بریده‌هایی از کتاب قلعه مالویل اثر روبر مرل (رمان علمی تخیلی)

ضمن معرفی، بریده‌هایی از کتاب قلعه مالویل را در روزانه برای شما دوستان قرار داده ایم. قلعه مالویل یک رمان علمی تخیلی توسط نویسنده فرانسوی روبر مرل است که در سال ۱۹۷۲ منتشر شد. فیلم قلعه مالویل در سال ۱۹۸۱ به کارگردانی کریستین دو شالونگ و با بازی میشل سرو، ژاک دوترون، ژاک ویره و ژان-لویی ترنتینیان برگرفته از این رمان ساخته شد.

بریده‌هایی از کتاب قلعه مالویل اثر روبر مرل (رمان علمی تخیلی)

معرفی کتاب قلعه مالویل نوشته روبر مرل

روبر مرل (Robert Merle، ۱۹۰۸–۲۰۰۴)، نویسندهٔ فرانسوی برجسته‌ای است که با آثار واقع‌گرایانه و انتقادی‌اش شهرت دارد. او برندهٔ جایزهٔ گنکور (برای رمان مرگ کسب‌وکار من است) بود و در آثارش اغلب به مسائل اجتماعی، جنگ و بقای انسان می‌پردازد. «قلعه مالویل» (Malville Castle، عنوان اصلی فرانسوی: Malevil) یکی از معروف‌ترین رمان‌های اوست که در سال ۱۹۷۲ منتشر شد و به سرعت به یک اثر کلاسیک در ژانر پساآخرالزمانی تبدیل گردید.

خلاصهٔ داستان (بدون اسپویلر عمده)

داستان در فرانسهٔ روستایی رخ می‌دهد و راوی آن، امانوئل کنت، مالک قلعه‌ای قرون‌وسطایی به نام مالویل است. در یک روز عادی، فاجعه‌ای ناگهانی (یک انفجار هسته‌ای عظیم) جهان را دگرگون می‌کند. بازماندگان – گروه کوچکی از افراد با پیشینه‌های متفاوت – در قلعه پناه می‌گیرند و باید برای بقا در دنیایی ویران‌شده مبارزه کنند. رمان به کاوش روابط انسانی، قدرت، مذهب، اخلاق و بازسازی جامعه در شرایط افراطی می‌پردازد. مرل با نثری روان و واقع‌بینانه، تصویری تلخ اما امیدوارکننده از طبیعت انسان ترسیم می‌کند.

تم‌های اصلی

بقای انسان: چگونه افراد در برابر نابودی کامل مقاومت می‌کنند؟

قدرت و رهبری: مبارزه برای کنترل در جامعهٔ کوچک بازمانده.

مذهب و ایدئولوژی: نقش باورها در بحران.

انتقاد اجتماعی: مرل از جنگ سرد و تهدید هسته‌ای الهام گرفته و هشداری دربارهٔ عواقب فناوری و سیاست می‌دهد.

سبک نوشتاری

مرل از زاویهٔ دید اول شخص روایت می‌کند که حس نزدیکی و واقعی‌بودن به خواننده می‌دهد. رمان ترکیبی از علمی-تخیلی، درام روان‌شناختی و ماجراجویی است؛ دیالوگ‌ها طبیعی و شخصیت‌پردازی‌ها عمیق هستند. این کتاب بیش از ۵۰۰ صفحه دارد، اما ریتم سریع و جذابش آن را به یک صفحه‌گردان واقعی تبدیل کرده.

جوایز و تأثیر

– برندهٔ جایزهٔ جان کمپبل (برای بهترین رمان علمی-تخیلی) در سال ۱۹۷۴.

– ترجمه به بیش از ۲۰ زبان، از جمله فارسی (ترجمهٔ سروش حبیبی، انتشارات نیلوفر).

– الهام‌بخش فیلم سینمایی فرانسوی به کارگردانی کریستیان دو شالونژ (۱۹۸۱) با بازی میشل سر و ژاک وابر.

– در فهرست بهترین رمان‌های پساآخرالزمانی قرن ۲۰ قرار دارد و با آثاری مانند «جاده» کورمک مک‌کارتی یا «من افسانه‌ام» ریچارد ماتسون مقایسه می‌شود.

اگر به رمان‌های پساآخرالزمانی، روان‌شناسی گروهی یا نقد اجتماعی علاقه‌مندید، «قلعه مالویل» گزینه‌ای عالی است. این کتاب نه تنها سرگرم‌کننده، بلکه تأمل‌برانگیز است و شما را وادار به فکر دربارهٔ شکنندگی تمدن می‌کند.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بامداد خمار (رمان عاشقانه درباره عشق قدیمی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بابا گوریو اثر انوره دو بالزاک (رمان جذاب و خواندنی)

جملاتی از این رمان

اگر بناست نسل بشر ادامه داشته باشد بقای او منوط به نطفهٔ انسان‌هایی چون ماست که می‌کوشند جامعه‌ای از نو بسازند.

انسان تنها حیوانی است که می‌تواند فکر نابودی خودش را بکند و تنها حیوانی است که از این فکر درمانده و مأیوس می‌شود. چه جانور عجیبی است انسان! جانوری که تا به آن حد به نابودی خود حریص است و تا به آن اندازه به حفظ خود مشتاق.

این هیزم که به آن سرعت می‌سوزد طبیعت وقت بی‌نهایت زیادی صرف ساختن آن می‌کند،

در جامعهٔ مصرف، کالایی که انسان بیش از هر چیز مصرف می‌کند خوش‌بینی است.

اما در عین حال آدم در باطن امر و پس از همهٔ این دردها و رنج‌ها که به وکالت از دیگران می‌کشید دلش قرص بود که مرگ همیشه نصیب همسایه می‌شود.

جملاتی از این رمان

آدم هرچه پیرتر می‌شود بیشتر حرص زنده ماندن دارد. راستی هیچ نمی‌دانم چرا این‌طور است».

نباید در وضعی قرار بگیریم که باج بدهیم؛ طوری که خیال کنند از ما طلب دارند؛ طوری که تصور شود شهر حق دارد از قبل دِه امرار معاش کند.

انسان جانور عجیبی است که به این آسانی مرگ همنوعش را آرزو می‌کند.

بلی، جسم نیز فکر می‌کند! جسم نیز جدا از هرگونه پیوند با روح می‌اندیشد و احساس می‌کند.

تنها زنده ماندن کافی نیست و برای اینکه این موهبت برای تو ثمربخش باشد باید که بعد از تو نیز ادامه داشته باشد».

«از این قرار، همیشه بدترین مصیبت‌هایی که به سر آدم می‌آید از طرف کسان خودش است».

در جامعهٔ مصرف، کالایی که انسان بیش از هر چیز مصرف می‌کند خوش‌بینی است. از زمانی که سیارهٔ ما از همهٔ آن چیزهایی که برای ویرانی آن ــ و در صورت لزوم ویرانی سیارات نزدیک‌تر به آن ــ لازم است انباشته شد همه راحت گرفتند و خوابیدند. واقعاً عجیب بود: صرف وفور سلاح‌های وحشت‌انگیز و تعداد روزافزون ملت‌هایی که آن سلاح‌ها را در دست داشتند به صورت یک عامل اطمینان‌بخش جلوه‌گر شدند. و از اینکه از سال ۱۹۴۵ به بعد دیگر هیچ یک از آن سلاح‌ها مورد استفاده واقع نشده بود چنین نتیجه می‌گرفتند که «جرئت نخواهند کرد» و لذا اتفاقی روی نخواهد داد. حتی برای این امنیت دروغین که در آن می‌زیستیم نامی وضع کرده و ظاهر یک استراتژی عالی به آن داده بودند، یعنی آن را «توازن وحشت» می‌نامیدند.

در بندگی منطق وحشتناکی هست.

آن که گوش شنوا دارد بد می‌شنود.

چه مرموز است این بنی نوع بشر! این خون گرانبها که در دنیای قبل آن را گروه‌بندی می‌کردند و جمع می‌کردند و ذخیره می‌کردند، و حال آنکه در جای دیگر و در همان حین فراوان از آن بر خاک می‌ریختند!

آری، حق با او بود. همه ویران شده یا سوخته یا غارت شده بودند؛ غارت به دست آن‌ها که زنده مانده بودند و برای چپاول یکدیگر را می‌کشتند. و ناگهان در رؤیایی آنی که در مغز من شکل گرفت فاجعهٔ ویرانی تمرکزهای عظیم شهری را دیدم. خروارها بتون که فرو ریخته و کیلومترها ساختمان که ویران شده بود. تودهٔ درهم و برهمی که در آن هیچ چیز حتی یک کوچه شناخته نمی‌شد. حتی راه رفتن به علت تل‌های خرابه غیرممکن شده بود. بیابان بود و سکوت و بوی سوختگی، و زیر آوارها میلیون‌ها نعش.

پسر عاقل در گوشه‌ای از تصویر با لب و لوچهٔ آویزان دیده می‌شود. من خطایی متوجه او نمی‌بینم، چون به او که هیچ وقت از زحمت کشیدن برای پدرش کوتاهی نکرده است یک برهٔ کوچک هم نداده‌اند تا با رفقایش سوری راه بیندازد؛ اما برای این پسرهٔ کثافت که پس از حیف و میل کردن سهم دارایی خود با فاحشه‌ها باز به مزرعه برمی‌گردد بی‌معطلی گوسالهٔ چاقی سر می‌برند.

پسرجان، زنده‌ای برای اینکه زنده‌ای. دیگر دورتر از این نباید کندوکاو کنی. در عین حال بدان که مرگ دوست انسان نیست».

انسان تنها حیوانی است که می‌تواند فکر نابودی خودش را بکند و تنها حیوانی است که از این فکر درمانده و مأیوس می‌شود. چه جانور عجیبی است انسان! جانوری که تا به آن حد به نابودی خود حریص است و تا به آن اندازه به حفظ خود مشتاق.

«یعنی دعا خواندن این قدر احمقانه است؟ عاملی که برای ما ناشناخته است ما را احاطه کرده و چون ما برای بقای خود نیازمندیم به اینکه خوش‌بین باشیم فرض می‌کنیم که این عامل ناشناخته نیک‌نفس است و لذا ما از او خواهش می‌کنیم که کمکمان کند».

هیچ چیز را برای همیشه نمی‌دهند و همه چیز زوال‌پذیر است.

من نمی‌توانم درک کنم که بین فشار ناچیز انگشت من بر ماشه و ویرانی حاصل از آن چه وجه مشترکی هست. با خود می‌گویم آن بی‌شرفی که به تکمه فشار آورده تا جنگ اتمی راه بیندازد اگر اکنون در سنگر بتونی خود زنده مانده باشد امروز باید همین احساس را داشته باشد که من دارم.

با چشمم می‌یت را که صدایی از او درنمی‌آید می‌بلعم. حالا می‌فهمم که حضرت آدم وقتی یک روز صبح چشمش را باز کرد و حوا را هنوز خیس از نیرنگی که او را از آن ساخته بودند در کنار خود دید چه حالی شد. چندان که من از تحسین و تعجب مات و از مهر و محبت مبهوت مانده بودم کس نمی‌تواند شد.

آدم با چیزهایی که مایهٔ حیاتش هستند خو می‌گیرد، چندان که با آن‌ها خودمانی می‌شود و آن‌ها را جزو حتمیات می‌انگارد. و این درست نیست؛ هیچ چیز را برای همیشه نمی‌دهند و همه چیز زوال‌پذیر است. این است که علم بر این موضوع و دیدن مجدد آب در من این احساس را برمی‌انگیزند که در دوران نقاهت هستم.

به یاد یک گردش بیست‌وپنج کیلومتری شبانه با دوچرخه می‌افتم که با رفقای «گروه» کرده بودیم و بعد یک ساعت و نیم برای صعود به بلندترین قلهٔ ولایت (به ارتفاع ۵۱۲ متر) و دیدن طلوع خورشید راه رفته بودیم. این از آن نوع کارهاست که آدم در پانزده‌سالگی با سرمستی خاصی می‌کند، ولی بعدها این سرمستی را از دست می‌دهد؛ و به راستی که حیف! آدم می‌بایست با توجه بیشتری به زندگی، زندگی کند، چون عمر چندان دراز نیست.

«قربانی» ــ اصطلاح مزورانه‌ای که در مجلات تخصصی دربارهٔ کشتار حیوانات به کار می‌رود ــ

راست است که غایبان مورد لطف‌اند، ولی من اگر بنا باشد دست خدا را در این کار دخیل ببینم معلوم می‌شود که او نسبت به ضعف‌های جسمانی بشر گذشتی دارد که هرگز کسی در او سراغ نکرده بود.

وای اگر بازیافتن تمامی گذشته در یک تکه نان‌شیرینی وارفته در جوشانده‌ای حقیقت می‌داشت چقدر لذت‌بخش بود!

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب سینوهه” اثر میکا والتاری (رمان مشهور قرن بیستم)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب باغ آلبالو” اثر آنتوان چخوف (رمان با داستان طنز تلخ)

جملاتی از این رمان

ما نیز اگر سنت دیرینهٔ انسان‌های نخستین از بین نرفته بود بی‌شک به رقص درمی‌آمدیم، و حال که نمی‌رقصیم گپ می‌زنیم.

نمی‌توانم درک کنم که بین فشار ناچیز انگشت من بر ماشه و ویرانی حاصل از آن چه وجه مشترکی هست. با خود می‌گویم آن بی‌شرفی که به تکمه فشار آورده تا جنگ اتمی راه بیندازد اگر اکنون در سنگر بتونی خود زنده مانده باشد امروز باید همین احساس را داشته باشد که من دارم.

آدم با چیزهایی که مایهٔ حیاتش هستند خو می‌گیرد، چندان که با آن‌ها خودمانی می‌شود و آن‌ها را جزو حتمیات می‌انگارد. و این درست نیست؛ هیچ چیز را برای همیشه نمی‌دهند و همه چیز زوال‌پذیر است

امروز دیگر دوران این حیف و میل‌ها به سر آمده بود. دیگر هیچ چیز نبایستی دور انداخته شود، حتی یک تکه کاغذ، یک پاکت بسته‌بندی، یک قوطی خالی کنسرو، یک بطری پلاستیکی، یک تکه طناب یا نخ، یک میخ کج‌شده یا زنگ‌زده، و الّا «استادکار» ها بی‌مصالح می‌ماندند.

یک ساعت و نیم برای صعود به بلندترین قلهٔ ولایت (به ارتفاع ۵۱۲ متر) و دیدن طلوع خورشید راه رفته بودیم. این از آن نوع کارهاست که آدم در پانزده‌سالگی با سرمستی خاصی می‌کند، ولی بعدها این سرمستی را از دست می‌دهد؛ و به راستی که حیف! آدم می‌بایست با توجه بیشتری به زندگی، زندگی کند، چون عمر چندان دراز نیست.

پیشوا نباید بر یک جامعه حکومت کنند. یک پیشوای روحانی و یک پیشوای دنیوی. فقط یکی بس است. در غیر این صورت چندان درگیری و اختلاف پیش خواهد آمد که آن سرش ناپیدا باشد.

من هیچ باور ندارم که جماعتی در مقیاس بزرگ یا کوچک، همیشه مرد بزرگی را که بدان نیازمند است از میان خود بیرون می‌دهد. بر عکس، لحظاتی در تاریخ هست که در آن خلئی هولناک احساس می‌شود: آن پیشوای لازم ظهور نمی‌کند و همه چیز به طرز رقت‌انگیزی سقوط می‌نماید.

چون علم پزشکی از بین رفته است امکان دارد که عمر کوتاه‌تر بشود. لیکن وقتی عمر به کندی می‌گذرد، وقتی دیگر روزها و سال‌ها با آن سرعت وحشت‌آور از جلو چشم ما نمی‌گذرند، و بالأخره وقتی آدم فرصت زندگی کردن دارد از خود می‌پرسم که چه چیز از دست رفته است.

«پسرجان، این با ما نیست که بگوییم زنده خواهیم ماند یا خواهیم مرد. آدم برای این زنده است که به زندگی ادامه بدهد. زندگی مثل کار می‌ماند، پس بهتر اینکه آن را به انجام رساند نه اینکه هرجا مشکل شد نیمه‌کاره ولش کرد».

آری من خوب می‌دانم که چه‌بسا طعم یک خوراکی یا یک نغمهٔ موسیقی خاطرهٔ لحظه‌ای از گذشته را به طرزی بسیار زنده به ذهن شما بازمی‌گرداند، ولی این فقط برای چند ثانیه است: جرقهٔ کوتاهی می‌زند، باز پرده می‌افتد و زمان حال لامروت همچنان رو در رو است.

در باطن امر، هر دوشان در بدبختی جا خوش کرده بودند و نمی‌خواستند جز در آن باره چیزی بشنوند؛ گفتی در اعماق یأس و ناامیدی امنیت خاصی بود که نمی‌خواستند از دست بدهند.

اگر این راست است که انسان می‌تواند در سطح‌های مختلف خوشبخت باشد من اکنون در پست‌ترین سطح ممکن خوشبختم.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب استخوان خوک و دست های جذامی (دومین رمان مصطفی مستور)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب توتوچان” اثر تتسوکو کورویاناگی (کتاب داستان ژاپنی)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.