بریدههایی از کتاب تولستوی و مبل بنفش از نینا سنوکیچ (کتاب با داستان دلنشین)
رمان تولستوی و مبل بنفش به قلم نینا سنوکیچ یکی از معروفترین و پر فروشترین رمانهای تاریخ ادبیات معاصر است. ما در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریدههایی از کتاب تولستوی و مبل بنفش و همچنین اطلاعات لازمه همچون خلاصه داستان آن را برای شما دوستان قرار دادهایم. با ما باشید

خلاصه داستان کتاب تولستوی و مبل بنفش
«تولستوی و مبل بنفش» کتابی در راستای ترویج کتابخوانی است و مخاطب خود را برای زندگی بهتر به وادی کتابخوانی دعوت میکند البته این به معنای شعاری بودن و استفاده از جملات کلیشهای برای این امر نیست بلکه سنکویچ در این کتاب از تجربیات شخصی خود میگوید و داستان زندگی خود را پس از یک اندوهی بزرگ یعنی مرگ خواهر چهل و شش ساله خود روایت میکند.
این کتاب دارای ۲۱ فصل است و در ابتدای هر فصل آن جملهای زیبا از یک کتاب آورده شده است سپس، روایت سنکویچ در آن فصل شروع میشود.
موضوع این کتاب با مرگ آنماری (خواهر بزرگ نینا) شروع میشود، خواهری که در زندگی نینا اهمیت ویژهای داشته و وی در فصل بیست و یکم کتاب خواهرش را اینگونه معرفی میکند. «آنماری را میتوانم در قالبهای گوناگون وصف کنم: خواهر بزرگتر، دانشمند، زیبایی و دوست. همیشه او را ستایش کردم و عاشقش بودم. »
مرگ آنماری به دلیل سرطان سوالات بسیار زیادی را در رابطه با زندگی و جهان در ذهن نینا ایجاد میکند و او با غمی بزرگ مواجه میشود و او برای فرار از این غم برنامهای را برای خود تدارک میبیند و برنامه این بود: یک سال هر روز یک کتاب!
جملاتی از این کتاب عالی
آیا تابهحال قلبت بهخاطر تمام شدن کتابی به درد آمده است؟ آیا شده تا مدتها بعد از تمام کردن کتابی نویسندهاش همچنان در گوشَت نجوا کند؟
همهجا به جستوجوی آرامش برآمدم و آن را نیافتم، مگر نشسته در کنجی، تکوتنها با کتابی کوچک.
افلاطون گفته: «مهربان باش؛ زیرا هر کسی را که میبینی در نبردی سخت مشغول مبارزه است.»
آنموقع به همان علتی کتاب میخواندم که همیشه میخواندم؛ برای لذت و برای فرار.
«چرا مردم اینقدر از فکر کردن میترسند؟ چرا هیچ وقتی برای اندیشیدن نمیگذارند؟ سکون اشکالی ندارد؛ پوچی، دور خود چرخیدن و حتی شاد نبودن اشکالی ندارد. فکر میکنم این چیزها قدمهای نخستین تولد یک فکر جدید است. برای همین است که دوست دارم کتاب بخوانم.»
ما به کتابهایی نیاز داریم که اثرشان بر ما مثل اثر یک فاجعه باشد؛ کتابهایی که عمیقاً متأثرمان کنند؛ مثل تأثیر مرگ کسی که بیشتر از خودمان دوستش داشتیم؛ مثل تبعید شدن به جنگل هایی دور از همه؛ مثل یک خودکشی. کتاب باید همچون تیشهای باشد برای شکستن دریای یخزدۀ درونمان.
مطلب مشابه: خلاصه ای از کتاب مسخ اثر فرانتس کافکا (کتاب داستانی غم انگیز)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب پاستیل های بنفش از کاترین اپل گیت (خلاصه کتاب داستانی جذاب)

«وقتی مسئلهای مرا آزار میدهد، بهدنبال پناهگاه میگردم. لازم نیست راه دوری بروم: سفر به قلمرو حافظۀ ادبی کفایت میکند. کجا میشود مشغولیتی نابتر، همنشینی سرگرمکنندهتر، جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟»
«کسی که کتاب امانت میدهد یک احمق است؛ اما کسی که کتاب را پس میدهد احمقتر است.»
وقتی میخندیدیم، فراموش میکردیم در اتاق زنی هستیم که امید اندکی به زندهماندنش باقی مانده است.
ما همان چیزی هستیم که دوست داریم بخوانیم. وقتی اعتراف میکنیم کتابی را دوست داریم، انگار داریم اعتراف میکنیم که آن کتاب جنبههایی از وجودمان را بهخوبی نشان میدهد؛
گرگ تقاص اشکهای گوسفند را پس خواهد داد.
«دنبال خوشبختی نگرد؛ خود زندگی خوشبختی است.»
نمیتواند انگیزۀ خودکشی را درک کند؛ احاطۀ تماموکمال تاریکی که به فرد اجازه میدهد تا جان خودش را بگیرد
ما همیشه به یاد کسانی هستیم که دوستشان داشتیم. آنها بخشی از ما میشوند. آنها بخشی از ما هستند.
این کتابخوانها چه چیز مشترکی با هم دارند؟ ممکن است هیچ چیز مشترکی نداشته باشند جز اینکه میدانند چگونه بخوانند و اینکه از این مهارت برای لذتبردن از کتابها استفاده کنند.
«بله نینا؛ زندگی سخت، ناعادلانه و دردناک است؛ اما تضمین میکند -صددرصد و بیهیچ شک و شبههای- که در لحظاتی غیرمنتظره و ناگهانی، زیبایی را، شادی، عشق، پذیرش و وجد را نیز پیشکش کند.» اتفاقات خوب. این دیگر توانایی خود ماست که این لحظهها را تشخیص دهیم و برای نجاتیافتن و حتی رشدکردن دودستی و محکم به آن لحظات خوب بچسبیم؛ و زمانی که بتوانیم زیباییها را با هم شریک شویم، امید دوباره زنده میشود.
کتابهای زیادی منتظرند تا خوانده شوند، خوشیهای زیادی منتظرند تا کشف شوند، شگفتیهای زیادی منتظرند تا آشکار شوند.
زمانی را که میتوانستم برای بحثوجدل بر سر انتخابم بگذارم برای انجام و ادامۀ آن صرف میکردم.
کسانی که دوستشان دارم از همهچیز مهمترند. من باید همیشه به آنها بگویم که چقدر برایم مهماند. ابراز عشق است که ما را گرم نگه میدارد؛ حتی در روزهای پایانی زمستان.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زنان کوچک (جملات خلاصه از کتاب داستانی شیرین )
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب قمارباز اثر داستایفسکی (با داستانی جذاب)

آیا تابهحال قلبت بهخاطر تمام شدن کتابی به درد آمده است؟ آیا شده تا مدتها بعد از تمام کردن کتابی نویسندهاش همچنان در گوشَت نجوا کند؟
همۀ ما به فضایی نیاز داریم که در آن راحت باشیم؛ فضایی که در آن به یاد بیاوریم چه کسی هستیم و چه چیزی برایمان مهم است؛ وقفهای در زمان که اجازه دهد شادی و لذت زندگی کردن به خودآگاهمان بازگردد.
کلمهها زندهاند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، که بهسوی آن.»
نه او و نه مادرم اصرار چندانی بر اصول اولیۀ زندگی خودشان نداشتند. ما به رفتار آنها نگاه میکردیم و از آنها یاد میگرفتیم.
اگر نتوانم جدایی از یک کتاب را تحمل کنم، مخصوصاً کتابی که در حاشیهها و صفحات سفید اول و آخرش یادداشت نوشته باشم، یک نسخۀ اضافه میخرم و نسخۀ جدید را امانت میدهم.
از نظر من هم کتابها بوی ادویه میدهند، اما بوی یک ادویۀ بومی؛ آرامشبخش و آشنا. همان بوی کتابخانۀ سیار، ترکیبی از بوی صفحههای کهنه و بدنهای گرم.
وقتی افکار او را دربارۀ کتابها میخواندم، دریافتم که من و رنه هممسلک هستیم: «وقتی مسئلهای مرا آزار میدهد، بهدنبال پناهگاه میگردم. لازم نیست راه دوری بروم: سفر به قلمرو حافظۀ ادبی کفایت میکند. کجا میشود مشغولیتی نابتر، همنشینی سرگرمکنندهتر، جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟» دقیقاً همین است.
یادم میآید یک روز یکشنبۀ اوایل دهۀ ۱۹۷۰، چند سال قبل از اینکه بخواهم کتاب گذر از پنج آوریل را بخوانم همگی به کلیسا رفتیم. کشیش خطابهای علیه معترضان جنگ ویتنام ایراد کرد. «ما باید حمایت بیدریغ خود را به جنگ کشورمان علیه کمونیسم و بیدینی ابراز کنیم. من به شما مردم آمریکا میگویم: یا عاشقش باشید یا ترکش کنید.»
زیباییهای دنیا شامگاه، با دل و قلبی لرزان، دوباره به آن اندیشیدم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که شاید زندگی یعنی همین؛ ناامیدیهای بسیار، اما همینطور هم لحظههای نادر زیبایی، آنجا که زمان دیگر همچون سابق نیست… یک همیشۀ در هرگز است. موریِل باربری
ما نمیتوانیم اتفاقات اطرافمان را کنترل کنیم، اما مسئول عکسالعملهایمان نسبت به آن اتفاقات هستیم.
«کتابها هم مثل پول دائماً باید در گردش باشند. تا جایی که بشود، قرض بدهید و قرض بگیرید؛ هم کتاب را و هم پول را! مخصوصاً کتاب را؛ کتابها بهمراتب بیشتر از پول، چیزی برای عرضهکردن دارند. کتاب فقط یک دوست نیست، بلکه میتواند دوستان بسیاری برایتان به ارمغان بیاورد. زمانی که با ذهن و روحتان صاحب کتابی هستید، ثروتمندید. اما وقتی آن را به شخص دیگری بدهید سهبرابر ثروتمندید.»
بهشت در بالاترین طبقۀ قفسۀ کتابها برپا میشد؛ روی طاقی که کمی پایینتر از سقف بود.
«من در سرتاسر کشورم سفر کردم و به همهجور قصهای گوش سپردم. همۀ آنها غمانگیز نبودند. من قصههای زیبای زیادی شنیدم. در آنها هراس بود، بله؛ اما شادی هم بود. رؤیاهای کشور من، با رؤیاهای کشور شما تفاوتی ندارند- آنها به وسعت قلب انسان هستند.»
میخواستم خودم را در کتابها غوطهور کنم و دوباره یکپارچه بیرون بیایم.
کجا میشود مشغولیتی نابتر، همنشینی سرگرمکنندهتر، جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بادام ( خلاصه کتاب با داستان الهام بخش و امیدوار کننده )
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سقوط اثر جاویدان آلبر کامو (داستان فلسفی زیبا)

در هیئت یک مجسمه چوبیِ نشسته، در رنگهای طلایی و آبی، میان فرشتگانِ در حال آوازخواندن فرمانروایی میکرد.
ما همان چیزی هستیم که دوست داریم بخوانیم.
کتاب یک باغ است، یک مزرعه، یک گنج، یک همراه، یک رفیق، و نیز یک مشاور؛ نه یک مشاور که چندین مشاور. – هنری وارد بیچر
قوانین یک سال کتابخوانیام ساده بود: از هر نویسنده نباید بیشتر از یک اثر میخواندم؛ نمیتوانستم کتابی را که قبلاً خوانده بودم بازخوانی کنم؛ و میبایست دربارۀ هر کتابی که خوانده بودم نقد بنویسم. قصد داشتم هم کتابهای جدید بخوانم و هم از نویسندههای جدید؛ همچنین از نویسندگان محبوبم هم کتابهای قدیمیشان را بخوانم.
آن جسد دیگر خواهر من نبود. آنماری از دنیا رفته بود. ما میتوانستیم همواره او را بین خودمان در حرفها، خاطرات و عکسها داشته باشیم. او متعلق به ما بود تا او را به خاطر بسپاریم و دربارهاش حرف بزنیم و خوابش را ببینیم؛ اما خودش دیگر برای خودش وجود نداشت. دیگر هرگز نمیتوانست یاد بگیرد، احساس کند، حرف بزند یا رؤیا ببیند. این، اولین موضوع وحشتناک در فقدان آنماری بود: او خودش را از دست داده بود. او زندگی و شگفتیهایش، امکانات بیحدوحسابش را از دست داده بود. درحالیکه بقیۀ ما به زندگی ادامه میدادیم، او از آن محروم شده بود. برای او همهچیز پایان یافته بود.
وقتی مسئلهای مرا آزار میدهد، بهدنبال پناهگاه میگردم. لازم نیست راه دوری بروم: سفر به قلمرو حافظۀ ادبی کفایت میکند. کجا میشود مشغولیتی نابتر، همنشینی سرگرمکنندهتر، جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟
«مرگ شیرین است؛ ما را از هراس مردن فارغ میکند.»
دلم برای انجام این کار پَر میزد. به آسایش کتاب خواندن و انتظار برای لذت نشستن با یک کتاب روی مبل بنفشم و اینکه اسم «کار» را رویش بگذارم نیاز داشتم. من با گذاشتن اسم کار بر رویش به آن قداست میبخشیدم. کتابخواندن همیشه یکی از کارهای موردِعلاقهام بود، اما حالا داشت تبدیل به تلاشی باارزش میشد.
رنجِ دانستنِ این حقیقت که نتوانستم از خواهرم در مقابل مرگ محافظت کنم. تنها چیزی که خواسته بودم این بود: «بگذار من آن کسی باشم که میداند!» میخواستم من آن کسی باشم که مرگ را برعهده میگیرد و بقیه، از جمله آنماری، از دستش در امان باشند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم (خلاصه جملات روانشناسی این کتاب)










