انشا درباره قهرمان زندگی من؛ 11 انشا جدید مقاطع مختلف تحصیلی

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین انشا درباره قهرمان زندگی من را برای شما دوستان قرار دادهایم اگرچه قصد دارید چنین انشایی نوشته و تحویل کلاس دهید، در ادامه همراه سایت روزانه شده و با الهام گرفتن از این انشاها، یک انشای درجه یک را بنویسید.
فهرست موضوعات این مطلب
قهرمان زندگی من
مقدمه: قهرمان زندگی هرکس شاید یک انسان کامل نباشد ولی برای یک نفر دنیاست و مورد پذیرش قرار می گیرد. این فرد شاید از نظر دیگران اصلا بزرگ نباشد، ولی در نظر دیگری بزرگ و دوست داشتنی و محترم باشد. مانند دوست و پدر و معلم و یک آزاده و قهرمان.
بدنه: قهرمان زندگی من پدر و مادرم هستند که در همه عمر چیز جز خوشبختی من و خواهر و برادرانم نخواستند. قهرمان زندگی من سربازی است که در سن ۱۳ سالگی برای مبارزه با دشمن به جبههها رفت و با کمال اطمینان به سوی تانک رفت. قهرمان زندگی من مادری است که شش فرزند خود را فدای این انقلاب کرده است.
قهرمان زندگی من معلمی است که با تمام وجود به دانش آموزان درس میدهد و برای کودکان کار هم تدریس می کند و روزانه سر یک گذر منتظر بچه های کار می ماند. قهرمان زندگی من کارگر شهرداری است که در وسط خیابان جا نمازش را پهن می کند و کاری ندارد که همه مردم در مورد چه می گویند او با خدای خودش رابطه اش فرق دارد.
بزرگترین مرد و انسان زندگی من سرداری است که همه عمر در کوه و کمر به مبارزه با داعش پرداخت. مرد آرمانی زندگی من همان کسی است که تمام دارایی خود را فدای مستمندان و فقرا کرده است و فقط در حد ضروریات زندگی برای خود نگاه داشته است.
مادر خودم یک قهرمان است که همه عمرش تا پاسی از شب کار می کرد تا ما در آرامش و آسایش باشیم. همیشه انسانهای بزرگی در مسیر زندگی ما قرار گرفته اند تا ما را آگاه کنند و یا برای پیشرفت و تکامل ما قدمی بردارند . باید آنها را بشناسیم و بزرگشان بداریم و از خدا برایشان طلب اجر کنیم.
نتیجه گیری: در زندگی به یک بزرگ و قهرمان نگاه کنید و از رفتارها و کرده هایش درس بگیرید. چه بسیار انسان هایی که با یک کار ساده قهرمان هستند و موجب دلخوشی مردم می شوند.
انشا در مورد قهرمان زندگی من پدرم مادرم

مقدمه: قهرمان زندگی من همان مرد بزرگی است که همه عمر خود را صرف زندگی دیگران نموده و در راه تعالی و بزرگی دیگران قدم برداشته است. مردی که همه عمر در راه مدرسه سازی می رود و می داند که این کار بهترین کار روی زمین است.
بدنه: قهرمانان در کشورم کم نیستند و همه مردان و زنان وطنم آزاد مرد و پر از حماسه دینداری و انسانیت هستند. سردارانی چون سردار و قهرمان بزرگ سردار سلیمانی، مردانی چون شهید روشن و فخری زاده و هزاران مردی که در راه پیشرفت کشور جانشان را هم دادند.
کم نیستند پزشکانی که از هزینه جراحی گذشتند و جان مردم را نجات دادند و یا مردان و زنانی که در راه رسیدن به یک هدف علمی همه عمرشان را گذاشتند و کشور را به مدارج عالی رسانیدند. مردانی که در این راه از هیچ تلاشی کم نگذاشتند و برای وطن جانشان را هم دادند.
قهرمان زندگی من آن اسیری است که در کنار صدام لعنتی دم نزد و زبانش را بریدند. ما اسطوره هایی چون پترس فداکار را برای دانش آموزانمان می گوییم ولی حقیقت هایی چون لندی و حسین فهمیده را از یاد می بریم. ما داستان معلمانی که برای دانش آموزان جان دادند را زود فراموش کردیم و صحنه های رشادت و بزرگی مردانمان را به صفحات کتابها سپردیم.
ما فراموش کردیم داستان مادر قهرمانی که رادیو به کمر بسته بود که خبر از فرزندش بشوند. آری هرجا که خوب نگاه می کنم قهرمانان کم نیستند مردان زنان و کودکان که از هر سمت و سو برای آبادی و سرسبزی تلاش میکنند. افرادی که چون کوه ایستادند و پشت به دشمن کردهاند تا وطن در آرامش و آسایش بماند.
قهرمانان وطن من مردانی هستند که خاک خوردند ولی خاک به دشمن ندادند. چمن و علف خوردن ولی ذره ای خاک به دشمن ندادند. مردان دلاوری که لحظه به لحظه جان دادن ولی ایمان ندادند.
هر بار که شرح زندگی مردم وطنم را می خوانم، می بینم مردمانی بی نظیر هستند که همه عمر در راه سعادت انسان ها تلاش می کنند و خودشان را نمی بینند و فقط دیگران را می بینند. آری الجار ثم الدار
نتیجه گیری: هیچ وقت انسان های اطراف خود را نادیده نگیرید و بدانید هر کس برای زندگی خودش یک قهرمان است. به مرام و مردانگی آنان خوب نگاه کنیم و درس زندگی بگیریم.
مطلب مشابه: انشا درباره فوتبال؛ 12 انشا جدید درباره ورزش فوتبال پایه های مختلف
مطلب مشابه: انشا در مورد امام حسین، کربلا و ماه محرم برای پایه های مختلف تحصیلی
چطور قهرمان زندگی خودتان باشید؟ (کلاس دوازدهم)
یک روز که در یک کلاس خدمات مشتریان درس میدادم، زنی را به یاد دارم که پشت سر هم از بدبختیهایی که سر کارش داشت شکایت میکرد.
درمورد اینکه چقدر از همکارانش متنفر است، از رئيسش متنفر است. از خدمت کردن به مشتریها متنفر است، و از همه مهمتر اینکه فکر میکرد چطور اینکه مجبور است صبح تا شب دور و بر آدمهای خنگ و احمق باشد سالهای عمرش را تلف میکند.
وقتی غر زدنهایش تمام شد، یک سوال خیلی مشخص از او پرسیدم، سوالی که باید خیلی سال پیش از خودش میپرسید:
«اگر در این شغلت احساس بدبختی میکنی، به نظرت نباید یک کار دیگر که شادترت کند پیدا کنی؟»
با سوال من حسابی شوکه شده بود ولی بالاخره جواب داد.
«خوب، کلی قبض هست که باید پرداخت کنم، من به این کار نیاز دارم. ولی موضوع این نیست. مشکل من اینه که نمیدونم چرا این شرکت اینهمه احمق تو خودش جمع کرده. اونها باید از کارشون استعفا بدن نه من.»
و همینطور ادامه داد. گوش کردن به حرفهایش واقعاً ناراحتکننده بود.
او تصور میکرد که مسئولیت برطرف کردن نارضایتی و ناراحتی در کارش بر گردن شرکتی که در آن کار میکند، همکارانش و رئیسش است.
واقعیت این است که هیچکس او را از کاری که از آن متنفر است نجات نخواهد داد، حداقل آن احمقهایی که از آنها تنفر داشت نمیتوانند این کار را بکنند. ولی من میدانم چه کسی میتواند.
بهترین روز زندگیتان روزی است که تصمیم میگیرید زندگیتان برای خودتان است. بدون هیچ عذرخواهی و بهانهای. هدیه زندگی برای شماست. این یک سفر فوقالعاده است و خودتان به تنهایی مسئول کیفیت آن هستید.
اگر دوست نداشته باشید که این کار خیلی مهم را انجام دهید، هیچ نوشتهای نمیتواند شما را متحول کند:
مسئولیت کامل کیفیت زندگی خودتان را بپذیرید.
اگر ما به صورت احمقانهای باور داشته باشیم که یک نفر دیگر هست که به جز خودمان روی ما قدرت دارد، هیچ نوشته و مقالهای به کار ما نخواهد آمد.
بگذارید واقعبین باشیم.
سوپرمنی در راه نیست، چون سوپرمن واقعی نیست.
و حتی اگر واقعی هم بود، آنقدر سرش شلوغ بود که وقت نجات دادن ما را نداشت.
خوشبختانه ما اصلاً به سوپرمن نیازی نداریم. مسئولیت نجات ما و فراهم کردن بهترین زندگی برایمان، مسئولیت فقط و فقط خودمان است. اگر بخواهیم سادهتر بگوییم، ما باید قهرمان زندگی خودمان باشیم.
به نظر شما این منطقی نیست؟
کسی که بیشترین کنترل و قدرت را روی زندگی ما دارد همیشه همان کسی خواهد بود که هر روز صبح در آینه به ما نگاه میکند.
ما کسی هستیم که تصمیمات زندگیمان را میگیریم.ما کسی هستیم که مسئول فکرها و حرفها و اعمالمان هستیم. و از همه اینها مهمتر این ما هستیم که بیشترین استفاده را از شادی و سلامتیمان میبریم.
برخلاف باورهای عموم، هیچوقت رئیس، عزیزان، والدین یا هیچ کس دیگری نیست که روی ما قدرت داشته باشد. البته مگر اینکه خودمان تصمیم بگیریم این قدرت را به آنها بدهیم. ولی اشتباه نکنید، این قدرت به ما تعلق دارد.
و ازآنجا که انسان مدام در حال اشتباه است، بزرگترین اشتباهی که میتواند در کل زندگیاش بکند این است که تصمیم بگیرد این قدرت را به فردی دیگر بدهد.
قهرمان زندگی من پدرم است

قهرمان زندگی من پدرم است. او مرد بسیار مهربانیست. و با همه ی مردم بخوبی رفتار می کند او همیشه می گوید که ما نباید به هیچکس ظلم و ستمی کنیم و اگر ناخواسته در حق کسی کار بدی کردیم باید مسئولیت ان را بپذیریم و تمام سعیمان را بکنیم تا اشتباهمان را جبران کنیم
پدرم ما را نصیحت کرده و می گوید: سایرین نباید از کارهای ما ازار ببینند و ما باعث ایجاد مشکل در زندگی انها شویم
از همه ی این ها گذشته پدرم بسیار راستگوست او هیچوقت دروغ نمی گوید و به ما هم می گوید، دروغ جزء بدترین کارهاست کسی که دروغ می گوید ادم بدیست و خدا از او راضی نیست
علاوه بر این او بسیار دلسوز و مهربان است و نمی تواند رنج هیچکس را ببیند، پدرم…
صدای زنگ کلاس با همهمه ی بچه ها به هم آمیخت.
_ مریم جان زنگ خورد ادامه ی انشا بمونه برای بعد، برو بسلامت
_ سلام بابا جون
_ سلام دخترم، امروز خوب بود؟
_ بله بابا خیلی خوب بود، انشا هم داشتیم… چرا انقدر تند می ری بابایی؟
_ عجله دارم باید تو رو بذارم خونه و زود برگردم مغازه، کار مهمی دارم
_ باشه بابا ولی انقدر تند نرو، خطرناکه… بابا اون خانومه با عصا رد میشه ها مواظبش باش
و بعد صدای ترمز در گوشهای مریم پیچید و پیرزن نقش زمین شد اما پدر بعد از مکثی کوتاه بسرعت حرکت کرد!!!
_ کجا بابا؟ باید برسونیمش بیمارستان
_ ساکت شو، نمی تونم ببرمش… احتمالا مرده و منو گرفتار می کنه
_ ولی باید کمکش کنیم
_ خفه شو… حواست باشه به هیچکس چیزی نگی حتی مادرت.. اگر هم پرسید چرا گریه کردی بگو زمین خوردم… همین که گفتما! وگرنه من می دونم و تو
_ مریم بیاد و بقیه ی انشائشو بخونه
_چشم خانوم
بنام خدا، قهرمان زندگی من مرد!
مطلب مشابه: انشا در مورد کتاب + چند انشای زیبای ادبی با موضوع کتاب و کتاب خواندن
مطلب مشابه: انشا با موضوع پاییز + 5 انشا جدید و کوتاه در باره فصل خزان با مقدمه، بند و نتیجه گیری
انشا در مورد الگوی زندگی من
من داشتم برای خودم بی خیال و با دلخوشی زندگی میکردم تا اینکه معلم عزیزم خواست یک انشا درباره الگوی زندگیم بنویسم، آن لحظه بود که به خود آمدم و از خودم پرسیدم، اصلا الگو یعنی چه؟! تصمیم گرفتم از اطرافیانم و کسانی که با سواد هستند و همچنین از طریق اینترنت، راجع به الگو تحقیق کنم.
به بیان ساده، الگو یک نمونه کاملی است که از روی آن چیزهای مشابهی را میسازند؛ مثلا در خیاطی، روی یک کاغذ الگوی لباسی را که میخواهند بدوزند می کشند و بعد از روی آن چندین لباس می سازند. الگوی زندگی هم یعنی ما یک انسان کامل و موفق و رشد یافته ای را در نظر بگیریم و کارها و رفتارهایمان را شبیه او کنیم.
حالا که دانستم معنای الگو چیست این سوال برایم ایجاد شد که من تا به حال چه کسانی را الگوی خود قرار دادم یا اینکه در آینده چه کسانی را میخواهم الگوی زندگی خودم قرار دهم. برای اینکه کسی را الگوی خود قرار دهیم باید شناخت خوبی از او داشته باشیم، شاید بعضی ها به ظاهر انسان موفق و خوشبختی باشند ولی واقعا اینطور نباشد و شبیهِ او شدن، آینده ما را خراب کند.
به نظرم اولین الگوی هر انسانی پدر و مادرش هستند؛ آنها اولین کسانی اند که بعد از تولّد میبینیم؛ هر کودکی بدون اینکه معنای الگو را بداند از کارهای پدر ومادرش تقلید میکند و رفتارش شبیه آنها می شود. پدر و مادرها باید توجه کنند که بچه هایشان رفتار آنها را میبینند و تکرار میکنند.
الگوی دیگر ما معلمها هستند. آنها خیلی با سوادند و همین باعث می شود ما دوست داشته باشیم شبیه آنها شویم. کمی که بزرگتر شویم دوست داریم افراد معروف و مشهوری مثل دانشمندان، نویسندگان، مخترعان، ورزشکاران، هنرمندان و … را الگوی خود قرار دهیم؛ اما باید توجه کنیم مشهور بودن به معنای این نیست که آن فرد می تواند الگوی مناسبی هم برای ما باشد.
یکی دیگر از افرادی که میتوانند الگوی خوبی برای ما باشند، کسانی هستند که خدا آنها را به عنوان الگو معرفی کرده است؛ پیامبر خدا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) انسان کاملی است که ما میتوانیم خودمان را شبیه او کنیم، او همواره در کارهایش خدا را در نظر میگرفت و به همین خاطر از هیچکس ترسی نداشت و با بقیه انسانها مهربان بود و به هیچ کس ظلم نمی کرد و کارهایش را با دقت و به خوبی انجام میداد.
هرچند ایشان در میان ما نیست تا بتوانیم رفتارشان را ببینیم اما در قرآن و کتابها درباره رفتار و روش زندگی ایشان نوشته شده و ما میتوانیم با خواندن آن ببینیم برای اینکه انسان کاملی بشویم و خدا از ما راضی باشد چه رفتارهایی را انجام دهیم و از چه کارهایی پرهیز کنیم. بنابراین الگوی من در زندگی کسانی خواهند بود که رفتار و اخلاق خوبی دارند و دیگران از بودن در کنار آنها راضی هستند.
پدر قهرمان زندگی من

پدر در زندگی هر فرد، بهعنوان یک اسطوره دیده میشود، مظهر قدرت، پشتیبانی و حمایت است و رفتار اجتماعی را از او میآموزیم. در خانواده، بقیه اعضا پدر را پشتیبان اصلی خود میبینند، فرقی نمیکند که این پشتیبانی قرار است در برابر چه افراد یا موضوعاتی باشد. اگر اختلافی رخ دهد یا موضوعی به حل مسئله احتیاج دارد، اعضای خانواده بر نقش پشتیبانی پدر تکیه میکنند.
از طرف دیگر برای بسیاری از کودکان، نخستین الگویی که دوست دارند شبیه به او شوند و رفتار کنند، پدر است.پدرها خصوصیات رفتاری مختلفی دارند اما چیزی که جایگاه آنها را در زندگی فرزندانشان متمایز میکند، محبت و حمایت پدرانه و داشتن قدرت و استراتژی است. به همین دلیل هم اگر از هر کودکی بپرسیم قدرتمندترین آدم دنیا کیست، حتما پاسخ این است: پدرم. این نشان میدهد پدر در ذهن یک کودک، نماد قدرت و توان است. پدر باید اقتدار و مدیریت خود را به فرزندان تفهیم کند، اما همزمان آغوش مهر و محبت خود را روی فرزندانش باز کند تا آنها از امنیت مهربانی پدرانه بهرهمند شوند.
در دوره نوجوانی، نقش پدرها اهمیتی بیشتر از قبل پیدا میکند. فرزندان در این سن به الگوهای اطراف خود دقت بیشتری میکنند و بهدنبال انتخاب الگویی هستند که از نظر آنها کاملتر است. در ساختار خانواده معمولا مادران الگوی عاطفی و پدران الگوی رفتار اجتماعی فرزندان درنظر گرفته میشوند. هرچه پدر محبت خود را با اقتدار و منطق همراه کند، شخصیت تأثیرگذارتری در باور فرزندان خود خواهد بود.
تحقیقات نشان داده که فرزندان در نوجوانی، به دلایل مختلف حرفشنوی بیشتری از پدر دارند تا مادر، بنابراین در این دوره نقش تربیتی پدر هم اهمیت بیشتری پیدا میکند. عناصر زیادی وجود دارند که کمک میکنند نقش تربیتی پدر، پررنگتر دیده شود. رسانهها، آموزشوپرورش و کتابها باید آنقدر به این موضوع بپردازند تا باورها درباره نقش تربیتی پدر تغییر کند.
این نکته هم قابل توجه است که برای حفظ اقتدار پدر و حرفشنوی فرزندان، نباید از پدران تصویری ترسناک در ذهن فرزندانشان بسازیم. روش اشتباه گذشته این بود که فرزند را از سرزنش یا تنبیه پدر آنقدر میترساندند که به مرور فاصلهای روانی بین پدر و فرزند ایجاد میکرد و همین در آینده، باعث میشد رابطه صمیمانه و عاطفی آنها دچار آسیب شود.
مطلب مشابه: انشا درباره مسئولیت پذیری؛ 2 انشا در مورد مسئولیت پذیر بودن
مطلب مشابه: انشا با موضوع نیکوکاری + موضوع انشا نیکی و کمک کردن به دیگران
انشا قهرمانان زندگی من
مقدمه
در زندگی هر کسی، قهرمانانی وجود دارند که همیشه در کنار ما هستند و ما را حمایت میکنند. قهرمان زندگی من پدر و مادرم هستند. آنها بهترین دوستان من هستند و همیشه برای من کارهای بزرگ و کوچک میکنند.
بدنه
پدر من خیلی مهربان و قوی است. او هر روز به کار میرود تا ما را تأمین کند و به ما زندگی خوبی بدهد. وقتی از کار برمیگردد، همیشه با من بازی میکند و داستانهای جالبی برایم تعریف میکند. او به من یاد داده که همیشه تلاش کنم و هرگز ناامید نشوم.
مادر من هم قهرمان زندگی من است. او همیشه در کنار من است و به من کمک میکند. او بهترین غذاها را برایم درست میکند و همیشه مراقب من است. مادر به من میآموزد که چگونه خوب رفتار کنم و به دیگران کمک کنم. وقتی ناراحت هستم، او همیشه به من آرامش میدهد و باعث میشود که دوباره خوشحال شوم.
نتیجه
پدر و مادر من قهرمانان واقعی من هستند. آنها با محبت و فداکاریهایشان به من نشان میدهند که چقدر در زندگی مهم هستند. من همیشه سعی میکنم که مثل آنها باشم و از آنها یاد بگیرم. قهرمانان زندگی من همیشه در قلب من هستند و من هر روز از داشتن آنها خوشحالم.
قهرمان زندگی من
مقدمه: هر کسی در زندگی خود یک قهرمان دارد. قهرمان کسی است که همیشه کنارمان است، ما را حمایت میکند و به ما یاد میدهد چگونه بهتر زندگی کنیم. برای من، قهرمان واقعی زندگیام پدرم است. او همیشه با عشق و مهربانی کنار من بوده و هر روز چیزهای جدیدی به من یاد میدهد.
بدنه: پدرم مردی است که همیشه با لبخند و صبوری رفتار میکند. او خیلی زحمتکش و قوی است. هر روز صبح زود بیدار میشود و به سر کار میرود تا بتواند برای من و خانوادهمان زندگی خوبی فراهم کند. وقتی از مدرسه به خانه برمیگردم، او با مهربانی از من میپرسد روزم چطور بوده و همیشه گوش میدهد.
پدرم نه تنها به من کمک میکند درسهایم را بهتر یاد بگیرم، بلکه وقتی چیزی سخت است، همیشه میگوید: “تو میتونی از پسش بربیای.” او به من اعتماد به نفس میدهد و میگوید که مهم نیست اگر اشتباه کنم، چون از اشتباهاتمان چیزهای زیادی یاد میگیریم.
علاوه بر این، پدرم همیشه به من یاد میدهد که باید به دیگران کمک کنیم و مهربان باشیم. او خودش همیشه به دوستان و همسایهها کمک میکند و این رفتار او برای من یک الگو است. وقتی کنار او هستم، احساس میکنم دنیا جای بهتری است.
نتیجه: پدرم بهترین قهرمان زندگی من است. او با قلب بزرگش به من یاد میدهد که باید قوی، مهربان و شجاع باشم. هر روز که بزرگتر میشوم، بیشتر متوجه میشوم که چقدر خوششانس هستم که چنین پدری دارم. من همیشه به او افتخار میکنم و امیدوارم روزی بتوانم مثل او باشم.
قهرمان زندگی من مادرم

مقدمه: هر کس در زندگی خود قهرمانی دارد. قهرمانی که برایش از همه مهمتر است و همیشه به او کمک میکند. قهرمان زندگی من مادرم است. او مانند یک فرشته مهربان همیشه کنار من است و هر کاری میکند تا من خوشحال باشم.
بدنه: مادرم از صبح زود بیدار میشود تا برایم صبحانه درست کند و من را به مدرسه بفرستد. وقتی من به مدرسه میروم، او کارهای خانه را انجام میدهد و غذاهای خوشمزهای میپزد. هر وقت مشکلی دارم، مادرم با صبر و حوصله به حرفهای من گوش میدهد و کمکم میکند تا راهحلی پیدا کنم.
وقتی مریض میشوم، مادرم تمام شب کنارم مینشیند و مراقب من است. او با عشق و محبت من را دلداری میدهد تا زودتر خوب شوم. مادرم همیشه به من میگوید که باید مهربان و قوی باشم و به دیگران کمک کنم.
نتیجه: مادرم برای من قهرمان واقعی است. او نهتنها از من مراقبت میکند، بلکه به من درسهایی از زندگی میآموزد که هیچکس دیگری نمیتواند. من خیلی خوشحالم که مادری به این مهربانی و دلسوزی دارم و همیشه سعی میکنم که قدردان او باشم. مادرم برای همیشه قهرمان زندگی من باقی خواهد ماند.
مطلب مشابه: انشا در مورد یک روز در کلاس درس + 3 انشا کوتاه ادبی برای دبیرستان و دبستان
انشا خاطره نویسی از قهرمان زندگی
کارتون تموم شد رفتم دفتر و کتابم رو آوردم بشینم مشقامو بنویسم. مثل همیشه باید از روی کتاب درس رو مینوشتم که مچ دستم قوی بشه بتونم در آینده مرد قوی باشم و ریاضی رو تمرین هاشو حل کنم که جمع و تفریقم قوی بشه تا بتونم خرج و دخل حقوقم رو حساب کنم. اخه از مامان اینا شنیدم خرج و دخل بابا میزون نیست فکر کنم بابا ریاضیش ضعیفه مگرنه دلیلی نداره بابا خرجش بیشتر از دخلش باشه. خب یه حساب ساده اس آگه مشقاشو خوب مینوشت الان خرج و دخلش هم با هم میخوند …
شب شده خوابم میاد تو چرت زدن صدای در انتظارمو تموم میکنه. پریدم جلوی پاش گفتم خسته نباشی بابایی چرا انقدر دیر امدی؟ بابا هم با لبخند میگه عزیزم کار داشتم و میره که دست و روشو بشور بیاید شام بخوره، همینجوریکه چشام بابا رو سیر نگاه میکنه یاد انشا فردا افتادم.
نه پسر شجاع نه حنا در مزرعه هیچکدوم کل هفته گذشته رو تا آخر شب کار نمیکردن و بعدش با لبخند بیان خونه آره بابا با اینکه نه معروفه نه هر روز بزن بزن نمیکنه ولی خیلی زحمت میکشه تا دخل و خرجش میزون باشه کی میتونه مثل بابا انقدر قوی باشه که صبح زود بره تا اخرشب؟ خب من خودم یه نصفه روز تو مدرسه که نشستم خسته میشم، کی میتونه مثل بابا باشه؟
قهرمان من پدرمه، تک هستش چون هیچکسی جاش رو نمی تونه بگیره، معروفه ترینه برای من چون از وقتی چشم باز کردم کسی رو بیشتر از پدرم نمیشناسم، قویترین هستش چون هرکاری که بابام میکنه من نمیتونم و بابام میگه تو یه روزی مرد میشی مثل من.
قهرمان زندگیام مادرم (مناسب کلاس دوازدهم)
چشم که به جهان می گشائیم پدر و مادر را در کنار خود میبینم، مادری که با جان و دل ما را در بالین خود رشد میدهد، صبوری میکند، از خودگذشتگی میکند، شب بیداری میکشد و یا پدری که همیشه قهرمان داستانهای کودکانهٔ ماست.
کوه میشود و میایستد تا با خیالی راحت به او تکیه کنیم، حتی اگر تمام سنگینی وزن عالم به دوشش باشد باز برای تو همان کوه میماند. پدری که با دستهای زبر و زمختش که حاکی از رنج هایی است که کشیده، تو را در آغوش پر مهرش میفشارد.
مگر میشود از چنین افرادی الگو برداری نکرد؟! الگوی اولیهٔ هر کسی پدر و مادر اوست. همان فرشتههایی که سخن گفتن، راه رفتن و یا مهر و محبت را از آنها میآموزی و زندگیت درست با سرمشقی که شروع کنندهٔ آن بودهاند را آغاز میکنی و تا پایان دفتر زندگیت، سطر به سطر آن را دیکته میکنی.
خوب یادم است روز اول مدرسه را که چگونه معلم با محبت و لبخند مهربانش مداد را در میان انگشتانم فشرد و نجواگونه گفت: دختر زیبایم، مداد یکی از بهترین همدمها در زندگی برایت خواهد شد.
او تو را به سوی پیشرفت میکشاند. حرفهای درونت را به روی کاغذ میبرد تا اینگونه با بهترین جملات، همدردی کنی! کتاب را هرگز از خود جدا نکن که نه تنها هرگز تو را به قعر زمین نمیکشاند بلکه همیشه و در هر مرحله ایی از زندگی که باشی دستانت را میگیرد و تو را به اوج آسمانها میرساند.
با هر کتابی که بخوانی، راه برایت هموارتر میشود و تو به اهدافت نزدیکتر خواهی شد. بعد از آن روز الگویم بعد از پدر و مادر، همان قلم و کاغذی شد که همیشه پرمنفعت دست گیر دست سرگردانم بود. صفحهٔ روزگارم که کمی بیشتر، پیش رفت الگوی بعدی زندگیم معلم نقاشی مدرسهام بود. همان زنی که با مهارت و شوق و ذوق فراوان، خطوط را در کنار هم میکشید و انرژی شگفت انگیز خلق میکرد.
آنقدر با علاقه اینکار را انجام میداد که ناخوداگاه مجذوب این هنر زیبا شدم، خودم را که پیدا کردم، مداد رنگی در دستانم بود و چشمانم از شوق میخندید راهم را پیدا کرده بودم و برای رسیدن
به هدفم بیشتر از پیش، آموزگارم را الگو قرار میدادم تا روزی بتوانم آنقدر زیبا هنرنمایی کنم که هر کسی اثر خلق شدهٔ دستانم را دید، انگشت به دهان بماند و ناخوداگاه زیر لب آن را تحسین کند.
روزها میگذشت و از میان آنهایی که به عنوان الگو انتخاب کرده بودم تمام صفات نیکو را برچین میکردم و در گنجینهٔ وجودی خود، تمام آنها را محفوظ کرده تا سر به زنگاه صندوقچه را بگشایم و از آنها استفاده کنم.
با همهٔ این اوصاف آدمهای زیادی در زندگی من آمدند و رفتند، گاهی خلاف علایق و افکار من برخورد میکردند و گاهی من را به وجد میآوردند که همچون آهنربا آن را به خود جذب میکردم! اما به نظر من نمیشود که همیشه ما همهٔ صفات خوب و پسندیده را برگزینیم و پس تکلیف دیگر احساسها چه میشود؟!
من حتی، عصبانیت و ایستادگی در مقابل ظلم را نیز از پدر و مادرم آموختم. اما همیشه این را به من گوشزد کردهاند که به نحو احسن از آنها استفاده کنم. به طور مثال، هرگز در مقابل ظلم، مظلوم واقع نشوم و هرگز اجازه ندهم کسی به ناحق، حق من را بخورد. اگر جایز بود حتی با عصبانیت و پرخاش هم که شده باید حق را گرفت،
همانطور که پیامبران الهی به آن دستور دادهاند که هرگز نباید در مقابل ظلم، سر خم کرده و سکوت کرد همهٔ اینها را گفتیم و الگوها و قهرمانهای زندگی را بشمردیم اما در نهایت می گویم که دگر خدا و معصومان الهی را الگوی اصلی خود قرار دهیم.
بسیاری از کارها با اصول اخلاق و رفتار پیش خواهد رفت و یاد خدا و ناظر بودن خدا در تمام لحظات زندگی در این راه آنچنان قدرت و آرامش را در قلبهایمان سرازیر خواهد کرد که میتوانیم با خیالی راحت و توکل به آن و با یاری از الگوهای مدنظر،
زندگی را در مسیری درست و راهی هموار ادامه دهیم و از زندگی در کنار گذراندن روزهای سخت و آسان لذت ببریم، به گونه ایی که به خط آخر دفتر زندگی خود رسیدیم، پشیمانی و حسرت مانع ادامهٔ راهمان نشود و بلکه با امید و لبی خندان با خود بگوئیم، نقطه سر خط و دوباره ادامه زندگی…










