انشا آماده برای پایه های مختلف (متن 20 انشا جدید با موضوع آزاد)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین انشا آماده برای شما دوستان قرار دادهایم. این انشاها را میتوانید بدون هیچ تغییر دادنی، تحویل کلاس دهید. انشاهای زیر تقریبا شامل همه موضوعات مهمی ادبی میشوند. با ما باشید.
فهرست موضوعات این مطلب
انشا با موضوع : سال جدید
سال جدید
آمدی می دانستی من در پیچ خم مانده ام
چه رفقا که رفتند
چه دوستانی که پر کشیدند
می دانی اگر زنده ام فقط فقط برای اوست
خوش آن روز که ازاین منزل ویران بروم
دلم برای خودمان تنگ میشود
که بی او هستیم ودرمانده
جسمممرا تحمل کن
جانم خسته است
خسته
دلم آغوش گرم کودکی که نگاهش بی اندازه پر محبت است را می خواهد
در تونل زمان دستمان را بگیر
در تاریکی به ما امید بده
اگر هستیم او خواست که باشیم
صبر برکت آرامش برایمان رقم بزن
سفره ها پر باشد از عشق
بوسه مادر بر جان فرزندانشان
خواهر ها بوسه زنند بر عشق
برادرها عشق بریزند بر قلب مادر
هیچ کس بی کس نباشد
بیماران دوا شوند شفا گیرند و رنجشان کم شود از درد بی درمان
بی فرزندان دامنشان سبز وپر بار شود
پدرها سرشان را بالا بگیرند
ایرانم آباد شاد خندان آرام به لحظه جدید برسد
پیرها سالخوردها با حس خوب بودن پر بکشند
رفتگان برما خیر بخواهند
ما بر رفتگان خیر بفرستیم
دلمان پر شود از تو که سراسر نور هستی
بی خانه ها مسکن یابند
دختران و پسران جهانم شاد وآرام به آینده قدم بگذارند
سال جدید ما تورا می طلبیم
بدان ما خسته از چنگ زمانه به نور او ایمان داریم
چیچک خنده وقهقه بپیچد بر خانه های کشورم
سفره ها پر باشد از رزق وبرکت
از تو ونور الهی می طلبم لبخند پر از عشق زمانه بر همه چیز
بر همه کس
جوان شود دلمان از بودن در تو
بیا که بی تاب تو هستیم
بی تاب
انشا با موضوع : بهار
بهار واژه ای که انگار تنها از چندین حروف تشکیل نشده ، بلکه عطر و بویی نیز در خود جای داده .
وقتی چشمانم را میبندم و واژهی بهار را بر لبانم می آورم بوی خوش همچون نعنا همانقدر خنک و تند بینی ام را قِل قلک میدهد و انرژی وافری بر من میافزاید .
و تصویری زیبا پیش چشمانم می آيد از درختانی که گویی یار همیشگی آنها ، بعد از آن لباس های سفید و بی روح ، گران ترین پارچه ها را ، گران ترین گل های جهانش را خرج کرده تا بر تن شاخه های درخت ها لباسی حریر با گل دوزی های صورتی رنگ و بنفش بپوشاند و هر بیننده ای را ساعت ها محو خود کنند .
آری وقتی نام بهار می آید انگار دنیا دوباره متولد میشود رنگی میشود تمام زردی و خشکی ، بی وفایی های پاییز و سرمای زمستان را پشت سر میگذارد و نوید یک شروع دوباره را میدهد .
پس چشمانمان را باز کنیم و لخندمان را مهمان بهار زندگانی کنیم و ما نیز همچون درختان و جهان ، تولدی دوباره را شروع کنیم با عطری نعنا گونه و به لطافت و نرمی برگ گل های بهاری .
نو بهار زندگانی بر همه مبارک
انشا با موضوع : نوروز
نوروز، عیدی که به استقلال بهار سبز میرود و جارو به دست سرمای جهان زمستانی را از روی طاقچهها، میتکاند.
نوروزی که هزار و اندی است که به مردم نوید نو روزی را میدهد. در دامنش، سیب و سکه و سبزه و آیینه و … میگذارد میآید و با معرکه ای مردم را دور خودش جمع میکند. مردم را میبینی که با دوندگی، سرگرم استقبال از او میشوند آن هم احتمالا به رسم عادت هزار سالهشان
آه. فارغ از اینکه این جناب نوروز، همه چیزش بزکی بیش نیست. نه آیینه اش تا به حال برای مردمان صداقت آورده و نه سیبش همه را سالم نگه داشته و نه سکه هایش جیبی را بی نیاز از مال دنیا کرده. حتی سبزهاش هم نتوانسته جایی را آباد کند و سرکه دست و پا بسته اش هم ناتوان از درمان روحهای بیمار بوده.
حس میکنم این معرکه گیر، یک جای کارش میلنگد. آیا او واقعا ناتوان است از نو روز کردن ایام یا بزاعتش قد این حرفها را نمیدهد؟!
اما کیست در جهان که نوروز نخواهد؟ شاید آدرس را به غلط به ما دادهاند. یحتمل سین های واقعی، در دستان کس دیگری جز این معرکه گیر است.
مگر نه این است که قوام برگان درخت در بهار، به مدد کسی جز آن منجی بزرگِ بهار به دست، سر از از شاخه های خشکِ سردِ زمستانی در میآورند؟
نوروز به صلح دوستیاش مینازد. اما مگر آشتیای، خواهد شد در جهان مادام که نوروز گر اصلی نباشد؟
با حلوا حلوا کردن، دهان شیرین نمیشود، قلبی آرام نمیگیرد، جایی سبز نمیشود، خراباتی آباد نمیشود و جنگی پایان نمییابد.
به قول آن مردی که امشب در تلوزیون خواند:
چه برکتی چه نویدی، چه سبزهای و چه عیدی؟
به سال نو چه امیدی، اگر دوباره نیایی؟
انشا با موضوع : کفش
دم در مسجد بین کفش ها نشسته بودم. همه غریبه بودند به تنهایی و خودم فکر می کردم که ناگهان دستی به شانه ام خورد. برگشتم، کفشی هم شکل من با دماغی دراز بود. آن طور که از چهره اش مشخص بود از من خسته تر و رنج کشیده تر بود.
لباسی مشکی تنش پاره شده بود و بخشی از بدنش مشخص شده بود. رنگ کرمی مایل به قهوه ای، دماغمان را بهم زدیم! پس از احوال پرسی گفت:(( چه لباس زیبایی! معلومه که بهت می رسه و دوستت دارد ))
من که دهانم بوی پای صاحب پیرم را گرفته بود جوابش را ندادم تا از بوی بد دهنم اذیت نشود.
ولی اگر صحبت نمیکردم هم بی احترامی می شد هم خودم هم خفه می شدم!
از سر ناچاری و با اجبار گفتم:((همه چی که به ظاهر نیست،درونم غوغاییست که تا به الان به کسی جز سطل زباله نگفتم چون او هم مثل من دهانش بو می دهد و حرف هایم را می فهمد))
آقا کفش پرسید مگر چه شده است؟بی درنگ زبان باز کردم. انگار از خدایم بود یکی ازم بپرسد که چه شده!گفتم:صاحب من از وقتی من را به خانه اش برده که فکر کنم سه سالی میشود من را حمام نبرده، و در همین سه سال هفته ای یکبار جوراب هایش را می شوید.
نمی دانم دلش برایم سوخت یا چه!پس از کلی گلایه آقا کفش راهی پیش رویم گذاشت!
اینکه صاحبم را عوض کنم!
پرسیدم:چگونه!؟
گفت:جایت را با من به مدت کوتاهی عوض کن!
قبول کردم و چند روزی در خانه ی صاحب جدیدم بودم. زندگی ام تغییر کرد، چیزهایی را دیدم که تا به حال تجربه نکرده بودم.
صاحب جدیدم هر روز مرا تمیز می کرد. با برس مخصوصی گرد و غبار را از چهره ام پاک می کرد. سپس با ماده مخصوصی مرا برق می انداخت.
احساس خوشایندی داشتم، شاد و خوشحال بودم .
اما این شادی دیری نمایید!
پس از چند ماه، مرا پشت در گذاشتند و کس دیگری جای مرا گرفت!
تو فکر بودم و با خود اندیشیدم که نباید سِرّ درون را با هرکسی درمیان گذاشت و به حرف هر کسی گوش داد و به صاحب خود خیانت نکنیم!
انشا با موضوع : دو ساعت مانده به آخر دنیا
می پرسد چرا نمی روی! پس چرا نمی روم؟
اگر ندیدمشان چه!
کاش می شد یک چمدان همراهم کنم؛مانتوی سبزی که پدرم برایم خریده را ببرم،پدرم را ببرم! بافتی که مادرم دوستش داشت در تنم را ببرم، مادرم را ببرم! توپ بازی برادرم را ببرم، تا بتوانم برادرم را ببرم! مشتی از این خاک که عزیزانم را گرفت را ببرم! عزیزانم را ببرم!
می پرسد چرا نمی روی؟
چه شهامتی میخواهد خداحافظی و چه متحیرم که کسی زبان به آن باز نمی کند.
از این خداحافظی می ترسم، از فردایش بیشتر!
اگر آنجا گناهکار شدم چه،اگر از تاریکی اش ترسیدم و پناهی نداشتم چه؟
اگر عدالت گفت که دیگر آغوشی برای پناه نداری چه؟
فرارکنم؟ مگر می شود؟ تا به امروز میتوانستی اما الان نه.
حالا شایدم عدالتش را ترسناک دیدم و آنقدرها هم ترسناک نباشد و مارا کنار هم به حال خودمان گذاشت و دلمان شاد شد.
شاید به من گفت در ازای هربار که صدایت را برای مادرت بلند کردی عذاب و هربار که صورتش را بوسیدی، آسودگی. تکلیف کل کل هایم با برادرم چه؟ جبران زحمت های پدرم چه؟
یک به یک بالا می رویم و چهره ها نا آرامی را می رسانند که ما ناآگاه از تقدیر خویش.
انشا با موضوع : #عینک 👓
بدن و وجود ما سرشار از نعمت های زیبای خداوند است که محرومیت از هر کدام از آنها مارا محتاج کمک میکند. یکی از این نعمت ها نعمت چشم های ماست ، که عیب در آنها ما را نیازمند استفاده از عینک میکند . اما همیشه عینک برای تقویت دید و بهبود بینایی نیست ، بلکه با کمی خلاقیت و خیال به دریچه ای برای کشف زندگی بهتر تبدیل میشود .
واژه عینک از واژگان فارسی کهن می باشد؛ چرا که گذشتگان ما به عینک ( عای نک) یا ( عایی نک) میگفتند ولی بعد از آن به آیینک ( آیینه+ ک) تبدیل شده است که ریشه اوستایی دارد ؛ چرا که گذشتگان ، چشم حیوانات و انسان را آینه ی کوچک می دانستند چون هر کسی عکس و تصویر خودش را در چشم دیگری و به خصوص در چشم حیوانات می بیند .
عینک از دو عدسی در یک قاب یا فریم درست شده است که توسط بینی و گوش ها نگه داشته میشود و جلوی چشم قرار میگیرد . عینک با رفع عیوب بینایی به چشم ها کمک میکند تا دید بهتری داشته باشند. عینک از دسته های فلزی یا کائوچو و پلاستیک ساخته میشود و شیشه های آن انواع مختلف دارند .
عینک ها به عنوان زیبایی و هم به عنوان عینک آفتابی برای محافظت از چشم ها در برابر نور خورشید مورد استفاده قرار میگیرند . همچنین عینک ها در صنعت هم به کار میروند.
در این سال های اخیر دانشمندان در پی ساختن عینک های هوشمندی هستند که از فناوری های پیشرفته بهره میبرد تا به کاربر امکانات متنوعی همچون واقعیت افزوده ( AR) ، تماس تلفنی و ارتباطات ،ضبط تصاویر و ویدیو ، مسیر یابی و هدایت ، پخش موسیقی و ویدیو ، قابلیت های صوتی و نمایشگر را ارائه دهند.
همچنین جالب است بدانید ، افسران پلیس چینی شروع به استفاده از عینکهای هوشمندی کرده اند که به کمک آن ها میتوانند با یک نگاه به فرد مورد نظر، تمام سوابق آن شخص را در کسری از ثانیه مشاهده کنند!
حال اگر نگاه دقیق تر و از جنبه های دیگر به عینک بنگریم میتوانیم متصور شویم که اگر عینک ها از نوع خوش بینی هم ساخته می شدند چه زیبا بود! آنگاه همدیگر را عجولانه قضاوت نمیکردیم و همه با صلح و صفا در کنار هم می زیستیم و یاریگر هم در همه مشکلات می شدیم ؛ از کنار طعنه زدن ها و تهمت ها راحت میگذشتیم و عیوب هم را کمبود نمی دیدیم و با این عینک، چشمان ما اشکبار نمیشدند و زندگی زیبا تر میشد !
حال اگر از نگاه دیگر بنگریم ، اگر شیشه های عینک فصول را با هم نشان میدادند ، چه حس زیبایی داشت . مثلا از یک شیشه تصویر بهار و از شیشه دیگر تصویر پاییز را می دیدیم . تصورش هم زیباست ! با یک نگاه شکوفه های زیبای بهار و با نگاه دیگر برگ ریز درختان ، با یک چشم سبز شدن برگ ها و زنده شدن درختان و رویش گیاهان و با نگاه دیگر باران های پاییزی و خش خش برگ ها زیر پای عابران را میدیدیم . شاید آن وقت گذر زمان را سریعتر می دیدیم. این عینک درک مرگ و زندگی پس از مرگ ، درک تلخی در کنار شیرینی های زندگی و درک شکوه آفرینش آسانتر می نمود .
از نگاه دیگر هم میتوان عینک را متصور شد ؛ اگر با زدن عینک و با هر چشم بر هم زدن ، ذهنمان بازتر و خلاق تر میشد ، فکر کنید چقدر از مشکلات بی سوادی ، کج فهمی ، درک نا مناسب از مطالب کلاس درس و دانشگاه ها و… حل میشد . تصورش هم دلپذیر است چون آن وقت هیچ دانش آموزی خنگ محسوب نمیشد،و هیچ برداشت اشتباهی از موضوعات علمی نبود ؛ هیچ دانشجویی از درس نمی افتاد و هیچ معلم و استادی از تفهیم درس خسته نمی شد . قطعا این عینک در جاهای زیادی همچون پزشکی در جهت بهبود طبابت، به کار گرفته میشد.
حال اگر افکار دیگران را عینک زدن میفهمیدیم چه؟ نمی شود گفت این عینک خوب است یا بد ، چون قبل از هر عمل و عکس العملی نتیجه کار مشخص بود ؛ قبل از اینکه با جشن تولد شگفت زده بشیم همه چیز را میدانستیم. قبل از تدریس معلم مطلب را می فهمیدیم و قبل از دروغ گفتن و مخفی کاری حقیقت ماجرا برملا بود و حکایت هرچه شفاف تر از خودش و قبل از بیان آن معلوم بود ؛ به نظر من این عینک چندان هم زیبا نبود چرا که افکار ما گنج هایی هستند که شخصیت ما را شکل میدهند و با این عینک حس اعتماد از بین می رفت و خیلی از جذابیت های زندگی دیگر وجود نداشت.
در نهایت عینک ها تنها به عنوان یک ابزار کاربردی بلکه به عنوان یک جزء از سبک زندگی و مد شناخته میشوند . همچنین تصور عینک با ویژگی های مختلف که شاید در آینده ای نه چندان دور به واقعیت بپیوندند به ما نشان داد که ما باید برخی از عینک ها همچون عینک خوش بینی را در وجود خود بسازیم تا دنیا را به صورت زیباتری درک کنیم ، اما به طور کل باید خدارا به خاطر اینکه نیازمند استفاده از عینک های طبی نیستیم شکر کنیم .
انشا با موضوع : رنگ ها
زمانیکه در نقش یک نوزاد چشم به جهان گشود، دنیای کوچکش مملو از رنگ بود . . .
ملافههای سفید، جنگل سبز، خورشید قرمز و شب سیاه.
از سپیدهی صبح با لبخندی، خوابآلود به آشپزخانه میدوید و از آنجا به تمامی خانه شتاب میبرد. در ظهر سوزان کنار برگها دراز میکشید و با ابرها همکلام میشد.
در عصر طلایی کنار در ورودی به انتظار پدر مینشست. وقتی پدر از راه می رسید دست در دست به رودخانه آبی میرفتند.
اما در شب تاریک، در شب تاریک به تنهایی به سوی اتاق خویش قدم بر میداشت. در شب تاریک مادر بوسه بر سرش نمیگذاشت. در شب تاریک پدر در کنار او حضور نداشت. در شب تاریک او کودک نبود!
مردی تنها و خسته بود که سالهاست به انتظار عصر طلایی مینشیند.
به انتظار آواز صبحانه و ابر و خورشید مینشیند. تمام روز جامع خاکستری به تن میکند و تمام روز از غم یار مینویسد.
«یک روز آنقدر مینویسم که انگشتانم قلمم و دیوارها ورقم باشند و مینویسم که در انتظار رنگها ماندهام . . .»
انشا با موضوع : مهر و محبت و مهربانی❣️
…بارالها، هستی دیده به خود مهری فراتر از مهر مادری؟!
بشر دیده به خود محبتی والاتر از محبت مادری؟!
… چگونه شکر تو را به جای آورم به پاس این نعمت؟!
بیعلت نیست که میگویند: “توان وصف تو گفتن…” احساس میکنم دستهای خود را گشودهای و مادر را همانند فرشتهای به روی زمین رها کردهای …
روزها و سالها برای وصف مادر و ستایشِ لطف و بزرگیای که در حق ما کردهای کم است.
“بهشت زیر پای مادران است” اما از نظر من بهشت هم برای آنان کم است!
محبت بیانتهای آنها را چگونه جبران کنیم؟! تا به حال به این فرشته الهی دقت کردهای که حتی لحظهای محبت بیکران خود را از شما دریغ نکرده است؟؟
فرشتهای که هنگام به دنیا آمدن شما اولین نفری بود که به شما نگریست، صدای گریه شما را شنید، شما را در آغوش کشید … اشکهای او همانند مرواریدی از اشک شوق دیدن شما از گونههایش فروریختند …
از همان ابتدا خداوند شما را دوست داشته که آغوش مادر را بر روی شما گشوده است. زمان همانند ابر میگذرد. قدر این فرشته را بدانید که زود، دیر میشود. روزی چشم باز میکنی و میبینی قبل از اینکه حتی یک بار با او درد دل کنی؛ او را در آغوش بگیری و با تمام وجود او را بو کنی دیگر نیست…. حسرت حتی یک بار گفتن “دوستت دارم” به دلت میماند.
“قسم بر اولین واژه هستی
که عشق و دین و مظهرم تو هستی
قسم بر دیدگانت شمع روشن
که هستی گلی سَروَر به گلشن …”
انشا با موضوع : خورشید ☀️
خورشید، بانوی زیبایی که وجودش نورانی است همیشه و هر زمان جامهای از رنگهای پاییزی بر تن دارد ولی هیچ وقت تکراری نمیشود . . .
هر روز صبح زودتر از ما بیدار میشود و در جایگاه خود در دل آسمان، قرار میگیرد و با نور وجودش روز را برایمان به ارمغان میآورد . . .
گاهی نور بیکرانش چشم را میزند ولی باز هم جشم از آن سیر نمیشود. در سرمای زمستان به قصد کنجکاوی از میان ابرهای سرد سرکشی میکند و به هر نحوی که شده باز هم خود را به ما میرساند.
آری چنین است که وجودی سرکش و روشن و پر از جلا به نام خورشید با وجودش سیاهی و تیرگی آسمان شب را به سپیدی و روشنایی روز تبدیل میکند . . .
انشا کوتاه درباره خورشید زیبا
نیمههای شب بود . . . آتشی در دلم غوغا میکرد و بیتاب معشوق پنهانیام بودم . . .
مدام ثانیهها را در دلم میشمردم و منتظر بودم که به دیدارم بیاید جامه طلایی زیبایی که بر تن کرده بود هم نور دلم شده بود و هم نور آسمان. تمام روزم را با نگاه کردن به او سپری میکردم.
گاهی از شرم و حیا صورتش مانند لبویی سرخ میشد و گاهی هم زردتر از همیشه ظاهر میشد . . .
من هم به اشتیاق عشق او پیراهنی همرنگ چهره نورانیاش به تن میکردم . . .
در آسمان ساز میزد و نگاهش موسیقی بیکلام آرامشبخشی بود که سرتاسر وجودم را جلا میبخشید.
اما چه حیف که خورشید عزیزم آسمانی بود و منِ آفتابگردان زمینی . . . !
انشا با موضوع : کوه 🗻
کوهها سر در گریبان آسمان دارند؛ گاهی بلندی قامت آنها از قامت رشید و سر به فلک کشیدهی ماه و خورشید هم رعناتر است.
پدیدهای زیبا و حیرت برانگیز که در توصیف آنها واژه کم میآورم و کلمات و جملاتم به انتها میرسد و دایرهی لغاتم به اتمام میرسد.
در گرما و تابش آفتاب پالتوی قهوهای و سبزی پر از گلها و زیبایی بر تن میکند و در زمستان جامهای سفیدرنگ بر تن میکند و مثل عروسها دلربایی میکند . . .
کوه، هیبتی پرغرور که زیباییهای بسیاری را در خود جای داده.
سخنان درون دل آتشین خود را به صورت گدازههای قرمز رنگ و سوزان میگوید ولی باز هم کسی حرف دل آرام و ساکت ولی بیقرار او را نمیفهمد.
خاطرات تلخ و شیرین زیادی را در خود جای داده و همچون دفتر خاطراتی پر از رازهای مگو و حرفهای اشکار است . . .
خاطرات روزهای اول مدرسه
روز اول مدرسه همیشه یکی از خاصترین روزهای زندگیام بوده است. وقتی که به یاد میآورم، حس و حال آن روز هنوز در ذهنم زنده است. صبح روز اول، با دلشوره از خواب بیدار شدم. صدای زنگ ساعت به گوش میرسید و من با شوق و نگرانی لباسهای جدیدم را پوشیدم. مادر با لبخند بر لب، موهایم را با دقت شانه میکرد و از من میخواست که برای اولین روز مدرسه آماده شوم. وقتی به مدرسه رسیدم، دلم تند تند میزد. دوستان جدید و معلمها در انتظار ما بودند. بوی کتابهای تازه و تابلوهای رنگارنگ به مشامم میرسید. در حیاط مدرسه، بچهها با هم سرگرم بازی بودند و من در دل آرزو میکردم که به زودی به آنها ملحق شوم. با کمی خجالت، به سمت کلاسام رفتم و با همکلاسیها آشنا شدم. هر کدام از آنها داستانهای جالبی برای گفتن داشتند و من هم سعی میکردم تا خودم را در جمع آنها جا کنم. معلممان با مهربانی به ما خوش آمد گفت و ما را تشویق کرد که درباره خودمان صحبت کنیم. این لحظه برای من بسیار خاص بود؛ حس میکردم که یک فصل جدید از زندگیام آغاز شده است. در طول روز، بازیها، درسها و فعالیتهای گروهی باعث شد که کمکم استرسام به شادی و خنده تبدیل شود. به یاد دارم که در پایان روز، وقتی به خانه برگشتم، با شور و شوق برای خانوادهام از روز اول مدرسهام گفتم. احساس میکردم که با ورود به مدرسه، دنیای جدیدی را کشف کردهام و دوستیهای جدیدی را آغاز کردهام. این خاطرات نه تنها برای من یک آغاز بود، بلکه پایهگذار تجربیات و یادگیریهای بسیاری در زندگیام شد. هر بار که به آن روز فکر میکنم، لبخند بر لبهایم مینشیند و حس خوبی در دلم شکل میگیرد.
انشا با موضوع دفتر خاطراتم

چند روزی بود که به دنبالش میگشتم، صندوقچه ی اسرار من ، کنزِ بی پایانِ من ، محرم اسرار من ، همان چیزی که در روز های سختی ام به لرزش کلماتم گوش میسپرد . چیزی که، هنگامی که جوهر خودکارم را از سر ناکامی ام محکم بر صفحات ظریفش میکشیدم ، حتی کلمه ای سخن نمیگفت.
پیدایش کردم… گفتم :« ای دفتر خاطرات کودکی و نوجوانی ام ! توی ای سنبل یادبودهای عشق باشکوه زندگانیم ! تو ای صفحه ی سیاه شده ، از سپیدی های روز های خوشم ، و از تاریکی های دوران غم و اندوه من ، تو چگونه میتوانی آن همه خاطرات را محفوظ نگاه داری؟
گفت :« اِی کسی که بر یادداشت های صفحاتم مینویسی ، اِی که دوستی ات همچون خورشیدی است که پیوسته افق حیات پاکدلان را روشن میسازد ! من صفحاتم را نرم و ظریف به وجود آوردم که اگر آتش خواست صفحات مرا بخواند ، من در آتش بسوزم و اگر آب خواست بخواند ، از درون پاره پاره شوم ، تا کنز اسرار من باز نشود ، این است سرّ راز داریِ من.»
گفتم چگونه آه های سرد کنج سینه ام تو را از پای در نمی آورد؟… گفت :« زیرا پروانه به من آموخت که اگر عشقِ خدمت به دل داری ،در شمع غم ها بسوز.»
گفتم :« در دلت چه ها نگاه داشته ای ؟
گفت عاشقی را در خود جای داده ام که دو چشمان معشوقش ، دادگاه! دو لبانش دادسرا ! و ابروهایش هیئت منصفه بوده اند که عاشق را به حبس ابد محکوم کرده اند.»
گفتم سخنم؟ گفت :« شنیدن دارد. گفتم تیغ زبان هایم؟ گفت :« در زیر خنجرت جان دادن لذت دارد.»
گفتم :« خاطراتم به مقصد نهایی خود رسیدند و من از هرگونه غم و اندوه خالی شده ام ، اما برای تو چه کنم که جبران شود ؟ گفت در هنگامه ی خوشحالی ، از شادی هایت برای من بگو ، تا ابد راز دار و غم خوار تو در شادی و غم خواهم بود.
انشا درباره دریا

آرام ، بی هیاهو، ثابت و ایستا به تماشای دشمن ناآرام خود ایستاده بود.
موج بر سر موج می کوبید و قصد بلعیدن او را داشت، امّا ساحل به ناچار ایستاده بود و حرکتی نمی کرد..روز به روز دریا از قلمرو او می کاست. بی هیچ بحث و جدلی همه می دانستند ساحل و دریا به ظاهر دوست اما در باطن دشمن یکدیگرند.
دریا معتقد بود که بیکران و قدرتمند است و ساحل حقیر و کوچک است. دریا می گفت:از خنکای من دامن ساحل تر می شود ! ساحل می گفت : کشتی هایی که دلِ دریا را می شکافند در کنار من آرام می گیرند و به خواب می روند.
دریای بی رحم هر روز با امواج خود که همچون تیر هایی بودند که از تفنگ رها می شدند،به ساحل هجوم می آورد . اما ساحل بی سلاح و بی دفاع در پی صلح با دریا بود و غمی بزرگ به سبب نفرت بی دلیل دریا در دل داشت.
صدای فریاد دریا و رقاصی باد میان امواج او سوهان روح بود برای ساحلِ آرام. روزی ساحل در گوش خورشید نجوا کرد که میان ما قضاوت کن، خورشید به او گفت: فردا هنگام طلوع به حضور شما می آیم…
دل در دلِ بی قرار ساحل نبود و آن شب هم با دریای بی رحم به سر شد..
روز بعد در هنگام طلوع، وقتی که خورشید چشمان خود را گشود، خرامان خرامان در کنج آسمان خزید و ابر ها به احترام او خود را به کناری کشیدند، ندا زد : دریا!ساحل! سخنی با شما دارم، دریا اندکی عقب گرد کرد و آرام گرفت .گوش هر دو به خورشید بود.
خورشید زبان گشود و گفت: دریا جانم ، می دانستی اگر ساحل نبود مقصد کشتی هایت کجا بود؟ رقاصی امواجت به کجا ختم می شد؟ تماشاگران تو کجا پناه می گرفتند؟
ساحل جانم، اگر دریا نبود تو کویر برهوتی بیش نبودی!شما را خداوند از روز ازل دوست و همراه آفرید نه تو دریا را گل کردی و نه دریا تو را بلعید.
خط چینی میان شما فاصله است تا جلوه ای باشید از جمال خالق.
همچون حکایت من و ماه. نه من ادعای فرمانروایی بر آسمان را دارم و نه ماه! آسمان بانو دمی پذیرای من است و دمی پذیرای ماه.اگر من نباشم جهان سراسر ظلمات و سردی است و اگر ماه نباشد همه جا روشن و داغ است.
من دلتنگ ماه می شوم هرصبح که چشم باز میکنم او رخت بر بسته و رفته است اما تا ابد وجود او لالایی هر شب من است.
بدانید که جهان جمع تضاد ها است.
حال میان ساحل و دریا سکوت مطلق حاکم شد.به راستی حق با که بود؟
مطلب مشابه: انشا آزاد پایه های مختلف (20 انشا آزاد پایه های مختلف با موضوعات گوناگون)
مطلب مشابه: انشا زیبا؛ چند موضوع قشنگ برای انشا آزاد برای پایه های مختلف
انشا با موضوع کنکور

برحسب واقعیت زندگی شخصی اینجانب
▪️به یاد میآورم شبی را که همه در خواب بودند و رویاهایشان را زندگی میکردند و من خیره به پنجره اتاق در ذهنم روزها را شمارش میکردم چند روز مانده ؟ چند صفحه مانده؟ کدام یک مهم ترند؟ امتحانات نهایی یا کنکور؟
عقربه های ساعت نشان میداد که دوساعتی است در پس ذهنم برای آینده ای نامشخص میجنگم و خواب به چشمانم نمی آید دفترم را از روی میز برمیدارم و صفحه ای را باز می کنم.
▪️خودکار به دست آغاز میکنم ۹۰روز مانده، ۷۰ درصد دروس خوانده شده و قید چند درس را زدم و آن ها را نمیخوانم برای بعضی درس ها وقت بیشتری می گذارم و…
در نهایت سوالات ذهنم را روی کاغذ نوشتم. اگر قبول نشوم چه؟
اگر مجاز به انتخاب رشته نشوم چه؟ اگه پشت غول کنکور بمانم چه؟ آینده ام چه میشود؟ اگر روز کنکور مریض بشوم چه ؟ تمام زحماتم از بین میرود؟ تمام شب بیداری هایم پوچ میشود ؟
استعداد من در این آزمون مشخص میشود؟ چه قدر شانس در این آزمون سهیم است؟
▪️ذهنم خسته میشود و غباری از غم به چهره مضطربم می نشیند. از جایم بلند میشوم و روبه آیینه می ایستم نگاهی به خودم می اندازم.
من دختری باهوش و علاقمند به هنرم و استعداد خوبی در یادگیری درس ریاضی و شیمی دارم و با تمام سلول هایم ادبیات را درک می کنم و از بیت بیت آن لذت می برم و در مدرسه معدل خوبی کسب میکنم حال اگر در این غول شکست بخورم زیر سوال می روم؟ تحقیر میشوم؟ نه
ترس را از چشمانم بیرون می کنم و تصمیمم را قطعی می کنم. صبح در اولین فرصت به کافی نت مراجعه می کنم و به جای کنکور تجربی در کنکور ریاضی ثبت نام میکنم.
ترس اطرافیانم درون من رخنه نمیکند. حالا قوی تر از دیروز و بدون هیچ ترسی پیش به سوی آینده و سرنوشتم قدم بر می دارم. دیگر نگران نیستم و میدانم نهایتا از میان رشته های برحسب سوابق تحصیلی انتخاب رشته می کنم.
نمی خواهم بدون تلاش کنار بکشم باید تمام درهای پیش رویم را بکوبم.
بالاخره روز موعود فرا رسید. آرام تر از همیشه از پس کنکور ریاضی برمی آیم و به خانه بر میگردم.
میدانم قبولی در تهران ممکن نیست ولی چیزی به زبان نمی آورم.
من روی پاهای خودم ایستادم بدون مافیای کنکور و کلاس های چند میلیونی و حالا از خودم راضی هستم و همین رضایت برای من کافی است.
روز ها می گذرد و بالاخره مشخص می شود مجاز به انتخاب رشته شده ام با رتبه ده هزار.
شروع می کنم و در کمال ناامیدی از میان هفتاد رشته انتخابی ام شصت انتخابم را به تهران و دانشگاهایش اختصاص می دهم و ده انتخاب آخر را به اصفهان و شیراز و…
بعد از آن نوبت انتخاب رشته برحسب سوابق تحصیلی رشته تجربی و سپس انتخاب رشته در دانشگاه آزاد بود.
روزها گذشت و نتایج یکی پس از دیگری مشخص شد.
قبولی دانشگاه آزاد واحد تهران شمال در رشته حسابداری، قبولی کنکور ریاضی در مهندسی شیمی اصفهان و نتیجه انتخاب بر حسب سوابق ژنیتک دانشگاه ساری .
روزی را به یاد می آورم که برای دندان پزشکی درس میخواندم با این حال هنوز لبخند میزنم و به خودم افتخار می کنم.
▪️پایان اضطراب هایم را اعلام می کنم و تصمیم می گیرم در رشته ژنتیک ادامه تحصیل دهم و به شدت احساس رضایت میکنم از اینکه تحت تأثیر حرف های دوستان و اقوامی که معتقد بودند بدون کلاس های خصوصی و کلاس های کنکور نمی توان دانشگاه دولتی قبول شد قرار نگرفتم.
اکنون که این متن را می نویسم دانشجوی ترم ۵ ژنتیک، دانشگاه ساری هستم و با دیدن این موضوع انشا دلم خواست چند سطری از روز های پر استرس خودم برایتان بنویسم باشد که شما کنکوری های عزیز بدانید خواستن توانستن است اگر روی پاهای خودتان بایستید.
انشا با موضوع پرواز

دستم رادوردستگیره ی درگذاشتم وآن راآرام بازکردم،قطرات باران تازیانه هایش رابی رحمانه ومهربانانه روانه وجودم میکرد.صدایش آرامش داشت انگار.خودم رادرلابه لای سمفونی گوش نوازش گم کردم،دلم می خواست آنقدرآنجابایستم تاوجودم هم مانندباران روانه ی خیابان های شهرشود.
کلیدراازجیب کت مشکی ام بیرون آوردم ودرقفل چرخاندم.درباصدای تیک خفیفی بازشد.واردخانه شدم ورایحه ی لذت بخش خاطرات رادرزرورق طلایی رنگی روانه ی وجودم کردم وقلبم لبخندی ازسرشوق برلب هایم هدیه داد.در راپشت سرم بستم وصدای قدم هایم درسکوت حیاط گم شد،ازآن همه بی روحی وبی صدایی دلم گرفت.
باورنمیکردم این همان خانه ای است که همه ی حس های تلخ وشیرینم رادرجای جایِ آن چیده بودم.
بوی گل ،سبزه وعشق می آمدانگار.
رایحه ی خاطرات درمشامم می پیچید.در ورودی را بازکردم وچشم هایم رابستم،زیبایی هارانمیشودباچشم سردید بلکه برای حس کردنشان بایدلایه ی پلک های قلبت رابازکنی وبنگری.وارداتاق خاک گرفته ام شدم،نمیخواستم به این زودی پسوند”سابق”راروی آن بگذارم.سمت آینه رفتم ،تنهاشیئ باقی مانده کنارپنجره،خودم رانگاه کردم حس غریبی آرام دروجودم رخنه کرده بودوآزارم میدا.این من نبودم،منی که شادی درچشمهایم بیدادمیکرد.موهایم راازصورتم کنارزدم،کنارپنجره نشستم ،بادآغوشش رابه رویم بازکردمن هم مشتاقانه همراهیش کردم.سرانگشتانم عشق رااحساس میکرد،نفس عمیقی کشیدم وریه هایم راپرکردم ازهوای مهربانی.
روبه روی آن ایستادم وزیرلب زمزمه کردم:
《پریدن ربطی به بال ندارد
قلب میخواهد》
مطلب مشابه: موضوع انشا آزاد برای پایه های مختلف (انشاهای جدید با موضوعات مختلف)
مطلب مشابه: انشا با موضوع آزاد + چند انشاء زیبا توصیفی با موضوع پیشنهادی و مختلف
انشا با موضوع اتوبوس

نیمکت های خیابان به عابر های آن زل زده اند، محو و بی حرکت غصه میخورند، نه برای ماشین هایی که شخصیت های مشخصی دارند و نه حتی برای موتور ها یا دوچرخه، بلکه برای بزرگترین نقلیه عابر در روز معمول.برای اتوبوس!
هرروز می بینند که اتوبوس ها با چشم هایی بزرگ و گاهی اشک آلود به دنبال خود حقیقیشان میگردند.به یک یا حداکثر پنج شخصیت ثابت، اما هرروز و هر ساعت،حدود پنجاه شخصیت متفاوت عوض میکنند که گاهی میشود آرایه ی تکرار را در آنها یافت!
اتوبوسها افکار ثابتی ندارند، درونی مشوش، آنها را دیوانه میکند.گاهی زمان فرصت نمیدهد که بتوانند حداقل یک دور کامل ذهن های خودرا در طی مسیر بخوانند،انگار که زمان، آسفالت را دو دستی چسبیده و آن را زیر پای اتوبوس ها میکشد.این تا پایان اتوبوس ها ادامه دارد!روزی میرسد که نیمکت های خیابان صدای اتوبوس های جدیدی را بشنوند و با سمفونی چرخ هايشان پوسیده شوند.
ما انسانها هم اتوبوس های پیشرفته هستیم با امکان جای دادن شخصیت های بیشتر در خود اما با چشماني کوچک تر.اتوبوس ها انعکاس تصویر ما در آیینه ها هستند، ما نه تنها در خیابان ها بلکه همه جا قدم بر میداریم و شخصیت هارا در ایستگاه مناسب پیاده میکنیم!اما نميدانم چرا صدای درد از سنگینی درون از ما سر به هوا نمیکشد؟ آیا بدن ما از بدن اتوبوس ها آهنین تر است؟!
اتوبوس نتوانست خود را بیابد و سبک شود، آن هم با چشم های شفافش.من چگونه با دو چشم کوچک خود را بیابم؟
من گونه ی جدید اتوبوس هستم، سخت است ماشین شوم!
انشای پاییز

وقتی به پاییز فکر میکنیم تصویری از رنگها، زیباییها و صحنههای شادی و دلنشین و گاهی اوقات هم دلگیر را میبینیم که به صورت فیلمی یک لحظه از جلوی چشمانمان میگذرد مانند رقص برگها در هوا که هر بار باد آنها را به آن طرف و این طرف میکشاند مانند درخت بیبرگ که لانهای خالی روی شاخهاش است مانند برکهای سرد و یخ زده ک خبری از صدای بلبل و قورباغه و بازیگوشی گربه سیاه بالای سر ماهیها تا پایان پاییز نیست بعضی ها میگویند پاییز میآید تا آن هارا مبتلا کند.
خیلی دلم میخواهد که بدانم چرا پاییز اینقدر میتواند تاثیر گذار باشد! شاید به خاطر روزهای بارانی که دارد یا هم اینکه به خاطر سکوت زیبایش باشد به نظر من اگر خوب به پاییز به اندیشیم به این نتیجه میرسیم که زیباترین فصل و پادشاه فصلها، پاییز است چون گاهی مانند بهار زیبا و آراسته و گاهی مانند زمستان ناآرام و طوفانی است.
به نظر من اگر پاییز توان سخن گفتن را داشت میتوانست شعرهای زیبا و عاشقانهای را بگوید
که انسان از گفتن آنها ناتوان باشد
من با دیدن این همه زیبایی از پاییز ،میتوانم به این پی ببرم که زیباترین نقاش دنیا خداوند است و با دیدن این زیباییها هیچوقت به بودن خداوند شک نمیکنم چون فقط اوست که میتوان خالق این همه زیبایی باشد.
مطلب مشابه: انشا در مورد مدرسه + 10 انشا جدید با موضوع مدرسه رفتن به صورت ادبی و طولانی
انشا با موضوع درخت

وقتی انسان ها تورا فروختند رنگارنگ بودی رنگ هایت اجری، سرخ، زرد وگاهی ابی وبنفش بود درست همانند رنگ های آن قوس قزح کرباسی که درهنگام باران دامن رنگین خود را همانند چتری حفاظتی بر سر انسان ها باز می کند اما باید بدانی که من به ان قزح وابر وبارانی که به وجودش می آورند احساس عجیبی دارم من یک درخت هستم که از وجود آن ابر وباران سر به فلک می کشم وحال بشنو از شخصیت دوم من من یک عاشق هستم که ان ابر باران محروم مانده از احساس عشقم را خاموش می کنند وشعله هایش را فوت می کنند تا همانند آن شمعی که پروانه به دورش می چرخد خاموش شود عشق من سوزان است وباید بدانی که چقدر درد ناک است که عشقت همانی باشد که قرار است زندگانی ات را بگیرد وتو گرفتار شده در آه وزندگانی ات را تقدیم کنی آری جهانیان، اسمانی ها، زمینی ها، وهمگی بشنوید از این عشق سوزان که چه سخت است عشق درختی که اسیر رنگ وروی لعاب دار آتش شده است وچقدر درد ناک تر است کهـ عشقت با بی رحمی تمام هیچ حسی بهـ تو نداشته باشد. وتو مجبور باشی که باوجود بی رحمی وکم لطفی های معشوق به عاشقی ادامه دهی وتشنه لب برای عاشقانه هایی کوچک باشی پس ای درخت! بسوز که جزای عاشقی همین اســــت.
انشا در مورد : دلنوشته ای به مادر

کجایی؟! واقعا دوست دارم بدانم کجایی؟ درخاطرت هست؟ به جزفرزندت چیزی دیگر را به یاد می آوردی؟
دراین جهان تمام حق مادران، مادری بوده وبس! از آسمان باران می بارید، مادر بودی ! اگرازکوهها برما سنگ می بارید بازهم مادر بودی!! هرچه اذیت می کردیم بازهم مادربودی!مواقعی که ازشدت غصه سرازیرمی شدندآن مرواریدهای غلطان بازهم مادر بودی! گرسنه بودی اما مادربودی!تشنه بودی اما مادربودی!شب بود،مادربودی!روزبود، مادربودی! آسمان و زمینم بودی!باران بودی،دریابودی،نگران ترین نگران هابودی اما بازهم مادربودی!
تابه خودت آمدی، یادت آمد که پیر شده ای! مادر جان تو هم یک روزجوان بودی،یکی از هزاران شمع سوزان بودی،اماحالاپیر وناتوان شدی!نمی دانی چه پیرباشی وچه جوان یکی از فرشته های نهان خداوند سبحان دراین کیهان هستی!
دلتنگ فرزندانی هستی که زندگی کردن رابه آنها آموختی! اماحالاسرگرم زندگی های خویشند! و تودر زندانی، زندانی بالقب های مختلف واسم های مستعار…شب ها را راحت می خوابند، بدون این که به یاد توباشند، تویی که شب بهترین قسمت روزت بودتابنشینی برای کودکت آوایی یا لالایی بخوانی،شب های مهتابی شب های عبادتت بود،اما عبادتی به شیوه خودت! شب های مهتابی پرده را کنارمی زدی وبه صورت کودکت که رد قرص ماه روی ان بود ،زل میزدی!درهرزمان، درهر مکان، درهرعیان ونهان فرزندانت برای تو همه چیز بودند،حتی گاهی تمام دین ودنیا وایمانت!.حالاکجایندآن فرزندان؟ راست گفته شاعر که: به کجا می رویم چنین شتابان…؟!
ازخدا برای این فرزندان فقط طالب سلامتی بودی وبس !یادت رفت آرزوهای خودت را،تمام آرزوهایت شده بود آرزوهایی که بچه هایت دوست داشتند.ازنبودشان احساس دلتنگی می کنی! اماجزصبرکردن دراین زمانه وحشتناک ،چاره ای نداری!!
خودت را آنقدر برای بچه هایت اسطوره ی مقاومت وفداکاری کردی که یادت رفت به خودت فکرکنی!رنگ آرامش رابه خود ندیدی!کسی سخن چشم هایت را نفهمید!کسی آواز دلت را باگوش هایت نشنید!کسی متوجه فریاد اشک هایت نشد،برسرت فریادکشیدندوکوه دلت را لرزاندند،فراموشت کردند واشک های چشمت برروی صورت غمگینت جاری شد .. اما ای مادر ،غمگین مباش که بعد از خداوندتومهربان ترین مهربان ها، بخشنده ترین ترین بخشنده ها،دوست داشتنی ترین دوست داشتنی ها وصبورترین صبورها هستی.
تو حلاوت بخش تمام تلخی ها،تو صدای ساکت درمیان فریادها، تولبخند آرام میان تمام بغض ها،تو غمگین ترین خنده روی این دنیا، تو روز روشن تمام شب ها بودی وهستی.
آنقدر به صورت فرزندت زل زدی و او را ستایش کردی که ازچین های صورتت غافل شدی اما بازوهم میشود تو را صدازد: زیباترین کمرخمیده و صورت چروکیده!
ومن اما چه تلخ
درآسمان خیال خویش
به دنبال قلبی سرخ
روزهاگشتم تا اینکه فهمیدم
گمشدهام در خانهمان بود
آری
او مادرم بود …!
مطلب مشابه: انشا تابستان خود را چگونه گذراندید (10 انشا تابستان پایه های مختلف)
مطلب مشابه: انشا معلم ؛ انشا در مورد معلم ؛ 7 انشای زیبا در مورد معلم و شغل معلمی
مثل نویسی در مورد : از تو حرکت از خدا برکت
در روزگاران قدیم فردی به نام نصرالدین که فردی ناشک بود و شغل او رانندگی بود در شهر تهران زندگی میکرد.
او و همسرش یک سالی بود که صاحب فرزند شده بود نصرالدین از مردم شنیده بود که خداوند روزی رسان است و هیچکس گرسنه نمیخوابد حتی نان خشکیدهای هم که باشد میخورد و سرش را به روی زمین میگذارد.
نصرالدین هر روز با ناشکری از خواب بیدار میشد و از روزی که این مسئله بین مردم به اشتباهی رواج پیدا کرده بود نصرالدین دیگر صبحها از خواب برنمیخاست که برای ان روز کار کند در خانه میخوابید که خداوند روزی آن را بدهد به هر طریقی که هست در یکی از روزها همسر او از دست نصرالدین کلافه شده بود و به او گفت این هم وضع زندگی ما هست این چه زندگی هست که برای من و بچهام درست کردی که ما به نان شبمان محتاج هستیم در این حین کودک به گریه افتاد و شروع به سر و صدا کرد نصرالدین با شرمندگی گفت خوب من که روزی نمیدهم این خدا هست که روزی من را فراموش کرده است. همسر او که از این خرافات به دور بود و این خرافات را قبول نداشت به او گفت هر کاری که میخواهی انجام بده من که از این خانه میروم نصرالدین تنها با ناراحتی به کنار دیوار تکیه داد و به فکر فرو رفت که خدایا چرا روزی من را نمیدهی و هزاران گلایه و شکایتهای دیگر چند لحظهای به فکر فرو رفت بعد از آن تصمیم گرفت که لباسهای خود را به تن کند و پیاده به راه بیفتد. طراح بندگان خدا را میدید که هر کدام با مشقت و سختی بسیار کار میکنند تا شکم زن و بچه اش را پر کند بعد از چند دقیقهای که پیاده راه میرفت فردی فقیر را دید که با لباسهای نابسامان و چهره آلوده به خاک و خون را در کنار جدول دید که روی زمین نشسته است با دستان آلوده غذایی را که مردم به او داده بودند را با گرسنگی بسیار میخورد. نصرالدین در کنار او نشست و به او گفت: چگونه خداوند روزی تو را میدهد من چرا هیچ روزی ندارم نزد خداوند.
فرد فقیر با تاسف و ناراحتی بسیار به نصرالدین گفت در سر جاده میایستم و اسفند دود میکنم افرادی هم که میخواهند شیشه های ماشینشان را پاک میکنم. تا پول کمی برا غذای روزم بدست آورم.
که در حال پاک کردن شیشه ی ماشینی بودم که زمانی که تمام شد ماشین رفت و ناگهان موتوری از پشت آن ماشین با سرعت به من زد. و من پرتاب شدم یک متر بعد از آن ماشین، نصرالدین با نارحتی از او پرسید حالت خوب است الان؟! یا اینکه به اورژانس نیاز داری؟!
فقیر جواب داد: طوری نشده ام فقط بدنم زخم شده است که آنها هم بعد از چند روز بهبود میباید. فردی بعد از اینکه من با زمین برخورد کردم من را به کنار جدول آورد و این غدا هم به من داد تا اینکه کمی ضعف من خوب شود و اگر توانستم بلند شوم و راه بیفتم ببینم شب کجا بخوابم!
نصرالدین متوجه شد خداوند روزی میدهد ولی در قبال کار کردن و فعالیت داشتن در هر کاری برای بدست آوردن مال حلال، نه اینکه دست به روی دست بگذاری و بنشینی در خانه تا اینکه خدا روزی تو را بدهد.
که ناگهان به یاد این ضرب المثل افتاد که مادرش در کودکی به او گوشزد میکرده است.
«از تو حرکت از خدا برکت»
بعد از چند دقیقه بطری آبی را با باقیمانده پولی که در جیب کتش بود خرید و به فقیر داد تا گلوی خویش را تازه کند.
و با ناراحتی و غم به خانه بازگشت و بر روی صندلی شکستهی چوبی نشست و به فکر فرو رفت.
”برکت تنها نان درون سفره نیست نه!
برکت گاهی آدمیست که با بودنش در سفرهی قلبت مهر میکند ادامهی زندگی ات را…“
انشا عید نوروز

دست خورشيد زرنگار، حرير برف از رخسار زمين به كناري می زند. نرمای نسيم، طُرّه ی نازك نسترن و نارون را نوازش می كند. غلغل چشمه ساران و زمزمه ی جويباران به ابريشم صداي پرندگان و اشعه ی زيبای خورشيد با آن آفتاب ملايم و دلخواهش پيوند می خورد. روز از روزن زرين و نازنين ابر به ترانه ی آبشار و ترنم نمناك بوته زاران دامنه و دشت می تابد. وزش بال چلچله ها در خنكای هوای جلگه و كوه درمی آميزد و نفس گلبرگ ها به طراوت شبنم سحرگاهی گره می خورد.
غوی غوكان و نوای نای قناريان و همهمه ی هزارها گنجشكك پر ترمه ای در هم تنيده شده، غوغای غريب و شور شگفت طبيعت در سرزمين بهار طنين انداخته، نيلی نرم افق با آبی قلب آسمان ممزوج گشته، و حيات ديگري در رگ های گياه و گل جاری شده است؛ جشن پرشكوه هستی آغاز می شود.
نوروز از راه می رسد و شعر سبز شكفتن می سرايد. در اين گير و دار دل انگيز شور و سرشاری كه جوانه های خشنودی و لبخند بر شاخه های خيس و خنك درختان می نشيند و رخوت خواب های زمستانی از پلك های خسته تاريخ رخت برمی بندد، بهار بر دل شقايق ها داغ عشق و عبادت می نهد و بيدارباش قافله نور در ديده ها و دل های سبزپوش جهان آدمی سرود زيبای زندگی سر می دهد.
▪️ اينك «موسم اسفند» خيمه و خرگاه برمی چيند تا «موعد بهار» بر مرغزار عاطفه ی آدميان خراميدن بياغازد.
آه… اين همه سرخ و سپيد و سبز كه در باغ و بستان و دشت و دمن جاریست، دل های دوستان وطن را به پارچه ای از پرچم پريچهر ايران می پيچد تا در جشن افتتاح كارخانه ی فروردين به گل های محفل عاطفه و عشق پيشكش كند.
و به بانگ بلند بگويد:
امروز و هر روز، نوروز، بر نوروزيان زمين، خجسته باد
انشا جانشین سازی در مورد : خاک
خیلی منتظرت بودم . چرا نیامدی؟
سرت گرم کجا بود؟
نکند مرا از یاد برده ای؟
قلب صاف و هموارم را با دوریات پاره پاره کردی!
میدانی؟ با ابرها آمدی و با ابرها رفتی. هرچه صدایتزدم نشنیدی.
در تمام جهانم یکی می توانست جانم را نجات دهد، آن تو بودی .
دلگیرم و ناامید .افسوس که گوش شنوا نداری و دلم راهی به دلت کاش داشت .
یک دمی امید در دلم جوانه زد. سر بلند کردم. قطره قطره چکیدی ؛ دست مریزاد. پس فراموشم نکردی یار با معرفت ! روحم تازه تر میشد. پیدایم کردی، پیدایت کردم. ترک های قلبم را یکی به یک پیوند زدی و تمام تشنگیام را برطرف کردی .
همیشه همینطوری بمان . مگذار دوریات دشت سرسبزم را تبدیل به بیابانی پوچ و سرد کند.
مگذار بگویند: این خاک چه بی باران است.
بدون وجودت ، چیزی در من به وجود نمیآید.
دانه این جوانه نمیزند. گلی سردر نمیآورد . درختی پربار نمیشود . بدون تلفیق و ترکیب بوی من و تو روح کسی شاداب نمیشود .
همیشه همینطور بمانو ببار و من را با دوری ات امتحان نکن .
مطلب مشابه: انشا در مورد ثروت و پولدار شدن + 5 انشا کوتاه و زیبا در مورد افراد ثروتمند
مطلب مشابه: انشا درباره تلاش؛ 7 انشا جدید درباره تلاش و پشتکار برای رسیدن به اهداف
انشا به روش سنجش و مقایسه در مورد : قلب و سنگ
قلب وسنگ هر دو از سه حرف تشکیل شده است؛ ولی تفاوت هایی هم با یکدیگر دارند:
قلب تکه گوشتی نرم ولطیف است که در سینه آدمی جای دارد و تپیدن آن نشانگر حیات انسان است. سنگ، سخت و محکم است.
قلب اصلی ترین عضو بدن است و اگر زمانی آسیب ببیند ممکن است دیگر قدرت زندگی کردن را نداشته باشد.
قلب سرچشمه تمام احساسات آدمیان است،
اما سنگ بسیار سرد و بی روح است و گاهی می تواند چنان آسیبی بزند که در بعضی اوقات قابل ترمیم نیست؛ قلب هم همینطور است اگر آسیبی ببیند هیچ راه درمانی ندارد.
قلب و سنگ هر دو می شکنند با این تفاوت که اگر قلب بشکند دیگر قابل ترمیم نیست ولی اگر سنگ بشکند یا با چند قطره چسب درست می شود یا در گذر زمان به سنگی زیبا تبدیل می شود.
وجه شباهت سنگ و قلب این است که هردو توسط یک موجود شکسته می شوند و آن موجود کسی نیست جز انسان که قلب را با سخنان و رفتار خویش و سنگ را با ابزاری سخت و آهنین می شکند.
گاهی وقت ها انسانها چنان از همنوع خود آسیب می بینند که قلب آنها به به سنگی سرد تبدیل می شود و دیگر هیچ حسی ندارد؛به یکباره سرچشمه تمام احساسات درون او خشک می شود.
بعضی سنگ ها درون خود حفره هایی دارند که به برخی از موجودات سر پناه می دهند همانند قلب که دارای دریچه هایی است که احساساتی را در خود جای می دهد ، گاهی این احساسات به خاطر اینکه در قلبت می ماند و تلنبار می شود همانند موجودی به این طرف و آن طرف می روند و می خواهند بیرون بروند ولی حیف که خیلی از این موجودات هیچ گاه نمی توانند از قلب خارج شوند و به غمبادی بزرگ تبدیل می شوند.
انشا به روش سنجش و مقایسه در مورد : قلب و مغز

” به نام یگانه معبودم”
ای دلیل بقای حیات رویایی بی انتهای من، به تو سلام می کنم!
امشب هم مانند شب های دیگر زیر نور ماه، خواستم از تو بنویسم ولی قلم همراهی نکرد، مغز آشفته ام قصد همسفری نداشت ولی هر چه که بود قلب تپنده ای درون سینه ام فرمان نوشتن را صادر کرد.
این بار باید قلم را می رقصاندم، به قصه نوشتن، آری ، برای تو !!!
معشوق من امروز هوای قلبم غبار آلوده تر از هر روز است، می دانی گویا تقدیر و سرنوشت چند قدم از تقلا هایم جلوتر بوده و هستند. من از دریایی عشق تو کوچ کردم و در باتلاق هجر فرو رفتم!
آری، عشق مثل جنگی است که شروع کردنش آسان است، تمام کردنش دشوار و فراموش کردنش…
وای از فراموش کردنش که محال و ناممکن است.
رویای بی انتهای من، در اتاق تاریک ذهن من ،در صندقچه ی خاک گرفته ی گوشه ی مغزم خاطراتی ثبت شده اند که حال، رنگ خیال گرفته اند، خاطرات که نمی میرند! می میرند؟؟
امروز که از شهر احساس عبور کردم، سرمایش به وجودم چنگ می زد!
آوخ! که زود تابستان گرمش ،زمستان شده! پیر مرشد آن شهر مرا به صرف اندکی سخن و اندرز، میهمان کرد .
نخست از حال آشفته ام پرسید و خواست از حزن لانه کرده درجانم بکاهد. چندی بعد با جامی از پند گران مایه اش ،از من پذیرایی نمود!
گفت : قلبت سرای احساسات جانت است !
نگذار چون انفرادی زندانهای مغزت خالی از احساس باشد، که آنگاه عنکبوت ها تارهایشان را بساط می کنند و نه مهمانسرا باشد که هر که از راه رسد، در آن فواد تپنده ات ،جای دهی!
دل آرامم حتی در نبود تو، من خیال تو را هزاران بار در صندوقچه ی ذهن غرق در خیالم بافتم و تن نمودم، پس نه عنکبوت ها تارهایشان را می بافنند نه جهان
دیگری در قلب من جایی خواهد گرفت!
این را برای تو می گویم ،مراقب قلبت باش، به تو می گویم که به جای عبور از دوراهی های قلبت از چهار راه مغزت عبور کن که مغز سرای منطق است و قلب سرای سرای احساس …
نگذار بیهوده در سینه ات بی قراری کند و اجازه نده، خاطر خواهی ناسره در آن قلب کوچک و سیعت، صورت گیرد.
يحتمل در انزوای خاطراتت یادی از این کوچک داری ، پس گردِ این خیال را بگیر که مبادا خاکستر فراموشی، صورت این خیال را بپوشاند.
آرام جان من ! جای خالیت در آسمان ابری چشمانم ، حالم را چو انسانی کرده که در مهامه و فیافی ، گرفتار و افتان و خیزان در حرکت است!
خواهانم از شما ،که در یادتان یادی از مجنون مهجور افتاده از لیلی خویش، بگیرید !!!
«در دیار عاشقان ، چشم ها بارانی
تابوده همین بوده ، این رسم عاشقی است ».
انشا در مورد : یک روز سرد زمستانی

سردی هوا کم کم بر گرمای قلبم غلبه می کرد؛
دستانم را به هم میفشردم تا اندکی مرهم باشم بر روز زخم های روح خویش؛
خود را بغل می کردم تا یادم رود چقدر دوست داشته نشدم و چقدر جان دادم پی جانی که از جان من نبود ولی تمام جان و جهان من بود.
آن روز آسمان نیز بر حال دلم گریان بود و میبارید برایم.
هم درد خوبی بود ولیکن شوری اشک هایش نمکی بود بر زخم هایم.
با او گفتم ای آسمان نبار که حال دل کویرِ کویر است و این خاک با اشک های زمستانی تو دریا نخواهد شد؛
پاسخم داد: که ای پاره دل ، تیماری برات خواهم شد طاقت بیار…
گفتمش آنچه ندارم صبر و طاقت است پیش نداشته از داشته هایت نگو
پاسخم داد: صبر کردم تا ز یک ذره آسمان شدم، صبر کن تا ز یک حبه شرابی دیرینه شوی…
آنچه میگفت دلیل قانع کننده ای ولی عاشق کی فهمد دلیل و منطق ؟!
چه بسا رسم عاشقی دیوانگیست و هیچ دم دیوانه و عاشق رفیق هم نشوند!!!
آن روز چشم هایم نیز با آسمانی تبانی کرده بودند که بشکافند زخم های تازه جوش خورده را و عجب تیم قدری بودند؛
چاقو زدند بر بخیه ها ؛ شکافتند و شکافتند تا به استخوان رسیدند و یادم آوردند که چه ها بر من گذشت و چه شب ها به صبح رساندم؛
ز رگ و پی درد بیرون کشیدند و سلول به سلول پی خاطره های تلخ گشتند؛
قلب را گروگان گرفته و مجبورش کردند با صدایی بلند فریاد بزند “آری دوستم نداشت”
آن روز ویران شدم و از نو ساخته شدم
آنچه بر من گذشت آن روز ، بماند میان من و یزدان
انشا جانشین سازی در مورد : باران

من باران هستم، من از در آغوش گرفتن ابرها و رعدوبرق آنها پدید می آیم.
از دل ابرها می گذرم و پس از گذشتن از هوای جو، در آغوش زمین و در دل دریا فرود می آیم.
هنگامی که بر زمین فرود می آیم، گل هاو گیاهانی با طرح ها و رنگ های فراوانی را به وجود می آورم.
گاهی بر سر دهکده ایی می بارم، و رود آن دهکده که مردم از آن برای سیراب کردن دام ها و شستن لباس هایشان از آن استفاده میکنند پرآب تر
میکنم . مردم آنجا خوشحال می شوند ، و دست را برای شکر نعمت خداوند بالا می آورند.
گاهی هم بر سر شهری می بارم ، و در چشمان به غم نشسته دختری می نگرم که عمیق به فکر فرو رفته، و اشک های اون مانند دانه های مروارید بر روی گونه هایش می غلتد .
دل نگران هستم، که از اشک های این دختر سیل سهمگینی شهر را فرا گیرد .
نمیدانم شاید مقصر من هستم ، شاید او در روزی بارانی دلبندی را از دست داده ، و حال با باریدن دباره ی من ، غم قلب شکسته ی دختر را چند برابر کرده است .
خلاصه من هم میتوانم همدمی برای دل های تنها، مرحمی برای دل های غم گرفته و امیدی برای افراد شکست خورده باشم .
” پایان”
انشا در مورد : لبخند🙂
باز هم چرخه این دوره زمانی زندگیش حرکت درآمده بود هنوز از راه نرسیده بود خاطرات به ذهنش را مثل موج دریا درگیر میکرد با این خاطرات گاهی خود را لعنت گاهی تحسین گاهی بیتفاوت از کنار آن رد میشد هر که او را میدید قطعاً با خود میگفت که او دیوانه است البته برخی هاهم از روی ترحم و دلسوزی حالی از این جوان جویا میشدند این مردمان نمیدانستند که درمان درد این جوان لبخند دوباره یار است دخترک او را از مردی مستکبر مغرور به مردی مهربان و دلسوز تبدیل کرده بود به او یاد داده بود که مرد میتواند بلند بلند گریه کند یا از ته دل قهقهه بزند یا گاهی مهربان شود هرگاه به یاد از خود گذشتگی دخترک میافتاد لبخند کنج لبش مهمان میشد دو دل بود به پولهایی که در دست داشت نگاهی انداخت و نگاهی دیگر به وسیله مورد علاقهاش کردو نگاه سومش ب کودک کار بود که به نظر امده بود چند روزی است که غذای درست و حسابی نخورده است و او الان در این سن باید به فکر کودکی و درس و مشقش باشد وقتی که به خود آمد کنار صندوق رستوران ایستاده بود پولهای غذا پرداخت کرد و پسرک را با مقداری غذا و کمی پول و چند دست لباس گرم راهی خانه کرد و دستهایش را درون جیبش برد و راهی خانه خود شد هنوز هم دلش برای آن کیف دلربا گیر کرده بود اما او نمیدانست که یارش تمام روز در حال دید زدن اوست و به خاطر این کارش کیف دلخواهش را خریده است هیچ وقت آن لبخند پرزوقش را از یادش نمیرود به یاد همان روزها گل را روی سنگ قبر نهاد
خاطره یک روز بارانی
باران با قطرههای ریز ودرشتش بر زمین بوسه میزد؛ و زمین چنان باران را در آغوش گرفته بود که گویی سالهاست او را ندیده است .
باران آغوشش را باز میکند و شروع به ساز زدن میکند و قطره های باران شروع به رقصیدن میکنند.
چه ساز زیبایی و چه رقص تماشایی! گل و سبزه و درخت هم با باران هم رقص میشوند؛ وچه تماشاییتر میشود دیدن آن ها باهم .…
اما افسوس که وقت تنگ است و باید از این تماشا دست برداشت و زیر قطرههای باران راه رفت؛ و پای بر زمین نهاد .…
دست از این تماشا برداشتم و به دل باران زدم؛ باران به شدت بر سر و صورتم میبارید و باید هرچه زود تر خود را به روستای مادر بزرگم میرساندم؛ تا به تاریکی شب نخورم اما میانه راه را مسیر را گم کردم .
نمیدانستم از کدام طرف بروم گیج ومنگ به اطرافم نگاه میکردم نه کسی از آنجا میگذشت و نه چیزی میدیدم؛ تا چشم کار میکرد همه درخت بود.
هر چه بیشتر میگذشت شدت باران بیشتر می شد؛ کم کم شب تاریکی خود را به نمایان میگذاشت .نمیدانستم چکار کنم گویی میان با طلاق گیر کردم ؛
سر و تنم کاملا خیس شده بود و شب بر من غالب شده بود.
صدای زوزه ی گرگها به گوش میرسید .از سرما به خود
میلرزیدم، با خود میگفتم عجب اشتباهی کردم ای کاش تنها نمیآمدم ای کاش اینقد محو تماشای باران نمیشدم ،تاراه را گم کنم .شروع به فریاد زدن کردم؛ صدای من با صدای زوزهی گرگها یکی شد؛
دیگر نای نفس کشیدن نداشتم چشمان در آن تاریکی شب چیزی را نمیدید، جز کرمهای شبتابی را که بروی شاخه درختان بودند.
نمیدانستم چه کنم از ترس نفسم حبس شده بود با خود
میگفتم یا شکار گرگها میشوم یا از سرما میمیرم؛ وچنان گرسنه شده بودم که احساس می کردم رودههایم شروع به خوردن هم دیگرکردند.
در همین شاید و بایدها بود که دیگر از حال رفتم؛ و چشمانم با سیاهی شب یکی شدند و در آن لحظه فقط شخصی را بالای سرم دیدم …که فکر میکنم مادربزرگم بود دیگر چشم باز نکردم تا فردا صبح.
صبح که چشم باز کردم خود را در خانه مادر بزرگ دیدم زیر پتوی بزرگی بودم گرمای آتش را احساس میکردم ؛روشنایی خورشید از پنجره به داخل
میآمد و نمیگذاشت درست ببینم کمی خود را تکان دادم تا بلند بشوم؛ که صدای باز شدن در به گوشم رسید مادربزرگ با یک سینی بزرگ غذا وارد شد
او سینی را پایین گذاشت مرا در آغوش گرفت و بر سر و صورتم بوسه میزد همانند بوسه باران که بر زمین زده بود. و زیر لب شکر میگفت به خاطر این که من سالم هستم و او گفت: کل اهالی روستا تمام شب را دنبال من میگشتند تا اینکه مرا پیدا کردند و من تازه یادم آمد که در آن روز بارانی سخت چه بر من گذاشت شروع به غذا خوردن کردم، و یک دل سیر غذا خوردم و به بیرون از خانه رفتم که ناگهان دیدم کل اهالی روستا آنجا جمع شدن و خوشحالاند از این که من سالم هستم من در حال تشکر کردن از آنها بودم که ناگاه چشمم به زمین خورد که هنوز جای بوسه باران بروی صورتش مانده بود درست است در آن روز بارانی به من خیلی سخت گذشت اما خاطرهای شد که دیگر تنها بیرون نروم و زیاد محو تماشای اطرافم نشوم …
خاطره_نویسی در مورد : شب یلدا

وارد حیاط خانه ی پدر بزرگم می شوم. صدای دل نواز موسیقی های شاد از ضبط صوت قدیمی داخل طاقچه به گوش می رسد.
جلو تر می روم تا جایی که رنگ نیلی آسمانِ آخرین شب پاییز از نظرم پنهان می شود و پا به خانه می گذارم. تمام اعضای خانواده و نزدیکانم در تاب و تب به سر می برند و هر یک به سمت و سویی روانه اند. یکی میوه ها را برق می اندازد. دیگری تنقلات را با ظرافت و سلیقه خاصی روی میز می چیند. بچه های جمع پاکت نامه های کوچک را داخل مکان فال های حافظ مرتب می کنند.
پدر بزرگ و مادر بزرگ با لباس های پر زرق و برق و به رنگ آسمان آن شب ، با لبی خندان به همه چی سر و سامان می دهند. وقتی خانه آرام می گیرد ، به همه سلام می دهم و آن ها صمیمانه به من خوشامد می گویند.
همگی با همکاری هم و به سرعت ، سفره ی شام را چیده و به خوردن غذا مشغول می شویم. شام با شوخی های دایی ام و بازی گوشی های دخترش به پایان می رسد و زندایی هایم در تکاپوی مرتب کردن وسایل شام به آشپز خانه می روند.
بعد از مدتی به گفته ی پدر بزرگ ، همه دور هم می نشینیم تا شب نشینی بلند ترین شب سال را آغاز کنیم. مادرم برای همه آجیل و میوه فراهم می کند. دایی کوچکم شیرینی و باسلوق را به همه تعارف می کند. پسر دایی ام ظرف حاوی فال های حافظ را جلوی همه قرار می دهد. پدر بزرگم نیز عینک خود را بر چشم می زند و دیوان حافظ را در دست می گیرد. آن را ورق می زند تا صفحه مورد نظرش را پیدا کند. شروع به خواندن اشعار عارفانه ی لسان الغیب می کند و من محو لحن و نحوه ی ادای کلماتش می شوم.
در ادامه نیز مادر بزرگم به همه آجیل مشکل گشایی که خودش آماده کرده را هدیه می کند و همه مشغول میل کردن تنقلات می شوند. بعد از گذشت نیم ساعت ، کوچک تر های جمع با هم در مسابقه ی پانتومیم به رقابت می پردازند. من نیز به آن ها می پیوندم. کم کم به نیمه شب نزدیک می شویم و همه آماده می شوند تا به خانه های خود برگردند.
آن شب نیز با خوش گذرانی ها و خوردنی های دیگر به پایان رسید و من یک دقیقه بیشتر کنار خانواده ام نفس کشیدم.
مطلب مشابه: انشا در مورد ورزش + تحقیق و مقاله در مورد ورزش کردن و تاثیر آن بر سلامتی افراد
مطلب مشابه: انشا در مورد نماز + مجموعه انشا با موضوع نماز و فواید آن ویژه پایه های مختلف تحصیلی
انشا درمورد حیاط مدرسه با مقدمه و نتیجه گیری
مقدمه: در رو که باز کردم یه دنیا خاطره به سمتم هجوم آورد، یه لبخند همراه با ترس تو صورتم جاش رو به بهت و حیرت داد.
بدنه انشا: تا حدودى اینجا عوض شده بود ولى باز همون حس و حال گذشته رو داشت حداقل ساختمونش که همون بود. مدرسه دنیاى کوچیکى که چیزاى کمى داشت ولى با همین چیزا چهار سال رو گذروندیم.
دبیرستان دوران طلایی ما بود، تو حیات مدرسه یکم قدم زدم هر گوشه ى اینجا یه عالمى داره کنار در نماز خونه ایستادم یه خنده از ته دل، انگار برگشتم به عقب چند تا دختر یه دنیاى بزرگ با هم ساخته بودند.
اینجا رو پله هاى همین مدرسه چه آتیش هایی که سوزوندیم، همینجا بود رو سر کله هم میزدیم، شعر و آواز میخوندیم. فارغ از نگاه عبوس ناظم از جلو در گذشتم، یکم آب بارون کفه حیاط جمع شده بود با پام آروم موج درست میکردم.
روزى که با بطرى آب نزدیک امتحان هاى خرداد اینجا دنبال هم کرده بودیم و جیغ میزدیم از اونجا گذشتم، خونه سرایدار رو دیدم آخ که بیچاره چه عذابى میکشید از دستمون چقدر اذیتش کردیم.
روی دیوارهاى مدرسه نقاشى هاىی رو با کمک نقاش میکشیدم که الان هیچکدوم ردى ازش نمونده بود.
سکوى مدرسه چه روزاى که روى این خطا وایسادیم تا مدیر بهمون بفهمونه که باید بیشتر درس بخونیم باید مثل یه خانم رفتار کنیم ته همه ى سخنرانى ها هم میرسید به جیغ و داد.
یه ساختمون دو طبقه با کلى کلاس الان روبه رومه ، هوا ابرى بود و هیچ صداى جز صداى معلم ها نمیومد در حال تلاش براى قابل فهم کردن یه موضوع ساده که کسى بهش توجه نمیکرد.
صداى زنگ اومد، زنگ آخر بود کلى ادم متفاوت با چهر هاى خسته، شاد، ناراحت به سمتم اومدند تک تک این چهره ها من رو یاد خودم مینداخت از کنارم میگذشتن و از در مدرسه میرفتن بیرون غرق شدم تو این حجم از حس هاى مختلف.
ده سال از زمانى که ما اینجا بودیم گذشته هر کدوم از ما الان یه جا داره زندگى میکنه هر کدوم با یه دغدغه . کاش هیچ وقت ارزو نکرده بودیم که تموم شه، کاش هیچ وقت فکر نمیکردم اینجا داریم سختى میکشیم .
کم کم مدرسه خالى شد به سمت ساختمون رفتم آرام از سالن ها گذشتم و کلاس ها رو نگاه کردم کلاس هاى این مدرسه یه دنیا پر از خاطراته براى من و کسانی که بامن تو این مدرسه بودند.
از پله ها رفتم بالا به سمت دفتر مدرسه جاى که همیشه ازش وحشت داشتم که به جرم کرده و نکرده مجبور بشم برم اونجا، جایى که بار ها دلم شکست جاىی که بارها ترسیدم بخاطر یه مریضى به اسم افت تحصیلى باز خواست بشم.
مدرسه تنها جاى دنیاست که همه به درس خوندنت، خندیدنت، لباس پوشیدنت، رفتنت، اومدنت حتى خوردنت کار دارن از مدیرش گرفته تا سرایدارش براى اینکه بهتر بتونن شوتت کنن تو دانشگاه.
دونه دونه پله هاى اینجا رو که یه زمانى دوتا یکى میکردیم و میرفتیم بالا ، امروز با ارامش ازشون گذشتم دم دفتر بودم چه حس عجیبى هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزى رو بدون ترس و استرس دم این در وایسم .
در زدم رفتم تو چشم هاى زیادى به سمت من برگشتن بعضى با تعجب بعضى با لبخند بعضى با بى تفاوتى خیلى هارو نمیشناختم، اما هنوز چهرهاى آشنا اینجا بودن یه جوراى انگار بغضم گرفت چقدر همه شکسته شده بودند.
چقدر خستگى زندگى تو صورتشون موج میزد، معلم دینى که همیشه اکثر بچه ها باهاش مشکل داشتن از جمله خود من اولین کسى بود که من رو شناخت و به سمتت اومد بغلم کرد انگار یک لحظه لال شدم حرفى نبود براى گفتن این.
اگه امروز همون روزاى مدرسه بود این آدم آخرین کسى بود که تو دنیا ممکن بود من رو بغل کنه به صورتش نگاه کردم انگار اون هم تعجب میکرد از این حالتش.
بعد از سلام احوال پرسى مدیر مدرسه که انگار عوض شده بود بهم فهموند که باید در دفتر رو قفل کنند و همه برن چون پاییز بود و هوا داشت تاریک میشد از همه خدافظى کردم دور شدم وقتى اومدم بیرون از مدرسه دوباره حیات مدرسه رو نگا کردم،
اینجا کوچیک بود اما غصه هاى ما هم کوچیک بودن یه قطره روى گونم چکید بالا رو نگاه کردم اسمون گرفته بود داشت بارون میبارید دلم گرفت دلم گرفت از این سرعت گذر زمان،
ولى تهش باز رسید به یه تصویری از چهارتا دختر عجول که دنبال هم بودن و میخندیدن رفتم بیرون در رو بستم سرم رو تکیه دادم به در به خیابون نگاه کردم و براى همیشه خدافظى کردم با دنیاى داخل این چهار دیوارى…
نتیجه گیری:
نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
موضوع انشا آزاد : انشا در مورد چهار فصل
یک انشا با موضوع آزاد بنویسید
مقدمه :
یک سال چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز دارد. چهار فصلی که هر روزش یک رنگ و هر ماهش یک اسم و هر لحظه اش یک خاطره ی ثبت شده در ذهن و یاد هر کدام از ما دارد.بنام خدا
اولین فصل سال که با نوروز شروع می شود و نوید شروعی دوباره را می دهد، بهار است بهاری که با شگوفه هایش به جهان عطری بکر را نثار می کند و خوشه های میوه اش مزه ی دنیا را شیرین می کند، بهار را بهشت زمین تلقی می کنند، همان بهشتی که نهرها روان است و گل ها خندان، این ها مگر شبیه بهشت نیست!
فصل دوم، تابستان است و خورشید کمی بیشتر خودنمایی می کند، با صدای بلند می خندد و چهره ی طلایی اش را بیشتر از پشت ابرها به نمایش می گذارد. هوا گرم می شود و میوه های تابستانی خنکا را در وجود انسان تزریق می کند
بعد پاییز می شود و برگ ها از یکنواختی رنگ سبز در می آیند و از شرم و خجالت رخت های رنگی مانند قرمز و زرد و نارنجی را بر تن می کنند. رعد و برق صدایش غرش کنان فلک را می لرزاند و زمستان با سرد شدن هوا و فروآمدن الماس های درخشان از ابرهای سیاه جلوه ایی دیگر از زیبایی خداوندی است.
درختان عریان که سوز زمستانی را به صورت های سرخ شده می زنند و در نهایت چرخ فلک باز می چرخد و زمستان خدا جای خود را به بهار می دهد و برای بهاری نو و زیبا خود را آماده می کند. درختان عریان پیله ها را می شکنند و برگ های سبز زمردی از رخت خود بیرون آمده و به بهار سلام می گویند.
نتیجه گیری:
در جهانی که این همه زیبایی دارد که هر روزش چیز جدید و زیبای برای رونمایی دارد مگر می شود شکر نگفت و شاد نبود.










