اشعار ابن یمین؛ مجموعه شعر گلچین شده این شاعر

اشعار ابن یمین؛ مجموعه شعر گلچین شده این شاعر

اشعار ابن یمین را در سایت ادبی روزانه برای شما دوستان قرار داده‌ایم. اِبن یَمین با نام کامل فخرالدین محمود بن یمین‌الدین طغرایی مستوفی بیهقی فَریُومَدی، شاعر و قطعه‌سرای ایرانی بود که بخش اعظم زندگانی وی در روستای فرومد (واقع در استان سمنان و از حوالی شاهرود که سابقاً از توابع خراسان بود) سپری شد. وی را به جهت شغل استیفاء — مأمور محاسبه مالیات و اخذ آن — و طغرانویسی — نوشتن و مهر نمودن نامه‌های سلطان در دربار —، مستوفی و طغرایی می‌خواندند.

غزلیات

آمدم بار دگر بر سر پیمان شما

که ندارم پس ازین طاقت هجران شما

بر سرم افسر شاهی نبود خوشتر از آنک

دست و پا بسته بزنجیر بزندان شما

چون دوات ار چکد از دیده من خون سیاه

سر نه پیچم چو قلم از خط فرمان شما

سرمه روشنی دیده غمدید کنم

گرد خاک کف پای سگ دربان شما

صدف گوهر شهوار کند جزع مرا

چون شود خنده زنان لعل درافشان شما

گر ز سودا نبود پس ز چه روی ابن یمین

می‌کشد این همه صفرا ز رقیبان شما

ای تو از حسن در جهان سمرا

دور باد از تو چشم بد پسرا

بر بنا گوش و زلف مشکینت

رقمی دان ز شام تا سحرا

عمر مائی ولی نمیپائی

چون کنم عمر هست بر گذرا

ز آن لب لعل و خط مینا فام

شد بر آن گونه عقل بیخبرا

گر زخار غمت همی نالم

مزن ایگلعذار طعنه مرا

که تو هم گر شوی چو من عاشق

ما رأت منک صحتا اثرا

گر بشاهی برآید ابن یمین

میکند خاک پات تاج سرا

ایها العشاق از آن نامهربان بس شد مرا

ورچه با جانست پیوندش ز جان بس شد مرا

عارض چون یاسمین و طره چون سنبلش

گرید بیضا و ثعبانست از آن بس شد مرا

گر بلعل درفشان سازد دوای درد دل

ترک دل گیرم ز لعل درفشان بس شد مرا

گر زیان شد نقد عمرم بر سر بازار عشق

سود بینم چون ز سودای فلان بس شد مرا

گر ز تاب آفتاب غم بسوزد جان من

گو بسوز او سایه سرو روان بس شد مرا

در گلستان وصالش بلبلی بودم فصیح

خارم اندر پا شکست از گلستان بس شد مرا

الا ایدل اگر خواهی تماشاگاه علوی را

بسان قدسیان بر شو ببام گنبد مینا

نظر بگشای تا بینی جهانی جان همه شادان

ولیکن این کسی بیند که دارد دیده بینا

درین بیدای بی پایان که شد عقل اندرو حیران

دلیلت عشق میباید نه علم بوعلی سینا

بکوش ایدل که سالک را نشاید یکدم آسودن

زهی دولت اگر باشی ز جمع جاهدوا فینا

تو باری جهد خود میکن چه دانی حال چون باشد

کسی واقف نخواهد گشت بر اسرار لو شئنا

باشد از من باز کمتر غم جدا

غم نشد زین خسته دل یکدم جدا

آب چشمم را نیارد کرد عقل

در هوای عارضش از دم جدا

بی رخ جانپرورش دارم دلی

همچو ریشی مانده از مرهم جدا

تا غریق بحر هجران گشته ام

چشمه چشمم نشد از نم جدا

بسکه امواج پیا پی میزند

کس نیارد کردنش از یم جدا

گفتمش جانا نپنداری مگر

من بکام از درگهت گشتم جدا

گفت کای ابن یمین پیش از تو نیز

گشت ناکام از بهشت آدم جدا

روزگار احبابرا چون روز و شب

در پی هم دارد و از هم جدا

مطلب مشابه: اشعار امامی هروی (مجموعه ۴۰ شعر کوتاه و بلند این شاعر)

غزلیات

بیا ماهرویا شکر لب نگارا

گشایش ده از بند غم جان ما را

صبا گر رساند بما بوی وصلت

دهم جان بشکرانه باد صبا را

گرم سرمه از خاک پای تو باشد

نیارم بچشم اندرون توتیا را

نمائی بخونم خط و هر دو چشمت

گواهی دهند ای پسر صد بلا را

بگفتار ایشان مکن کار با من

لانی اراهم شهودا سکارا

من و گریه و آه ازین پس چو دلبر

نخواهد جزین آب و جز این هوا را

وفا جستم از وی زهی سعی باطل

چه دانند خوبان طریق وفا را

ز کوی خود ابن یمین را چه رانی

نرانند شاهان ز درگه گدا را

تا بر آنقامت و بالا نظر افتاد مرا

بس ملولست دل از سرو و زشمشاد مرا

در هوای لب شیرین تو ایخسرو حسن

شد بتلخی ز بدن روح چو فرهاد مرا

تا رقم بربقم از نیل صبوحی زده ئی

دیده شد در هوسش دجله بغداد مرا

هرگزم شاد مبادا دل اگر میل کنم

که کند عشق تو از بند غم آزاد مرا

عشق تو همدم من بود مرا پیوسته

هست با جان صنما عشق تو همزاد مرا

دل سختت بسرشکم نشود نرم بلی

کی شود نرم بآب آهن و پولاد مرا

آتش و آب دل و دیده دلیل اند بر آنک

زود چون خاک دهد عشق تو بر باد مرا

من نه آنم که کنم میل بداد دگری

تا بدل میرسد از عشق تو بیداد مرا

با غم هجر تو چون ابن یمین میسازم

تا سعادت کند از وصل تو دلشاد مرا

قطعات

آن شهنشاهی که از تأثیر جود عام او

هر چه باشد آرزوی دل بچنگ آید مرا

کسوت امید را در دستگاه او زدم

بر خم نیل فلک تا خود چه رنگ آید مرا

دی یکی میگفت تو زیعیت هست اندر حساب

گفتمش در سر ازین کبر پلنگ آید مرا

تا مرا هست آگهی از همت عالی شاه

از زر توزیع اگر گنجی است ننگ آید مرا

از برای دو چیز جوید و بس

مرد عاقل جهان پر فن را

یا از آن سر بلند گردد دوست

یا کند پایمال دشمن را

و آنکه میجوید و نمیداند

که غرض چیست کار جستن را

چیده باشد بمسکنت خوشه

داده باشد بباد خرمن را

غیر جان کندن او خیالش چیست

حاصل آن شناس مردن را

ابن یمین اگر همه عالم بکام تست

باید کزان فرح نفزاید دل ترا

ور ملک کاینات ز دستت برون شود

هان تا غمش ز جان رباید دل ترا

چون هست و نیست نماند بیک قرار

آن به کزان بیاد نیاید دل ترا

قانع شو و متابعت عقل پیر کن

کز بند غم جز او نگشاید دل ترا

جز صیقل قناعت و استادی خرد

از زنگ حرص کس نزداید دل ترا

ای نسیم صبحگاهی بر تو جان افشان کنیم

گر کنی آگه ز حالم خواجه نصرالله را

آن سرافرازیکه دائم دارد اندر شکر خویش

فیض ابر دست او رطب اللسان افواه را

و آنکه با تدبیر رأی او توان گفتن کنون

کز کتان دست تعدی هست کوته ماه را

چون ببوسی خاک درگاهش اگر فرصت بود

عرضه دار احوال این داعی دولتخواه را

گو بسا ابن یمین را آرزو بودست آنک

توتیای دیده سازد خاک آن درگاه را

این زمان چون گشت ممکن یافتن مطلوب خویش

لطف کن بهر رهی بگشا بدرگه راه را

ای بسا دوستان که بگزیدم

تا بدیشان بمالم اعد را

راستی را بسعیشان ایام

داد مالش ولی بسی ما را

مطلب مشابه: اشعار باباافضل کاشانی {۴۰ شعر کوتاه و زیبای دلنشین این شاعر}

قطعات

بتمثیل ابن یمین نکته ئی

کند عرضه بر شاه فرمانروا

هنرمند مانند بازی بود

که او را بدام آوری از هوا

بتعلیم صیدش مشو رنجه هیچ

که نیک آرد او این صفت را بجا

همان به که آن باز بیگانه را

کنی با خود از راه لطف آشنا

چو وحشت بکلی ز طبعش رود

دهد زان پست از هنر بهره ها

وگر عنف بیند چو یابد مجال

کند خویشتن را ز دامت رها

بلطفش نگهدار گر بایدت

که باشد چنین شاهبازی ترا

بیا ز ابن یمین ای دوست بشنو

مر این شایسته پند رایگان را

یکی و سی و پنج است آن کز آن‌ها

نباید بود غافل مؤمنان را

ز ده عشری وز آن پس منزلی چند

اگر ممکن بود پیمودن آن را

نبی را پیروی کردن در این‌ها

کز این‌ها پرورش باشد روان را

بوی مفزای و هم چیزی مکن کم

منت ضامن بهشت جاودان را

ترکیبات

باز فراش چمن یعنی نسیم نوبهار

بر چمن گسترده فرشی از پرند هفتکار

بر زمین گوئی که عکس آسمان افتاد باز

شد زمین چون آسمان در کسوت گوهر نگار

ز امتزاج خاک یابی باد را مشکین نفس

در مزاج لاله بینی آب را آتش شعار

گل سلیمانست پنداری بدار الملک باغ

ز آنکه تختش را بهر سو میبرد باد بهار

لاله گوئی مجمری لعلست کاندر وی صبا

نافه های مشک میریزد ز سرو جویبار

سر بر آرد از کمینگه گربه بید از بهر صید

چون همی بیند که پای بط بر آمد از چنار

طبع استاد طبیعت بین که از تأثیر او

غنچه شد پیکان نما و بید شد خنجر گذار

چون دم عیسی عهد آمد نسیم صبحگاه

شاید ار جان یابد از لطفش تن مردم گیاه

ز آنکه باد صبحگاهی از طریق خاصیت

شد چو آب زندگی راحت فزای و رنج کاه

در شگفتم از بنفشه تا چرا شد قد او

در جوانی بر مثال قامت پیران دو تاه

شکل نرگس بین که چون از سیم میتا بدزرش

گوئیا خورشید تابانست بر رخسار ماه

گوئیا جرمی ازین ازرق لباس آمد پدید

شد دو تا چون صوفیان تا عذر خواهد از گناه

ابر نیسانی چو جام سرخ گل پر مل کند

توبه پرهیزکاران شاید ار گردد تباه

ای بت گلرخ بیا و بیدق عشرت بران

تا شوم فرزین صفت از باده دستور شاه

رباعیات

ایدل همه حاجتی روا باد ترا

لیکن ز من اینمژده ترا باد ترا

کز هر که نشان بخت تو پرسیدم

گریان شد و بس گفت بقا باد ترا

ای تازه تر از برگ سمن روی ترا

صد عاشق شیداست بهر کوی ترا

مویت بمیان میرسد و طرفه تر آنک

هرگز نرسد میان بیک سر موی ترا

آئینه جان تیره اگر نیست ترا

پس بهر چه بر دوست نظر نیست ترا

در آینه از وی اثری میطلبی

آئینه همه اوست خبر نیست ترا

از خرد و بزرگ هر که دیدست مرا

بر مردم چشم خود گزیدست مرا

گر بد منم آنها ز چه با من نیک اند

بس بد که توئی کز تو رسیدست مرا

ای حاصل عمرم از تو بدنامی‌ها

در کام دل من از تو ناکامی‌ها

من سوختم از عشق و تو باور نکنی

از سر بنه ای نگار این خامی‌ها

ایزد بوجود از عدم آباد مرا

آورد و هر آنچ بایدم داد مرا

چون جمله بنای کار او بر دادست

دانم نکند شمار بیداد مرا

آنخواجه که سروریست بر خلق او را

هست اطلس آسمان کم از دلق او را

پیشش چو دوات هر که سر باز نشد

بر زد چو قلم دوده سر از حلق او را

مطلب مشابه: اشعار کوتاه فخرالدین عراقی (۳۰ شعر زیبا و دلنشین از شاعر قدیمی)

رباعیات

ای ساقی گلرخ بیار آن آب آتش فام را

غائب مدار از دست می در بزم خسرو جام را

آن خسرو خسرو نشان توکال قُتلُغ کز فلک

ناهید بهر مطربی آید به بزمش نام را

گر کار بکام آرزو نیست مرا

میل طلبش بهیچ رو نیست مرا

در عرصه میدان سخن مردی مرد

زانم که چو زن رغبت شو نیست مرا

اشعار عربی

کالصبح أتانی رسولک فانجلی

لیل الهموم و ذاک فال ناطق

فعلمت انک لا محاله زایری

أبدء رسول الشمس صبح صادق

همچو صبح آمد رسولت پیش من پس باز شد

ظلمت اندیشه ها، زینحال فالی ناطق است

پس بدانستم که بی‌شک نزد من آئی از آنک

پیشرو خورشید را پیوسته صبح صادق است

ثلاث هن فی البطیخ فضل

و فی الانسان منقصه و ذله

خشونه جلده و الثقل فیه

و صفره لونه من غیر عله

قصاید

ای کرمت نظم داده کار جهانرا

والی اقلیم جسم ساخته جانرا

داده شتاب و درنگ از ره حکمت

قدرت تو هیأت زمین و زمانرا

کرده گهر پاش و درفشان بطبیعت

از کرم ابر بهار و باد خزانرا

بهر شکار خرد ز غمزه و ابرو

داده بهر ماهروی تیر و کمانرا

در چمن گلشن وجود خلایق

کرده بسی جویبار آب روانرا

هر چه ازین پیش بود و باشد ازین پس

علم تو دانسته آشکار و نهانرا

می نرسد پا بر آستان جلالت

وقت سیاحت خیال و وهم و گمانرا

لطف تو معنی نهفته در دل آگاه

حکمت تو در زبان نهاده بیانرا

قدرت تو داده ترجمانی فکرت

ز اول فطرت سخن سرای زبانرا

مهر تو در سنگریزه های بدخشی

تعبیه کرده است داروی خفقانرا

از پی نظم امور عالم هستی

قوت اعطا و منع داده بنانرا

شهپر مرغان که از قبیل جماد است

صنع تو کرده است آلت طیرانرا

لطف تو کانرا نهایتی نه پدیدست

نظم معاش و معاد خلق جهانرا

از همه عالم گزیده بهر رسالت

راهبر ساکنان کون و مکانرا

شمع نبوت چراغ دوده آدم

احمد مرسل مثلث قمرانرا

ابن یمین است روز حشر و رکابش

تا که بتابد سوی بهشت عنانرا

مثنوی

فلک با ما سر یاری ندارد

بجز میل دلا زاری ندارد

ز پهلوی من این گردون بیمهر

جز آهنگ جگر خواری ندارد

چه بیدادست یا رب چرخ گردان

که کاری جز ستمکاری ندارد

دلم از وی چو زلف و چشم خوبان

بجز تشویش و بیماری ندارد

بود در نظم کارم بس گرانجان

اگر چه جز سبکساری ندارد

ازان چون ابر گریانم که چون رعد

دلم جز ناله و زاری ندارد

گرانجانی بختم بین که از وی

خرد امید بیداری ندارد

دلا آخر ز گردون چند پرسی

که بر دردم دوا داری ندارد

فلک را هیچ اگر آزرم باشد

عزیزانرا بدین خواری ندارد

ز هجر دوستان ابن یمین را

به دشمن‌کامی و زاری ندارد

مثنوی

شنیدم که کسری یکی فرش داشت

بر آن فرش هر گونه پندی نگاشت

نخست آنکه دنیا نجوید کسی

که داند بدو در نماند بسی

دوم آنکه سودی ندارد حذر

زکاریکه رفتست اندر قدر

سوم آنک دانای خالق شناس

ز مخلوق بر سر نگیرد سپاس

چهارم چو روزی مقدر شدست

چرا مرد آزاده چاکر شدست

اگر بگذری زینسخن راه نیست

روان تو از دانش آگاه نیست

شنیدم که روزی منوچهر شاه

بپرسید از مهتری نیکخواه

که در عالم از هر چه هست ارجمند

چه چیزست شایسته و دلپسند

ز گفتار گفت حکیمان بهست

ز کردار کرد کریمان بهست

ازین گفت وزین کرد اگر بگذری

نیابی خرد را جز این داوری

مطلب مشابه: اشعار یغمای جندقی؛ مجموعه غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.