوان عالی، منظم به دیدار او میرفت، خیال همه را راحت کرد و گفت که آیشمن «مردی با اندیشههای بسیار مثبت» است. در پسِ طنازی این متخصصان روح و روان، این واقعیتِ کتمانناپذیر نهفته بود که وضع او، بهروشنی مصداق جنون اخلاقی نیست، چه رسد به جنون حقوقی.
آرنت، به پشتوانهٔ نظریاتی که قبلاً در عناصر و خاستگاههای حاکمیت توتالیتر مطرح کرده بود، در این کتاب از «شر» نوظهوری سخن میگوید که نه از خبثطینت فرد، بلکه از هزارتوی بوروکراسی مدرن سرچشمه میگیرد، جنایات هولناک و فراگیری که خلاف جرائم عادی، تحت حمایت قانون انجام میشوند، قدرت افسارگسیختهای که اطاعت از آن ضامن بقای شهروندان و زمینهساز پیشرفت شغلی و اجتماعی آنهاست، اما وجودشان را از اندیشه و وجدان تهی میکند.
فرستادگان و کارگزارانی که از فلسطین میآمدند برای آیشمن اهمیت بیشتری داشتند، آنها به ابتکار عمل خودشان به گشتاپو و اس.اس. نزدیک میشدند، بدون آنکه از صهیونیستهای آلمانی یا آژانس یهود در امور فلسطین دستور بگیرند. هدف از آمدن آنها، جلب کمک برای مهاجرت غیرقانونی یهودیان به فلسطین بود که در آن زمان تحت حاکمیت بریتانیا قرار داشت، و گشتاپو و اس.اس. هم کمکشان میکردند.
مشکل آیشمن دقیقاً همین بود که افراد زیادی شبیه او بودند که نه منحرف بودند و نه سادیست؛ آنها به شکلی اسفبار و هولناک معمولی بوده و هستند.
اگر نازیها برندهٔ جنگ بودند، آیا حتی یک نفر از آنها دچار عذاب وجدان میشد؟
«شر» لزوماً فقط از هیولاهای شیطانی سر نمیزند، بلکه افراد ابله و کودن هم میتوانند مرتکب شر شوند و آثاری فاجعهبار بیافرینند.
«احساس کردم باید یک زندگی فردی بیرهبر و دشوار را شروع کنم، دیگر از هیچکس فرمان نخواهم گرفت، دیگر دستور و حکمی خطاب به من صادر نمیشود، هیچ آییننامهٔ بهدردبخوری برای همفکری در کار نیست؛ خلاصه آنکه، یک زندگی کاملاً ناشناخته تا آن زمان، پیش رویم قرار داشت».
یکی از ظرافتهای حکومتهای توتالیتر قرن ما این است که اجازه نمیدهند دشمنانشان به مرگِ بزرگ و دراماتیک یک شهید بمیرند و پای عقایدشان جان بدهند. بسیاری از ما شاید حاضر بودیم چنین مرگی را بپذیریم. دولت توتالیتر کاری میکند که دشمنانش در سکوت و گمنامی ناپدید شوند.
بهجای اینکه این قاتلان بگویند: چه بلاهای وحشتناکی به سر این آدمها آوردم! بتوانند بگویند: برای انجام وظایفم شاهد چه بلاهای وحشتناکی باید میشدم، وظیفه چقدر بر دوشم سنگینی میکرد!
تا آنجا که آیشمن میتوانست ببیند، هیچکس اعتراضی نداشت، هیچکس از همکاری امتناع نمیکرد. «اینجا، مردم روز و شب بهسوی مراسم تدفین خود رهسپار میشوند». این جملهای است که یک ناظر یهودی در سال ۱۹۴۳ در برلین گفته است.
اخیراً در فیلم دکتر استرنجلاو روشن شد؛ این عاشقِ عجیب بمب اتم – که بله، در قالب یک نازی شخصیتپردازی شده – پیشنهاد میدهد پیش از وقوع فاجعهٔ پیشِ رو، چند صدهزار نفر را برای پناهگرفتن و زندهماندن در پناهگاههای زیرزمین انتخاب کنند. و این بازماندگان خوشبخت قرار است چه کسانی باشند؟ کسانی که بالاترین بهرهٔ هوشی را دارند!
هرکسی که این سالن اجلاس را برای برگزاری دادگاه انتخاب کرده، اجرای یک تئاتر را در ذهن داشته است، تئاتری بیکموکاست همراه با جایگاه تماشاچیان و بالکن، پیشگاه و صحنه، و درهای جانبی برای ورود بازیگران.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب مرشد و مارگریتا اثر میخائیل بولگاکف

«زندگی تحت لوای هر قانونی ممکن است. اما زیستن در جهل کامل نسبت به اینکه چه چیز مجاز است و چه چیز غیرمجاز، برای هیچکس ممکن نیست.
مهمترین سؤال در ذهن تقریباً هرکسی که این محاکمه را دنبال میکرد؛ اینکه آیا این متهم وجدان داشت یا خیر؟ بله، وجدان داشت و وجدانش برای چیزی حدود چهار هفته به همان شکلی که باید عمل میکرد عمل کرد، و از آن به بعد، دوباره شروع کرد به معکوس عملکردن.
عنصر شوخی و لودگی، حتی در جدیترین تلاشهای ایتالیا برای تطبیق خود با دوست و متحد قدرتمندش، از قلم نمیافتاد. وقتی موسولینی، تحت فشار آلمانیها در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ مقررات ضدیهود را {در ایتالیا} مطرح کرد، معافیتهای معمول هم مشخص شدند – کهنهسربازان جنگ، یهودیان صاحب مدال و نشانهای عالی و امثال آن – اما موسولینی یک گروهبندی دیگر هم اضافه کرد: اعضای سابق حزب فاشیست، همراه با والدین، پدربزرگ و مادربزرگ، همسر، فرزندان و نوههایشان. من آماری در این زمینه سراغ ندارم، اما نتیجه باید معافیت اکثریت قاطع یهودیان ایتالیایی بوده باشد.
آخرالزمان البته در آلمان رایش آغاز شد که در آن زمان نهتنها خودِ آلمان، بلکه اتریش، موراویا و بوهم، منطقهٔ تحتالحمایهٔ چک و نواحی غربی و ضمیمهشدهٔ لهستان را هم دربرمیگرفت. پس از آغاز جنگ، در منطقهٔ ذکرشده که وارتهگائو خوانده میشد، اجرای نخستین پروژهٔ عظیم اسکاندهی در شرق – یا طبق حکم دادگاه منطقهٔ اورشلیم: «سرگردانیِ سازمانیافتهٔ ملتها» – کلید خورد و یهودیان و لهستانیهای این منطقه را اخراج کرده و بهسوی شرق فرستادند. این درحالی بود که لهستانیهای آلمانیتبار را بهسوی غرب فرستاده و «به رایش بازگرداندند».
فلنتس که در دوران نازی رهبر ارشد اس.اس. و پلیس، و در دوران آدناوئر یکی از اعضای برجستهٔ حزب دموکراتیک آزاد آلمان بود، چند هفته پس از دستگیری آیشمن، در ژوئن ۱۹۶۰ بازداشت شد. او به مشارکت و برعهدهداشتن بخشی از مسئولیت قتل چهلهزار یهودی در لهستان متهم شده بود. پس از ادای شهادتهای مفصلی که بیش از شش هفته طول کشید، دادستان حداکثر مجازات را برای او تقاضا کرد، یعنی محکومیت ابد به کار اجباری با اعمال شاقه. نهایتاً دادگاه فلنتس را به چهار سال محکوم کرد که دو سال و نیم آن را تا همان موقع، در زندان و در انتظار محاکمه، تحمل کرده بود
بنابراین، تنها راه ممکن برای زندگی در رایش سوم و مثل نازیها عملنکردن، این بود که کلاً خودت را نشان ندهی: «عقبنشینی از مشارکت چشمگیر در حیاتِ عمومی» بهراستی تنها ملاکی بود که با آن میشد {احساس} گناه فردی را اندازه گرفت، همانطور که اوتو کِرشهایمر اخیراً در کتاب عدالت سیاسی اشاره کرده است. اصطلاح «مهاجر درونی» اگر اساساً معنایی داشت، فقط میتوانست به کسی اطلاق شود که به قول پروفسور هرمان یارایس – در «بیانیهای خطاب به همهٔ وکلای مدافع» که در دادگاه نورنبرگ قرائت شد – «مانند مطرودی در میان مردم خویش، در میان تودههایی با باورهای کورکورانه» زندگی میکرد، زیرا مخالفت، بدون هرگونه سازماندهی، بیشک «مطلقاً عبث» بود.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب اسب سیاه اثر تاد رز (درباره رسیدن دستاوردهای بزرگ)










