اشعار سلطان ولد + اشعار عرفانی از پسر بزرگ مولانا

سلطان ولد پسر بزرگتر مولانا شاعر بزرگ ایرانی است. او نیز همچون پدر شروع به شعر گفتن کرده و توانست سلطنت پدر بر شعر را زنده نگه دارد. در ادامه با ما باشید تا بهترین اشعار سلطان ولد را بخوانید.

اشعار سلطان ولد + اشعار عرفانی از پسر بزرگ مولانا

سلطان ولد کیست؟

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده – ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی – شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی – و جانشین و خلیفه او در طریقه مولویه است.

مولانا سلطان ولد را بسیار دوست داشت؛ زیرا همین فرزند او بود که راه پدر را در پیش گرفت و بسیاری از آداب خانقاهی طریقت مولویه را گسترش داد.

اشعار سلطان ولد

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

مقصود ز عالم آدم آمد

مقصود ز آدم آندم آمد

هر که بر هستی حق جوید دلیل

او زیانمند است و اعمی و ذلیل

ابتدا میکنم بنام خدا

موجد عالم فنا و بقا

آنکه نی ضد بود نه ند او را

نیستش کس شریک در دو سرا

نی ز کس زاد و نی کسی از وی

همه میرند و او بماند حی

صفتش لم یلد و لم یولد

ذات او را نبوده کفو احد

آنکه پیوسته آشکار و نهان

میکند جلوه بر کهان و مهان

عرش و فرش است از او ببرگ و نوا

پر ز نور وی اند ارض و سما

زنده از وی زمین و هفت فلک

آدمی و پری و دیو و ملک

نور چشم و دل است و عقل و روان

نیست چیزی از او تهی بجهان

در همه جانها چو جان در تن

نور او میزند ز جان بر تن

تن ز جان زنده است و جان از وی

هست در جان و دل نهان آن حی

نی برون است ذات او نه درون

روشن از نور او درون و برون

صنع حق اند نیک و بد بیحد

رو ز اعداد صنع سوی احد

بی ز یک شخص چون شود پیدا

صد هزاران صفات و فعل جدا

صلح با جنگ و گریه با خنده

گه بترتیب و گه پراکنده

هر یکی فعل از دگر ممتاز

یک همه ناز و یک خشوع و نیاز

نی از آن فعلهای گوناگون

بگزینی ورا بجان ز درون

گوئیش هر دمی یگانه کسی

از همه دوستان مرا تو بسی

آن گزینی که کرده ای از جان

نیست صورت نه نقش این میدان

پس مگو اینکه صورتست پدید

چون ز صورت دل تو معنی دید

این چنین فهم کن خدا را هم

در همه روی او ببین هر دم

زانکه خلق است مظهر خالق

مینگر هر صباح در فالق

ز آسمان و زمین و هرچه در اوست

جز خدا را مبین نهان در پوست

نیک و بد را چو حق کند پیدا

دیدن غیر او بد است و خطا

در تر و خشگ و شر و خیر ببین

آن یکی را کزو شد این تکوین

چون نظر همچنین شود بینی

آنچه بوده است و هم بود بینی

هر دمی صد جهان نو بینی

چون ورا بی شریک بگزینی

بی پری بر سمای روح پری

بی کف دست صد فتوح بری

در سرائی روی که بیچون است

صورت چون بپیش آن دون است

صاف معنی است وین صور دردند

اهل معنی ز نقش جان بردند

در سرای امان شدند مقیم

همه رفتند شاد سوی نعیم

آن سرا چون نه زیر و نی بالاست

درگهش زان ز خلق ناپیداست

آسمان و زمین شد آخر آن

گر سواری تو سوی آخر ران

این جهان باش و خانۀ تنهاست

وان جهان قصر جانهای شماست

مطلب مشابه: عکس پروفایل اشعار مولانا + گزیده زیباترین اشعار شاعر ایرانی مولانا

اشعار سلطان ولد

مصطفی گفت تن بود مرکب

روح یا عقل کی شود مرکب

مرکبی دان بقول او تن را

در سرای بقا مجو تن را

پس یقین شد که آسمان و زمین

گشت آخر برای نفس مهین

گر تو مرکب نئی از این آخر

بدرآ همچنانکه از یم در

قطره چون گشت در صدف گوهر

کی بماند در آن صدف دیگر

بچۀ مرغ را چو روید پر

شکند بیضه را بر آرد سر

گر بود صعوه ور بود عنقا

فکند بیضه را پرد بسما

چونکه نه ماهه شد بچه ز شکم

بدر آید رهد ز تنگی و غم

ور نیاید برون تو مرده‌ش دان

در شکم یا که نیست خود بچه آن

همچو بادی بود درون جگر

باد را زن گمان ببرده پسر

گر بدی آن پسر زدی خوش سر

اندر این عالم از تن مادر

در جهان بزرگ با پهنا

که شد آراسته ز ارض و سما

بی شمار است کوه و صحراهاش

بی کنار است آب و دریاهاش

ور تو هم حاملی از آن انوار

زین جهان ظلام سر بدر آر

از تن همچو مریم ای جویا

عیسئی زای بی پدر گویا

هین ممان در خودی چو زان کانی

دل بر این تن منه اگر جانی

جنبشت در شکم اگر زولاست

بی گزاف و عبث چو باد هواست

بار دیگر برآ ز جسم جهان

شو روان در جهان عقل و روان

همچو از معدنی که آری خاک

بود آمیخته بنقرۀ پاک

باشد آن نقره اندر او پنهان

خاک چون تن عیان و نقره چو جان

چون برآید زخاک کان نقره

ماند از خاک خوار و بی بهره

بهر نقره است خاک را مقدار

ورنه بی نقره خاک باشد خوار

گرچه آن خاک شد ز کان بیرون

نشود همچو نقره آن موزون

تا نزاید ز خویش بار دگر

ماند آن خاک در خودی ابتر

هیچگونه بکار ناید آن

کی شود چون درم عزیز و روان

یا مثال صدف که از دریا

بدر آید درست ای دانا

تا نزاید از آن صدف گوهر

کی خرندش بنقره و ب ا زر

قیمتش کی شود چنان پیدا

پیش هر پیر و نزد هر برنا

پس رو از خود بزای بار دگر

همچنانکه ز خاک نقره و زر

تا رهی از خطر شوی ایمن

در پناه خدای شو ساکن

چون ملک بر فلک شوی باقی

حقت از خمر جان شود ساقی

خاک کانی چو رفت در آتش

بگدازید و گشت کارش خوش

رست از خواری و عزیز شد آن

خاک بد بسته نقره گشت روان

هم تو گر طالبی در آتش عشق

بگداز اندر کورۀ صدق

تا رهی از حجاب این هستی

تا کنی از می خدا مستی

چون دوبار است شرط زائیدن

یک ز مادر یک از خود ای پر فن

یک بزادن در این جهان غرور

یک شدن زی ظلام تن سوی نور

زادن اولین چو شد حاصل

دردوم کوش تا شوی واصل

جان خود را بیار در ره حق

تا بری از اله درس و سبق

بهرجانی بری هزاران جان

عوض دانۀ دو صد بستان

عوض خار زار گلزاری

عوض پشگ مشگ تاتاری

آن چنان که بپیش آن عالم

همچو چاهی است تنگ و تار شکم

پیش آن ملک و عالم پادار

کاندر آن است مسکن احرار

خلق را چو ساخت در ظلمت

نورشان ریخت بر سر از رحمت

نور خود را نثار بر سرشان

کرد تا شد لقاش در خورشان

کرد ترکیب جسم را ز چهار

ایزد از خاک و باد و آب و ز نار

دل و جان را ز بحر معنی کرد

بعد از آن اندرون جسم آورد

اندر ایشان نهاد گوهرها

از صفات قدیم و علم و سنا

قهر و لطف و جفا و حلم و وفا

بیحد و بیشمار از آن دریا

تا تو در خود صفات او ببینی

وز صفتهاش ذات او بینی

همچو عطار کو ز هر انبار

آورد در دکان و در بازار

از حنا و ز عود و از شکر

از گلاب و ز مشگ و از عنبر

اندکی آورد نه بسیار او

همه را ناورد بیکبار او

باشد انبارها ورا بسیار

پر و در هر یکی دو صد خروار

نهد از هر یکی بطبلۀ خود

قدر هر طبله ‌ ای بکلبه برد

گرچه در طبله ها بود اندک

عاقلی زین بداند آن بیشک

هست دکان حق تن انسان

اندرونش صفات الرحمن

پس تو در خود ببین صفات خدا

گرچه اندک بود بدان ز صفا

تا چسان است آن صفات منیر

سیر کن زین قلیل سوی کثیر

اشعار سلطان ولد

نی ز یک کوزه آب ای عطشان

میشوی واقف از فرات روان

هم ز یک دو مویز ای برنا

میشوی بر ت ما م آن دانا

همچنین گندم و حبوب دگر

اندکش میکند ز جمله خبر

در نبی آنچه گفت اوتیتم

هست اندک چو قطره از قلزم

علم من بیحد است اندک از آن

بشما دادم از برای نشان

تا از آن اندکی بدانیدم

از سر اطلاع خوانیدم

هست اسمای من سمیع و بصیر

عالم و عادل و غفور و خبیر

بنگر در خود این همه اوصاف

تا شناسی مرا و گردی صاف

خود صفاتم اگرچه بیحد است

آن صفات قلیل از آن عد است

زین توانی شدن بر آن عالم

پس تو از خود مرا بدان عالم

گرچه زان بحرهای بی پایان

گه صفات منند در دو جهان

اندکی داده ‌ ام از آن بتو من

صبر کن اندر آن بعلم و ب ف ن

تا ببینی چگونه متصل است

با صفاتت صفات من ز الست

هیچوقتی نبوده است جدا

از صفاتت صفات من بخود آ

آنچنان کافتاب در خانه

میزند روشنیش در خانه

گرچه در خانه تابشش اندک

اوفتد قدر روزن هر یک

نبود تاب از آفتاب جدا

نیست پوشیده هست این پیدا

همچنان دان صفات حق را تو

متصل کژ مخوان ورق را تو

زین سبب گفت حق که آدم را

آفریدیم ما بصورت ما

همچو آن طبله ها که در دکان

سر انبارها کنند بیان

نی دکان گشت صورت انبار

گرچه انبار بیحد است و کنار

زین صفات قلیل روسوی اصل

مکن اندر میان هر دو فصل

لیک اینجا دقیقه ایست بدان

سر بنه تا شود بر تو عیان

جز صفات خدا صفات دگر

متصل نیست همچو نور بخور

جزوش از کل خود جداست بدان

گرچه جزوش چو کل بود یکسان

مشت گندم نه دور از انبار است

اندکش گرچه عین بسیار است

گشت از کل جدا بصورت آن

گرچه عین وی است ای ره دان

هست بسیار این مثال و نظیر

فکر کن تا شوی تمام خبیر

هست حق را فرشته ای به زمین

کاو برد جنس را به جنس یقین

دیوْ جان را به سوی دیو برد

میر و شه را سوی خدیو برد

زن‌صفت را برد به سوی زنان

نر صفت را به صف تیغ‌زنان

گر کند کس سؤال کز چه سبب

مختلف گشت صنع حضرت رب

جنس جنس آفرید مردم را

نیک و بد بی‌شمار در دو سرا

یک بوَد همچو دیو و یک چو ملک

یک بود از زمین و یک ز فلک

یک خورد خاک و یک بجوید پاک

یک فُتَده‌ست و یک رود چالاک

در جوابش بگوی ایزد خواست

که شود آشکار کژ از راست

تا که نیک و بد اندر این مأوا

گردد از همدگر قوی پیدا

چیزها چون به ضد پیدا شد

بد ز افعال نیک رسوا شد

نیک بی بد کجا نمودی نیک؟

بی بدی خود کجا فزودی نیک؟

گر نبودی گدا و یا درویش

کی نمودی غنی گزیده و بیش

حکمت دیگر آنکه نقاشان

نقش شاهان کنند و فراشان

گونه‌گون صدهزار نقش کنند

صورت جبرییل و عرش کنند

هم سوار و پیاده بنگارند

در جهان هیچ نقش نگذارند

از سلیمان و مور و دیو و پری

از وحوش و هوام و کبک دری

تا که هر یک کمال صنعت خویش

می‌نماید که کی کم است و که بیش

وانکه نتواند اینچنین کردن

صنعها را به نقش آوردن

باشد او ناقص اندر آن صنعت

بیش (؟پیش) صناع نبودش قیمت

بد و نیک نقوش از آن زیباست

که ز هر دو کمال او پیداست

می‌کنند آگهت از آن نقاش

کاندر این پیشه نیست کس همتاش

صانع با کمال آن باشد

که بد و نیک از او روان باشد

صنع حق کن از این مثال قیاس

تا برت یک شود حریر و پلاس

زان سبب خیر و شر بود یکسان

که خدا را همی کنند بیان

بر همه صنعها توان اوست

خالق نقش زشت و زیبا اوست

نیک و بد چون معرف‌اند او را

که ندارد به صنع خود همتا

پس از این روی هر دو یک ذاتند

هر دو روی ورا چو مرآت اند

لیک اگر تو به نقششان نگری

نیک و بد را چگونه یک شمری؟

بسوی خوبرو کنی رغبت

بود از زشت‌رو ترا نفرت

مطلب مشابه: اشعار طنز عبید زاکانی؛ مجموعه شعر خنده دار و بامزه این شاعر

اشعار سلطان ولد

همچنین اند اولیای کبار

موج‌زن جمله چون یم زَخّار

همه ارواح اولیای گزین

از یکی نور بوده‌اند یقین

نام‌هاشان به صورت ار دگر است

همه را یک فروغ و یک شرر است

قند را گر کسی نهد صد نام

ذوق آن یک بود چو زد در کام

دعوت انبیا برای همه است

همچو چوپان که کدخدای رمه است

مر خواص و عوام را دعوت

می‌کنند از کرم بدان حضرت

زان نمودند معجزات غریب

تا که اعدا شوند یار و حبیب

کام و ناکام رو نهند به حق

یک ز عشق و یکی ز ترس قلق

هر دلی را کرامت است شعار

دارد از غیر یار نفرت و عار

قابلان را کند به حق دعوت

باشد از غیر قابلش نفرت

همچو خود مست عاشقی جوید

تا به وی راز سینه را گوید

دعوتش با خواص حق باشد

تا بر ایشان نثار سر پاشد

نیستش با عوام هیچ سخن

زانکه هر کس نبرده ره به لدن

اولیا را کلیم جویان بود

پی ایشان همیشه پویان بود

هر سحرگه به ناله از یزدان

خواستی او لقای آن مردان

عاقبت چون دعاش گشت قبول

خضر را یافت شد امل به حصول

مطلب مشابه: ترجیعات برتر مولانا؛ گلچین زیباترین اشعار و ترجیعات این شاعر

مطالب مشابه را ببینید!

مثنویات سعدی شاعر بزرگ { گلچین مثنویات زیبای شاعر بزرگ } اشعار عاشقانه از آهنگ های شادمهر عقیلی (متن ترانه آهنگ های معروف) شعر عاشقانه درباره ازدواج و خواستگاری { 30 شعر درباره خواستگاری کردن } اشعار سابیر هاکا؛ گزیده ای از اشعار عاشقانه و اجتماعی او شعر شاد برای مادر [ اشعار زیبای احساسی برای قدردانی از مادر ] گلچین اشعار بوستان سعدی از باب هشتم در شکر بر عافیت شعر درباره بی ارزشی دنیا (اشعار سنگین درباره پوچی زندگی) اشعار فاطمه اختصاری؛ گزیده اشعار زیبای عاشقانه این شاعر خانم جملات غمگین ترکی آذری؛ گزیده متن های طولانی و کوتاه غمگین آذری اشعار لویی آراگون شاعر فرانسوی؛ گزیده زیباترین اشعار این شاعر