انشا درباره ی مدرسه دوست داشتنی من | انشاهای جدید و اختصاصی برای دانش‌آموزان

انشایی توصیفی و احساسی درباره «مدرسه دوست‌داشتنی من»؛ روایتی از خاطرات کلاس، معلمان مهربان و لحظه‌هایی که مدرسه را به خانه‌ای دوم تبدیل می‌کند. مناسب برای دانش‌آموزان. 🏫📝

انشا درباره ی مدرسه دوست داشتنی من | انشاهای جدید و اختصاصی برای دانش‌آموزان

مدرسه، خانهٔ دوم هر دانش‌آموز است؛ جایی که نه تنها دانش، که دوستی، مهربانی و خاطرات شیرین را نیز می‌آموزد. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از انشا درباره ی مدرسه دوست داشتنی من را گردآوری کرده‌ایم تا دانش‌آموزان با خواندن این نوشته‌ها، با فنون توصیف دقیق، فضاسازی و انتقال حس و حال در انشا آشنا شوند و بتوانند از کلاس درس، حیاط مدرسه، معلمان و دوستان، تصویری زنده و ماندگار در ذهن خواننده بیافرینند. این انشاها، از زوایای گوناگون، به مدرسه پرداخته‌اند؛ از نگاه کودکی که اولین روز مدرسه را به یاد می‌آورد تا نگاه دانش‌آموزی که مدرسه را خانهٔ دوم خود می‌داند. باشد که این نوشته‌ها، چراغی برای مسیرِ «مهر به مدرسه و یادگیری» باشند.

فهرست موضوعات این مطلب

مدرسه‌ام، خانه دوم من

 مقدمه

بعضی مکان‌ها، فقط یک مکان نیستند. یک خانه هستند. خانه‌ای که در آن، خنده می‌شنویم. یاد می‌گیریم. دوست پیدا می‌کنیم. و بزرگ می‌شویم. مدرسه من، یکی از این مکان‌هاست. مدرسه‌ام، خانه دوم من است. جایی که هر روز صبح، با شوق به آن می‌روم. جایی که هر روز عصر، با خاطره از آن برمی‌گردم. در این انشا می‌خواهم درباره مدرسه دوست‌داشتنی‌ام بنویسم؛ از چیزی که آن را برای من خاص می‌کند.

 بدنه

مدرسه من، یک ساختمان بزرگ با دیوارهای آبی روشن است. در ورودی، یک در آهنی بزرگ دارد. روی در، تابلویی با نام مدرسه نصب شده است. وقتی وارد می‌شوم، اول حیاط بزرگ را می‌بینم. حیاطی پر از درختان چنار. پر از گل‌های رنگارنگ. پر از نیمکت‌هایی که دانش‌آموزان روی آن‌ها می‌نشینند و با هم حرف می‌زنند.

کلاس‌های مدرسه، پر از نور هستند. پنجره‌های بزرگ، نور خورشید را به داخل می‌آورند. دیوارهای کلاس، پر از نقاشی‌ها و کارهای دستی دانش‌آموزان است. تخته سیاه، همیشه تمیز است. میز و صندلی‌ها، مرتب چیده شده‌اند. و در گوشه کلاس، یک کتابخانه کوچک وجود دارد. پر از کتاب‌های قشنگ.

اما زیبایی مدرسه من، فقط در ساختمانش نیست. در معلمان آن است. معلمان مدرسه من، مهربان هستند. دلسوز هستند. صبور هستند. آنها فقط درس نمی‌دهند. آنها یاد می‌دهند که چگونه انسان باشیم. چگونه مهربان باشیم. چگونه مسئولیت‌پذیر باشیم. معلمان من، الگوی من هستند.

زیبایی مدرسه من، در دوستان آن است. دوستان من، مثل برادر و خواهر هستند. با هم می‌خندیم. با هم بازی می‌کنیم. با هم درس می‌خوانیم. با هم در سختی‌ها کنار هم می‌مانیم. دوستان من، سرمایه‌های من هستند. آنها به مدرسه، زندگی می‌دهند. آنها به مدرسه، شادی می‌دهند.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم مدرسه من، خانه دوم من است. خانه‌ای پر از خاطره. پر از دوستی. پر از یادگیری. من عاشق مدرسه‌ام هستم. عاشق حیاطش. عاشق کلاس‌هایش. عاشق معلمانش. عاشق دوستانش. هر روز صبح، با شوق به مدرسه می‌روم. و هر روز عصر، با خاطره برمی‌گردم. مدرسه من، جایی است که در آن، بزرگ می‌شوم. جایی است که در آن، زندگی را یاد می‌گیرم. و من همیشه، آن را دوست خواهم داشت.

انشا درباره شهدای مدرسه میناب | مجموعه جدید و تأثیرگذار برای دانش‌آموزان

 اولین روزی که به مدرسه رفتم

اولین روزی که به مدرسه رفتم

 مقدمه

بعضی روزها، در زندگی می‌مانند. بعضی روزها، فراموش نمی‌شوند. اولین روز مدرسه، یکی از این روزهاست. روزی که برای اولین بار، کیف به دست گرفتم. روزی که برای اولین بار، لباس فرم پوشیدم. روزی که برای اولین بار، وارد مدرسه شدم. در این انشا می‌خواهم درباره اولین روزی که به مدرسه‌ام رفتم بنویسم؛ از خاطره‌ای که هنوز هم با لبخند به آن فکر می‌کنم.

 بدنه

یادم می‌آید آن روز صبح، مادرم مرا زودتر از همیشه بیدار کرد. گفت: «امروز اولین روز مدرسه‌ات است!» من از خوشحالی از جا پریدم. سریع صبحانه خوردم. مادرم کیفم را آماده کرده بود. یک کیف آبی قشنگ. با دفتر و مداد و پاک‌کن.

به مدرسه رفتیم. مدرسه، یک ساختمان بزرگ با حیاط قشنگ بود. من از دیدنش هیجان‌زده شدم. اما وقتی وارد شدم، کمی ترسیدم. همه بچه‌ها بزرگ‌تر از من بودند. من دست مادرم را محکم گرفتم. مادرم گفت: «نترس عزیزم، اینجا جای قشنگی است!»

معلم من، خانم «رضایی» بود. یک خانم مهربان با لبخندی گرم. او مرا دید و گفت: «سلام عزیزم! اسم تو چیه؟» من گفتم: «سارا!» او گفت: «چه اسم قشنگی!» من از این حرف، خوشحال شدم.

خانم رضایی مرا به کلاس برد. کلاس، پر از بچه‌های کوچک بود. همه با تعجب به من نگاه می‌کردند. خانم رضایی گفت: «بچه‌ها، این سارا است. دوست جدید شما!» بچه‌ها گفتند: «سلام سارا!» من گفتم: «سلام!» و لبخند زدم.

آن روز، خانم رضایی برایمان از گل‌ها گفت. از رنگ‌ها گفت. از اعداد گفت. ما با هم آواز خواندیم. با هم بازی کردیم. با هم نقاشی کشیدیم. من یک خورشید کشیدم. خانم رضایی گفت: «چقدر قشنگ!» من از این حرف، خیلی خوشحال شدم.

وقتی زنگ آخر خورد، مادرم مرا از مدرسه برد. من گفتم: «مادر، مدرسه چقدر قشنگ بود!» مادرم خندید و گفت: «پس خوشحالی که مدرسه می‌آیی؟» گفتم: «آره! فردا هم می‌آیم!» مادرم مرا بوسید.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم اولین روز مدرسه، شیرین‌ترین خاطره عمرم است. من در آن روز، اولین بار مدرسه را دیدم. اولین بار معلم را دیدم. اولین بار دوست پیدا کردم. اولین بار در کلاس نشستم. همه این لحظه‌ها، در ذهنم حک شده‌اند. هر بار که به آن روز فکر می‌کنم، لبخند روی لبم می‌آید. آن روز، به من یاد داد که مدرسه، جای قشنگی است. و من همیشه، آن روز را به یاد خواهم داشت.

 معلمی که مدرسه را برایم دوست‌داشتنی کرد

 مقدمه

بعضی معلمان، فقط درس نمی‌دهند. آنها مدرسه را دوست‌داشتنی می‌کنند. معلم من، خانم «رضایی»، یکی از این معلمان است. او با مهربانی‌اش، با صبرش، با خلاقیتش، مدرسه را برای من به جای قشنگی تبدیل کرد. در این انشا می‌خواهم درباره او بنویسم؛ از معلمی که مدرسه را برایم دوست‌داشتنی کرد.

 بدنه

خانم رضایی، معلم کلاس اول من بود. یک خانم مهربان با لبخندی گرم. او همیشه با لبخند وارد کلاس می‌شد. همیشه با حوصله درس می‌داد. همیشه تشویق می‌کرد. هیچ‌وقت سر ما داد نمی‌زد. هیچ‌وقت ما را تحقیر نمی‌کرد.

خانم رضایی خیلی صبور بود. وقتی کسی درس را نمی‌فهمید، دوباره توضیح می‌داد. دوباره. دوباره. تا بالاخره می‌فهمید. یک بار من در خواندن گیر کردم. خانم رضایی با حوصله به من کمک کرد. گفت: «نگران نباش، کم‌کم یاد می‌گیری!» و واقعاً کم‌کم یاد گرفتم.

خانم رضایی خیلی خلاق بود. درس را با بازی و داستان و آواز به ما یاد می‌داد. کلاس او، همیشه شاد بود. ما با هم آواز می‌خواندیم. با هم بازی می‌کردیم. با هم نقاشی می‌کشیدیم. یادگیری، برای ما لذت‌بخش بود.

خانم رضایی خیلی دلسوز بود. نگران آینده ما بود. برای موفقیت ما تلاش می‌کرد. وقت اضافه می‌گذاشت. حتی بعد از مدرسه هم به دانش‌آموزان ضعیف کمک می‌کرد. یک بار بعد از مدرسه، دیدم که خانم رضایی برای یکی از بچه‌ها درس توضیح می‌دهد. آن بچه خیلی ضعیف بود. خانم رضایی با حوصله به او کمک می‌کرد. آن روز، فهمیدم که معلمی، فقط یک شغل نیست. یک عشق است.

سال‌ها گذشت. من بزرگ شدم. اما خانم رضایی را هیچ‌وقت فراموش نکردم. هر بار که به کلاس اول فکر می‌کنم، چهره مهربانش در ذهنم می‌آید. هر بار که به مدرسه می‌روم، به یاد او می‌افتم. او اولین معلم من بود. و همیشه در قلب من می‌ماند.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم خانم رضایی، فقط یک معلم نیست. یک فرشته است. او با مهربانی‌اش، مدرسه را برای من به جای قشنگی تبدیل کرد. او به من یاد داد که یادگیری، قشنگ است. و این، بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که یک معلم می‌تواند به شاگردش بدهد. من همیشه او را به یاد خواهم داشت. و همیشه شکرگزار او خواهم بود.

انشا درباره زیبایی های طبیعت | مجموعه جدید و توصیفی برای همه پایه‌ها

 دوستانی که مدرسه را قشنگ‌تر کردند

دوستانی که مدرسه را قشنگ‌تر کردند

 مقدمه

مدرسه، فقط ساختمان نیست. معلم نیست. مدرسه، دوستان هستند. دوستانی که با آنها می‌خندیم. با آنها بازی می‌کنیم. با آنها درس می‌خوانیم. دوستانی که مدرسه را قشنگ‌تر می‌کنند. در این انشا می‌خواهم درباره دوستانم بنویسم؛ از کسانی که مدرسه را برایم دوست‌داشتنی کردند.

 بدنه

اولین دوستم، مریم بود. مریم دختری بود با موهای فر و چشمانی که همیشه می‌خندیدند. او در کلاس اول، کنار من نشست. گفت: «سلام! بیا با هم دوست باشیم!» و از آن روز، ما با هم دوست شدیم. مریم خیلی مهربان بود. هر روز صبح، منتظرم بود. با هم به کلاس می‌رفتیم. با هم بازی می‌کردیم. با هم ناهار می‌خوردیم. مریم، بهترین دوست من شد.

دومین دوستم، علی بود. علی پسری بود شاد و پرانرژی. او همیشه ما را می‌خنداند. همیشه شوخی می‌کرد. با او بودن، خیلی قشنگ بود. یک بار در زنگ تفریح، علی یک شوخی کرد و من آن‌قدر خندیدم که شکمم درد گرفت. آن روز، یکی از قشنگ‌ترین روزهای عمرم بود.

سومین دوستم، سارا بود. سارا دختری بود باهوش و کتاب‌خوان. او همیشه یک کتاب در کیفش داشت. اگر وقت اضافه‌ای پیش می‌آمد، در گوشه‌ای می‌نشست و می‌خواند. من هم به واسطه او، به کتاب خواندن علاقه‌مند شدم. سارا به من یاد داد که کتاب، بهترین دوست انسان است.

چهارمین دوستم، رضا بود. رضا پسری بود ورزشکار و پرانرژی. او هر روز صبح می‌دوید. فوتبال بازی می‌کرد. و همیشه شاداب بود. من هم به واسطه او، به ورزش علاقه‌مند شدم. رضا به من یاد داد که ورزش، برای بدن و روح لازم است.

این دوستان، مدرسه را برای من قشنگ‌تر کردند. آنها به مدرسه، زندگی دادند. آنها به مدرسه، شادی دادند. آنها به مدرسه، عشق دادند. و من همیشه، آنها را به یاد خواهم داشت.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم دوستانم، مدرسه را قشنگ‌تر کردند. مریم. علی. سارا. رضا. هر کدام، به یک شکل. هر کدام، با یک ویژگی. اما همه، با یک چیز مشترک: دوستی. من عاشق دوستانم هستم. و همیشه، آنها را به یاد خواهم داشت. زیرا آنها، مدرسه را برای من به جای قشنگی تبدیل کردند.

 زنگ تفریح، قشنگ‌ترین زنگ مدرسه

 مقدمه

در مدرسه، زنگ‌های زیادی وجود دارد. زنگ ریاضی. زنگ علوم. زنگ فارسی. اما قشنگ‌ترین زنگ، زنگ تفریح است. زنگی که با آن، از کلاس بیرون می‌رویم. بازی می‌کنیم. می‌خندیم. با دوستانمان حرف می‌زنیم. در این انشا می‌خواهم درباره زنگ تفریح بنویسم؛ از قشنگ‌ترین زنگ مدرسه.

 بدنه

زنگ تفریح که می‌خورد، همه از جا پر می‌شوند. انگار یک نیروی جادویی، همه را از جا بلند می‌کند. بچه‌ها به سمت حیاط می‌دوند. بعضی‌ها توپ بازی می‌کنند. بعضی‌ها تاب بازی می‌کنند. بعضی‌ها سرسره بازی می‌کنند. بعضی‌ها فقط با هم حرف می‌زنند.

من و دوستانم، معمولاً توپ بازی می‌کنیم. توپ را به هم پاس می‌دهیم. می‌خندیم. می‌دویدیم. گاهی توپ به دیوار می‌خورد. گاهی به درخت. گاهی به یک نفر دیگر. اما همیشه می‌خندیم. همیشه شادیم.

بعد از توپ بازی، با هم به بوفه مدرسه می‌رویم. بوفه، پر از چیزهای خوشمزه است. ساندویچ. شیرینی. آبمیوه. من معمولاً یک ساندویچ می‌خرم. دوستانم هم چیزهای دیگر. با هم می‌خوریم. با هم حرف می‌زنیم. با هم می‌خندیم.

گاهی هم، در زنگ تفریح، با هم درس می‌خوانیم. اگر امتحان داشته باشیم، با هم مرور می‌کنیم. اگر مشکلی داشته باشیم، با هم حل می‌کنیم. زنگ تفریح، فقط برای بازی نیست. برای یادگیری هم هست.

زنگ تفریح، قشنگ‌ترین زنگ مدرسه است. زیرا در آن، آزادیم. زیرا در آن، با دوستانمان هستیم. زیرا در آن، می‌خندیم. زیرا در آن، زندگی می‌کنیم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم زنگ تفریح، قشنگ‌ترین زنگ مدرسه است. زنگی که با آن، بازی می‌کنیم. می‌خندیم. با دوستانمان حرف می‌زنیم. زنگ تفریح، به ما انرژی می‌دهد. به ما شادی می‌دهد. به ما زندگی می‌دهد. من عاشق زنگ تفریح هستم. و همیشه، آن را به یاد خواهم داشت.

 کتابخانه مدرسه، گنجینه من

 مقدمه

در مدرسه من، یک مکان وجود دارد که خیلی دوستش دارم. کتابخانه. کتابخانه مدرسه، گنجینه من است. پر از کتاب. پر از دانش. پر از داستان. وقتی وارد کتابخانه می‌شوم، انگار وارد دنیای دیگری می‌شوم. دنیایی پر از آرامش. دنیایی پر از شگفتی. در این انشا می‌خواهم درباره کتابخانه مدرسه‌ام بنویسم؛ از گنجینه‌ای که هر روز، به آن پناه می‌برم.

 بدنه

کتابخانه مدرسه من، یک اتاق بزرگ با دیوارهای پر از قفسه است. قفسه‌ها، پر از کتاب هستند. کتاب‌های داستان. کتاب‌های علمی. کتاب‌های تاریخی. کتاب‌های شعر. کتاب‌های مذهبی. هر کتابی که بخواهی، در آن پیدا می‌شود.

در کتابخانه، میزهای بزرگی وجود دارد. دانش‌آموزان روی آن‌ها می‌نشینند و کتاب می‌خوانند. بعضی‌ها درس می‌خوانند. بعضی‌ها داستان می‌خوانند. بعضی‌ها فقط ساکت می‌نشینند و فکر می‌کنند. کتابخانه، جای آرامش است. جای سکوت. جای تفکر.

من هر روز، به کتابخانه می‌روم. در زنگ تفریح. در زنگ‌های خالی. حتی بعد از مدرسه. کتابدار مدرسه، خانم «احمدی»، مرا می‌شناسد. می‌داند که من عاشق کتاب هستم. همیشه کتاب‌های جدید را به من نشان می‌دهد. همیشه از من می‌پرسد: «چه کتابی می‌خواهی؟»

من کتاب‌های زیادی خوانده‌ام. داستان‌های زیادی. شعرهای زیادی. و هر کتابی، به من چیزی یاد داده است. کتاب، به من یاد داده که چگونه فکر کنم. چگونه بنویسم. چگونه زندگی کنم. کتاب، بهترین دوست من است.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم کتابخانه مدرسه، گنجینه من است. گنجینه‌ای پر از کتاب. پر از دانش. پر از داستان. من عاشق کتابخانه‌ام هستم. عاشق کتاب‌هایش. عاشق آرامشش. هر روز، به کتابخانه می‌روم. و از آن، لذت می‌برم. کتابخانه، به من یاد داده که کتاب، بهترین دوست انسان است. و من همیشه، آن را دوست خواهم داشت.

انشا درباره مولانا | مجموعه جدید و اختصاصی برای دانش‌آموزان اهل شعر

 حیاط مدرسه، قلب تپنده مدرسه

حیاط مدرسه، قلب تپنده مدرسه

 مقدمه

در مدرسه من، یک مکان وجود دارد که خیلی دوستش دارم. حیاط مدرسه. حیاط، قلب تپنده مدرسه است. جایی که دانش‌آموزان بازی می‌کنند. می‌خندند. با هم حرف می‌زنند. جایی که زندگی جریان دارد. در این انشا می‌خواهم درباره حیاط مدرسه‌ام بنویسم؛ از جایی که قلب مدرسه در آن می‌تپد.

 بدنه

حیاط مدرسه من، یک حیاط بزرگ است. پر از درختان چنار. پر از گل‌های رنگارنگ. پر از نیمکت‌هایی که دانش‌آموزان روی آن‌ها می‌نشینند. در گوشه حیاط، یک زمین فوتبال کوچک وجود دارد. در گوشه دیگر، یک زمین والیبال. و در وسط حیاط، یک حوض کوچک با ماهی‌های قرمز.

صبح‌ها، وقتی به مدرسه می‌رسم، حیاط پر از دانش‌آموزان است. بعضی‌ها می‌دوند. بعضی‌ها بازی می‌کنند. بعضی‌ها با هم حرف می‌زنند. بعضی‌ها فقط روی نیمکت می‌نشینند و به آسمان نگاه می‌کنند. حیاط، پر از زندگی است. پر از شادی. پر از انرژی.

زنگ تفریح که می‌خورد، حیاط پر از بچه‌ها می‌شود. همه به سمت حیاط می‌دوند. توپ بازی می‌کنند. تاب بازی می‌کنند. سرسره بازی می‌کنند. صدای خنده، در همه جا می‌پیچد. صدای بازی. صدای زندگی.

من و دوستانم، معمولاً در گوشه حیاط می‌نشینیم. زیر درخت چنار. با هم حرف می‌زنیم. با هم می‌خندیم. با هم درس می‌خوانیم. آن گوشه، جای مورد علاقه من است. جای آرامش. جای دوستی.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم حیاط مدرسه، قلب تپنده مدرسه است. جایی که زندگی جریان دارد. جایی که دانش‌آموزان بازی می‌کنند. می‌خندند. با هم حرف می‌زنند. من عاشق حیاط مدرسه‌ام هستم. عاشق درختانش. عاشق گل‌هایش. عاشق نیمکت‌هایش. عاشق صدای خنده‌هایش. حیاط، به مدرسه، زندگی می‌دهد. و من همیشه، آن را دوست خواهم داشت.

 صبحگاه مدرسه، شروع یک روز قشنگ

 مقدمه

هر روز صبح، قبل از شروع کلاس، یک مراسم در مدرسه برگزار می‌شود. مراسم صبحگاه. مراسمی که با آن، روز شروع می‌شود. با سرود ملی. با دعا. با سخنرانی. با اعلان‌ها. مراسم صبحگاه، شروع یک روز قشنگ است. در این انشا می‌خواهم درباره مراسم صبحگاه مدرسه‌ام بنویسم؛ از لحظه‌هایی که هر روز صبح، با آن‌ها روزم را شروع می‌کنم.

 بدنه

هر روز صبح، ساعت ۷:۳۰، زنگ صبحگاه خورده می‌شود. همه دانش‌آموزان، در حیاط مدرسه جمع می‌شوند. صف می‌بندند. پشت سر هم. کلاس اول. کلاس دوم. کلاس سوم. و به همین ترتیب. همه، منظم و ساکت.

اول، سرود ملی پخش می‌شود. همه می‌ایستند. دست‌ها کنار بدن. به پرچم نگاه می‌کنند. سرود ملی، با آن آهنگ قشنگش، در فضا می‌پیچد. من احساس غرور می‌کنم. احساس اینکه بخشی از یک ملت بزرگ هستم.

بعد از سرود ملی، یکی از دانش‌آموزان، دعای صبحگاه می‌خواند. دعایی کوتاه. دعایی برای سلامتی. برای موفقیت. برای آرامش. همه با هم آمین می‌گویند. و بعد، مدیر مدرسه سخنرانی می‌کند. از برنامه‌های روز می‌گوید. از موفقیت‌های دانش‌آموزان. از نکات مهم.

بعد از سخنرانی، زنگ کلاس خورده می‌شود. همه به کلاس‌هایشان می‌روند. مراسم صبحگاه تمام می‌شود. اما اثرش می‌ماند. اثرش در دل‌ها. اثرش در روح‌ها. مراسم صبحگاه، به ما انرژی می‌دهد. به ما انگیزه می‌دهد. به ما شادی می‌دهد.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم مراسم صبحگاه، شروع یک روز قشنگ است. با سرود ملی. با دعا. با سخنرانی. این مراسم، به ما انرژی می‌دهد. به ما انگیزه می‌دهد. به ما شادی می‌دهد. من عاشق مراسم صبحگاه هستم. و همیشه، آن را به یاد خواهم داشت.

 خاطراتی که در مدرسه ساختم

 مقدمه

مدرسه، فقط جای درس خواندن نیست. جای خاطره ساختن است. خاطراتی که تا آخر عمر با ما می‌مانند. خاطراتی که هر بار به آن‌ها فکر می‌کنیم، لبخند می‌زنیم. در این انشا می‌خواهم درباره خاطراتی بنویسم که در مدرسه‌ام ساختم؛ از لحظه‌هایی که هرگز فراموش نمی‌کنم.

 بدنه

اولین خاطره‌ام، اولین روز مدرسه است. روزی که برای اولین بار، وارد مدرسه شدم. روزی که برای اولین بار، معلم را دیدم. روزی که برای اولین بار، دوست پیدا کردم. آن روز، پر از هیجان بود. پر از ترس. پر از شادی.

دومین خاطره‌ام، اولین زنگ تفریح است. زنگی که با آن، از کلاس بیرون رفتم. با مریم بازی کردم. با مریم خندیدم. آن روز، یکی از قشنگ‌ترین روزهای عمرم بود.

سومین خاطره‌ام، اولین نقاشی‌ام است. نقاشی‌ای که با مداد رنگی کشیدم. یک خورشید. یک خانه. یک باغ گل. خانم رضایی از آن تعریف کرد. و من خوشحال شدم.

چهارمین خاطره‌ام، اولین نمره‌ام است. نمره‌ای که با آن، خوشحال شدم. یک ۲۰. خانم رضایی تشویقم کرد. مادرم بوسیدم. پدرم بوسیدم. و من، بال درآوردم.

پنجمین خاطره‌ام، اولین جشن مدرسه است. جشنی که با آن، با دوستانم شاد شدم. آواز خواندم. رقصیدم. شیرینی خوردم. عکس گرفتم. آن روز، پر از شادی بود.

ششمین خاطره‌ام، اولین اردوی مدرسه است. اردویی که با آن، به اصفهان رفتیم. میدان نقش جهان را دیدم. سی‌وسه‌پل را دیدم. چهل‌ستون را دیدم. آن اردو، پر از ماجراجویی بود.

این خاطرات، گنجینه‌های من هستند. گنجینه‌هایی که تا آخر عمر با من می‌مانند. و هر بار که به آن‌ها فکر می‌کنم، لبخند می‌زنم. زیرا آن‌ها، مرا به روزهای قشنگ مدرسه می‌برند.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم مدرسه، جای خاطره ساختن است. من در مدرسه‌ام، خاطرات زیادی ساختم. خاطره اولین روز. خاطره اولین زنگ تفریح. خاطره اولین نقاشی. خاطره اولین نمره. خاطره اولین جشن. خاطره اولین اردو. این خاطرات، گنجینه‌های من هستند. و من همیشه، آن‌ها را به یاد خواهم داشت. و همیشه، از آن روزها، با لبخند یاد خواهم کرد.

انشا درباره ازدواج | مجموعه جدید و اختصاصی برای دانش‌آموزان

 مدرسه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنم

مدرسه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنم

 مقدمه

بعضی مکان‌ها، در زندگی می‌مانند. بعضی مکان‌ها، فراموش نمی‌شوند. مدرسه من، یکی از این مکان‌هاست. مدرسه‌ای که در آن، بزرگ شدم. یاد گرفتم. دوست پیدا کردم. و خاطره ساختم. مدرسه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنم. در این انشا می‌خواهم درباره این مدرسه بنویسم؛ از مکانی که در قلب من، برای همیشه می‌ماند.

 بدنه

مدرسه من، یک ساختمان بزرگ با دیوارهای آبی روشن است. در ورودی، یک در آهنی بزرگ دارد. روی در، تابلویی با نام مدرسه نصب شده است. وقتی وارد می‌شوم، اول حیاط بزرگ را می‌بینم. حیاطی پر از درختان چنار. پر از گل‌های رنگارنگ.

کلاس‌های مدرسه، پر از نور هستند. پنجره‌های بزرگ، نور خورشید را به داخل می‌آورند. دیوارهای کلاس، پر از نقاشی‌ها و کارهای دستی دانش‌آموزان است. تخته سیاه، همیشه تمیز است. میز و صندلی‌ها، مرتب چیده شده‌اند.

اما زیبایی مدرسه من، فقط در ساختمانش نیست. در معلمان آن است. معلمان مدرسه من، مهربان هستند. دلسوز هستند. صبور هستند. آنها فقط درس نمی‌دهند. آنها یاد می‌دهند که چگونه انسان باشیم. چگونه مهربان باشیم. چگونه مسئولیت‌پذیر باشیم.

زیبایی مدرسه من، در دوستان آن است. دوستان من، مثل برادر و خواهر هستند. با هم می‌خندیم. با هم بازی می‌کنیم. با هم درس می‌خوانیم. با هم در سختی‌ها کنار هم می‌مانیم. دوستان من، سرمایه‌های من هستند.

زیبایی مدرسه من، در خاطرات آن است. خاطراتی که در آن ساختم. خاطره اولین روز. خاطره اولین زنگ تفریح. خاطره اولین نقاشی. خاطره اولین نمره. خاطره اولین جشن. خاطره اولین اردو. این خاطرات، گنجینه‌های من هستند.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم مدرسه من، مکانی است که هرگز فراموش نمی‌کنم. مکانی پر از خاطره. پر از دوستی. پر از یادگیری. من عاشق مدرسه‌ام هستم. عاشق حیاطش. عاشق کلاس‌هایش. عاشق معلمانش. عاشق دوستانش. عاشق خاطراتش. هر روز صبح، با شوق به مدرسه می‌روم. و هر روز عصر، با خاطره برمی‌گردم. مدرسه من، جایی است که در آن، بزرگ می‌شوم. جایی است که در آن، زندگی را یاد می‌گیرم. و من همیشه، آن را دوست خواهم داشت.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.