اشعار عسجدی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

اشعار عسجدی را در روزانه بخوانید. عبدالعزیز پسر منصور مشهور به عَسجَدی مروزی شاعر ایرانی است که در اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم هجری می‌زیست. وی از شاعران دربار سلطان محمود غزنوی بود. گمان می‌رود که وی پس از مرگ سلطان محمود در دربار پسر وی سلطان مسعود غزنوی و همچنین پس از وی در دربار سلطان مودود غزنوی پسر سلطان مسعود نیز شاعری می‌کرده است.

اشعار عسجدی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

شعرهای زیبای عسجدی

بامید قبولت بکر فکرم

چو بهر یوسف مصری زلیخا

بانواع نفایس خویشتن را

بسان نو عروسی کرده آسا

کسی کز خدمتت دوری کند هیچ

برو دشمن شود گردون گردا

عسکری شکر بود تو گو بیا می‌شکرم

ای نموده ترش روی ار جا بد این شوخی ترا

از که آمختی نهادن شعرهائی شوخ چم

گر برستی شاعران هرگز نبودی آشنا

کشه بر بندی گرفتی در گدائی سرسری

از تبار خود که دیدی کشه‌ای بر بنددا

هر زمان از نفغ تو ای زاده سگ بترکم

تا شنیدم من که از من می‌نهی شعر و نوا

پل به کوش اندر بکفت و آبله شد کابلیج

از بسی غم‌ها ببسته عمر گل پا را به پا

کوس تو اندر خوردنی، هر روزگار اندر منه

باد برگست و قفا سفت و سیل و عصا؟

رحمتی کن پرده از رخ برمیفکن زینهار

تا نگردد بعد چندین روز رسوا آفتاب

سالها شد تا ببوی لعل و یاقوت لبت

رنگ می آمیزد اندر سنگ خارا آفتاب

بخد و آن لب و دندانش بنگر

که همواره مرا دارند در تاب

یکی همچون پری در اوج خورشید

یکی چون شایورد از گرد مهتاب

با سرشگ سخای او کس را

ننماید بزرگ رود فرب

یاد کرد از لطیف طبعش بحر

گشت پر در و عنبر اشهب

باگران حلمش آشنا شد کوه

شد مکان عقیق و کان ذهب

بر من آمد و آورد و بر فروخته شمع

چو طبع مرد نشاطی چو جان مرد لبیب

نبود زهره به لطف هوا به شکل شهاب

به شبه نیزه به لون قلم به قد قضیب

مطلب مشابه: اشعار جیحون یزدی؛ زیباترین غزلیات و قطعات شاعر دوره قاجار

مطلب مشابه: اشعار اسیر شهرستانی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر

شعرهای زیبای عسجدی

به بخشش کف او ساعتی وفا نکند

اگر ستاره درم گردد و فلک ضراب

پیش او کی شوند باز سپید

چون تذروان سرخ و چون سرخاب

برخیز و برافروز هلا قبله زردشت

بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت

بس کس گرویدند بزردشت، کنون باز

ناکام کند روی سوی قبله زردشت

من سرد نیابم که مرا ز آتش هجران

آتشکده گشته است دل و دیده چو چرخشت

گر دست بدل برنهم از سوختن دل

انگشت شود بیشک در دست من انگشت

ای روی تو چون باغ، همه باغ بنفشه

خواهم که بنفشه چنم از باغ تو یکمشت

آنکس که ترا کشت ترا کشت و مرا زاد

و آنکس که مرا زاد، مرا زاد و ترا کشت

آمد آن رگ‌زن مسیح‌پرست

شست الماسگون گرفته به دست

کرسی افکند و برنشست بر او

بازوی خواجه عمید ببست

شست چون دید گفت عز و علا

اینچنین دست را نشاید خست

سر فرو برد و بوسه‌ای بربود

وز سمن شاخ ارغوان برجست

مطلب مشابه: اشعار سعیدا؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار این شاعر

مطلب مشابه: اشعار قائم مقام فراهانی؛ رباعیات، قصاید و قطعات عاشقانه این شاعر

عکس نوشته اشعار عسجدی

تا مشک سیاه من سمن پوشیدست

خون جگرم بدیده بر جوشیدست

شیری که بکودکی لبم نوشیدست

اکنون ز بناگوشم بر زوشیدست

ای گشته خجل آبحیات از دهنت

سرو از قد و ماه از رخ و سیم از ذقنت

صاحب نظری کجاست تا درنگرد

صد یوسف مصر در ته پیرهنت

ز بس خونها که می ریزی به غمزه

شمار کشتگان ناید به یادت

گر از خون ریختن شرمت نیاید

ز رنج غمزه باری شرم بادت

جغد که با باز و با کلنگان پرد

بشکندش پر و مرز گردد لت لت

شادی و بقا بادت و زین بیش نگویم

کاین قافیه تنگ، مرا نیک بپیخست

همچون رطب اندام و چو روغنش سرین

همچون شبه زلفکان و چون دنبه الست

جوان شد حکیم ما، جوانمرد و دل فراخ

یکی پیرزن خرید، بیکمشت سیم ماخ

گفتم میان گشائی، گفتا که هیچ نایم

زد دست بر کمربند، بگسست او پرنداخ

جان مرا غمت هدف حادثات کرد

تا عشق سوی من نظر التفات کرد

حال مرا و زلف پریشان خویش را

در راه عاشقی رقم مشکلات کرد

تا شاه خسروان سفر سومنات کرد

کردار خویش را علم معجزات کرد

آثار روشن ملکان گذشته را

نزدیک بخردان همه از مشکلات کرد

بزدود ز اهل کفر جهان را بر اهل دین

شکر و دعای خویشتن از واجبات کرد

محمود شهریار کریم آنکه ملک را

بنیاد بر محامد و بر مکرمات کرد

شطرنج ملک باخت ملک با هزار شاه

هر شاه را بلعب دگر شاهمات کرد

شاها تو از سکندر بیشی، بدانجهت

کو هر سفر که کرد بدیگر جهات کرد

عین الرضای ایزد جوئی تو در سفر

باز او سفر بجستن عین الحیات کرد

تو کارها به نیزه و تیر و کمان کنی

او کارها به حیله و کلک و دوات کرد

چرا نه مردم عاقل چنان بود که بعمر

چو درد سر کندش مردمان دژم گردند

چنان چه باید بودن که گر سرش ببری

بسر بریدن او دوستان خرم گردند

چه سود کند، که آتش عشقش

دود از دل و جان من برانگیزد

پیش همه مردمان و او عاشق

جوبنده بخاک بر به بجخیزد

مطلب مشابه: اشعار سلطان باهو؛ مجموعه زیبای عاشقانه و احساسی این شاعر

مطلب مشابه: اشعار کوهی؛ مجموعه زیباترین غزلیات با عکس نوشته

عکس نوشته اشعار عسجدی

غزلیات عسجدی

زهی بزرگ عطائی که در مضیق نیاز

امل پناه بدان دست درفشان آورد

ز بیم جود تو کان خاک در دهان افکند

ز یاد دست تو بحر آب در دهان آورد

بر گل رقمی ز مشک ناگاه زدند

بر تنگ شکر مورچگان راه زدند

آئینه روی دوست زنگار گرفت

از بسکه بر او سوختگان آه زدند

در دور تو عقل کل کنشتی گردد

حسن ابدی شهره بزشتی گردد

خاکستر کشتگانت در دوزخ عشق

پیرایه حوران بهشتی گردد

دل دوش هزار چاره سازی میکرد

با وعده دوست عشقبازی میکرد

تا بر کف پای تو تواند مالید

دل را همه شب دیده نمازی میکرد

صبح است و صبا مشک‌فشان می‌گذرد

دریاب که از کوی فلان می‌گذرد

برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد

بویی بستان که کاروان می‌گذرد

در تو دل خسته نظری تیز نکرد

کز دیده هزار گونه خونریز نکرد

پرهیز کن از دود دلی، کز غم تو

خون گشت وز دوستیت پرهیز نکرد

هرگاه که آن پهن سرون می گذرد

در یک دم ازین چرخ نگون می گذرد

طبعم ره فکر بین که چون برد بسر

او از سر وعده بین که چون می گذرد

نه هم قیمت لعل باشد بلور

نه همرنگ گلنار باشد پژند

بپیچد دلم چون ز پیچه بتم

گشاید بر غم دلم پیچه بند

دانی که چون رسد بجهان نور آفتاب

انعام عام او بجهان همچنان رسد

کان خاک بر سرآرد و بحر آب در دهن

صیت سخای او چو بدریا و کان رسد

الا تا زمی از کوه پدید است و ره از سد

به کوه اندر زر است و به ره بر شخ و راود

هر که بر درگه ملوک بود

از چنین کار با خدوک بود

فغان ز دست ستمهای گنبد دوار

فغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار

چه اعتبار بر این اختران نامعلوم

چه اعتماد بر این روزگار ناهموار

جفای چرخ بسی دیده اند اهل هنر

از آن بهر زه شکایت نمی کنند احرار

دلا چو صورت حال زمانه می بینی

سزد اگر بدر آئی ز پرده پندار

طمع مدار که با تو وفا کند دوران

که با کسی بفسون مهربان نگردد مار

کجا شدند بزرگان دین که می کردند

ز نوک خامه گهر بر سر زمانه نثار

کجا شدند حکیمان کاردان کریم

که بر لباس بقاشان نه پود ماند و نه تار

چرا ز پای در آمد درخت باغ هنر

بموسمی که ز سر تازه می شود اشجار

بساز کار قیامت بقوت ایمان

بشوی روی طبیعت بآب استغفار

مطلب مشابه: اشعار ادیب الممالک (شعرهای زیبا و کامل این شاعر بزرگ ایرانی در قالب های مختلف)

قطعات عسجدی

کهی بلند و بر او قلعه ای نهاده بلند

بلندهای جهان زیر و، او ز جمله زبر

باستواری زر بخیل در دل خاک

بپایداری نام سخی میان بشر

بسختی دل بدخواه برج او لیکن

نگار بوده بر او سنگها بسان جگر

کهی چون طور سینا بود ازو آویخته ثعبان

ز پشت او درخشنده کف موسی پیغمبر

به پشت ژنده‌پیلان برنشسته ناوک‌اندازان

چو عفریتان آتشبار بر کوه گران پیکر

اخگر هم آتشست ولیکن نه چون چراغ

سوزن هم آهنست ولیکن نه چون تبر

کلکش چو مرغکیست دو دیده پر آب مشک

وز بهر خیر و شر زبانش دو شاخ وتر

قوی قلعه او که خاکش به پاکی

چو قلعی ولیکن از او عاجز آذر

پر از زرکانی و تیغ یمانی

پر از شیر جنگی و ببر دلاور

ز ماهی فروترش بنیاد لیکن

گذشته سربارش از چرخ اخضر

شده سد یأجوج خوار از بروجش

ز دیوار او دیو حیران و مضطرب

دوستانم همه ماننده وسنی شده اند

همه ز آنست که با من نه درم ماند و نه زر

باران قطره قطره همی بارم ابروار

هر روز خیره خیره ازین چشم سیل بار

ز آن قطره قطره، قطره باران شده خجل

ز آن خیره خیره، خیره دل من ز هجر یار

یاری که ذره ذره نماید همی نظر

هجرانش باره باره بمن برنهاد بار

ز آن ذره ذره، ذره بدل آیدم چو کوه

ز آن باره باره، باره بچشم آیدم غبار

دیدنش نوبه نوبه، چو نو ماه گاه گاه

رفتنش گوشه گوشه، کران کرده زین دیار

زین نوبه نوبه، نوبه خوابم شده تباه

ز ان گوشه گوشه، گوشه جان و دلم فکار

دل گشته رخنه رخنه بزاری بتیغ هجر

ز آن مشک توده توده بر آن گرد لاله زار

ز آن رخنه رخنه، رخنه شده عقل و دین مرا

ز آن توده توده، توده بدل بر غم نگار

دندانش دانه دانه درّ است جانفزای

لبهاش پاره پاره عقیق است آبدار

ز آن دانه دانه، دانه در یتیم زرد

ز آن پاره پاره، پاره یاقوت سرخ خوار

حوری که تیره تیره بپوشد رخان روز

چونانکه طره طره شود طره بر عذار

یاسمن آمد بمجلس، با بنفشه دست سود

حمله کردند و شکسته شد، سپاه با درنگ

با سماع چنگ باش، از چاشتگه تا آن زمان

کز فلک پروین برآید همچو سیمین شفترنگ

از دل و پشت مبارز، می برآید صد تراک

کز زه عالی کمان، خسرو آید یک ترنگ

هند چون دریای خون شد، چین چو دریا بار او

زین قیل روید بچین، بر شبه مردم استرنگ

مرکبی کش نیست جز آئین، خود دادن نشان

خاصه آن گاهی که بر زین برکشندش تنگ تنگ

گشتن از پرگار و چرخ و رفتن از کشتی و تیر

کشی از طاوس و گور و جستن از خرگوش و رنگ

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.