بریده‌هایی از “کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد” اثر اکسی اوه

بریده‌هایی از کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد را در روزانه قرار داده‌ایم. کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد از اکسی اوه یک رمان تخیلی مناسب نوجوانان و جوانان است که برای اولین بار در سال ۲۰۲۲ منتشر شده است. اکسی اوه در این کتاب با الهام گرفتن از افسانه‌ای کره‌ای داستان زندگی دختری به نام مینا را روایت می‌کند که سرزمین مادری‌اش دچار نفرین خدای دریا شده است. این رمان تا به امروز با استقبال زیادی روبه‌رو بوده و به زبان‌‌های مختلفی از جمله روسی، عربی، پرتغالی و فارسی ترجمه شده است.

بریده‌هایی از کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد

جملاتی از این کتاب جذاب

«تو کی باشی که بخوای امیدهاشون رو قضاوت کنی؟ حداقل اون‌ها امید دارن. تو چی داری؟ شمشیری بُران؛ کلامی پر از نفرت.»

«دقیقاً انسان‌ها همه‌شون فکر می‌کنن که دنیا حول محور اون‌ها می‌چرخه؛ فکر می‌کنین رودخونه‌ها مال شمان؛ آسمون، دریا مال شمان. شماها فقط یه بخش کوچیکی از دنیای بی‌نهایت هستین و، اگه نظر من رو بخوای، بخشی هستین که تمام بخش‌های دیگه رو به تباهی می‌کشونه.»

«پس چرا من رو پشت سرش جا گذاشت؟» «چون می‌دونه اون‌قدر دوستش داری که رهاش کنی.»

دلم می‌خواهد روحم دوباره پرنده شود، تا بتواند از این‌جا پرواز کند و برود و هیچ کس… نه خدایی، نه حتی خودم… نتواند حسی را که الآن دارم احساس کند. رهاشده در دنیایی دیگر، به انتخاب خودم

«دنبال سرنوشت نیفت، مینا. بذار سرنوشت بیفته دنبالت.»

دوستت دارم. منتظرم بمون اون‌جا که خشکی به دریا می‌پیونده.

آیا تو داری دنیا را به گریه می‌ندازی یا دنیاست که تو رو به گریه انداخته؟

با مرگ بیگانه نیستم، اما دیدنش هرگز آسان‌تر نمی‌شود.

چرا تمام چیزهایی که دوستشان داریم باید از ما گرفته شود؟ چرا نمی‌توانیم آنچه را دوست داریم تاابد زنده و گرم و سالم در دستانمان نگه داریم؟

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما پدر (رمانی زیبا)

جملاتی از این کتاب جذاب

«باید خوشحال باشم که روبان از بین رفته و هنوز زنده‌ام. اما عجیبه، مینا، چرا این حس رو دارم؟ من نیازی ندارم نوار قرمز سرنوشت بهم بگه که اگه تو بمیری، من هم می‌میرم.»

«اما من می‌تونم برات توضیح بدم.ودشونه که دارن زجر می‌کشن. اون‌ها جنگ‌هایی رو راه می‌ندازن که جنگل‌ها و مزارع رو می‌سوزونه. خون‌هایی رو می‌ریزن که رودخونه‌ها و نهرها رو آلوده می‌کنه. مقصردونستن خدایان مثل مقصردونستن خودِ زمین می‌مونه. به خودتون بنگرین تا دشمنتون رو پیدا کنین.»

«الههٔ روباه گفت نوار قرمز سرنوشت از بین می‌ره اگه یکی از ما بمیره. عین احمق‌ها، حرف‌هاش رو باور کردم.» نفس بریده‌بریده‌ای می‌کشد؛ «باید خوشحال باشم که روبان از بین رفته و هنوز زنده‌ام. اما عجیبه، مینا، چرا این حس رو دارم؟ من نیازی ندارم نوار قرمز سرنوشت بهم بگه که اگه تو بمیری، من هم می‌میرم.»

دنیا بدون خدای دریا چگونه دنیایی خواهد بود؟ آیا همچنان طوفان‌هایی ناگهان از راه می‌رسند و قایق‌هایمان را نابود می‌کنند و مزارعمان را غرق می‌کنند؟ آیا همچنان غم ازدست‌دادن عزیزانمان به‌خاطر فقر و بیماری رنجمان می‌دهد؛ چون خدایان فرودست، از ترس این‌که نکند خدای دریا بر آن‌ها خشم بگیرد، نتوانستند یا نخواستند به دعاهایمان گوش بدهند؟ «چی می‌شه اگه همین الآن بکشمت؟»

گاهی اوقات، تنها راه شنیده‌شدن حقیقت از طریق داستان‌گویی است

گاهی اوقات آدم خانواده‌ش رو نه تو هم‌خون‌هاش، بلکه جای دیگه‌ای پیدا می‌کنه.»

انگار دنیا جلوتر رفته و من را پشت سر تنها گذاشته است.

امید حس گیج‌کننده‌ای است.

هیچ کار خارق‌العاده‌ای هرگز از سرِ منطق و دلیل انجام نمی‌شود بلکه انجام می‌شود چون روحت تنها وقتی می‌تواند نفس بکشد که آن کار را انجام دهی.

خدایان چطور توانستند آدم‌هایی را تنها بگذارند که دوستشان دارند؟

پدربزرگ با دستان پینه‌بسته‌اش اشک‌هایم را از صورتم پاک کرد: «دارم می‌گم، مینا، که جون تو کل زندگیت دوستت داشته، از روزی که به دنیا اومدی. همیشه هم دوستت خواهد داشت. این هدیهٔ ابدیش به توئه.» سرم را تکان دادم: «پس چرا من رو پشت سرش جا گذاشت؟» «چون می‌دونه اون‌قدر دوستش داری که رهاش کنی.»

چرا تمام چیزهایی که دوستشان داریم باید از ما گرفته شود؟ چرا نمی‌توانیم آنچه را دوست داریم تاابد زنده و گرم و سالم در دستانمان نگه داریم؟

جنگ‌سالارها بر سر زمین می‌جنگند و به‌خاطر خواسته‌های بی‌اهمیتشان خون می‌ریزند.

«گاهی اوقات آدم خانواده‌ش رو نه تو هم‌خون‌هاش، بلکه جای دیگه‌ای پیدا می‌کنه.»

می‌گوید اعتماد به‌دست‌آوردنی است؛ می‌گوید اعتمادکردن به کسی به دادن خنجری به او برای زخمی‌کردن آدم می‌ماند.

من نیازی ندارم نوار قرمز سرنوشت بهم بگه که اگه تو بمیری، من هم می‌میرم.»

می‌دانم باید عین قهرمانان قصه‌های مادربزرگم قوی باشم؛ اما مستأصلم؛ خسته‌ام

انسان‌ها همه‌شون فکر می‌کنن که دنیا حول محور اون‌ها می‌چرخه؛ فکر می‌کنین رودخونه‌ها مال شمان؛ آسمون، دریا مال شمان. شماها فقط یه بخش کوچیکی از دنیای بی‌نهایت هستین و، اگه نظر من رو بخوای، بخشی هستین که تمام بخش‌های دیگه رو به تباهی می‌کشونه.»

«تو قول‌وقرار الکی می‌ذاری. با یک حرف بهم امید می‌دی و با حرف بعدی ناامیدم می‌کنی.»

«شاید دشمنی هستم که می‌خواد دوست باشه.»

تنها چیزی که براش مونده بود امیدش بود و در آخر اون هم کافی نبود. کی این کافی می‌شه؟

«باید خوشحال باشم که روبان از بین رفته و هنوز زنده‌ام. اما عجیبه، مینا، چرا این حس رو دارم؟ من نیازی ندارم نوار قرمز سرنوشت بهم بگه که اگه تو بمیری، من هم می‌میرم.»

«انسان‌ها موجوداتی دمدمی‌مزاج و وحشی هستن. چون از مرگ خودشون می‌ترسن، جنگ راه می‌ندازن و تو چند لحظه زمین رو از چیزهایی پاک می‌کنن که رشدشون سال‌ها طول کشیده بود.»

«اون آروم‌آروم به یکی وابسته می‌شه، اما وقتی بشه، وفادارترین دوست می‌شه؛ شدیداً هوای اون‌هایی رو داره که براش مهمن.

دختری که با نجات خودش دنیا رو نجات داد.»

«خدای دریا عصبانی نیس، مینا؛ اون گم شده. توی قصرش اون سوی دنیا منتظر یه آدمه که این‌قدر شجاع باشه که بتونه پیداش کنه.»

هیچ کار خارق‌العاده‌ای هرگز از سرِ منطق و دلیل انجام نمی‌شود بلکه انجام می‌شود چون روحت تنها وقتی می‌تواند نفس بکشد که آن کار را انجام دهی.

با مرگ بیگانه نیستم، اما دیدنش هرگز آسان‌تر نمی‌شود.

«باید به یه چیزی باور داشته باشی که بتونی خدای اون چیز باشی.»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب سایه باد اثر کارلوس روئیث ثافون با داستانی پرهیجان

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم” (داستان های موفقیت و شکست)

جملاتی از این کتاب جذاب

به نظر من عشق نباید خریدنی یا به‌دست‌آوردنی یا حتی دعاکردنی باشه؛ باید رایگان داده بشه.»

حقیقت دارد که آدم‌ها برای کسانی که دوست دارند به آب و آتش می‌زنند. برخی شاید نام این کار را قربانی‌شدن بگذارند…

«تو کی باشی که بخوای امیدهاشون رو قضاوت کنی؟ حداقل اون‌ها امید دارن. تو چی داری؟ شمشیری بُران؛ کلامی پر از نفرت.» هر دو داریم سنگین نفس می‌کشیم. نگاهش از دهانم به چشمانم حرکت می‌کند. به‌آرامی می‌گوید: «واسهٔ آدمی که نمی‌تونه حرف بزنه، خیلی حرف واسهٔ گفتن داری.» چیزی در لحن صدایش وجود دارد… احترام است؟ جوری نگاه می‌کند که انگار می‌خواهد بیشتر بگوید، اما رویش را برمی‌گرداند. «اما مهم نیس. تو یه زندگی دیگه، ممکنه ساحلی پذیراتر از این‌جا پیدا کنی. اما فعلاً، دریا تاریکه و خدای دریا هم خوابه و ساحل هم خیلی از این‌جا فاصله داره.» ریتم افتانوخیزان این واژه‌ها را قبلاً نیز شنیده‌ام. این کلام، کلام خداحافظی است.

من وارد جهانی دیگر شده‌ام… جهانِ اژدهایان، خدایان با قدرتی لایتناهی، آدم‌کش‌های نامرئی لای سایه‌ها؛ جهانی که در آن صدایت ممکن است به پرنده تبدیل شود و سپس دزدیده شود؛ و جهانی که دست هیچ‌یک از عزیزانم در آن به من نخواهد رسید.

اون به من یاد داد که اختیار زندگیم دست خودمه، نه کس دیگه. باعث شد باور کنم که می‌تونم زندگی‌ای داشته باشم فراتر از اونی که از من انتظار می‌رفت؛ یه زندگی… که خودم می‌خواستم.»

ن حتی اگر هم ترسیده باشم، می‌دانم که خودم این را انتخاب کرده‌ام. من سازندهٔ سرنوشت خودم هستم.

«چرا همه چی بستگی به من داره؟»

بزرگ‌ترین برادرم، سانگ، می‌گوید اعتماد به‌دست‌آوردنی است؛ می‌گوید اعتمادکردن به کسی به دادن خنجری به او برای زخمی‌کردن آدم می‌ماند.

«آدم‌ها افسانه‌سرایی می‌کنند تا چیزی که نمی‌تونن بفهمن رو توضیح بدن.»

نمگی بسیار بی‌حرکت می‌ایستد؛ سپس شانه‌هایش می‌افتند؛ گویی روحیهٔ جنگجویی از بدنش می‌رود. با لحن مغمومی که از او بعید است می‌گوید: «گاهی اوقات آدم خانواده‌ش رو نه تو هم‌خون‌هاش، بلکه جای دیگه‌ای پیدا می‌کنه.»

این‌قدر تنهابودن چه حسی دارد؟ وقتی بار اول دیدمش، فکر کردم می‌توانم از او محافظت کنم.

خدایان تصمیم گرفته‌اند آرزوهایمان را برآورده نکنند… هم آرزوهایمان را در جشن قایق‌های کاغذی، هم آرزوهای کوچک هرروزه‌مان را برای صلح، برای حاصلخیزی، برای عشق. خدایان ما را تنها گذاشته‌اند. خدای خدایان، خدای دریا، دوست د

تابه‌حال زیباتر از این چیزی ندیده بودم؛ تابه‌حال وهمناک‌تر از این چیزی ندیده بودم. شگفتی‌های این شهر حقیقتی انکارنشدنی را آشکار می‌کند: من وارد جهانی دیگر شده‌ام…

«آوازهای زیادی بهم یاد داده، به‌علاوهٔ کلی قصه و افسانه. گفت از طریق آوازها و قصه‌ها می‌تونم دنیا و آدم‌هایی رو که توش زندگی می‌کنن بشناسم.» و همین‌طور قلب خودم را؛ اما این را به او نمی‌گویم.

خاطرات اشباح و خدایان ممکن است گرد فراموشی گرفته باشد، اما خاطرات کتاب‌ها این‌طور نیست. قصه‌ها جاویدان هستند.

شجاع‌بودن آسان‌تر بود وقتی او روبه‌رویم بود؛ وقتی من از سر خشمم به او نیرو می‌گرفتم؛ الآن که تنها و سرد و بی‌کس هستم، شجاع‌بودن سخت است.

چشمانش را به من می‌دوزد: «عصبانی بودم، اما نه از دست تو. از دست تقدیری که برام رقم خورده عصبانی بودم. چون متوجه شدم برای این‌که به اون‌چه می‌خوای برسی، من باید از تنها چیزی که تو عمرم خواسته‌م دست بکشم.»

در این لحظه، احساس زیبایی نمی‌کنم. احساس شجاعت نیز نمی‌کنم؛ دستانم می‌لرزند. اما در سینه‌ام گرمایی است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از من بگیرد. این همان قدرتی است که اکنون فرامی‌خوانمش. چون حتی اگر هم ترسیده باشم، می‌دانم که خودم این را انتخاب کرده‌ام.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب سووشون اثر سیمین دانشور (اولین رمان خواندنی این نویسنده)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب انجمن شاعران مرده اثر ن. ه کلاین (رمان با داستانی جذاب)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.