شعر در مورد افراد نالایق؛ اشعار سنگین درباره بی لیاقت ها!
شعر در مورد افراد نالایق در روزانه آماده شده است. شعر در مورد افراد نالایق، ابزاری قدرتمند برای نقد اجتماعی، تخلیه هیجانی، و آگاهیبخشی است. این اشعار با افشای چهره واقعی افراد بیلیاقت، مرز بین لیاقت و تظاهر را روشن کرده و به مخاطب یادآور میشوند که احترام و جایگاه باید کسب شود، نه اینکه به ناحق داده شود. این متون سنگین به حفظ عزت نفس کمک کرده و به نالایقها یادآوری میکنند که موقعیت اشتباه، آنها را شایسته نمیکند.

اشعار زیبا درباره افراد بی لیاقت
هر که را بر سر نهادی تاجِ عزت، زود رفت
بیلیاقت را شکوهِ پادشاهی، تهمت است.
ذاتِ کج را با هزاران تربیت، صافی نگردد
چوبِ تَر را گر تراشی، باز هم بیطاقتیست.
منصبِ والا به نادان دادن از بیدانشیست
جایِ بلبل در قفس، جای کلاغان گلشن است.
ادعای فضل کردی، لیک در باطن تهی
طبلِ خالی را صدایِ ناهنجار، عادت است.
گوهرِ خود را مده در دستِ هر ناآشنا
قدرِ زر، زرگر شناسد، قدرِ نالایق، فنا.
تکیه بر دیوارِ لرزان کردن از ابلهی است
دل به نالایق سپردن، عینِ خودتخریبی است.
او که در پستی بماند، اوج را باور نکرد
مرغِ خانگی چه داند، لذتِ پرواز چیست؟
با فرومایه مگو از رازهایِ سربهمهر
او که لایق نیست، حرفت را به بازار میبرد.
سایه را خورشید پنداشتی و گمراهی شدی
نور، حقِ چشمی است که لایقِ دیدن شود.
مطلب مشابه: جملات در مورد لیاقت نداشتن و بی لیاقتی (متن سنگین در مورد آدم بی فرهنگ)
مطلب مشابه: متن در مورد لیاقت + جملات زیبا از بزرگان در مورد شایستگی و لایق بودن افراد
رنگِ ظاهر را نبین، در باطنش طوفانِ جهل
ناخدا گر نابلد باشد، ثمر غرق شدن است.
اشتباهِ هندسه بود!
تو را “خط” فرض کردم،
درحالی که “نقطه”ای هم نبودی
در مدارِ لیاقت.
صندلیها مقصر نیستند؛
گاهی قدِ آدمها
از نشستنِ زیادی، کوتاه میشود.
به تو بال دادم که با هم بپریم
اما تو
از ارتفاعِ “وفاداری” ترسیدی.
نامت بزرگ بود
اما پیراهنِ مردانگی
بر تنت، زار میزد.
دریا را به پایِ برکهای ریختم
که فکر میکرد
با چند قطره باران، اقیانوس شده است.
لیاقت، خریدنی نیست؛
در رگهاست،
مثلِ خون،
نه رویِ پوست، مثلِ کرمهایِ گرانقیمت.
چقدر سخت است
تظاهر به “کوه” بودن،
وقتی درونت،
موریانهیِ “بیاصالتی” خانه کرده است.
سقوطِ تو
از چشمهای من آغاز شد؛
از همان لحظهای که فهمیدم
سقفِ آرزوهایت، چقدر کوتاه است.
مترسک را
برای ترساندنِ کلاغها میسازند،
نه برای تکیه دادن؛
اشتباه از من بود!
خورشید را به خانهات آوردم،
اما تو
پنجرهها را با پردهیِ “حسادت” پوشاندی.
مطلب مشابه: متن در مورد لیاقت و شایستگی 💎+کپشن و استوری لایق بودن
مطلب مشابه: شعر زیبا درباره لیاقت [ شعر سنگین و با معنی در مورد لیاقت داشتن و بی لیاقتی ]

بعضیها
مثلِ لباسِ “یکبار مصرف” میمانند؛
نه لایقِ ماندناند،
نه ارزشِ شستن دارند.
چمدانت را از “ادعا” پر کردی
و یادت رفت
لیاقت، وزنِ سنگینی دارد که تو نداری.
قله، جایِ کسانی است که پا دارند
نه کسانی که
با رانتِ “باد”، به بالا پرتاب شدهاند.
تو یک “اشتباهِ تایپی” بودی
در کتابِ سرنوشتِ من؛
که باید با پاککنِ “فراموشی” محو میشدی.
عطرِ گران زدن
بویِ گندِ “بیلیاقتی” را
نمیپوشاند.
درختی که ریشه ندارد،
با اولین نسیمِ “حقیقت”
به پایِ نالایقیاش میافتد.
پادشاهیِ تو
فقط در قلمروِ “نادانها” اعتبار دارد؛
اینجا سکه بویِ “خیانت” میدهد.
برای تو سد ساختم،
درحالی که تو
فقط یک “جویِ حقیر” بودی.
سکوتِ من، نشانهیِ رضایت نیست؛
نشانهیِ این است که
تو دیگر حتی “ارزشِ بحث” هم نداری.
خلاصه بگویم:
تو لایقِ “بهترینها” بودی،
اما “بهترینِ” تو،
با “معمولیِ” من هم برابری نمیکرد.
مطلب مشابه: متن در مورد شایستگی و جملات درباره لایق بودن و لیاقت
مطلب مشابه: متن در مورد افراد بی شخصیت + جملات سنگین برای آدم های بی لیاقت و نالایق
شعر تیکه دار به افراد بی لیاقت
سگی را خوندل دادم که با من آشنا گردد
ندانستم که سگ خون میخورد، خونخوار میگردد
اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهیست
اشک کباب، باعث طغیان آتش است
هر کسی را بهر کاری ساختند
مهر آن را در دلش انداختند (کنایه به نابلدی در جایگاه اشتباه)
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
گاوی است در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبرِ دو گاو، مشتی خر بین
عجب نبود که در صحرای گیتی
خران را منصبِ والاترین است
هر که او لایق نباشد در مقام
زود گردد بر خلایق زشتنام
ذات بد نیکو نگردد چونکه بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتدنی است
جای گل گل باش و جای خار خار
با فرومایه مکن هرگز قمار
سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین شکند
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
هر که او با ناکسان دمساز گشت
همچو ایشان بیره و طناز گشت
از فرومایه تمنای مروت باطل است
نیش کژدم هرگز از راه نکوخواهی نبود
چو ناکس به ده بر شود کدخدای
بباید ز ده زود بربست پای
مار را هر چند دهی بوی خوش و رنگ و نگار
آخرالامر همان است که بود، نیش و تبار
اشعار نو و سپید
در این دنیای وارونه، که جغدش بلبل است امروز
تو پنداری که هر لایق، اسیر منجلاب است امروز
ما هیچ، ما نگاه…
وقتی که صندلیها بلندتر از آدمها شدند،
باید برای انسانیت گریست.
تاج بر سر نهادی و گمان کردی پادشاهی
بیخبر از آنکه، لیاقت
در رگهای آدم جاریست، نه در جواهر تاج.
دریایِ من باش،
نه آن برکهی حقیر
که هر نالایقی در آن سنگ بیندازد و
گلآلود شود.
مطلب مشابه: متن بها دادن بیش از حد و عکس نوشته های سنگین خوبی زیاد
مطلب مشابه: متن در مورد بی فرهنگی و بی لیاقتی (جملات سنگین درباره فرهنگ)
اشتباه از من بود!
برای پرواز، به کسی بال دادم
که عاشقِ خزیدن بود.
وقتی تبر دستِ درختناشناس افتاد،
جنگل، به سوگِ ریشههایش نشست.
تو را در قاب طلا هم که بگذارند
باز هم تصویرت
مات و بیهویت است.

ارزشِ صدف به مروارید است
و ارزشِ صندلی به کسی که بر آن تکیه زده؛
تو تهی بودی و صندلیات لرزان.
نالایقان، بر منبرِ دانایی نشستهاند
و دانایان، در کنجِ انزوا،
مشقِ سکوت میکنند.
قلبم را به کسی دادم
که فرقِ “امانت” و “اسباببازی” را
هرگز نفهمید.
سقوط، کارِ سختی نیست
وقتی تمامِ پلهها را
با بیلیاقتی بالا رفته باشی.
خورشید باش، حتی اگر ابرها نخواهند؛
بگذار نالایقان در سایهی خود
بپوسند.
تو از تبارِ خزانی
و من، لایقِ بهار؛
چمدانت را ببند، این باغ، جایِ تو نیست.
کشتی که ناخداش، راه را بلد نباشد
صخرهها را
به آغوش میکشد.
بزرگی به نام نیست، به کام نیست
به مرامی است که در ذاتِ تو
هرگز نبود.
مطلب مشابه: متن ظرفیت آدم ها؛ جملات درباره بی ظرفیتی و بی جنبه بودن
متن درباره افراد نا لایق
اشتباهِ محاسباتی من این بود که خیال میکردم هر کس که به قله میرسد، راهِ دشوارِ صعود را با پاهایِ برهنه و بازوانِ ستبر پیموده است. اما تو، با بالهای عاریهای و رانتِ بادهایِ موسمی به بالا پرتاب شدی. حالا که بر آن ارتفاع ایستادهای، از بالا به همه نگاه میکنی، غافل از آنکه تو صعود نکردهای، بلکه فقط مانندِ غباری سبک بر سرِ صخره نشستهای. به اولین تندیِ طوفانِ حقیقت فکر کن که چگونه تو را به درههایِ عمیقِ گمنامی باز میگرداند، چرا که ریشهای در سنگ نداری و لیاقتت تنها در حدِ همان خاکبازیهایِ پایِ کوه بود.
چه سود آنکه به سر تاجِ کیانی داری و در سر هوایِ پستی؟ تو را به مجمعی خواندند که جایِ نیکان بود، اما تو با زبانِ تملق و جامهٔ تزویر، صندلیِ بزرگان را غصب کردی. بدان که بزرگی نه به اطلسِ قبایِ توست و نه به چاکرانِ حلقهبهگوش؛ بل به آن جوهری است که در جانِ آدمی باید باشد و در تو، جز سیاهیِ جهل و پوچیِ ادعا چیزی یافت نشد. ای که نامت بلند و کارت حقیر است، بترس از روزی که آفتابِ آگاهی برآید و عیارِ مسینِ تو در میانِ زرگرانِ عالم آشکار گردد که آن دم، پناهی جز شرمساری نخواهی یافت.
تبر را به دستِ کسی سپردیم که ادعایِ باغبانی داشت و میگفت زبانِ گلها را میفهمد. اما او، هر شکوفه را به چشمِ علفِ هرز دید و ریشههایِ کهن را به جرمِ ایستادگی، از خاک برکشید. نالایق، تنها خرابی به بار میآورد؛ او نمیسازد، بلکه داشتههایِ دیگران را به نامِ خویش سند میزند و وقتی باغ به بیابانی لمیزرع بدل شد، تقصیر را به گردنِ آسمان و کمآبی میاندازد. حکایتِ تو، حکایتِ همان تیشه است که فکر میکند درخت را او ساخته، در حالی که فقط مأمورِ ویرانیِ شکوهی است که هرگز درکِ والایِ آن را نداشته است.
وسعتِ روحِ تو به قدرِ یک فنجانِ لبپریده بود و من، تمامِ اقیانوسِ احساسم را درونِ آن ریختم. لبریز شدی و گمان کردی که بزرگی از توست، نه از آبی که من در تو جاری کردم. بیلیاقتی یعنی همین که ظرفیتِ هضمِ مهربانی را نداشته باشی و با اولین جرعه، دچارِ تهوعِ کبر شوی. تو نه توانِ موجسواری داشتی و نه عمقِ مرواریدپروری؛ تنها هنرت این بود که آبِ زلال را در مردابِ وجودت بگندانی و حالا در همان سکونِ متعفن، پادشاهیِ حقیرِ خود را بر وزغها جشن بگیری، در حالی که اقیانوس، راهِ خود را به سوی افقهایِ لایقتر کج کرده است.

مپرور در سرت این وهم که با رنگ و لعاب، میتوانی جایِ لعلِ درخشان بنشینی. مسِ وجودت را هر چند به صیقلِ فریب جلا دهی، باز هم بویِ آهن و اکسید از کلامت میتراود. لیاقت، آن کیمیایی است که خاک را به نظرِ کیمیاگر زر میکند، اما تو حتی زر را در دستت به خاکستر بدل کردی. ای که بر مسندِ خرد نشستی و جز خرافه و لاف چیزی بر زبان نراندی، بدان که تاریخ، نالایقان را با مدادِ فراموشی مینویسد و تنها کسانی ماندگار میشوند که وزنِ حرفشان با سنگینیِ عملشان برابر باشد، نه آنان که چون طبل، میانتهی و پرخروشند.
تو یک نسخهی کپیِ ناشیانه از مردانی هستی که تاریخ به احترامشان ایستاده است. کلماتشان را سرقت میکنی، ژستهایشان را تقلید میکنی و حتی راه رفتنت را با قدمهایِ آنان تنظیم میکنی؛ اما اصالت چیزی نیست که در ویترینِ مغازهها پیدا کنی یا با تکرارِ جملاتِ بزرگان در خونت تزریق شود. بیلیاقتیِ تو در همین “نمایش” نهفته است. در اینکه میخواهی چیزی باشی که حتی سایهاش هم نیستی. تو مثلِ بازیگری هستی که نقشِ پادشاه را عالی بازی میکند، اما به محضِ پایانِ پرده، لایقِ حتی یک سکهی سیاه برایِ تلاشِ بیهودهاش نیست.
آینهای لایقِ انعکاسِ آفتاب است که صیقلی و بیغبار باشد، نه سنگی که ادایِ شفافیت در میآورد. تو با هر رفتارِ ناسنجیده، ترکی بر باورِ اطرافیانت نشاندی و حالا که تکهتکه شدهای، میخواهی حقیقت را در هزاران پارهی شکسته جستجو کنی. نالایق بودن یعنی لرزیدنِ دست در هنگامِ نگه داشتنِ گوهری گرانبها. تو آنقدر لرزیدی که هر چه زیبایی بود از دستت افتاد و شکست. حالا بر ویرانههایِ اعتمادِ ما ایستادهای و میپرسی چرا دیگر کسی به چشمهایت اعتماد نمیکند؟ پاسخ در همان تکههایِ تیزِ زمینی است که لایقِ قدمهایِ استوارِ تو نبودند.










