بریدههایی از کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباه میگرفت اثر الیور ساکس
بریدههایی از کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباه میگرفت را در روزانه قرار دادهایم. مردی که زنش را با کلاه اشتباه میگرفت و ماجراهای بالینی دیگر، اثر عصبشناسی به نام الیور ساکس است که در سال ۱۹۸۵ منتشر شد.

این کتاب درباره چیست؟
کتاب شرحی از ماجرای برخی از بیماران ساکس است. ساکس عنوان کتاب را براساس یکی از بیمارانش به نام دکتر پ؛ که مبتلا به آگنوزیای دیداری، بیماری عصبی که تشخیص چهرهها و اشیای آشنا را غیرممکن میکند، انتخاب کردهاست. این کتاب شامل ۲۴ داستان و در ۴ بخش (از دست دادنها، زیادیها، جابجاییها و دنیای سادهها) است که هر یک به جنبه خاصی از عملکرد مغز مربوط است.
جملاتی از کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباه میگرفت
نیچه مینویسد: «انسان با دهانش میتواند دروغ بگوید، اما راست را با ادا و قیافهاش به هر حال برملا خواهد کرد.»
با از دست دادنِ حافظه، ولو جزئی، تازه میفهمید که همۀ زندگی ما حافظه است. زندگی بدون حافظه، اصلاً زندگی نیست … حافظۀ ما پیوند ماست، دلیل ماست، احساس ماست، حتی عمل ماست. بدون آن هیچیم …
همانطور که فروید گفته غاییترین درمان کار است و عشق.
ساکس در ژانویۀ ۲۰۱۵ به سرطان کبد و مغز دچار شد. در فوریۀ همان سال در مجلۀ نیویورک تایمز چنین نوشت: میخواهم تا جایی که میتوانم به عمیقترین، غنیترین، و مثمرثمرترین وجه زندگی کنم. میخواهم و امیدوارم که در این زمان باقیمانده دوستیهایم را عمیقتر سازم، با تمامی کسانی که دوستشان میدارم خداحافظی کنم، بیشتر بنویسم، و اگر قدرتی در من مانده باشد مسافرت کنم تا به درجات جدیدی از درک و بینش برسم.
اِستر سالامان در کتاب زیبایش دربارۀ «خاطرات غیرارادی» (مجموعهای از لحظات، ۱۹۷۰) از لزوم حفظ یا بازیابی «خاطرات مقدس و باارزش کودکی» صحبت میکند و اینکه زندگی بدون اینها چقدر فقیر و بیبنیان است. او از شادی عمیق و یادآوری واقعیتی صحبت میکند که بازیافتن چنین خاطراتی میتوانند ایجاد کنند، و شمار زیادی نقلقولهای شگفتآور از زندگیهای شخصی میآورد، به خصوص از داستایفسکی و پروست. سالامان مینویسد: «همۀ ما تبعیدیانی از گذشته هستیم.»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب عزاداران بیل اثر غلامحسین ساعدی (رمان با داستانی خواندنی)

این بیماران که در گذشته فسیل شدهاند، فقط در گذشته است که از دور و بر خود سر در میآورند. زمان برای آنها متوقف شده است.
لایبنیتس اعداد و موسیقی را وسوسهانگیز با هم قیاس میکند: لذتی که از موسیقی میبریم از شمردن اعداد حاصل میآید، اما این شمردنی است ناآگاه. موسیقی چیزی نیست بهجز حسابِ ناخودآگاه.
(اگر مردی پا یا چشمش را از دست داده باشد، میداند که پا یا چشمش را از دست داده است، اما اگر خویشتنی را ـ خویشتن خود را ــ از دست بدهد نمیتواند بداند؛ زیرا دیگر خویشتنی ندارد که بداند).
آن بیمار «ناتوانی در تشخیص» یا ادراکپریشی دربارۀ چهرهها داشت و نهتنها چهرهها را تشخیص نمیداد، بلکه هیچ چهرهای را هم نمیتوانست به یاد آورد یا تصور کند. او مفهومِ «چهره» را بهکلی از دست داده بود، همانطور که بیمارِ دردمند من تصور «دیدن» و «نور» را بهکل از دست داده بود. آنتون در دهۀ ۱۸۹۰ چنین سندرومهایی را شرح داده بود. اما حتی تا به امروز اشارهای نشده است که سندرومها ـ سندرومهای کورساکوف و آنتون ــ برای دنیا و زندگی و هویت بیمارانِ مبتلا چه تبعاتی دارند و یا باید داشته باشند.
من شبیه یه جور قالی زندهام. به یه الگو، یه طرح، مثل اینی که روی قالیتون هست احتیاج دارم. اگه طرح نباشه، از هم وا میرم و از هم میپاشم
اما شگفتی، شگفتیِ واقعی، وقتی بود که مارتین را هنگام آوازخواندن یا در ارتباط با موسیقی میدیدید ـ با چنان حدت و شدتی گوش میکرد که به آستانۀ پَر کشیدن میرسید ــ «انسانی با تمامیت خود به تمامی حضور مییابد».
لوریا هم درست میگفت؛ همانجا به یاد کلماتش افتادم: «انسان فقط حافظه نیست. او احساس، اراده، عقل، معنویت … دارد. در آنجاست که شاید به او دست یابید و تغییری عمیق ببینید.»
«با از دست دادنِ حافظه، ولو جزئی، تازه میفهمید که همۀ زندگی ما حافظه است. زندگی بدون حافظه، اصلاً زندگی نیست … حافظۀ ما پیوند ماست، دلیل ماست، احساس ماست، حتی عمل ماست. بدون آن هیچیم … (فقط میتوانم منتظر فراموشی نهایی باشم، همان فراموشیای که کل زندگی را پاک میکند، چنانچه کل زندگی مادرم را …» لوئیس بونوئل
آنچه شرینگتن زمانی «حس پنهان، حس ششم ما» مینامید ــ همان جریان حسی دائمی، اما ناآگاه از قسمتهای متحرک بدنمان (عضلات، تاندونها، مفاصل)، همان جریانی که مکان و حالت و حرکت آنها را دائم کنترل و تنظیم میکند، بهطوری که متوجه نمیشویم، چون غیرارادی است و ناخودآگاهانه. باقی حواس ما ـ همان پنج حس ــ واضح و عیاناند، اما این یکی ـ این حس پنهانمان ــ باید کشف میشد که شرینگتن در دهۀ ۱۸۹۰ این کار را کرد.
دستهای خانم ج بهطور خفیف اسپاسمی و آتتوئید بودند، اما از نظر قابلیتهای حسی، که فوراً معاینه کردم، کاملاً سالم بودند: درد و دما و حرکات منفعلانۀ انگشتان را درست و بهسرعت تشخیص میدادند. به معنای دقیق کلمه اختلالی در حس لامسه نداشت، اما، کاملاً برعکس، اختلالی جدی در ادراک داشت. او نمیتوانست چیزی را شناسایی کند ــ انواع و اقسام اجسام را در دستهایش گذاشتم، حتی یکی از دستهای خودم را. هیچ کدام را نشناخت ــ و به دنبال کشف آن هم بر نیامد؛
خوب بودن در حد خطرناک، خیلی وقتها، علامت یا منادی وقوع یک حمله است.
برای من این کتاب چند ویژگی بارز داشت. نخست اینکه آلیور ساکس را پزشکی بیش از حدِ معمول دلسوز و مسئول دیدم. او بیمار را به شکل ماشینی که عیبی پیدا کرده باشد نمیدید. نزد او انسانیت بیمار لحظهبهلحظه حضور دارد. از آن پزشکهایی که «آدم میتواند نه فقط دردش را، که درد دلش را هم به او بگوید.»
چه تضادی، چه ظلمی، چه طنزی اینجاست که زندگی درونی و تخیل، بیحال و خفته میماند تا مسمومیت و بیماری آن را بیدار و رها کند!
دائماً در حال خلق دنیا و خویشتن است تا جایگزین دنیا و خویشتنی کند که دائماً فراموش و گم میکند
«شبح»، به آن معنی که متخصصان مغز و اعصاب به کار میبرند، تصویر یا خاطرهای از بخشی از بدن، معمولاً یک عضو، است که تا ماهها یا سالها پس از قطع آن عضو به طور دائم باقی میماند.
اول بار که او را دیدم مانده بودم که آیا محکوم است نوعی موجودِ هیومی یا نوسانی بیمعنی بر سطح زندگی باشد، و آیا راهی برای گذرکردن از این گسیختگی ناشی از بیماری هیومی وجود دارد؟ علم تجربی به من گفته است وجود ندارد، اما علم تجربی و تجربهگرایی روح را به حساب نمیآورد، آنچه هستی شخص را تشکیل میدهد به حساب نمیآورد. این شاید علاوه بر درسی بالینی، درسی فلسفی هم باشد: اینکه در سندروم کورساکوف یا در اختلال مشاعر یا در هر فاجعهای که در آن صدمۀ عضو و فروپاشی هیومی بزرگ باشد، باز همیشه این امکان هست که آن گسیختگی از طریق هنر، شرکت در فعالیتهای مذهبی، و ارتباط با روح انسان علاج شود، آن هم در شرایطی که در نگاه اول یک وضعیت علاجناپذیر گسیختگی عصبشناختی به نظر میرسد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما پدر (رمانی زیبا)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب فرانکنشتاین اثر (رمان خواندنی با داستانی ترسناک)

دست دراز کرد و سر همسرش را گرفت و خواست آن را بلند کند و روی سرش بگذارد. ظاهراً همسرش را جای کلاهش گرفته بود! اما همسرش حالتی داشت که انگار به این چیزها عادت دارد.
و به نقل از جورج الیوت که میگفت خوب بودن در حد خطرناک، خیلی وقتها، علامت یا منادی وقوع یک حمله است
تنها کسانی از آرامش غایی و امنیت روحی بهرهمندند که گذشتۀ حقیقی را دارند یا به یاد میآورند.
سِر توماس براون مینویسد: هر کس که از سامان هارمونیایی برخوردار است، از هارمونی هم به وجد میآید … و همچنین از تعمق و تأمل آهنگسازِ نخستین. در هارمونی چیزی هست از سنخ الوهیت، چیزی فراتر از آنچه گوش کشف میکند؛ هارمونی درس پنهانی است هیروگلیفگونه از کل جهان، … پارۀ معنیدار آهنگی که در گوش خداوند طنینانداز است … جان، روان برخوردار از هارمونی است و موسیقی نزدیکترین همدم آن است.
آن چیزی که در مورد فیلم خندهدار یا مضحک بود در مورد زندگی واقعی فجیع و غمانگیز بود. کموبیش هیچکس را نشناخت: نه خانوادهاش، نه همکارانش، نه شاگردانش، و نه حتی خودش را
آن جنبههایی از چیزها که برای ما بسیار مهماند، بهعلت ساده بودن و آشنابودن از چشم دور میمانند.
آنها مسافرانی به سرزمینهای تصورناپذیرند. سرزمینهایی که در غیر این صورت هیچگونه تصور یا خیالی از آنها نمیداشتیم.
حرفه و زندگیام همیشه با بیمار گذشته است، اما بیمار و بیماریاش مرا به فکرهایی واداشته که شاید در شرایطی دیگر نمیداشتم. تا بدانجا که به مانند نیچه ناگزیرم این پرسش را مطرح کنم: «و اما بیماری: آیا وسوسه نمیشویم که از خود بپرسیم آیا بدون بیماری میشود سر کرد؟» و به پرسشهایی توجه کنم که از آن نشئت میگیرد و ماهیتاً به همین اندازه بنیادی است.
بقراط مفهوم شرح حال بیماری را ارائه داد. این فکر را که بیماری دورهای دارد، از اولین علائم تا نقاط اوج یا بحران آن، و از آنجا به نتیجهای شاد یا مرگبار ختم میشود. بنابراین بقراط شرح بیماری را باب کرد، یعنی توصیف یا شرحی از سابقۀ تاریخی بیماری که دقیقاً از واژۀ قدیمی «پاتولوژی» مستفاد میشود
بهجرئت و قاطعانه میگویم که ما چیزی نیستیم جز مشتی یا مجموعهای از احساسات متفاوت، احساساتی که با سرعتی تصورناپذیر دنبال یکدیگر میآیند و پیوسته در سیلان و حرکتاند.
در زبانپریشی با اینکه واژهها درک نمیشوند، ولی فهم حالتهای متنوع و پیچیده و بسیار ظریف و عمیق چهره کاملاً سالم میماند. نهتنها سالم میماند، بلکه حتی گاهی بیشتر: به میزانی فراطبیعی تقویت میشود.
و یک روز اتفاق افتاد؛ اتفاقی که پیش از آن هرگز نیفتاده بود: بیصبر و گرسنه، به جای آنکه منفعل و صبور منتظر شود دست دراز کرد، کورمال کورمال گشت، نانی یافت، و به دهان برد. این اولین استفاده از دستهایش، اولین کار دستش در ۶۰ سال زندگی بود
تصویری ارائه داد که من عاشق دیدنش هستم: بیمار درست در لحظۀ کشف ـ نیمهوحشتزده، نیمهخرسند ــ برای نخستین بار میبیند مشکل دقیقاً چیست و در همان لحظه میفهمد که دقیقاً چه باید کرد. این همان لحظۀ شفابخش است.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زوربای یونانی از نیکوس کازانتزاکیس (داستانی زیبا با موضوع زندگی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب اشتباه در ستارههای بخت ما اثر جان گرین (داستان عاشقانه غمگین)










