شعر در مورد برگ پاییزی [ 30 اشعار احساسی عاشقانه برگ زرد پاییز ]

تیم سایت ادبی روزانه در این بخش چندین شعر در مورد برگ پاییزی را برای شما دوستان قرار داده است. این اشعار زیبا با درون‌مایه عاشقانه، غمگین و… مناسب دوستانی هستند که می‌خواهند با برگ پاییزی عکس گرفته و آن را در فضای مجازی منتشر کنند. پس اگر به دنبال یک کپشن مناسب هستند؛ با روزانه همراه شوید.

شعر در مورد برگ پاییزی [ 30 اشعار احساسی عاشقانه برگ زرد پاییز ]

چندین شعر زیبا در مورد برگ پاییزی

دلم یکباره می لرزد

تنم یکباره می ریزد

شبم یکباره می سوزد

و این یکباره ها اینجا

مرا تا صُبح می دوزد

به دامانی پُر از شیوَن

برای برگِ پاییزی.

به مثل برگ پاییزی که سست است وبی بنیاد

گهی لرزان با بادم گهی غلطان در خاکم

تو دلم یه عالمه حرف

زندگیم ساکت و بی صرف

منم اون برگ پاییزی

به زیر سنگینیه برف

من همان برگ زرد پائیزیم

که فرش راهت گشته‌ام

360 F 25799304 BVEj17uglR23Zb7RY553Iw05WUUslWkm

آن برگِ پاییزی نگاهش سرخ و زرد است

بی شک که در تنهایی خود گریه کردست

از خاک خشک هستی من

خاکی که زیر برگ پاییزی نهان است

سلام ای برگ پاییزی!

چرا با باد نجنگیدی؟

به بهار قسم

و به صداقت چشمانت

تمام هستی ام

چونان همین چند برگ پاییزی ست

منی کهنه شدم توی غبار دل تو

برگ پاییزی شدم روی درخت عشق تو

قصه ی برگ پاییزی

زندونیه قفس منم

ماهیه افتاده رو خاک

تشنه وُ بی رمق منم

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم،خداحافظ

ولی هرگز نخواهی رفت از یادم، خداحافظ

از خیال پاییز

تنها برگی هستم

میان انبوه برف ها.

آنجا

درختی دارم برگریز

کز شبان

ستاره‌ها را می‌گرید و

از روزان

خورشید را

همیشه در پاییز

درختی دارم.

مطلب مشابه: سلام صبح بخیر پاییزی + متن و پیامک های صبح بخیر گفتن ویژه فصل پاییز

مطلب مشابه: اشعار در مورد پاییز + مجموعه شعر احساسی و عاشقانه از شاعران بزرگ موضوع فصل پاییز

GettyImages 1337928824 e1664467789206

متن ادبی فصل خزان

پاییز

وفادار ترین فصل خداست

حافظه ی خیس خیابان های شهر را

همیشه همراهی می کند

لعنتی، هی می بارد و می بارد…

و هر سال

عاشق تر از گذشته هایش

گونه های سرخ درختان شهر را

می بوسد و

لرزه می اندازد به اندام درختان

و چقدر دلتنگ می شوند برگ های عاشق

برای لمس تن زمین

که گاهی افتادن

نتیجه ی عشق است…

آرام می آیم

و از گوشه ی لب هایت

برگ های پاییز را جارو می کنم

من گذر فصل ها را

از خطوط صورت تو می فهمم.

چکه

چکه

ابری از برگ

می‌بارد

تا کی درخت

دل سَبُک کُنَد

و به خواب رَوَد

در امتدادی از زمستان

چه شاعرانه است فریادشان زیر پاهایمان!

برگ هایی که روزی برای آرامش به سکوتشان پناه میبریم…

پاییزتون مبارک

مثل بوسه ی پیش از خداحافظی

تکلیفت روشن نیست

من چقدر ساده ام

که هنوز فکر می کنم

روزهای آخر پاییز

تمام طلسم ها باطل می شود

و تو مرا فتح خواهی کرد.

مرا

باد

در این کوچه

با برگ‌هایم می‌چرخانَد

کولی‌وار

دور زمین می‌گردانَد

با حنجره‌ای که

شبانه‌ترین شب‌ها را می‌خواند

زندگی زیباتر میشود

به شرطی که به اندازه تمام برگ های پاییز

برای یکدیگر آرزوی خوب داشته باشیم…

چشم های تو …

بلوط زاران “بورصه” اند در پاییز

برگ های درختانند بعد از باران تابستان

و “استانبول” اند ـ در هر فصل و هر ساعت ـ

پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز

برای من فصل سردی دلهاست

فصل باریدن اشکها

فصل تنهایی قدم زدن روی

برگهای نارنجی

این روزها هوای دلم هم پاییزیست…

تا می‌شود پنهان

برگ از نگاه او،

پاییز می‌گردد

دنبال او، هر سو

ﺭﺍﺿﯿﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﭘﺎﯾﯿﺰِ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻣﻦ ..

ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﻢ ﺑﺮﮔﻬــــﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻭ ﻗﺮﻣﺰﺕﺭﺍ

ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﻢ ﺩﺭ هوایت

ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﯼ

ﺑﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺑﺮﮒ

ﻣﻦ ﺑﻮﯼ ﺧــــــــــﺪﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﻢ ﺍﺯ ﺗـــﻮ

پاییز را هم

می توان زیبا دید

نگو خزان است

اتفاقات هم حکمت خاص

خود را دارند

همانطور که شاخه های

خشک مجموع

صدای دل نشین قدمهایمان

 رامی سازند

خش خش برگ ها

هم زیباست اگر بخواهیم

میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی

فقط ما مانده ایم که هنوز از بهار لبریزیم

برای من که دلم چون غروب پاییز است

صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است

مطلب مشابه: متن غمگین پاییزی + جملات احساسی و زیبای غمگین فصل پاییز

مطلب مشابه: متن ادبی کوتاه پاییز / 50 جمله قشنگ و احساسی فصل خزان

autumn fall foliage leaves change colors to orange and red news photo 1667589874

اشعار ادبی و زیبای پاییزی

در عصر یک پاییز

در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشه‌ای سبز …

سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را

سبز خرم کرده بود.

از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست.

پاییز از چشمان من شروع شد

از برگ ریزان دلم

از نارنجیِ سکوتم

که مشت مشت دلتنگی به آسمان می پاشید

چه کِیفِ خوبی دارد

کنارِ تو پاییز را ریختن

کنارِ تو برگ را نوشتن

کنارِ تو خوب بودن،

خوبی کردن

چه‌کیفِ خوبی دارد

کنارِ تو برف را، آدم برفی را

وَ بهار وُ هرچه خوب را،

دوست داشتن !

وقتی درخت

در راستای معنی و میلاد

بر شاخه های لخت

پیراهن بلند بهاری دوخت

با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه

اما دریغ

چشمم چه تلخ تلخ، پاییز را دوباره تماشا کرد

و دیگر جوان نمی شوم

مثل یک جریان موسیقی

مثل یک برگ پاییزی

ناگهانی بودنت عشق است!

به تو فکر می کنم

و برگ های زرد

یکی یکی

شکوفه می شوند

راستی

آنجا هم

پاییز

این همه زیباست؟

این برگ‌های زرد

به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند

قرار است تو از این کوچه بگذری

و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یک‌دیگر

برای فرش کردنِ مسیرت

برگ های سرد پاییزی

همچون سربازانی فدایی

شعر میشوم در برخورد با اولین برگ پاییزی،

و او شروع میکند به سرودن، مرگ تدریجی درختم را

بیـا ای برگ پاییزی ، گمانم با تو همــــــــدردم

بشین جـانا کنارِ من تو هم زردی من هم زردم

شبیه برگ پاییزی

که زیر حجمه ی برف است

به زیر باری از حرفم

لگدکوبِ قدم هایم

برگ پاییزی ….

دل نمی بندد …

به ماندن …

وقتی به هوای دیگری …

باید برود ….

مطلب مشابه: متن عاشقانه دو نفره پاییزی + جملات احساسی زن و شوهری ویژه فصل خزان و پاییز

مطلب مشابه: متن رسیدن فصل پاییز + جملات و اشعار برای فرا رسیدن فصل خزان با عکس نوشته

متن عاشقانه پاییزی

حرف هایش مثل برگ پاییزی بود؟!

ولی حیف! که می افتاد و زیر پا له می شد!

من برگ پاییزم که از رنج زمان افتاده ام

با هر نسیمی بر زمین ، در پیچ و تاب افتاده ام

متوقف شده ام در پاییز

اشک ریزان مثه برگ پاییز

اشکهایم برگ پاییزی

تنم درخت پاییزی

و این گونه سفر برگ آغاز می شود.

برگ پاییزی روی سنگفرش باغ، اتراق می کند

هیچ دیده ای نسیم پاییزی

یا شنیده ای پیام برگ پاییزی

تمام جانش،

خش خش صدا میداد

وقتی زیر پایم آرام جان میداد

“برگ پاییزی”

برگی از برگهای پاییزی

در بر خاک داشت آغازی

گر سرشته شوم دوباره به خاک

گردم از منتِ درختان پاک

کند از تن مرا، چو چرکین رخت

زیور خود تباه کرد درخت

مرگ را به برگ پاییزی عشق ترجیح می دهم …

باران زیاد می بارد !

راه زندگی خاکیست…

گٍل می شود و می مانیم…

با یک سیگار خیس…

کی در این ماتمکده احوال دل گردیده شاد؟

چیستم من؟برگ پاییزی رها در دست باد

برگ برگ دفتر پاییزی ام را باد برد

هیچ کس دیگر نکرد از من دراین پاییز یاد

برگ پائیزم زشاخه چون شدم یکدم جدا

در زمین با توده ای از خاک گشتم آشنا

می غلطد در باد

بین دو دنیا

زنده اما رو به مرگ

خشکیده برگی پائیزی

میرقصد و میمیرد لگدمال و خرد

کمر بشکسته در پهلوی دگر یاران

نحیف سبکباره تنش

نه اما نا امید از رویش

که ساق جوانی همین نزدیکی ها در حال رستن است

از برگهای سرنگون و خشکیده دگر برگهای پائیزی

گفتند رسم زمان بود

رویش دگرباره ی امید

از پس نوید زمستان که

میرسد از راه

نا امید نباش برگ پاییزی

پایان کار اینجا نیست

مرگ

فراموشی سیلی های دست باد است

بیـا ای برگ پاییزی ، گمانم با تو همــــــــدردم

بشین جـانا کنارِ من تو هم زردی من هم زردم

نه در رُخ مانده شادابی نه بر رگــــها یمان آبی

مـــــگو این کارِ تقدیره ، ویا اینکه بـــــــد آوردم

بهاران بود وسرسبزی شکستیم رسمِ هم مرزی

تو با گُلها ومن دلها ، چه میکردی چــه هاکردم

چو مستِ عطر گُل بودی زشهدِغنچه میخوردی

زدم بُنــــگاهِ دل من هم ، بیازردم ، دلی هردم

کنون دیگر مکُن زاری ، دلی بر مــا نمی سوزد

سزای کارِ خود بینیم ، از این مردم نه دلسردم

بــه زیرِ پای هر عابر صدای استخوانِ تــــــــــو

زبانِ ساده میگوید ، خودم کردم چه نا مــــردَم

محمود عابدی ·

فصل وجودم پاییزی

ندارم هیچ گریزی

اشکهایم برگ پاییزی

تنم درخت پاییزی

هیچ دیده ای نسیم پاییزی

یا شنیده ای پیام برگ پاییزی

نسیم از برگ شاید

برای بهار خبر میبرد

اشکهایم ریزان

جسمم بی جان

نیست هیچ؛نسیمی برای اشکهایم

تا ببرد پیامی از اشکهایم

میدانم پیام اشکهایم

هیچگاه نمیرسد به بهارم

متوقف شده ام در پاییز

اشک ریزان مثه برگ پاییز

فصل وجودم پاییزی

ندارم راه گریزی

برگ های پاییزی که می افتند

از فراقی تلخ می گویند

از شکستن،

از شکستن های قلبی بی فروغ و تار می گویند

از نگاه سرد تو آن دم که می رفتی و می گفتی

داستان ما سر آمد می روم دیگر خداحافظ

آن زمان که قلب من چون برگ پاییزی

زیر پای سردتو له شد

آری آری برگ های زرد پاییزی

قصه اندوه من را خوب می فهمند

قصه اندوه من را خوب می ف

صبح جمعه بنفشه ای دیدم

که چه زیبا دمیده بود از خاک

قد علم کرده بود در پاییز

جرأتی داشت این گل بی باک

خط و خالش بسی فریبا بود

طعنه می زد به شوکت افلاک

رخش از شیطنت حکایت داشت

همچو پروانه خوش خطی چالاک

گرچه در باد سرد می لرزید

رنگش از هر نشان وحشت پاک

وه که یاد بار افتادم!

روز پاییزی کمی نمناک

ناگهان از دلم گذشت چه زود،

کشد او را طبیعت سفاک

دل که مست از نگاه بر گل بود

به دمی شد فسرده و غمناک

بوی یلدا را میشنوی؟

انتهای خیابان آذر…

باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان..

قراری طولانی به بلندای یک شب..

شب عشق بازی برگ و برف…

پاییز چمدان به دست ایستاده !

عزم رفتن دارد…

آسمان بغض میکند… میبارد.

خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست

کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز

و… تمام میشود

پاییز، ای آبستن روزهای عاشقی،

رفتنت به خیر…

سفرت بی خطر

Fall Leaves Closeup John Brighenti

پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری

امیدوارم در این شب های زیبای 🍂

فصل قشنگ پاییز🍁

مثل هریه برگ پاییزی که زرد میشه 🍂

و از درخت میافته🍁

یک دونه ازغمهای دلتون زرد بشه و بیفته🍁

و دیگه هیچوقت جوونه نزنه و سبز نشه…

تا هیچ وقت غم نداشته نباشید . . .🍂

گــوش ڪـن…🍂

صداے نفس هاے پاییز🍁

 را مے شنوی…؟

و ایـن زیبـاتـرین فصل  🍁

 خدا مے آید..🍂

غم و اندوهت را به برگ 🍁

درختان آویزان ڪن…🍂

چند روز دیگر مے ریزند…🍁

آبان زیباتر مے شود

به شرط آنڪه🍁

به اندازه تمام برگ هاے پاییزی

براے یڪدیگر🍁

آرزوے خوب داشته باشیم

الهے ڪه🍁

رنگارنگ ترین آرزوهاتون توی

رنگارنگ ترین🍁

فصل سال برآورده بشه❤️

🍁پاییز

🍂تلنگر خوبی برای

🍁برگ های سبز است

🍂او می آید

🍁تا به آنها بفهماند

🍂در پس هر سبزی

🍁و طراوتی

🍂زردی و خزانی هم هست

فصل ها از هم سبقت می گیرند،

مرداد هم گذشت!

صدای قدم های شهریور به گوش می رسد..

شهریور دختر عاشق سال می شود!

هم گرما می بخشد..

هم سردی می آورد..

هر از گاهی می بارد!

هر از گاهی خیابان را برگ باران می کند…!

که استقبال صدای قدم های دو نفره را بنگرد..

دوست جان!

پاهایت را به سمتی ببر که دلت هوایش را دارد..

شهریور نسخه ای از بهار و پاییز است

شهریور را قدم بزن

شهریور را قدم بزن

مطلب مشابه: متن عاشقانه پاییزی؛ متن و جملات و اس ام اس عاشقانه خاص پاییزی

مطلب مشابه: شعر در مورد خزان [ 40 اشعار ناب احساسی درباره پاییز زیبا ]

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد سوگند به شب نمیدانم

تو فکر خواب گل‌هایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب تو را میبینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه‌ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی‌تاب و حیرانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو میدانم

پاییز جان! چه شوم، چه ترسناک

اینک، بر این کناره دشت، اینک

این کوره راه ساکت بی رهرو

آنک، بر ان کمرکش کوه، آنک

ان کوچه باغ خلوت و خاموشت

از یاد روزگار فراموشت

پاییز جان! چه سرد،‌ چه درد آلود

چون من تو نیز تنها ماندستی

ای فصل فصل‌های‌ نگارینم

سرد سکوت خودرا بسراییم

پاییزم! ای قناری غمگینم

مهدی اخوان ثالث

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.