داستان کوتاه کودکان دبستانی | قصه‌های بچگانه قشنگ برای خواب و مدرسه

داستان کوتاه کودکان دبستانی | قصه‌های بچگانه قشنگ برای خواب و مدرسه

در سایت روزانه برای شما والدین گرامی و دانش آموزان چندین داستان کوتاه برای کودکان دبستانی آماده شده است. قصه‌ها به کودکان کمک می‌کنند تا واژگان جدید یاد بگیرند و مهارت‌های شنیداری و گفتاری خود را تقویت کنند. وقتی کودکان داستان‌ها را می‌شنوند یا می‌خوانند، با ساختارهای زبانی و نحوه بیان احساسات آشنا می‌شوند.

فهرست موضوعات این مطلب

قصه مسابقه مدرسه

به نام خدای مهربون

یه روزی از روزهای زیبای بهار خانم معلم مهربون که به کلاس آمد رو به بچه‌ها کرد و گفت: بچه‌ها یه مسابقه داریم

همه خوشحال شدن و پرسیدن چه مسابقه ای؟

خانم معلم گفت من به هر نفر یه بذر گل می‌دهم و هر کسی زیباترین گل رو پروش بده برنده مسابقه است.

هر کدوم از بچه‌ها با خوشحالی میگفت حتما من برنده مسابقه هستم.

زهرا با شادی به خونه رفت و قضیه مسابقه رو به مامانش گفت و خواست یه کتاب درباره پرورش گل‌ها براش از کتابخانه بگیره.

مادر زهرا همراه او به کتابخانه مسجد رفتن و یه کتاب به امانت گرفتن

زهرا هم با دقت کتاب رو خواند و هر چی کتاب نوشته بود انجام داد.

دو هفته گذشت و زهرا هر روز به گلش رسیدگی میکرد و مراقبش بود و نه زیاد بهش آب می داد و نه کم و هر روز به گلش نگاه میکرد و باهاش حرف میزد و می‌گفت: گل قشنگم زودتر رشد کن و بزرگ شو که خیلی دوستت دارم

روز مسابقه فرا رسید

بچه‌ها با خودشان کلی گلدان گل آوردن.

زهرا هم خوشحال به کلاس رفت و همه با تعجب به او و گل قشنگش نگاه کردند و همه دورش جمع شدند و از گل زهرا تعریف کردند.

وقتی خانم معلم همه گل‌ها رو دید گفت برنده مسابقه زهرا خانم هست

دوستان زهرا ازش پرسیدن چه طوری گل به این زیبایی پرورش داده

اونم جواب داد که از راهنمایی‌های کتاب پرورش گل‌ها استفاده کرده.

خانم معلم هم به زهرا آفرین گفت و چند دونه بذر گل با یک گلدان زیبا بهش جایزه داد.

قصه ما به سر رسید

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع کرومی؛ داستانک های کودکانه عروسک کرومی

شب گل نرگس

شب گل نرگس

به نام خدای مهربون

گلهای من امروز می‌خواهم قصه امام زمان که اسمشون مهدی هست رو براتون تعریف کنم. مامان‌های شما الان وقتی می‌خواهند نی نی کوچولو به دنیا بیاورند کجا می‌روند؟

بله به بیمارستان می‌روند. بچه‌ها، اما حدود هزار و دویست سال قبل که هنوز بیمارستان وجود نداشت مامانها نی نی هاشون رو توی خونه به دنیا می‌آوردند

مادر امام زمان نرجس خاتون هستند ایشان وقتی می‌خواستند مهدی رو به دنیا بیاورند امام یازدهم امام حسن عسگری رفتند و به عمه حکیمه خاتون اطلاع دادند تا ایشان بیایند و به نرجس خاتون کمک کنند. عمه حکیمه آمدند و کمک کردند و یک نی نی کوچولوی خوشگل و زیبا به دنیا آمدند و او را داخل پارچه سفید و نرم گذاشتند

آن زمان که مثل الان لوله کشی آب نبود. برای همین عمه آمدند داخل حیاط که دست‌هایشان را کنار حوض آب بشورند، در همین موقع یک پرنده خیلی خوشکل و زیبا که بال‌های نرم و سفیدی داشت و بوی خیلی خوبی می‌داد را دیدند

خیلی تعجب کردند چون تا حالا چنین پرنده‌ای ندیده بودند. رفتند که به امام حسن خبر بدهند که تعداد پرنده‌ها زیادتر می‌شد، یکی از پرندها که خوشگل‌تر از همه بود وارد اتاق نرجس خانم شد و مهدی کوچولو را برداشت و از آنجا رفتند. امام حسن که وارد اتاق شد دید نرجس خانم گریه می‌کنند و می‌گویند پرنده‌ها مهدی را با خودشان بردند. امام حسن لبخند می‌زدند و می‌گفتند که آن‌ها فرشته بودند که مهدی را با خودشان بردند، نرجس خانم باز گریه می‌کردند و می‌گفتند مهدی گرسنه می‌شود، غذا می‌خواهند.

امام حسن عسکری علیه السلام گفتند که آن‌ها مواظب مهدی هستند، تازه چند وقت دیگر او را به پیش ما می‌آورند.

بچه‌ها همین طور هم شد، چند وقت دیگر فرشته‌ها او را آوردند، اما دوستان شیطان که نمی‌خواستند ما امام داشته باشیم تا مواظب ما باشد، امام زمان را اذیت می‌کردند، برای همین باز خدا فرشته‌ها را فرستاد تا امام را نزد خودشان ببرند. بچه‌ها فرشته‌ها هر هفته پیام‌ها و کارهای ما را نزد امام می‌رسانند اگر ما کار خوب انجام داده باشیم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) خوشحال می‌شوند ولی اگر کار بدی انجام داده باشیم امام زمان ناراحت می‌شوند.

بچه‌ها اگر امام زمان بیایند ما هر چیز خوبی که دوست داریم داشته باشیم می‌تونیم داشته باشیم، حیوانات وحشی به ما کاری ندارند و… همه جا پر از خوبی میشه.

بچه‌ها برای اینکه امام زمان بیایند ما باید کار‌های خوب انجام بدهیم، حرف‌های خوب بزنیم و همیشه برای آمدن امام زمان دعا کنیم

برای همین همیشه بعد از صلوات بر پیامبر و خانواده ایشان برای آمدن امام زمان دعا می‌کنیم و می‌گوئیم:

وَ عَجِّل فَرَجَهُم

یعنی: خداجون امام زمان ما رو زودتر برسون

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نه گفتن؛ ۸ داستان کوتاه آموزنده بچگانه

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع یلدا؛ داستان های کودکانه شب طولانی یلدا

قصه کوتاه موش کوچولو و آینه

به نام خدای مهربون

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می‌گشت و بازی می‌کرد که صدایی شنید: میو میو

موش کوچولو خیلی ترسید. پشت بوته‌ای پنهان شد و خوب گوش کرد. صدای بچه گربه‌ای بود که تنها و سرگردان میان گل‌ها می‌گشت و میومیو می‌کرد.

موش کوچولو که خیلی از گربه‌ها می‌ترسید، از پشت بوته‌ها به بچه گربه نگاه می‌کرد و از ترس می‌لرزید. بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می‌ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به سراغش بیاید و او را بخورد، اما بچه گربه آن‌قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته گل سرخ نمی‌دید.

او فقط می‌خواست که مادرش را پیدا کند. با صدای بلند می‌گفت: «میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟» او آن‌قدر این جمله را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ بیرون برد.

موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد. همین طور که زیر بوته‌ها می‌دوید و ورجه ورجه می‌کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته‌ها برق می‌زد.

به طرف آن رفت، یک آینه کوچک با قاب طلایی بود. موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید. خیال کرد یک موش دیگر را می‌بیند. خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن

می‌گفت: «سلام، میای با من بازی کنی؟» دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می‌خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی‌رسید. موش کوچولو آن‌قدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله‌اش سر رفت و ساکت شد.

بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می‌کرد خنده‌اش گرفت و صدا زد: «آهای موش کوچولو، اون آینه است. تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می‌زدی.»

موش کوچولو سرش را بلند کرد. بلبل را دید. پرسید: «یعنی این خود من هستم؟ من این شکلی هستم؟» بلبل جواب داد: «بله! تو این شکلی هستی. آینه تصویر تو را نشان می‌دهد.»

موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد. او با خوشحالی خندید. بلبل هم خندید. چندتا پروانه که روی گل‌ها پرواز می‌کردند هم خندیدند. گل‌های توی باغ هم خنده‌شان گرفت. صدای خنده‌ها به گوش غنچه‌ها رسید.

غنچه‌ها بیدار شدند و آن‌ها هم خندیدند و بوی عطرشان در هوا پیچید.

بلبل شروع کرد به خواندن:

من بلبلم تو موشی

تو موش بازیگوشی

ما توی باغ هستیم

خوشحال و شاد هستیم

گل‌ها که ما را دیدند

به روی ما خندیدند

آن روز موش کوچولو دوستان زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه‌اش برگشت و خوابید

موش کوچولو و مامان

به نام خدای مهربون

یه روز مامان موشی داشت برای موش کوچولو غذا درست می‌کرد

که موش کوچولو امد سر صدا کرد مامان موش به موش کوچولو گفت که یه گوشه بشینه اما موش کوچولو فقط شیطونی می‌کرد

مامان هم به موش موشی توجه نکرد

موش کوچولو لبانش روی هم انداخت رفت و رفت

رسید به سنجاقک و گفت:

سنجاقک مهربون

سنجاقک قشنگم

تو که این قدر خوبی

از همه مهربون تری

مامان من میشی

سنجاقک گفت

نه که نمی‌شم نه که نمی‌شم

من خودم بچه دارم

موش کوچولو رفت و رفت تا رسید به خاله سوسک و گفت: سلام سلام خاله سوسکه مهربون

سوسکه قشنگم

تو که این قدر مهربونی

مامان من میشی؟

خاله سوسکه گفت آخه من خودم بچه دارم نه نمی‌شم نه نمی‌شم

موش کوچولو سرش پایین انداخت و رفت به سنجاب گفت:

آهای آهای سنجاب جونم

تو که این قدر خوبی

مامانم میشی

سنجاب گفت: آخه من خودم بچه دارم نه نه نمیشه برو

موش کوچولو لباش روی هم انداخت و رفت و رفت رفت دید مامان موش وایساده مامان موش منتظر اون بود تا برگرده مامان موش موش کوچولو رو بغل کرد و موش کوچولو گفت: قول می‌دم دیگه شیطونی نکنم

مامان موش هم موش کوچولو بیشتر بغل کرد

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع زمستان { ۸ داستان بچگانه سرما و برف }

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع بهشت؛ ۸ داستان کوتاه کودکانه بهشت

داستان کودکانه جوجه کبوتر بهونه گیر

به نام خدای مهربون

یه روزی روزگاری توی یک لونه کبوتر چهارتا جوجه وجود داشت

یکی از اون جوجه‌ها بهونه گیر بود

هرغذایی که باباکبوتر میاورد و مامان بهشون می‌داد

یه عیبی می‌گذاشت و نمی‌خورد

اما بقیه‌ی جوجه‌ها با اشت‌ها غذاها رو می‌خوردند

تا اینکه چندماه گذشت و جوجه‌ها پرهاشون بزرگ شد و وقت پرواز کردنشون رسید

یکی یکی از مامان و بابا پرواز کردن یادگرفتند و رفتند گردش

اما جوجه‌ی بهونه گیر که هنوز پرهاش درست درنیومده بودند نمی‌تونست پرواز کنه

خواهر و برادراش هر روز میومدند و از چیزهای قشنگی که دیده بودند تعریف می‌کردند

جوجه بهونه گیر خیلی دلش برای پرواز کردن لک زده بود

بهونه رو گذاشت کنار و حسابی غذا خورد

چند روز که گذشت پرهای اون هم دراومد و پرواز کرد

و اونقدر بهش خوش گذشت

که آرزو کرد کاش بهونه نمی‌گرفتم و غذاهام رو می‌خوردم و زودتر پرواز می‌کردم

قصه‌ی ما تموم شد…

جعبه آرزوها

جعبه آرزوها

به نام خدای مهربون

یکی بود یکی نبود هیچکس به اندازه‌ی خدای مهربون خوب نبود.

روزی از روزهای فصل زیبای پاییز، نگار خانم قصه ما آماده شد تا به مدرسه بره و بعد از خوردن صبحانه و پوشیدن لباس‌هایش با مامانش خداحافظی کرد و رفت و رفت تا به مدرسه رسید و با دوستاش و معلمای مهربونش سلام و احوالپرسی کرد.

معلمشون به همه‌ی بچه‌ها یه برگه داد و سرجایش ایستاد. خانم زارعی معلم دوست داشتنیِ نگار به همه نگاهی با لبخند انداخت و گفت بچه‌های عزیزم همه شما باید روی این برگه‌ها آرزوهایتان را بنویسید و درون این جعبه بیندازید و به جعبه روی میز اشاره کرد

بچه‌ها با شمارش خانم زارعی شروع کردند و آرزوهایشان را نوشتند.

بعد از اتمام وقت جعبه پر بود از آرزو بچه‌ها نام آن را گذاشتند جعبه آرزوها. روز بعد معلم داشت آرزوها را میخواند با خود می‌گفت چه آرزوهای کوچک و زیبایی یک عروس یک کیف صورت یک کفش قشنگ یک دوچرخه و… معلم لبخندی زد و جعبه آرزوها را به فروشگاه برد.

او تمام آرزوها را برآورده کرد و فرداش با رضایت به کلاس رفت و به بچه‌ها نگاهی زیبا انداخت و گفت من فرزندی ندارم ولی شماها را بسیار دوست دارم.

حالا چشمانتان را ببندید که برایتان خبر خوشحال کننده‌ای دارم. بچه‌ها با کنجکاوی چشم‌هایشان را بستند و با اشتیاق منتظر ماندند.

وقتی چشم‌هایشان را باز کردند از خوشحالی فریاد کشیدند همه‌ی چیزهایی که روزی برایشان آرزو بود حالا در دستشان بود. همگی خانم زارعی را بغل کرده و بوسیدند و از او تشکر کردند

فقط نگار بود که چیزی در دستش نبود. چون آرزوی او چیز دیگری بود. یعنی سلامتی برادر کوچکش نوید

برادر او از درد سرطان رنج میبرد.

خانم زارعی در آخر کلاس نگار را صدا کرد و همراهش به خانه‌شان رفت

خانم معلم به همراه برادر و مادر نگار به بیمارستان رفت و پول مداوای نوید را پرداخت کرد

حالا نگار هم مثل همه‌ی بچه‌ها شاد بود چون برادرش بهبود یافته بود

جعبه‌ی آرزوها جعبه‌ی خوبی بود چون همه با این جعبه به خواسته هاشون رسیده و خوشحال شده بودند و علاقه بچه‌ها به معلم ریاضیشان خانم زارعی بیشتر شده بود. و همه مشتاقانه منتظر زنگ ریاضی بودند تا خانم مهربانشان را ملاقات کنند.

این معلم عزیز هم راضی و خوشحال از این کار و از خوشحال کردن بچه‌ها به زندگی خود ادامه داد.

قصه ما به سر رسید امیدواریم خانم معلم هم به زودی به آرزوی زیباش برسه

مطلب مشابه: داستان کودکانه برای خواب با تصاویر زیبا (برای سنین 1 تا 9 سال)

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع خانواده ( داستان‌های بچگانه درباره اهمیت خانواده )

فهیمه دختر باهوش

به نام خدای مهربون

یکی بود یکی نبود

فهیمه دختر بسیار باهوشی بود که با مامان و بابا و خواهر کوچکترش سعیده زندگی می‌کرد

اما این دختر خانم یه مشکلی داشت

او از هوش زیادش در راه خوب استفاده نمی‌کرد

و به خیال خودش خیلی زرنگ بود که باهوش بود و می‌توانست بقیه رو گول بزنه

یه روز که فهیمه، خواهر کوچکترش رو اذیت کرده بود و به گریه انداخته بودش

یه طوری وانمود کرد که مامان خیال کنه تقصیر با خواهرش بوده

هر چی سعیده گفت که من کار اشتباهی نکردم مامان باورش نشد و باهاش دعوا کرد

فهیمه هم تو دلش خوشحال بود که مامان متوجه کار زشت او نشده و به او چیزی نگفته

کار فهیمه شده بود فریب دادن دیگران تا اینکه یه روز که یکی از همکلاسی‌ها به اسم زینب رو اذیت کرده بود خانم معلم متوجه شد که فهیمه مقصر بوده و قصد داره وانمود کنه تقصیری نداشته

خانم معلم گفت بعدا به این موضوع رسیدگی میکنیم و رفت پای تخته و روی تخته کلاس نوشت:

پسرم! برای دیگران چیزی را دوست‌دار که برای خود دوست می‌داری و برای آن‌ها نپسند آنچه را برای خود نمی‌پسندی. به دیگران ستم (بدی) نکن همان گونه که دوست نداری به تو ستم شود.

بعد خانم معلم پرسید بچه‌ها کی می‌دونه این حرف از کیه؟

زهرا دستشُ بلند کرد و گفت: اجازه خانم این قسمتی از نامه امام علی (علیه السلام) به پسرشون امام حسن (علیه السلام) هست.

خانم معلم گفت آفرین زهرا

حالا از همه شما میخواهم که روی این کلام زیبا فکر کنید و تا فردا مراقب باشید هر کاری انجام می‌دهید اینطوری باشه

فهیمه خیلی اهمیت نداد و زنگ کلاس خورد و کلاس تموم شد.

او به خونه رفت و باز هم کارهای بدش رو تکرار کرد تا اینکه شب شد و خوابید

تو خواب دید که دیگه فهیمه نیست و تبدیل به سعیده یعنی خواهرش شده بعد خودش رو دید که چطوری داره او رو اذیت می‌کنه

فهیمه خیلی ناراحت شد و گریه کرد

ولی وقتی مامان پرسید چی شده خواهرش که توی خواب فهیمه بود با بدجنسی همه تقصیر‌ها رو به گردن او انداخت

او خیلی گریه کرد ولی یهو تو خواب رفت به مدرسه و تبدیل شد به دوستش زینب و فهیمه (یعنی خودش) رو دید که چقدر بد جنسه و داره اذیتش می‌کنه

خلاصه فهیمه تو خواب خیلی گریه کرد و فهمید بقیه از کارهای او چقدر ناراحت شدن و بدجنسی با باهوشی فرق داره

صبح که از خواب پاشد اول رفت پیش خواهرش و عذرخواهی کرد و بعد که به مدرسه رفت به خانم معلم گفت من تازه معنی حرف حضرت علی (علیه السلام) رو فهمیدم و از شما و زینب معذرت می‌خواهم و امیدوارم من رو ببخشید.

زینب اومد جلو و فهیمه رو بوسید

و بچه‌ها برای هر دوتاشون دست زدند

از اون روز به بعد فهیمه از هوشش برای درس خوندن و کمک به دیگران استفاده کرد و متوجه شد چقدر نیکی در حق بقیه حس خوبی داره

قصه ما تموم شد فهیمه مهربون شد.

قصه ماهی کوچولوی تنها

قصه ماهی کوچولوی تنها

به نام خدای مهربون

روزی توی یک مرداب قشنگ چند تا ماهی کوچولو در کنار هم زندگی می‌کردند. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شدند با هم بازی می‌کردند تا شب که آنقدر خسته می‌شدند و نمی‌دانستند که کجا خوابشان می‌برد. بین این ماهی‌ها یک ماهی کوچولویی بود که خیلی با بقیه تفاوت داشت و همیشه بهانه گیری می‌کرد و با بقیه قهر بود. یک روزی از این روزها بچه ماهی‌ها تصمیم گرفتند که ماهی کوچولو را به بازی راه ندهند تا شاید درس خوبی برایش شود.

در آن روز قبل از این که ماهی کوچولو بهانه گیری کند، دوستانش بهانه گرفتند و با او قهر کردند. ماهی کوچولو هم سرش را پایین انداخت و از بازی بیرون رفت. مدتی در گوشه‌ای نشست و به دوستانش نگاه کرد ولی خیلی زود حوصله‌اش سر رفت و به سمت ساحل حرکت کرد.

نزدیک ساحل که شد قورباغه‌ای را دید که روی یک بلندی نشسته و گریه می‌کرد. از قورباغه پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ چرا تنهایی؟ تو را هم دوستانت توی بازی راه ندادند؟

قورباغه گفت: من از بلندی می‌ترسم. همه پریدند توی آب ولی من نتوانستم. بنابراین آن‌ها همه رفتند و من را تنها گذاشتند.

ماهی کوچولو فکری کرد و گفت: خب قورباغه عزیز، من کمکت می‌کنم تا بیایی توی آب. ولی به این شرط که من و تو دوستان خوبی برای همدیگر باشیم.

قورباغه گفت: باشه… ولی تو چطوری می‌خواهی به من کمک کنی؟

ماهی کوچولو رفت و از لاک پشت پیر خواهش کرد که به لب مرداب و زیر بلندی برود تا قورباغه پشت او سوار شود و به داخل آب بیاید. لاک پشت هم این کار را کرد و قورباغه داخل آب پرید. هر دو از لاک پشت تشکر کردند و به وسط مرداب رفتند و مدتی با هم شنا و بازی کردند.

قورباغه یک دفعه دوستانش را دید و آنقدر خوشحال شد که به کل ماهی کوچولو که کمکش کرده بود به داخل آب بیاید را فراموش کرد و به سمت قورباغه‌های دیگر دوید و رفت.

ماهی کوچولو در آن روز سراغ هر جانوری رفت، آن جانور بعد از مدتی او را رها کرد و به سراغ دوستان خودش رفت.

ماهی کوچولو تنها شده بود و در گوشه‌ای نشسته بود و به اطرافش نگاه می‌کرد.

در این هنگام چند تا اسب آبی را دید که با همدیگر شاد و خوشحال بازی می‌کردند و به یاد دوستانش افتاد و با خودش گفت: مثل این که هر کسی باید با همجنس خودش دوست باشد. منم باید بروم پیش دوستانم و قدر آن‌ها را بدانم تا هیچ وقت تنها نباشم.

ببعی چاق و چله

به نام خدای مهربون

یکی بود یکی نبود. توی یک دهکده کوچک چند تا گوسفند کوچولو با یک چوپان مهربان زندگی می‌کردند. بین آن‌ها یک گوسفند کوچکی بود به نام ببعی.

ببعی کوچولو عاشق غذا بود و تنها کاری که در دنیا دوست داشت غذا خوردن بود و آنقدر غذا خورده بود که حسابی چاق و چله شده بود که حتی راه رفتن هم برایش سخت شده بود.

یک روز چوپان از پنجره خانه‌اش به گوسفندهایش نگاه می‌کرد و دید ببعی نمی‌تواند به خوبی راه برود. فکر کرد موهای گوسفند بلند شده که نمی‌تواند راه برود، برای همین تصمیم گرفت پشم‌هایش را کوتاه کند.

فردای آن روز چوپان قیچی‌اش را برداشت و به سمت طویله رفت. ببعی با دیدن قیچی پا به فرار گذاشت. دوید و دوید تا رسید به چاه آب و رفت روی لبه چاه ایستاد، اما نتوانست خودش را کنترل کند و روی دهانه چاه افتاد و همانجا گیر کرد. چوپان که این صحنه را دید به سمت ببعی دوید. ببعی بیچاره بین زمین و هوا گیر افتاده بود.

چوپان مهربان نزدیک ببعی رفت و برخلاف انتظار گوسفند کوچولو او را نوازش کرد و گفت: آخه کوچولو چرا فرار کردی؟ و بعد ببعی را بغل کرد و به سمت طویله برد.

در میان گوسفندها یک گوسفند پیری بود که همه از او حرف شنوی داشتند. نزدیک ببعی آمد و گفت: پسرم تو با این کارت داشتی خودت را از بین می‌بردی. خوب نیست که تو اینقدر زود قضاوت می‌کنی و زود تصمیم می‌گیری. اگر یک اتفاقی می‌افتاد، همه ما ناراحت می‌شدیم.

گوسفندها باید همیشه پشمشان کوتاه باشد تا بدنشان نفس بکشد. چوپان مهربان هم به خاطر ما این کار را می‌کند. وقتی پشم‌هایمان کوتاه باشد راحت‌تر می‌توانیم بدویم و راه برویم و تابستان گرم را تحمل کنیم.

چند روز بعد چوپان دوباره به طویله آمد تا پشم گوسفندهایش را کوتاه کند. گوسفندها همه به ترتیب ایستادند تا پشم‌هایشان را کوتاه کنند. اما ببعی دوباره می‌ترسید و می‌لرزید. بالاخره نوبت به ببعی رسید. چوپان مهربان به آرامی او را گرفت و پشم‌هایش را کوتاه کرد.

بعد از این که کارش تمام شد، تمام پشم‌ها را بسته‌بندی کرد و گوشه‌ای گذاشت. ببعی که خیلی تعجب کرده بود از دوستانش پرسید: پشم‌ها را به کجا می‌برند؟

گوسفند پیر گفت: پشم‌های ما را می‌برند که برای مردم لباس تهیه کنند تا در زمستان بتوانند با آن‌ها خودشان را گرم نگه دارند.

بعد از اینکه پشم‌های ببعی کوتاه شدند باز هم گوسفند کوچولو نمی‌توانست به خوبی راه برود. چوپان به ببعی گفت که علت این مشکل او چاقی زیادش است. بهتر است که غذایش را کمتر کند تا مانند گوسفندان دیگر بتواند به راحتی راه برود و از محیط اطراف خود همراه با گوسفندان دیگر لذت ببرد.

و ببعی تصمیم گرفت که غذای کمتری بخورد تا مانند دیگر گوسفندان چابک و چالاک شود.

مطلب مشابه: داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ]

مطلب مشابه: داستان کودکانه برای خواب ؛ 10 قصه کودکانه با تصاویر زیبا

پرنده و کفشدوزک

به نام خدای مهربون

یکی بود یکی نبود. در یک جنگل بزرگ و سرسبز و پردرخت همه حیوانات شاد و خندان در کنار هم زندگی می‌کردند. پرنده کوچولو هم جیک جیک‌کنان این‌ور و آن‌ور می‌پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. خلاصه پرنده کوچک قصه ما به همه قسمت‌های جنگل سر میزد و دنبال چیزهای جالب و جدید می‌گشت، چون خیلی کنجکاو بود.

یک روز پرنده کوچولو داشت در جنگل قدم می‌زد که ناگهان روی یک بوته برگ سبز یک عالمه دانه قرمز دید. با کنجکاوی جلو رفت تا ببیند که این دانه‌های ریز چیست؟ اول فکر کرد خوردنی است. سرش را جلو برد و یک نوک به آن زد، اما یک دفعه آن دانه قرمز از روی برگ سبز بلند شد و به هوا رفت.

جوجه کوچولو که خیلی ترسیده بود، دوید و پشت شاخه درخت‌ها پنهان شد. بعد از مدتی که گذشت این طرف و آن طرف را نگاه کرد و یواش یواش از پشت شاخه‌ها بیرون آمد و دوباره به همان سمت بوته‌ها نگاه کرد و همان دانه‌های قرمز را دید که روی برگ‌ها در حال حرکت هستند.

پرنده کوچولو خیلی تعجب کرده بود و با خودش گفت: آخه اینها چی هستند که می‌توانند هم راه بروند و هم به آسمان بروند. پرنده کنجکاو دوباره کم کم جلو آمد تا بهتر ببیند. اما دوباره یکی از دانه‌های قرمز به سمتش حمله‌ور شد. پرنده کوچولو هم دوباره پا گذاشت به فرار و زیر برگ‌های درختان خودش را پنهان کرد.

پرنده کوچک صبر کرد تا اوضاع آرام شود و یواشکی اطراف را نگاه کرد، ولی این بار خبری از دانه‌های قرمز نبود.

روز بعد پرنده کوچک جغد پیر را دید و با او احوالپرسی کرد. جغد پیر گفت: جوجه کوچولو، تو از من سوال داری؟

پرنده کوچولو گفت: جغد پیر از کجا فهمیدی؟ جغد گفت: از قیافه‌ات فهمیدم، چون خیلی نگران و متعجب هستی!

پرنده کوچک گفت: من دیروز چند تا دانه قرمز دیدم روی برگ‌های سبز که هم راه می‌رفتند و هم پرواز می‌کردند. من از آن‌ها خیلی ترسیدم.

جغد پیر با تعجب گفت: چی! مطمئنی فقط قرمز بود؟

جوجه گفت: بله قرمز بود.

جغد گفت: یعنی خال‌های سیاه هم رویش نداشت؟

جوجه گفت: نه نه نداشت.

جغد گفت: این دفعه که دیدی بیشتر دقت کن و نشانی‌هایش را به من بده تا بهتر راهنمایی‌ات کنم.

صبح روز بعد پرنده کوچولو که از خواب بلند شد، بعد از این که خستگی‌اش را درکرد، ناگهان دوباره یکی دیگر از آن دانه‌های قرمز را دید و جلو رفت تا بیشتر نگاهش کند. اما دانه قرمز ترسید و جیغ بلندی کشید و فرار کرد و گفت: وای وای من رو نخور… من رو نخور… پرنده کوچولو که دید دانه قرمز ازش خیلی ترسیده است به دنبالش دوید.

بالاخره هر دوی آن‌ها خسته شدند و گوشه‌ای نشستند. پرنده کوچولو رو کرد به دانه قرمز و گفت: من نمی‌خواستم بگیرمت فقط می‌خواستم نگاهت کنم. راستی اسمت چیه؟

دانه قرمز گفت: من یک کفشدوزک هستم و می‌دانم که پرنده‌ها دشمن ما هستند.

پرنده کوچک گفت: من که به تو کاری نداشتم، تو خودت فرار کردی. من می‌خواستم باهات دوست بشوم.

کفشدوزک خندید و گفت: چه چیزا تو با من دوست بشی؟ تو که می‌خواستی من را بخوری؟

پرنده کوچولو گفت: نه تو اشتباه می‌کنی ما می‌توانیم با هم دوستان خوبی باشیم.

کفشدوزک گفت: نه پرنده‌ها دشمن ما جانورها و حشرات هستند. پس من باید از تو دوری کنم.

پرنده کوچولو گفت: من به تو قول می‌دهم که هیچ وقت نخورمت. چون من هم دوستی ندارم می‌خواهم دوستان خوبی برای هم باشیم.

مداد سیاه و رنگین کمان

مداد سیاه و رنگین کمان

به نام خدای مهربون

پسر کوچولو دلش می‌خواست یک جعبه مداد رنگی داشته باشد. مداد سبز، آبی، بنفش، نارنجی… اما فقط یک مداد داشت. آن هم سیاه بود.

پسر کوچولو با مداد سیاهش نقاشی می‌کشید. دریای سیاه، کوه سیاه، جنگل سیاه و دشت سیاه.

مداد سیاه، پسر کوچولو را دوست داشت. توی دلش می‌گفت: کاش می‌توانستم آسمان نقاشی‌اش را آبی کنم. جنگل را سبز و دشت را طلایی… اما نمی‌توانست. او فقط یک مداد سیاه بود.

پسر کوچولو از صبح تا شب نقاشی می‌کشید. مداد سیاه کوچک و کوچک‌تر می‌شد. سرانجام، خیلی کوچک شد؛ آن قدر که پسر کوچولو نتوانست آن را بین انگشت‌هایش بگیرد.

پسر کوچولو بغض کرد. مداد را برد و توی باغچه گذاشت. مداد توی دلش گفت: چه قدر مهربان است! حتی دلش نیامد مرا دور بیاندازد و گریه‌اش گرفت.

همان موقع باران بارید. بعد، رنگین کمان شد. رنگین کمان بالای حیاط کمانه زد. توی باغچه مداد سیاه کوچک را دید که گریه می‌کرد.

رنگین کمان پرسید: چرا گریه می‌کنی؟

مداد سیاه گفت: توی این خانه پسر کوچولویی زندگی می‌کند. پسر کوچولویی که نقاشی را خیلی دوست دارد. دلم می‌خواست بهترین رنگ‌ها را به نقاشی‌هایش بدهم، اما نتوانستم. همیشه همه چیز را سیاه نقاشی کردم.

رنگین کمان گفت: غصه نخور… تو یک مداد سیاه دوست داشتنی هستی و لبخند زد.

هوا پر از رنگ شد. رنگین کمان از هر رنگ، ذره‌ای به مداد بخشید. بعد آرام آرام از آن جا رفت.

مداد مثل یک درخت توی باغچه سبز شد. قد کشید. شاخه داد. هر شاخه‌اش یک مداد کوچک بود. مداد سبز، سرخ، بنفش، آبی…

وقتی پسر کوچولو به حیاط آمد، مداد سیاه کوچکش سبز شده بود. هفت شاخه رنگی هم داشت. هفت تا مداد رنگی قشنگ.

پسر کوچولو کنار باغچه نشست. با تعجب به درخت مداد نگاه کرد. درخت مداد به سمت او خم شد. خودش را تکان داد. مدادهای رنگی مثل میوه پایین افتادند.

پسر کوچولو با شادی مداد رنگی‌ها را از توی باغچه جمع کرد.

مداد سیاه گفت: حالا می‌توانی آسمان را آبی بکشی… جنگل را سبز و دشت را طلایی!

آن وقت پسر کوچولو، اولین نقاشی رنگی‌اش را کشید. یک درخت سیاه که هفت شاخه رنگی داشت.

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع کریسمس 🎄 | داستان کودکانه قشنگ و زیبای بابانوئل

مطلب مشابه: داستان کودکانه برای سه سال / ۱۰ قصه زیبای دلنشین کودکانه

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.