داستان های یونان باستان؛ ۱۰ حماسی و اساطیری زیبای یونانی

یونان باستان و ادبیات این دوره پُر از داستانهای حماسی و اساطیری است که به راستی هر کدام در سهم خود فوقالعاده هستند. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم داستان های یونان باستان را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.
فهرست موضوعات این مطلب
داستان ایکاروس
دایدالوس که دخمه پر پیچ و خم را ساخته بود ، با پسرش ایکاروس در برجی در جزیره کرت، توسط پادشاه مینوس زندانی شده بود و نمیتوانست ماهیت مینیاتور را آشکار سازد. در نهایت دایدالوس تصمیم به طرح نقشه فرار گرفت و بال های پرندگان را جمع کرد تا برای خود بال بسازد. بالاخره دو بال برای خود و پسرش ایکاروس ساخت و از پسرش خواست در نزدیکی خورشید پرواز نکند چرا که مومی که با آن بال را ساخته بود، آب می شد و بر زمین میفتاد.
ایکاروس که از پرواز به هیجان آمده بود، به حرف پدر گوش نداد و در نزدیکی خورشید پرواز کرد و به دریا افتاد.
تسئوس و دخمه پر پیچ و خم

تسئوس یک قهرمان افسانه ای و یکی از بنیانگذاران آتن بوده و یکی از معروف ترین داستان ها درباره او قتل مینیاتور و فرار از راه پر پیچ و خم می باشد.
همسر پادشاه مینوس کرت یک پسر غیر شرعی به نام مینیاتور داشت که نصفش انسان بود و نصفش گاو! پادشاه به جای کشتن این هیولا، دخمه ای پر پیچ و خم ساخت و زندانیان را به عنوان غذای مینیاتور در آنجا قرار میداد. آتنی ها مجبور بودند حدود ۷ مرد از آتن را هر سال برای مینیاتور قربانی کنند.
در نهایت تسئوس برخلاف خواسته پدرش به کرت رفت تا مینیاتور را بکشد و به این خشونت پایان دهد. در راه دختر پادشاه مینوس را دید و عاشق شدند و آریانه تصمیم گرفت به او در کشتن مینیاتور کمک کند. به او یک دستمال بلند داد تا به دستش ببند و بتواند راه بازگشت از آن دخمه پر پیچ و خم را پیدا کند. در نهایت مینیاتور را کشت و با آریانه به آتن بازگشت.
مطلب مشابه: داستان کوتاه و خواندنی + 27 داستان جالب و آموزنده
مطلب مشابه: داستان های کوتاه خواندنی؛ 17 داستان فوق العاده جالب
داستان نارسیسوس و اکو
نارسیسوس به خاطر زیبایی اش معروف بود و زن کوهنوردی در کوه های نیمف به نام اکو عاشق او شد. نارسیسوس ناگهان متوجه شد کسی او را صدا میزند و میپرسید . در نهایت یکدیگر را پیدا می کنند و او را در آغوش می گیرد. ولی نارسیسوس او را پس زد و قلبش را شکست.
این باعث خشم نمسیس، الهه انتقام شد و او را به سمت استخری در میان درختان کشاند تا انعکاس تصویرش را در آب ببیند. او نمیدانست که تصویر خود را می بیند و عاشق زیبایی خود شد و دیگر نتوانست آنجا را ترک کند.
پرومتئوس و سرقت آتش

پرومتئوس یکی از تیتان های اصیل بود که توسط زئوس و سایر خدا ها سرنگون شد، ولی از تبعید شدن به تارتاروس در امان ماند. پرومتئوس دائما با زئوس درگیر می شد و بعد از اینکه زئوس استفاده آتش را برای مردم ممنوع اعلام کرد، پرومتئوس آن را دزدید و به مردم بازگرداند. به منظور مجازات وی، به صخره ای در کوه های قفقاز تا ابد زنجیر شد. هر روز یک عقاب (نماد زئوس) از بالای آن صخره رد می شد و جگر پرومتئوس را میخورد. از آنجایی که پرومتئوس جاودانه بود، هر روز بدنش تجدید حیات میافت.
در نهایت هراکل، پرومتئوس را آزاد کرد.
داستان عاشقانهی یک شاهزاده خانم یونانی
داستان فیلیس و دموفون، یکی از داستانهای عاشقانهی تراژیک بهجا مانده از یونان باستان است. فیلیس، شاهزاده خانمی در شهر تراس باستانی، و دختر پادشاه سیتون و ملکه فایدرا بود. سیتون، پسر تسئوس، پادشاه آتن بود. فایدرا نیز شاهزاده خانمی از کِرت باستان بود.
داستان از آنجایی آغاز میشود که دموفون در راه بازگشت از تروی به آتن بود. او در جنگ تروی، در جبههی آکایاییها جنگیده بود. وقتی او از شهر تراس میگذشت، گروهی دختر در ساحل دید که میخندیدند و بازی میکردند. وقتی دخترها دیدند که مردها نزدیک میشوند، طبیعتا کمی ترسیدند. اما، دموفون، رهبر گروه، از دخترها خواست تا از او و گروهش نترسند، زیرا آنها فقط میخواستند مشکهای آب خود را پر کنند.
دموفون نمیدانست که فیلیس، شاهزاده خانم آن شهر نیز آنجا است. شاهزاده خانم شیفتهی رفتار مودبانهی دموفون شد و از آن جنگجوها خواست تا به قصر پدرش بیایند و مهمان آنها باشند. هرچقدر این دو جوان زمان بیشتری را در کنار یکدیگر سپری کردند، بیشتر عاشق یکدیگر شدند. طولی نکشید که پادشاه تِرس تدارک مراسم ازدواج آنها را دید. پادشاه برای زوج جوان آرزوی خوشبختی کرد و جایگاه شایستهای در دربار خود به دموفون داد.
با گذشت زمان، دموفون دلتنگ پدر و خانهشان شد. هرچه باشد، او ده سال در جنگ تروی و دور از خانه بود. جنگ تروی، طولانیترین نزاع ثبت شده در اساطیر یونان است. دموفون پس از مشورت و چارهجویی تصمیم گرفت به خانهی خود سفر کند. دوری از فیلیس نیز او را آزار میداد، اما چارهای نبود. فیلیس، شوهر خود را بابت عشقش به دیدن سرزمین مادری و خانهاش سرزنش نکرد. هرچند که او نیز از رفتن دموفون خیلی ناراحت بود. فیلیس با وجود ناراحتیاش، دموفون را با سبدی حاوی سوگند رئا، زن کرونوس و مادر زئوس، راهی سفر کرد.
در هیچ نسخهای از این داستان ذکر نشده است که سوگند رئا، این شی مقدس، چه چیزی بوده است. اما، فیلیس در داستان از دموفون میخواهد تا وقتی امید بازگشت به نزد او را از دست داد، در جعبه را باز کند. این داستان اساطیری در این نقطه به روایتهای متفاوتی میرسد. همچنین، مشخص نیست که چرا فیلیس از ابتدا با دموفون به سفر نمیرود. زیبایی داستانهای اساطیری در این نکته نهفته است که مخاطب میتواند جاهای خالی را با تخیل خود پر کند.
دموفون به آتن میرسد. فیلیس بیصبرانه منتظر بازگشت او بود. اما، پس از گذشت مدتی، خبری از بازگشت او نمیشود. این موضوع، فیلیس را بسیار ناراحت میکند. عاقبت، فیلیس به این نتیجه میرسد که شوهرش هرگز قصد بازگشت به نزد او را نخواهد داشت. او دلشکسته و تنها، خودش را از شاخهی درختی دار میزند.
پیکر بیجان فیلیس به خاک سپرده میشود. از مکانی که دفن شده بود، درخت بادامی رشد میکند. وقتی عاقبت دموفون به شهر ترس برمیگردد، از مرگ فیلیس باخبر میشود. او هراسان به آرامگاه همسرش میرود و درخت را به آغوش میکشد، انگار که درخت، خودِ فیلیس باشد.
در آن موقع که درخت تا پیش از آن برگی نداشت، شکوفه میزند. شکوفههای سفید (یا صورتی) بهگونهای باز میشوند که انگار فیلیس نیز شوهر خود را به آغوش میکشد.
روایتهای دیگر از این داستان اساطیری میگویند که فیلیس امید خود به بازگشت همسرش را از دست داد. غم و غصه با گذشت زمان، او را روز به روز لاغرتر، رنگپریدهتر و ناتوانتر میکردند. سالها گذشت و فیلیس رنج زیادی از دوری عشقش کشید. عاقبت، خدایان المپ از سر دلسوزی او را تبدیل به درخت بادام کردند. در این روایت نیز دموفون عاقبت بازمیگردد و بهقدری از مرگ فیلیس دلشکسته میشود که درخت را به آغوش میکشد. درخت بیبرگ و خشک، در آغوش دموفون شکوفه میزند و سبز و پرشکوفه میشود.
در روایتی دیگر، دموفون در آتن، سبد را بازمیکند و بهقدری از دیدن محتوای سبد وحشت میکند که به تاخت از آتن به تِرس بازمیگردد. او بهقدری سریع اسب را میتازاند که اسب زمین میخورد و دموفون بهطور تصادفی روی شمشیر خودش میافتد و کشته میشود. از اینرو، او نیز هرگز نمیتواند به نزد فیلیس بازگردد و شاهزاده خانم نیز عاقبت به درخت بادام تبدیل میشود.
فرقی نمیکند که جزئیات روایتهای مختلف از این داستان اساطیری چقدر متفاوت از یکدیگر باشند. مخاطب میتواند عنصرهای خاصی را ببیند که روایت را بهطور مناسبی پیش میبرند، همانند قدرت عشق و اینکه چقدر میتواند سازنده و در عین حال، مخرب باشد.
فیلیس و دموفون در کنار یکدیگر، قویتر و شادتر بودند. اما، هرکدام از آنها به هنگام جدایی، اشتباههایی مرتکب میشوند. عشق، آنها را کور میکند و نمیتوانند تصمیم درست و منطقی بگیرند. در واقع، یونانیان باستان به این نکته اشاره دارند که قدرت آفرودیت، الههی زیبایی و عشق چقدر میتواند زیاد باشد. عشق میتواند زندگی ببخشد و همچنین، میتواند آن را بهطور زجرآوری، آرامآرام از فرد بگیرد. هر روایتی از این داستان را که دنبال کنید، عنصر کلیدی عشق در آن بارز است. مخاطب بهخوبی میبیند که عشق توانایی تغییر زندگی انسان را دارد.
مطلب مشابه: ضرب المثل با داستان کوتاه و قصه های جالب برای کودکان
مطلب مشابه: قصه های آموزنده از مرزبان نامه [ 13 داستان جالب برای نوجوانان ]
شاه میداس و لمس زرین

«شاه میداس» با دو چیز شناخته می شود: یکی، محکوم شدن به داشتن گوش های الاغ و دیگری، تبدیل هر چیزی به طلا از طریق لمس کردن آن. دومین مورد، پاداشی از طرف «دیونیزوس» بود، اگرچه «میداس» خیلی زود متوجه شد که این پاداش، بیش از آن که یک موهبت باشد، مایه ی نابودی او است: او دیگر نمی توانست حتی ساده ترین کارها، مانند نوشیدن آب بدون تبدیل آن به طلا، را انجام دهد. این داستان نیز مانند اغلب اسطوره های کلاسیک، احتمالا به عنوان داستانی مربوط به مفهوم «پیدایش» به وجود آمده تا ذخایر غنی طلا در رودخانه ی «پَکتولس» در یونان را توضیح بدهد.
اورفئوس و ائورودیکه
داستان «اورفئوسِ» خنیاگر و معشوقه اش «ائورودیکه» که یکی از عاشقانه های تراژیکِ برجسته در اساطیر است، تصاویری از جهان زیرین را به مخاطبین ارائه می کند. اما این روایت نیز مانند داستان «اکو» و «نارسیس»، داستان عشقی محکوم به شکست است که بیش از یونانیان، توسط نویسندگان «رومی»—از جمله «اوید» و «ویرژیل»—به شهرت رسیده است.
«اورفئوسِ» چنگنواز، عاشق بانویی زیبا به نام «ائورودیکه» می شود اما اتفاقی تراژیک رقم می خورد و «ائورودیکه» اندکی بعد جانش را از دست می دهد. «اورفئوس» سپس به قلمرو «هادس» در جهان زیرین می رود تا معشوقه اش را به جهان زندگان بازگرداند. «پرسفون» در جهان زیرین با خواسته ی او موافقت می کند اما تنها به این شرط که «اورفئوس» تا زمان خارج شدن از قلمرو «هادس» و بازگشتن به جهان زندگان، به چهره ی «ائورودیکه» نگاه نکند. «اورفئوس» اما هنگام بازگشت، نیم نگاهی سریع به معشوقه اش می اندازد و او را برای همیشه از دست می دهد.
دوازده خوان هراکلس
«هراکلس» (یا «هرکول» در اسطوره های روم باستان)، بزرگترین پهلوان در اسطوره شناسی یونان است. او به خاطر به قتل رساندن همسر و فرزندانش، محکوم شد تا دوازده خوان (یا مأموریت) را پشت سر بگذارد. برخی از این مأموریت ها بسیار معروف هستند، از جمله کشتن «شیر نیمیایی» یا ربودن سیب های زرین «هسپریدس»، اما سایر مراحل از جمله کشتن «پرندگان استومفالوسی» به نسبت کمتر شناخته شده اند.
یونانی، لاتین و مندرجات کتاب مقدس، بخشی از تعلیمات همه ی افراد بود. اکنون، در شرایطی که این متون کنار گذاشته شده اند، سنتی کامل از اطلاعات اسطوره شناسی غربی از دست رفته است. این داستان ها ملکه ی ذهن افراد بود. هنگامی که داستان در ذهن شما جا بگیرد، ارتباط آن را با آنچه در زندگیتان اتفاق می افتد، درمی یابید. شما را در مقابل چشم اندازی از آنچه برایتان اتفاق افتاده، قرار می دهد. با از میان رفتن آن، ما واقعا چیزی را از دست می دهیم، زیرا ادبیاتی نداریم که با آن قابل قیاس باشد و جای آن را بگیرد. این اطلاعات جسته گریخته از روزگاران کهن، و ناظر بر مضمون هایی که به زندگی بشر یاری رسانده اند، تمدن ها را پدید آورده اند، و در گذر هزاره ها ادیان را تغذیه کرده اند، به مسائل عمیق درونی، رازهای درونی، و آستانه های گذر درونی ما می پردازند، و اگر شما راهنماها و علائم موجود در طول مسیر را نبینید، ناگزیرید شخصا مسیر را پیدا کنید.—از کتاب «قدرت اسطوره» اثر «جوزف کمبل»
ددالوس و ایکاروس

داستان «ایکاروس» یکی از مشهورترین روایت ها در اسطوره های یونانی است. «ایکاروس» پسر مردی به نام «ددالوس» بود که برترین صنعتگر «آتن» به حساب می آمد و سازنده ی هزارتویی وسیع در جزیره ی «کرِت». «ددالوس» که مخترعی بسیار توانمند بود، بال هایی را از موم و پَر به وجود آورد تا خودش و پسرش بتوانند از جزیره ی «کرِت» بگریزند. اما «ایکاروس» اختیار از کف داد و بیش از اندازه به خورشید نزدیک شد، و به همین دلیل، مومِ موجود در بال ها ذوب شد و از بین رفت. «ایکاروس» سقوط کرد و در دریای «آئیگِس» (یا دریای اژه) غرق شد. اکنون از داستان «ایکاروس» به عنوان نمادی برای پرداختن به مضامینی همچون غرور و افراط استفاده می شود.
می توانستم صدای نفس نفس زدن خودم را بشنوم. وزن آن افسون ها مانند یوغی گردنم را می کشید. آن ها خیلی بزرگتر از آن بودند که خودشان بتوانند پایدار بمانند و هر ساعت، باید آن ها را به دوش می کشیدم، با اراده ام آن ها را مجهز می کردم و هر ماه دوباره آن ها را کاملا تجدید می کردم. سه روز وقتم را می گرفت. یک روز برای دوباره جمع کردن تکه های گوناگون جزیره، ساحل و بیشه و علفزار، فلس و پر و خز. یک روز دیگر برای مخلوط کردن آن ها. روز سوم با نهایت تمرکز باید عطر مرگ را از قطرات خونی که ذخیره می کردم، استخراج می کردم و در تمام این مدت هم «تلگونوس» جلوی سینه ام پیچ و تاب می خورد و گریه می کرد و افسون ها شانه هایم را له می کردند. هیچ کدام از این ها اهمیتی نداشت. من گفته بودم برای او هر کاری می کنم و حالا باید این را ثابت می کردم و مانع آسمان می شدم.—از کتاب «سیرسه» اثر «مدلین میلر»
مطلب مشابه: حکایت های کلیله و دمنه با چندین داستان زیبا و آموزنده
مطلب مشابه: بهترین حکایت های تاریخی و داستان های آموزنده از تاریخ










