بریدههایی از کتاب سایه باد اثر کارلوس روئیث ثافون با داستانی پرهیجان
بریدههایی از کتاب سایه باد را در روزانه آماده کردهایم. کتاب سایهی باد اثر نویسنده اسپانیایی، کارلوس روئیث ثافون داستانی پرهیجان درباره یک شهر با یک گورستان کتاب است. نسخه اصلی این کتاب در سال ۲۰۰۵ منتشر شد و مورد تحسین منتقدان قرار گرفت.

معرفی کتاب سایه باد
کتاب **«سایهی باد»** (El juego del ángel) نوشتهی **کارلوس روئیث ثافون**، رماننویس اسپانیایی، یکی از آثار برجستهی ادبیات معاصر است که در ایران با ترجمهی **مژده دقیقی** منتشر شده و مورد استقبال قرار گرفته است. این کتاب، دومین جلد از مجموعهی **«گورستان کتابهای فراموششده»** است، اما بهگونهای نوشته شده که میتوان آن را بهصورت مستقل نیز خواند. داستان در **بارسلونای دههی ۱۹۲۰** رخ میدهد و ترکیبی از ژانرهای رازآلود، عاشقانه، گوتیک و درام است.
خلاصهی داستان
داستان حول محور **دیوید مارتین**، نویسندهی جوانی میچرخد که درگیر مشکلات مالی و عاطفی است. او که در جوانی به موفقیت ادبی رسیده، حالا با بیماری و شکستهای شخصی دستوپنجه نرم میکند. روزی، ناشری مرموز به نام **آندریاس کورلی** پیشنهادی وسوسهانگیز به او میدهد: نوشتن کتابی که بتواند جهان را تغییر دهد، در ازای مبلغی هنگفت و وعدهی زندگی جاودانه. اما هرچه دیوید پیش میرود، درمییابد که این قرارداد تاریکتر از چیزی است که تصور میکرد. داستان با رازهای پیچیده، روابط عاشقانه و کشف گذشتهای تاریک پیش میرود و خواننده را به عمق تاریخ و اسرار بارسلونا میبرد.
ویژگیهای برجسته
1. **فضای گوتیک و جادویی**: بارسلونای سایهی باد با خیابانهای تاریک، کتابفروشیهای قدیمی و حالوهوای مرموز، مانند یک شخصیت زنده در داستان حضور دارد.
2. **شخصیتپردازی عمیق**: دیوید و دیگر شخصیتها، مانند ایزابلا و کورلی، با عمق روانشناختی و پیچیدگیهای احساسی به تصویر کشیده شدهاند.
3. **تمهای فلسفی**: کتاب به موضوعاتی چون معنای زندگی، هنر، مرگ و هویت میپردازد و خواننده را به تأمل وا میدارد.
4. **پیچشهای داستانی**: داستان پر از غافلگیریهای غیرمنتظره است که تا پایان خواننده را درگیر نگه میدارد.
چرا بخوانیم؟
«سایهی باد» برای عاشقان ادبیات داستانی که به دنبال ترکیبی از رمز و راز، عشق و تاریخ هستند، انتخابی ایدهآل است. قلم ثافون با توصیفات شاعرانه و روایت گیرا، خواننده را به دنیایی دیگر میبرد. این کتاب بهویژه برای کسانی که به ادبیات اسپانیایی یا داستانهایی با محوریت کتاب و نویسندگی علاقهمندند، بسیار جذاب خواهد بود.
اطلاعات تکمیلی
– **ناشر در ایران**: نشر نگاه
– **تعداد صفحات**: حدود ۵۵۰ صفحه (بسته به نسخه)
– **جوایز و استقبال**: این کتاب در سطح جهانی تحسین شده و به چندین زبان ترجمه شده است.
اگر به دنبال تجربهای ادبی غنی و پراحساس هستید، «سایهی باد» گزینهای است که نباید از دست بدهید.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سووشون اثر سیمین دانشور (اولین رمان خواندنی این نویسنده)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب انجمن شاعران مرده اثر ن. ه کلاین (رمان با داستانی جذاب)
جملاتی از این کتاب
آدمها زیادی حرف میزنن. اگر از من بپرسی میگم نسل انسان از میمون نیست. ریشهٔ انسانها را باید در طوطی پیدا کرد. مزخرفگو و حرف مُفتزن…
بیکاری و بطالت، مادرِ تمام شرارتهاست
«این مملکت داره به یک سگدونی تبدیل میشه.»
«ممکنه یک نفر فقیر و بیسواد باشه اما دلیلی نداره مؤدب و تَر و تمیز نباشه
«کتابها خستهکنندهان.» خولیَن گفت: «کتابها آینهان؛ ما، در کتابها فقط چیزهایی را میبینیم که در وجود خودمون هستن.»
نفرت حقیقی هُنری است که زمان به انسانها میآموزاند
حاضرم به شما اطمینان بدم که ما نمونههای ناامیدکنندهای در تعریف انسان هستیم.

بعضی اوقات، وقتی با یک غریبه صحبت میکنی حس آزادی و بیپروایی بیشتری داری تا اینکه با کسی حرف بزنی که خیلی خوب تو را میشناسه. واقعاً چرا اینطوره؟»
اون آدمهایی که هر فکر و عملی را گناه میدونن روحشون مریضه. باور کن.
تا وقتی یک نفر هست که ما را به خاطر میآره، ما وجود داریم و به زندگی ادامه میدیم
آنان که عاشقانه کسی را دوست دارند، عشقشان در سکوت است، با رفتارشان آن را نشان میدهند نه با کلماتی که بر زبان میآورند.
اون بیرون، یک مُشت موجود ابلهِ سبکمغز زندگی میکنن که فقط بر اساس ظاهر و لباسهای آدمها در موردشون قضاوت میکنن…
از نظر من جهان ما اونطور که روزنامهها دربارهاش صحبت میکنن به شکلی تراژیک و با بمب اتم و باروت نابود نمیشه دانیِل. جهان ما را لودگی، ابتذال و به سخره گرفتن تمام معانی و مفاهیم به نابودی میکشونه و ببین که در پسِ همین نوع نابودی هم چه مسخرگی نکبتباری پنهان شده.
من در میان کتابها بزرگ شدم. از لابهلای صفحات غبارگرفتهشان دوستانی خیالی انتخاب میکردم و احساس میکردم آن شخصیتها را همراه با خودم به زمان حال میآورم و در زندگی روزمرهام به آنها جان میبخشیدم.
کتاب به من یاد داد که میتونم قویتر، محکمتر و مشتاقانهتر زندگی کنم. تونست قدرت دیدی به من بده که هرگز از اون برخوردار نبودم، حتی در ظاهر. همین یک دلیل کفایت میکنه تا کتابی که برای هیچکس اهمیتی نداره برای من تا این اندازه مهم باشه، چون زندگی من را تغییر داده.»
بهندرت اتفاق میافتد با کتابی مواجه شویم که تأثیر و نفوذ آن با خواندن اثری برابری کند که برای نخستین بار روح و جانمان را به چالش کشیده است.
ما با کتابهامون ازدواج کردیم
هنر کتابخوانی بهآهستگی در حال مردن است
انسانهای متکبر ابلهترین نوع بشر هستن.
اون بیرون، یک مُشت موجود ابلهِ سبکمغز زندگی میکنن که فقط بر اساس ظاهر و لباسهای آدمها در موردشون قضاوت میکنن.
«هیچکس دربارهٔ زنها چیز زیادی نمیدونه، حتی خودشون. بهنظر من فروید هم نمیتونه ادعا کنه که دربارهٔ زنها زیاد میدونه. با این حال میشه اونها را به چیزی مثل الکتریسیته تشبیه کرد. فقط کافیه این جریان به نوک انگشتانت برسه تا تمام وجودت به لرزه دربیاد.
از نظر من جهان ما اونطور که روزنامهها دربارهاش صحبت میکنن به شکلی تراژیک و با بمب اتم و باروت نابود نمیشه دانیِل. جهان ما را لودگی، ابتذال و به سخره گرفتن تمام معانی و مفاهیم به نابودی میکشونه و ببین که در پسِ همین نوع نابودی هم چه مسخرگی نکبتباری پنهان شده.
جنگ همهچیز را نابود میکنه دانیِل و قبل از هر چیز هویت انسانها را.
صدایی از دل تاریکی به گوشم رسید: «حالت خوبه؟»
آن روز بعدازظهر، پس از بازگشت به آپارتمانمان در خیابان سانتا آنا، خودم را در اتاق زندانی کردم و به خواندن فصل اول کتاب مشغول شدم، اما پیش از آنکه روند اصلی داستان شکل بگیرد درون آن غرق شده بودم.
شاید زندگی میخواست با انباشتن غم و اندوههای ملودرام در قلبم، روحم را تطهیر کند و من را وارد مرحلهٔ جدیدی کند که نامش را گذاشته بودند بزرگ شدن.
دوستان من، که از میانشون فقط میتونم به جناب نیچه اشاره کنم که در کتابها حضور دارن
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب آدمخواران اثر ژان تولی (رمان طنزآمیز تاریک)

«دوستان عزیزم! زندگی چیزی نیست جز صحنهٔ نمایشی سرشار از غم و اندوه. حتی شریفترین و نجیبترین مخلوقات خداوند هم از چشیدن طعم تلخ و زهرآلود این جهان خیرهسر و هوسباز بیبهره نبودهاند…
خودم و او را تبعیدیانی فرض میکردم سوار بر توسنِ کتابها که مشتاقانه با یکدیگر به جهان افسانهها و کتابهای کهنه و پُر گرد و غبار فرار میکردیم و از جهان زشت و بدقوارهٔ حقیقت دور میشدیم.
آدمها ذاتاً تمایل دارن زندگی را پیچیدهتر کنن. انگار خودِ زندگی بهتنهایی و به اندازهٔ کافی چیز پیچیدهای نیست.»
سعی میکنم داستانش را برات تعریف کنم اما مثل این میمونه که بخوای به کمک کلامْ فضای درونی یک کلیسای جامع عظیم را توصیف کنی. فقط میتونی بگی فضایی بسیار بزرگ که تعداد زیادی ستون مخروطیشکل با فاصلههایی معین سقفش را نگه داشتن. میبینی؟ هیچ زیبایی نداره.»
تنها چیزی که از آن روز به یاد میآورم بارانی است که بیوقفه از صبح تا شب میبارید و اینکه از پدرم پرسیدم آیا آسمان هم در سوگ انسانها میگرید و او بیآنکه به روی خود بیاورد پرسشم را بدون پاسخ گذاشت.
وقتی زندگی پوچتر و توخالیتر باشد زمان هم سریعتر میگذرد. زندگیهای بیمعنا، مثل قطارهایی هستند که در ایستگاه تو توقف نمیکنند، با سرعت تو را پشت سر میگذارند و میروند.
اون بیرون، یک مُشت موجود ابلهِ سبکمغز زندگی میکنن که فقط بر اساس ظاهر و لباسهای آدمها در موردشون قضاوت میکنن…
هر چیزی که رشد میکند پس از مدتی دچار نزول میشود و هر چیز که نزول میکند باید سرانجام روزی دوباره صعود کند.
زمان به من آموخته که امیدم را از دست ندهم و اینکه بیش از حد به امید اعتماد نکنم. امید نیرویی ظالم، وحشی و فاقد وجدان است.
«درسته که شما هیچکدام از این کتابها را نخوندین؟» «کتابها خستهکنندهان.» خولیَن گفت: «کتابها آینهان؛ ما، در کتابها فقط چیزهایی را میبینیم که در وجود خودمون هستن.»
بوی اسطوخودوس یا حتی کمی شیرینتر… دختره مثل کلوچهٔ شکری بود که همین الان از داخل فِر بیرون آورده باشن…»
«بنا بر سنت قدیم، وقتی کسی برای اولینبار وارد این مکان میشه باید یک کتاب انتخاب کنه، هرچی که خودش بخواد. و از اون لحظه به بعد باید سرپرستی کتابی را که انتخاب کرده بر عهده بگیره. باید دائماً کنترلش کنه و مطمئن بشه که این کتاب ناپدید نشده و در جای خودش درون این قفسهها به زندگی ادامه میده. این یک تعهد خیلی خیلی مهمه دانیِل، تعهدی به زندگی و به انسان. امروز نوبت به تو رسیده تا کتابت را انتخاب کنی.»
احساس میکردم درون هر یک از آن جلدهای چرمی، کهکشانی ناشناخته وجود دارد که انتظار میکشد شخصی به آن راه پیدا کرده و کشفش کند تا شاید از دل آن جهان کشفشده دنیاهای جدیدتری خلق شوند؛ غافل از اینکه بیرون از آن دیوارها، خارج از جهان اسرارآمیز آن قفسهها، مردم فقط روز را به شب میرساندند و اجازه میدادند زمان باارزششان صرف مسابقات فوتبال و برنامههای بیمحتوای رادیویی شود و از اینکه به چیزهایی جز مسائل شکم به پایین فکر نمیکردند کاملاً شاد و خوشحال بودند.
. شما زنها بیشتر به ندای قلبتون گوش میکنین تا مهملاتی که از اطراف به گوشتون میرسن. به خاطر همینه که بیشتر زندگی میکنین.»
هرگز به هیچکس اعتماد نکن، دانیِل. بهخصوص افرادی که همیشه تحسینشون میکنی و در ذهنت بزرگترین انسانها هستن. همیشه همون آدمها بیشترین بار رنج و درد را روی دوشِت میگذارن و تو را به سمت بدترین مصیبتها هدایت میکنن
آن نخستین تصاویر، پژواک و کلماتی که فکر میکنیم برای همیشه پشت سر گذاشتهایم در تمام طول زندگی همواره همراهمان خواهند ماند و در ذهنمان کاخی بنا میکنند که دیر یا زود ـاهمیتی ندارد چند کتاب خواندهایم، چند جهان ناشناخته را کشف کردهایم، تا چه حد آموختهایم و چقدر فراموش کرده باشیمـ بار دیگر به سویشان بازخواهیم گشت.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب فرانکنشتاین اثر (رمان خواندنی با داستانی ترسناک)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کارمیلا اثر شریدان له فانیو (رمان گوتیک خواندنی)










