شعر در مورد قلم 🖋؛ اشعار زیبا درباره نوشتن، نویسندگی و قلم
شعر در مورد قلم را در سایت روزانه قرار دادهایم. شعر در مورد «قلم» در ادبیات فارسی یکی از مهمترین و پرتکرارترین موضوعات است، چون قلم در فرهنگ اسلامی و ایرانی نماد قدرت، آفرینش، علم، عدالت، جاودانگی و حتی خودِ خداوند است.

اشعار زیبا درباره قلم
از سفر
برای من یک میز کوچک،
کمی آغوش نرسیده و
مقداری بوسه ی نشکفته سوغات بیاور
و من از حالا تا روزی که برگردی
مدام می نویسمت؛
جوهر قلمم که تمام شد
وقتی مات نشستم و در پیچ و تاب اندامت غلت زدم!
برس
قلمم و بگیر و پرتاب کن پیش حواسم!
بامدادان بر جایگاهی سنگی می نشینم
و برایت نامه های عاشقانه می نویسم
با قلمی از پَر جغد
که آن را در دواتی
در دوردست فرو می برم
مشقم کن
وقتی که عشق را زیبا بنویسی
فرقی نمیکند که قلم
از ساقههای نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر …
هر آنگاه نام تو را می طلبم
و درباره ی تو مینویسم
قلم در دستم
به گلی سرخ بدل میشود
دلتنگت که می شوم
تکه ای از من
شعر می شود
به روی دفترم.
قلمرو موسیقی
قلب است
جایی که تو راه می روی
همه آهنگ ها
از موهای تو
به آسمان می رسد،
بخند.
من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم؟
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمانم گر حزینم
می خواهم دستت را بگیرم
اگر که دست دهد این دست این قلم
دستی بگذارند
مطلب مشابه: متن درباره قلم با اشعار و جملات زیبا با قلم و در وصف قلم
مطلب مشابه: متن در مورد قلم و نوشتن؛ متن های زیبا درباره نوشتن و نویسندگی

این روزها
از بلندی موهایت فهمیده ام
چند وقت است
تو را نوازش نکرده ام!
گناه
از کوتاهی انگشتان من است
که بشکنند
که بند بند با دیوار این سلول بر سرم بریزند
که قلم شوند و
روزگارم را سیاه کنند.
تو را
در پیرهنم می جویم
در خونم
در آتش باغ هایم
که درختانش قلم
مه و بارانش کاغذند.
آرامم!…
دارم برایِ تو چای میریزم
کم رنگ وُ
استکان باریک
پر رنگ وُ
شکسته قلم
بیا پشت یک میز بنشینیم
هر دو مسلح به دفتر و قلم
تو
اولین لحظه ای را بکِش که مرا دیده ای
من
عاشقانه ای می شوم که اولین بار
برایت نوشته ام.
عکس نوشته اشعار قلم
دلم مرد میخواهد نابینا
خط بریل بداند فصل به فصل تنم را بخواند
بازیهای ادبیام را کشف کند
دستش را بگیرم بازو به بازو دنیا را برایش تعریف کنم
چشمش شوم عصایش و تمام زشتیهای جهان را
برای او از قلم بیندازم.
به ساعت من
تو
تمام قرارها را نیامده ای،
کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام…
قرار روزهای بی قراریام!
شهادت میدهم به مرغان سپید بال
هنگامی که تو را به یاد میآورم
و از تو مینویسم
قلم در دستم شاخه گلی سرخ میشود
سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی
با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی
سخت است دلت را بتراشند و بخندی
هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی
از درد دل شاعر عاشق بنویسی
با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی
مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما
هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی
سخت است بدانی و لب از لب نگشایی
سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی
وقتی که قلم داد به من حضرت استاد
می گفت خدا خواسته دلتنگ نباشی
قلم تو دستم جان گرفت امشب
خط میکشد بر سینهٔ کاغذها
شمشیرها زنگار بستهاند از خون
قلم هنوز خونِ دل میریزد
هر حرفش تیغیست بر گلوی ظلم
هر نقطهاش چاهی که ظالم در آن افتد
ای قلم! تو هم خدا را سوگند خوردهای
که تا قیامت نام نیکان را زنده داری
بمان که ما رفتنی هستیم و تو جاویدی
قلم، تو خودِ خدایی در لباس مرکب
نونِ والقلم هنوز در گوشم زمزمه است
قلم را برداشتم، دنیا لرزید
شمشیر میبرید و میخوابید
قلم میبُرد و بیدار میماند
خونِ شهید خشک میشود روی خاک
خونِ قلم جاریست در رگهای تاریخ
ای کاغذِ سفید! تو لوح محفوضی
که قلم بر تو نامِ عاشقان مینویسد
و نامِ ستمگران را با جوهرِ سرخ خط میزند
قلم را شکستند، لبهایم را دوختند
اما از سوراخِ سوزنِ لبِ دوخته
قلمِ تازهای بیرون آمد
تیزتر از هر تیغی که دیده بودم
حالا با خونِ دل مینویسم
تا جوهرِ سیاه تمام شود
و خونِ سرخ جای آن بنشیند
قلم نمیمیرد، فقط رنگ عوض میکند
گاهی سیاهِ شب میشود
گاهی سرخِ صبحِ انقلاب
در دستِ کودکِ روستایی قلم بود
با آن خط کشید بر دیوارِ کاهگلی
«ما هم انسانیم»
دیوار ریخت، جمله ماند
در دستِ زنی قلم بود
نوشت: «من رای میدهم»
رایاش را گرفتند، جمله ماند
در دستِ من قلم است
مینویسم: آزادی
حتی اگر فردا مرا ببرند
این جمله خواهد ماند
قلم همیشه برنده است
قلم را بوسیدم و گذاشتم کنار
گفتم: تو امانتِ خدایی
او خندید و گفت:
تو امانتِ منی
من میمیرم، تو میمانی
من میترسم، تو نمیترسی
من فراموش میکنم، تو یادت میماند
پس برخیز و بنویس
تا آخرین قطرهٔ جوهرم را
که فردا جای من تو خواهی نوشت
و من در سینهٔ کاغذ جاودانه میشوم
قلم رقصان است امشب در انگشتانم
مثل شمشیرِ ذوالفقار در دستِ علی
هر کلمهاش ضربهای بر پیکرِ دروغ
هر جملهاش فتحِ یک قلعهٔ ستم
مرکبش از خونِ دلِ همهٔ عاشقان است
کاغذش پوستِ تنِ همهٔ مظلومان
قلم، ای همای رحمت بر سرِ ما
تو همان نوری که از نوکِ قلمِ خدا تراوید
و جهان را آفرید
اگر قلم نبود، عشق چه میکرد؟
در سینه میماند و میپوسید
اگر قلم نبود، ظلم چه خوشبخت بود!
هیچکس نامش را به یاد نمیآورد
قلم، تو وجدانِ بیدارِ بشری
تو چشمِ گریانِ تاریخ
تو صدای خفتهٔ ملتها
تو آن تیغی که زنگ نمیزند
تو آن شمعی که با اشکِ خود میسوزد
و راه را روشن میکند
قلم را گرفتند، شکستند، سوزاندند
از خاکسترش قلمی دیگر سر برآورد
تیزتر، سیاهتر، خونینتر
گفتند: دیگر ننویس
گفت: من نفس میکشم، پس مینویسم
گفتند: جوهرت را میگیریم
گفت: خون در رگهایم هست
گفتند: کاغذ را آتش میزنیم
گفت: دیوار هست، زمین هست، آسمان هست
قلم هرگز نمیمیرد
فقط جایش را عوض میکند
شب است و قلم بیدار
ستارهها را یکییکی میشمارد
مینویسد: این یکی برای فلسطین
این یکی برای کردستان
این یکی برای زنی که روسریاش را باد برد
این یکی برای کودکی که نان ندارد
قلم خسته نمیشود
چون میداند
هر ستارهای که مینویسد
فردا در آسمانِ واقعی خواهد درخشید
ای قلم! وقتی دستم میلرزد
تو محکم بگیر دستم را
وقتی دلم میترکد از درد
تو بنویس به جای من
وقتی زبانم بند میآید
تو فریاد بزن
وقتی مرا میبرند
تو بمان و شهادت بده
که من بودم، نوشتم، عاشق بودم
مبارز بودم، انسان بودم
و تو، ای قلم،
تا آخرین نفسِ آخرین انسان
ادامه خواهی داد
مطلب مشابه: متن در مورد نوشتن خاطرات 📖؛ جملات درباره خاطره های خوب
مطلب مشابه: جملات ادبی در مورد نوشتن؛ متن درباره قلم و نویسندگی
شعرهای زیبا درباره قلم
قلم را در دست گرفتم، خدا خندید
گفت: این همان تیغی است که من با آن عالم را بریدم
گفتم: پس چرا اینقدر سبک است؟
گفت: چون بارِ حقیقت را حمل میکند
سبک است، اما کوه را میشکافد
گفتم: جوهرش تمام شود چه؟
گفت: خون تو هست، اشک تو هست، عرق تو هست
قلم هرگز بیجوهر نمیماند
تا وقتی انسانی باشد که هنوز میسوزد

قلم از خواب بیدار شد، پرسید: امروز کی را بکشیم؟
گفتم: امروز کسی را نمیکشیم، زنده میکنیم
نامِ فراموششدگان را زنده میکنیم
قلم خندید و گفت: این سختتر است
کشتن آسان است، زنده کردن معجزه
پس شروع کرد به نوشتن
نامِ مادری که چهل سال پیش گم شد
نامِ معلمی که با گچِ شکسته درسِ آزادی داد
و هر نام که مینوشت، یک قلب دوباره میتپید
قلم را به زندان انداختند
در سلولِ تنگ، کنارِ من
شبها با هم حرف میزدیم
میگفت: نترس، دیوارها گوش ندارند
فقط چشم دارند
من روی دیوار مینویسم
تو با چشم میخوانی
بیست سال بعد، وقتی دیوار را شکستند
دیدند روی همهٔ دیوارها نوشته بود:
«ما بودیم، هستیم، خواهیم بود»
قلم از زندان آزاد شد، زندان نه
امشب قلم خودکار نیست، خونکار است
از رگِ من جوهر میگیرد
مینویسم: درد دارم
مینویسم: عشق دارم
مینویسم: خستهام اما نمیخوابم
هر کلمه یک زخم تازه باز میکند
هر جمله یک زخم کهنه را میبندد
قلم میگوید: ادامه بده
تا وقتی خون داری، جوهر داری
تا وقتی جوهر داری، زندهای
و تا زندهای، من سلاحیام در دستِ تو
قلم به من گفت: تو مرا نمینویسی، من تو را مینویسم
تو فقط دستِ منی
من روحِ توام که بیرون ریخته
هر شب که مینشینی و گریه میکنی
من اشکهایت را به کلمه تبدیل میکنم
تا فردا کسی بخواند و گریه کند
و گریهاش را من دوباره بنویسم
این چرخهٔ عشق است
این چرخهٔ قلم است
این چرخهٔ جاودانگی
قلم را در جیبم گذاشتم، رفتم به جنگ
تفنگم را زود گرفتند
قلم را هیچکس ندید
در سنگر، زیرِ نورِ شمع
با قلم جنگیدم
هر گلولهای که به طرفم شلیک شد
من یک جمله نوشتم
آنها صد گلوله زدند، من صد جمله
آنها خسته شدند، من نه
جنگ تمام شد
آنها رفتند، جملههایم ماندند
حالا کودکان با جملههای من بازی میکنند
قلم پیر شد، دستش میلرزید
گفت: دیگر نمیتوانم
گفتم: تو که هیچوقت دست نداشتی
تو همیشه در دل بودی
پس از دل بنویس
قلم خندید و از قلبم شروع کرد
اولین کلمهاش «مادر» بود
دومین کلمهاش «وطن»
سومین کلمهاش «آزادی»
و قلبم هنوز میتپد
یعنی قلم هنوز مینویسد
یعنی من هنوز زندهام
در روز قیامت، قلم را وزن میکنند
نه طلا، نه جوهر، نه کاغذ
خودِ قلم را
میگویند: تو چه نوشتی؟
قلم میگوید: حقیقت
میگویند: دروغ هم نوشتی؟
قلم میگوید: گاهی مجبور شدم
اما زیرش خط کشیدم
میگویند: سنگین است یا سبک؟
قلم میگوید: سنگینتر از صد کوه
چون خونِ میلیونها عاشق در آن است
پس قلم را به بهشت میبرند
و بهشت از نوکِ قلم روشن میشود
قلم را به دریا انداختم
گفتم: غرق شو
قلم شناور ماند و نوشت روی آب
نوشت: من غرق نمیشوم
من همیشه روی حقیقت شناورم
باد آمد، موج آمد، طوفان آمد
قلم همچنان مینوشت
ماهیها آمدند و خواندند
پرندهها آمدند و خواندند
دریا آرام شد
چون فهمید حتی موج هم نمیتواند
یک کلمهٔ راست را بشوید
ای قلم!
وقتی آخرین انسان بمیرد
تو تنها میمانی
در میان میلیونها کاغذِ پاره
و خاکسترِ شهرها
آنوقت تو شروع میکنی به نوشتن
از اول
کلمهٔ اول: نور
کلمهٔ دوم: عشق
کلمهٔ سوم: انسان
و خدا دوباره میخندد
و دوباره جهان را میآفریند
از نوکِ تو
ای قلمِ جاودانه
مطلب مشابه: شعر برای نوشتن یادگاری + مجموعه اشعار زیبای مفهومی و تک بیتی برای یادگاری
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










