بریده‌هایی از کتاب هر دو در نهایت می میرند از آدام سیلورا

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم بریده‌هایی از کتاب هر دو در نهایت می‌میرند را قرار هیم که این کتاب یکی از پُر فروش‌ترین کتاب‌های نمایشگاه کتاب امسال است.

کتاب هر دو در نهایت می میرند رمانی از آدام سیلورا نویسنده‌ی جوان آمریکایی است. این اثر داستان «متیو» و «روفوس» است که متوجه می‌شوند یک روز بیش‌تر از زندگی‌شان باقی نمانده است. مرگ پیش‌رو باعث می‌شود این‌دو با هم آشنا شوند و در یک روز باقی‌مانده از زندگی، اتفاقات متفاوتی را تجربه کنند. ماجراهایی که زیبایی‌ها و غیرقابل پیش‌بینی بودن زندگی حتا در آخرین ساعاتش را به‌ زیبایی تصویر می‌کند.

روزانه سری جدید 81

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

زندگی کردن نادرترین اتفاق جهان هستی است. بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین.

به نظرم، بیشترین چیزی که دلم برایش تنگ شود فرصت‌های ازدست‌رفته برای واقعاً زندگی کردنِ زندگی‌ام باشد

جای کشتی در بندرگاه امن است، اما این آن چیزی نیست که کشتی‌ها برای آن ساخته شده باشند.

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

آدم‌ها فکر می‌کنن برای کارهایی که دوست دارن، همیشه وقت دارن و لذت داشته‌هاشون رو نمی‌برن، حتی حرف‌هاشون رو هم به‌هم نمی‌گن و صبر می‌کنن. اما من فهمیدم که ما آدم‌ها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم. اگر دنبال چیزهایی که دوست داریم نریم، چیزی جز حسرت برامون نمی‌مونه. تو داری می‌میری و ممکنه هیچ وقت نتونم به‌اندازهٔ کافی بهت بگم که چقدر ازت ممنونم. برای همین، تا وقت داریم، می‌خوام تا جایی که می‌تونم، بهت بگم ممنونم، ممنونم، ممنونم و ممنونم.”

بهتره زنده باشی و بگی کاش مُرده بودم تا اینکه در حال مردن باشی و آرزو کنی کاش تا ابد زنده بمونی.

دوازده ساعت پیش، در تماسی، به من گفته شد امروز قرار است بمیرم و حالا، از هر زمان دیگری، زنده‌ترم.

زندگی را نباید تنها زندگی کرد، حتی در روز آخر.

“مامان، به نظرت، چون اینجا هیچ وقت فرصتش رو پیدا نکردم، می‌تونم اون بالا، معنای عشق رو تجربه کنم؟”

این مرگ نیست که انسان باید از آن بترسد، ترس واقعی از هرگز زندگی نکردن است. مارکوس اورلیوس، امپراتور رومی

جای کشتی در بندرگاه امن است، اما این آن چیزی نیست که کشتی‌ها برای آن ساخته شده باشند.

اگه درست زندگی کنی، یه روز هم بسه.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب زنان زیرک؛ چرا مردان عاشق زنان زیرک می‌شوند؟

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

جملات خلاصه شده کتاب هر دو در نهایت می میرند

کسایی رو که دوستشون دارین پیدا کنین و جوری زندگی کنین که انگار هر روز خودش یه زندگی تازه است.”

گاهی وقت‌ها، حقیقت رازی است که آن را از خودت هم مخفی می‌کنی، چراکه زندگی با یک دروغ، ساده‌تر است.

ممکن است در خانواده‌ای متولد شده باشی و حق انتخابی نداشته باشی، اما دوستی‌هایت را خودت انتخاب می‌کنی. می‌فهمی که بعضی دوستی‌ها ارزشش را ندارد و باید آن‌ها را پشت سر بگذاری، اما دوستی‌هایی هستند که ارزش هر خطر و هر چیزی را دارند.

متیو گفت: “مشکل ما اینه که عمل نمی‌کنیم و فقط عکس‌العمل نشون می‌دیم، مخصوصاً وقتی که می‌فهمیم داره وقتمون تموم می‌شه.” به خودش اشاره کرد. “یکی‌اش خود من.”

“لیست آرزوها مزخرفه. هیچ وقت نمی‌شه همه‌اش رو انجام داد. باید خودت رو بسپاری به جریان.”

هیچ کس نباید به‌خاطر تلاشش برای خوب بودن، احساس بدی داشته باشد.

کمک کردن به خیریه یا کمک به رد شدن پیرها از خیابان یا نجات دادن حیواناتی که جایی گیر کردند را نباید به‌خاطر پاداش انجام داد. ممکن است نتوانم درمان سرطان را پیدا کنم یا معضل گرسنگی در سطح جهان را رفع کنم، اما همین مهربانی‌های کوچک می‌توانند راه درازی بروند.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب مسئله مرگ و زندگی (جملات خلاصه این کتاب از اروین یالوم)

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

عینکش را در آورد و اجازه داد مالکوم و میز پلیس روبه‌رویشان تیره و تار شوند. عادت داشت هر چند وقت یک بار، این کار را انجام دهد. برای همین، همه می‌دانستند که این کارش به‌معنای آن است که می‌خواهد از دنیا و اتفاقات اطرافش، وقت استراحتی بگیرد.

مطمئنم هر دو نفری که با هم رابطه دارند ـ چه در مدرسه، چه در شهر، چه در آن‌ور دنیا ـ با هم، سر چیزهای کوچک و بزرگ، مشکل پیدا می‌کنند، اما آن‌هایی که به هم نزدیک‌ترند راهی برای حل مشکلاتشان پیدا می‌کنند.

تمام زندگی‌ها درس نیست، اما در هر زندگی، درس‌هایی وجود دارد.

همه چیز داره منقرض می‌شه، همه و همه چیز می‌میرن. انسان‌ها مزخرف‌ان، پسر. با خودمون فکر می‌کنیم خیلی شاخیم و هیچ چیزی نمی‌تونه نابودمون کنه و عمرمون همیشه ادامه داره، چون خیر سرمون، خیلی مواظبیم، درست برعکس باجه‌های تلفن و کتاب‌ها. اما شرط می‌بندم دایناسورها هم پیش خودشون فکر می‌کردن همیشه به حکومتشون توی دنیا ادامه می‌دن.”

یک دقیقه بعدش، با من هم بهم زد، چون می‌خواست زندگی تازه‌ای را شروع کند و گذشته‌اش را دنبال خودش نکشد

خاطرات می‌توانند انسان‌ها را جاودانه کنند تا وقتی کسی باشد که دلش بخواهد آن‌ها را بشنود و تعریف کند.

اما با این حال، نمی‌دانستم تنهایی مردن غم‌انگیزتر است یا مردن در کنار دوستی که نه‌تنها هیچ معنی‌ای برایت ندارد، بلکه احتمالاً او هم به تو اهمیت زیادی نمی‌دهد.

مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک با جملات سنگین فلسفی و خودشناسی

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

خلاصه کتاب هر دو در نهایت می میرند

از مراسم ختمم جان سالم به در بردم، اما آرزو می‌کردم کاش مُرده بودم.

مهم نیست چگونه زندگی کنیم، هر دو، در نهایت، می‌میریم.

اما احساسات میلیون‌ها نفر با عشقی که یک نفر آن را هدیه می‌کند از زمین تا آسمان فرق می‌کند.

اگر خدایی هست، همان‌طوری که مامانم همیشه باور داشت، امیدوارم حالا، هوای من را داشته باشد.

هیچ کس نمی‌خواهد بمیرد. حتی کسانی که می‌خواهند به بهشت بروند هم حاضر نیستند بمیرند. با این حال، مرگ مقصد مشترک همهٔ ماست. هیچ کس تاکنون نتوانسته از چنگ آن فرار کند و باید هم این‌گونه باشد، چون مرگ به احتمال خیلی زیاد، بهترین ابداع زندگی بشر است. مرگ سفیر تغییر و تحول است. کهنگی را از میان می‌برد و تازگی را جایگزین می‌کند. استیو جابز

سعی نکرده بودم روزهایی را که روز آخرم نبود بی‌محابا زندگی کنم. تمام آن دیروزها را تلف کردم و حالا، دیگر فردایی برایم نمانده است..

“شاید بتونیم شکستش بدیم. تو می‌تونی استثنا باشی!

تو به زندگی‌ات ادامه می‌دی، بدون اینکه فراموششون کنی.”

زندگی به‌معنای تعادل است.

مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب غروب بت ها؛ جملات زیبا از اثر جاویدان فردریش نیچه

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

“بهترین چیزِ مُردن دوستی با توئه.”

انسان‌ها مزخرف‌ان، پسر. با خودمون فکر می‌کنیم خیلی شاخیم و هیچ چیزی نمی‌تونه نابودمون کنه و عمرمون همیشه ادامه داره، چون خیر سرمون، خیلی مواظبیم، درست برعکس باجه‌های تلفن و کتاب‌ها. اما شرط می‌بندم دایناسورها هم پیش خودشون فکر می‌کردن همیشه به حکومتشون توی دنیا ادامه می‌دن.” متیو گفت: “مشکل ما اینه که عمل نمی‌کنیم و فقط عکس‌العمل نشون می‌دیم، مخصوصاً وقتی که می‌فهمیم داره وقتمون تموم می‌شه.”

هیچ کسی نخواهد بود که فردا روز، قضاوتم کند. هیچ کسی دربارهٔ پسر احمقی که رقص بلد نبود صحبت نخواهد کرد و در این لحظه، حماقتی که در این فکر و اهمیت دادن به این حرف‌ها بود، محکم به صورتم خورد. وقت زیادی تلف کردم و خوش‌گذرانی‌های زیادی را از دست دادم، فقط به این دلیل که به چیزهای اشتباهی اهمیت می‌دادم.

عشق قدرت اَبَرقهرمانی ما آدم‌هاست که همه هم دارند، اما همیشه نمی‌شه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصاً وقتی آدم بزرگ‌تر می‌شه. بعضی وقت‌ها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از اینکه این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.

تو داری می‌میری و ممکنه هیچ وقت نتونم به‌اندازهٔ کافی بهت بگم که چقدر ازت ممنونم. برای همین، تا وقت داریم، می‌خوام تا جایی که می‌تونم، بهت بگم ممنونم، ممنونم، ممنونم و ممنونم.”

کلید برقراری هر رابطه‌ای صحبت کردن در موردش است.

ساعت را چک کردم، ۱:۳۰ بود. هنوز، وقت بود و ممکن بود قاصد مرگ به باقی پلوتونی‌ها هم زنگ بزند. هیچ وقت چنین آرزویی برایشان نداشتم، اما شاید مجبور نمی‌شدم تنها بمیرم. یا شاید هم باید تنها بمیرم.

“آخرین پیام من اینه: کسایی رو که دوستشون دارین پیدا کنین و جوری زندگی کنین که انگار هر روز خودش یه زندگی تازه است.”

“عکس‌هام رو سیاه و سفید می‌کنم، چون به نظرم، از وقتی خانواده‌ام مردن، زندگی رنگ‌هاش رو از دست داده.” متیو پرسید: “و تو به زندگی‌ات ادامه می‌دی، بدون اینکه فراموششون کنی.” “دقیقاً.”

خیلی متأسفیم تو رو از دست می‌دیم. از روزت نهایت استفاده رو ببر.”

مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب هنر خوب زندگی کردن درباره موفقیت و خودشانی از رولف دوبلی

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

گوشی را قطع کردم که کار بی ادبانه‌ای بود، خودم می‌دانم، خوب می‌دانم، اما نمی‌توانستم بگذارم وقتی خودم ممکن است تا یک ساعت یا حتی ده دقیقهٔ دیگر بمیرم، از روز پُراسترسش برایم بگوید.

حیف که زندگی به ما اجازهٔ برگرداندن عقربه‌هایش را نمی‌دهد، کاش وقتی که به زمان بیشتری نیاز داشتیم، دنیا مثل ساعت بود.

وقتی یک شد، خودم را مجبور می‌کنم از آپارتمانم بزنم بیرون. این خانه هم مأوای من بود و هم زندانم. برای یک بار هم که شده، باید از آن بزنم بیرون و هوای آزاد را حس کنم.

نمی‌شود گفت رابطه‌مان بی‌نقص بود، اما مطمئنم هر دو نفری که با هم رابطه دارند ـ چه در مدرسه، چه در شهر، چه در آن‌ور دنیا ـ با هم، سر چیزهای کوچک و بزرگ، مشکل پیدا می‌کنند، اما آن‌هایی که به هم نزدیک‌ترند راهی برای حل مشکلاتشان پیدا می‌کنند

به‌سمت بشقاب من آمد و تکه‌ای از تست فرانسوی‌ام را برید و جوید، از خوردنش نهایت لذت را برد، سرش را پایین گرفته بود و چشمانش را بسته بود. نگاه کردن کسی که برای آخرین بار، غذای محبوبش را می‌خورد سخت است.

اتاقی پر از آدم‌های جدید که فرصت در آغوش کشیدنش را برای بار آخر پیدا نکردند.

بابا به من یاد داد که اشکالی ندارد تسلیم احساساتم شوم، اما در عین حال، باید مبارزه کنم و خود را از احساسات بدم نجات دهم.

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

نفس می‌کشیدم، چون چیزی کمتر از بیست و هشت هزار نفس برایم باقی مانده بود ـ میانگین روزانهٔ تعداد نفس‌های آدمی که در حال مرگ نیست این مقدار است ـ و دلم می‌خواست تا می‌توانستم از آن‌ها استفاده کنم.

فقط آدم‌هایی برام مهم‌ان که دلشون بخواد توی زندگی من باشن، آدم‌هایی مثل روفوس. یادته وقتی اومد، بهمون اعتماد کرد و رازهاش رو بهمون گفت؟ کسی این کار رو می‌کنه که بخواد توی زندگی آدم باشه و منم می‌خوام توی زندگی اون باشم. هر چند، چیز زیادی ازش نمونده باشه.”

اما مهم نیست چه انتخابی بکنیم ـ تکی یا با هم ـ نقطهٔ پایان ما مشخص است. مهم نیست چند بار چپ و راستمان را نگاه کنیم. مهم نیست به‌خاطر ترس به چتربازی نرویم، هر چند به‌معنای آن باشد که هرگز فرصت پرواز مثل اَبَرقهرمان‌های محبوبم را پیدا نکنیم. مهم نیست موقع عبور از کنار دار و دسته‌های خلاف‌کار در محله‌ای بد، سرمان را پایین بگیریم. مهم نیست چگونه زندگی کنیم، هر دو، در نهایت، می‌میریم.

دختر موسیاه زیبایی در این بین، داشت گریه می‌کرد که پسری سمتش رفت و حرف مزخرف و ازمدافتاده‌ای به او زد تا مثلاً مخش را بزند و دوست آن دختر کیفش را محکم به‌سمت مردک عوضی پرت کرد و مردک دو پا داشت، دو تای دیگر هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت. دختر بیچاره حتی وقتی که به حال خودش هم گریه می‌کرد، از دست عوضی‌هایی که به او تیکه می‌انداختند، در امان نبود.

مطلب مشابه: خلاصه کتاب در باب اعتماد به نفس آلن دوباتن؛ جملات درباره خودیاری از کتاب

بخش‌هایی از این کتاب پُر فروش

“مشکل ما اینه که عمل نمی‌کنیم و فقط عکس‌العمل نشون می‌دیم، مخصوصاً وقتی که می‌فهمیم داره وقتمون تموم می‌شه.”

اما الآن، از زندگی‌ام راضی‌ام. آدم‌ها فکر می‌کنن برای کارهایی که دوست دارن، همیشه وقت دارن و لذت داشته‌هاشون رو نمی‌برن، حتی حرف‌هاشون رو هم به‌هم نمی‌گن و صبر می‌کنن. اما من فهمیدم که ما آدم‌ها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم. اگر دنبال چیزهایی که دوست داریم نریم، چیزی جز حسرت برامون نمی‌مونه. تو داری می‌میری و ممکنه هیچ وقت نتونم به‌اندازهٔ کافی بهت بگم که چقدر ازت ممنونم.

کمک کردن به خیریه یا کمک به رد شدن پیرها از خیابان یا نجات دادن حیواناتی که جایی گیر کردند را نباید به‌خاطر پاداش انجام داد. ممکن است نتوانم درمان سرطان را پیدا کنم یا معضل گرسنگی در سطح جهان را رفع کنم، اما همین مهربانی‌های کوچک می‌توانند راه درازی بروند.

متیو پرسید: “بعدش، چی شد؟” گفتم: “لازم نیست همهٔ جزئیات رو بدونی، بعید می‌دونم دلت بخواد. شاید بهتر باشه نشنوی‌شون.” “اگه قراره توی دل تو بمونه و بارش رو روی دوشت بکشی، منم می‌خوام کمکت کنم.”

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب سه شنبه ها با موری از میچ آلبوم (خلاصه این کتاب فلسفی)

مطالب مشابه را ببینید!

بریده‌هایی از کتاب طرز فکر اثر کارل دوک با موضوع خودیاری و انگیزشی بریده‌هایی از کتاب حکایت دولت و فرزانگی اثر مارک فیشر درباره توسعه فردی و مالی بریده‌هایی از کتاب پاستیل‌ های بنفش از کاترین اپل گیت (خلاصه کتاب داستانی جذاب) بریده‌هایی از کتاب سه شنبه ها با موری از میچ آلبوم (خلاصه این کتاب فلسفی) بریده‌هایی از کتاب نجات از هزارتو دکتر نیکول لپرا با موضوع خودشناسی بریده‌هایی از کتاب زنان کوچک (جملات خلاصه از کتاب داستانی شیرین ) بریده‌هایی از کتاب در انتظار گودو از ساموئل بکت (خلاصه یکی از برترین نمایشنامه های تاریخ) بریده‌هایی از کتاب مثل خون در رگ های من احمد شاملو (خلاصه جملات این کتاب) بریده‌هایی از کتاب سقوط اثر جاویدان آلبر کامو (داستان فسلفی زیبا) بریده‌هایی از کتاب سنگ، کاغذ، قیچی از آلیس فینی (خلاصه این رمان پرفروش)