داستان های کودکانه دایناسور { ۷ داستان بامزه اژدها }

داستان های کودکانه دایناسور را در روزانه قرار دادهایم. این داستان های کودکانه بسیار زیبا را میتوانید برای عزیزان خود خوانده و آنها را به دنیای رنگارنگ قصهها ببرید. پس در ادامه حتما با ما همراه شوید.
فهرست موضوعات این مطلب
قصه کودکانه دایناسور کوچولوی شجاع
بالی یک دایناسور کوچولو بود که با مامان و باباش در جنگل مرداب بزرگ زندگی می کرد.
تعداد زیادی بچه دایناسور در همسایگی خونه بالی زندگی می کردن. اونا هر روز به جنگل می رفتن و با هم بازی می کردن ، بالی با همه اونا دوست بود و با همشون مهربون و صمیمی بود ، با همشون بچه ها ، به جز یکی…
اون یه دونه دایناسوراسمش تایرون بود یا تایرون وحشتناک ، معمولا اونو اینطوری صدا میکردن.
تایرون هم یه بچه دایناسور بود اما اون خیلی بزرگ تر و قوی تر از بقیه بچه دایناسور ها بود بچه ها. اون به تمام معنا یک قلدر و گردن کلفت واقعی بود. در حقیقت تایرون اولین قلدر بزرگ دنیا بود.
تایرون مخصوصا دوست داشت که بالی رو انتخاب کنه و اونو آزار بده. اون به بالی مشت می کوبید و هولش می داد و اذیتش می کرد و همیشه میان وعده یا ساندویچ های بالی رو می دزدید .
بالی سعی می کرد از سر راه تایرون بره کنار و به اون نزدیک نشه، اما به نظر می رسید که اصلا مهم نیست بالی کجا میره و از چه راهی می ره، تایرون همیشه منتظر اون وایمیساد.
هر شب و هرشب بالی به سختی خوابش می برد ، اون تمام شب به فکر این بود که چه جوری از دست تایرون فرار کنه و سر راهش قرار نگیره، بالی خیلی نا امید به نظر می رسید. هم بازی های بالی سعی کردن کمکش کنن.
یه روز تری به بالی گفت:” تو باید با تایرون دوست بشی و یه کاری کنی که اونم جزء دوستات بشه”
بالی گفت :” گفتنش از انجام دادنش آسون تره ، چه جوری میتونی با کسی دوست شی که در تمام طول زندگیت اذیتت کرده و بهت صدمه و آزار رسونده؟”
تری گفت :” تو باید به تایرون یه هدیه بدی و نشون بدی که بهش توجه می کنی و حواست بهش هست”
بالی چند لحظه ای با خودش فکر کرد.چه هدیه ای اون می تونست به تایرون بده؟ بعد یه دفعه یادش افتاد که تایرون همیشه ساندویچ ها و لقمه های غذاش رو به زور ازش میگرفته.
بعد با صدای بلند گفت :” یه هدیه برای تایرون؟ خوب ، حداقل ارزش امتحان کردن رو داره”
عصر همون روز بالی به جنگل رفت تا دنبال تایرون بگرده و اونو پیدا کنه. وقتی که پیداش کرد با مهربانانه ترین و دوستانه ترین صدای ممکن بهش گفت :” بفرمایید ، امروز خیلی هوا گرمه،من فکر میکنم تو هم دلت می خواد که یه بستنی قیفی خوشمزه بخوری”
تایرون برای چند لحظه به بالی خیره شد و نگاهش کرد.بعد یه لبخند زشت و موذیانه ای زد و با بدجنسی گفت :” بستنی برای من ؟ چقدر خوب”
تایرون بستنی قیفی رو گرفت ، بعد اونو سر و ته کرد و محکم روی سر بالی کوبید و لهش کرد. تایرون شروع کرد به بلند بلند خندیدن و مسخره کردن بالی و بعد هم از اونجا دور شد.بالی میتونست صدای خنده های تایرون رو برای مدت زیادی از همه جای جنگل بشنوه.
روز بعد بالی برای دوستش استلا تعریف کرد که روز قبل چه اتفاقی براش افتاده. استلا بهش گفت :” تو خیلی تایرون رو جدی گرفتی،وقتی اون سعی می کنه که تو رو اذیت کنه و بهت آزار برسونه تو هیچ توجهی بهش نشون نده و خونسرد باش، این تنها چیزیه که اون متوجه میشه”
بالی گفت :” خونسرد بودن وقتی که حسابی ترسیدی خیلی سخته و اصلا آسون و راحت نیست، اما من تلاشم رو میکنم و این راه رو هم امتحان می کنم”
بنابراین دفعه بعد که بالی تایرون رو دید ، خونسردی خودش رو حفظ کرد و بی خیال و راحت بود. تایرون همونجورکه بالی داشت باخیال راحت قدم می زد غرشی کرد و با صدای بلند بهش گفت :” سلام مارمولک،ساندویچ من چطوره؟”
بالی هیچ توجهی به تایرون نشون نداد و حتی سعی هم نکرد که فرارکنه ، اون همینطور به قدم زدنش ادامه داد.
تایرون دوباره گفت :” حدس می زنم که مجبور بشم دوباره به خودم کمک کنم” بعد هم در حالی که خنده زشت و موذیانه ای می کرد پاش رو محکم روی دم بالی کوبید
تا زمانی که ساندویچ از دست بالی بیفته پاش رو روی دم بالی نگه داشت.بالی سعی کرد که اصلا گریه نکنه و اشک نریزه ولی اون خیلی دردش گرفته بود بچه ها و دمش آسیب دیده بود.
وقتی دوستای بالی فهمیدن که تایرون چه کار بد و زشتی انجام داده حسابی عصبانی و خشمگین شدن. استگو گفت :” دیگه وقتش رسیده که جلوی تایرون وایسیم و باهاش مبارزه کنیم
تایرون به اندازه کافی برای تو دردسر و مشکل درست کرده ، تو باید مقابلش بایستی و بهش نشون بدی که تو هم یه دایناسور هستی درست مثل اون. تو می تونی تو جنگ و مبارزه با تایرون برنده بشی.
تایرون فقط دهن بزرگی داره ، همین”
بالی هم خیلی عصبانی بود، ” تو درست میگی،شایدمن بتونم با تایرون بجنگم و جلوی قلدری و زورگویی اون رو برای همیشه بگیرم”
استگو گفت :” بسیار خب ، بیا همین حالا راه بیفتیم و این کار رو انجام بدیم”
این طوری شد که چهار تا دوست برای پیدا کردن تایرون به راه افتادن.
وقتی بالی تایرون رو دید رفت جلوش ایستاد و با تایرون وحشتناک رو به رو شد. اون گفت :” دایناسور بی ادب به من گوش کن ،من به اندازه ی کافی قلدری و زورگویی تو رو تحمل کردم ، حالا بیا تا با هم بجنگیم”
تایرون یه نگاه به بالی کرد سپس پوزخندی زد و گفت :” باشه، حالا که تو اینطوری می خوای من حرفی ندارم”
اما اون یه مبارزه و جنگ بسیار کوتاهی بود،بالی کوچولو هیچ شانس و فرصتی در مقابل دشمن بزرگ و گنده ی خودش نداشت.
استگو گفت :” منو ببخش ، این خیلی نظر و پیشنهاد خوبی نبود، تو بهتره که تسلیم بشی و در مقابل تایرون هیچ کاری انجام ندی، اون انقدر قلدره که تو نمی تونی شکستش بدی
بهتره یاد بگیری که باهاش زندگی کنی و با این جریان کنار بیای ، چه دوست داشته باشی چه دوست نداشته باشی”
اما این چیزی نبود که بالی دوست داشته باشه و بخواد قبولش کن ، اون اصلا دلش نمی خواست در مقابل تایرون و زورگویی هاش کوتاه بیاد و تسلیم بشه.اون با خودش فکر کرد :” باید یه راهی برای ادب کردن یه قلدر و زورگو وجود داشته باشه”
بالی میخواست مشکل خودش رو خودش حل کنه به خاطر همین اون تا زمانی که ماه توی آسمون اومد و ستاره ها دور و برش رو گرفتن فکر کرد و فکر کرد.ناگهان اون شروع کرد به لبخند زدن و خندیدن.
اون با خودش گفت :” آره ، همینه” ، بعد هم توی جاش غلتی زد و سریع خوابش برد.
فردا صبح بالی ساندویچش رو برداشت و مثل همیشه به طرف جنگل بزرگ مرداب به راه افتاد. طولی نکشید که به تایرون برخورد کرد.
تایرون غرشی کرد و گفت :” یه ساندویچ دیگه برای من؟ امیدوارم که مثل همیشه خوشمزه باشه”
و همینطور که داشت این حرف رو می زد ساندویچ رو از دست بالی کشید و در اورد و با یه گاز گنده همه ساندویچ رو قورت داد.بالی با تمام سرعتی که می تونست پا گذاشت به فرار.
ناگهان اون صدای فریاد بلند و وحشتناکی رو شنید.
بله بچه ها اون صدای تایرون بود که مرتب جیغ می کشید و فریاد می زد و کمک می خواست.شعله های بزرگ آتیش بود که از دهن تایرون بیرون میومد.اون مرتب می گفت سوختم سوختم به دادم برسین.
بالی با خنده گفت :” چی شده؟!! این فقط یه ساندویچ بود، من نمی دونستم تو انقدر حساسی ، من اتفاقا ساندویچ فلفل قرمز خیلی تند و به مقدار خیلی زیاد رو دوست دارم، چقدر بد که تو دوست نداری”
بالی اینو گفت و بعد چرخید و به راه افتاد و تایرون رو که از شدت سوزش و درد داشت داد و فریاد می کرد پشت سرش جا گذاشت.
از اون روز به بعد تایرون تا جایی که می تونست دور از بالی وای میساد و ازش دور می شد. بالی هر روز با دوستاش به دریاچه وسط جنگل می رفتن و با شادی و خوشحالی بازی می کردن و دیگه بالی هیچ مشکلی برای خواب شبش نداشت.
مطلب مشابه: قصه های بچگانه زیبا { ۱۱ داستان جذاب برای کودکان با هر سنی }
مطلب مشابه: قصه های ترسناک؛ ۱۰ داستان هیجانی ترسناک مو به تن سیخ کن!
داستان کودکانه دایناسور کوچک عصبانی

فرد، دایناسور کوچولو، حسابی عصبانی بود! آخه اون هر کاری میکرد، نمیتونست بند کفشش رو ببنده! فرد واقعا داشت از کوره در میرفت! حالا اون باید دنبال یک جفت کفش بدون بند میگشت! اون تموم کشوها رو زیر و رو کرد ولی کفشهای بدون بندشو پیدا نکرد! فرد حتما باید اونا رو یه جایی همین…
فرد، دایناسور کوچولو، حسابی عصبانی بود! آخه اون هر کاری میکرد، نمیتونست بند کفشش رو ببنده! فرد واقعا داشت از کوره در میرفت!
حالا اون باید دنبال یک جفت کفش بدون بند میگشت! اون تموم کشوها رو زیر و رو کرد ولی کفشهای بدون بندشو پیدا نکرد!
فرد حتما باید اونا رو یه جایی همین جاها گذاشته باشه! ولی هرچی میگشت اونا رو پیدا نمیکرد!
فرد همه جای خونه رو حسابی گشت! اون حتی زیر تخت رو هم نگاه کرد! ولی هیچی پیدا نکرد!
و هر چقدر که میگشت و چیزی پیدا نمیکرد، عصبانیتر و عصبانیتر میشد!
فرد اینقدر با عصبانیت داشت این ور و اونور خونه رو میگشت که حواسش پرت شد و انگشت پاش رو کوبوند به میز ناهارخوری!
فرد حسابی دردش گرفت!
فرد که حسابی دردش اومده بود و عصبانی بود، یک غرش دایناسوری عظیم کشید!
یک غرش بلند! جوری که زمین لرزید!
مامان و بابای فرد که پشت آتشفشان بزرگ خوابیده بودن، صدای غرش عظیم فرد رو شنیدن و بیدار شدن.
پدر و مادر فرد ازش پرسیدن:
فرد چی شده؟! چرا اینقدر عصبانی هستی؟
فرد با عصبانیت گفت:
همه چیز! همه چیز خرابه!
مادر فرد که تعجب کرده بود، گفت:
خب! من مطمئنم که همه چیز نیست!
فرد دوباره با عصبانیت گفت:
همه چیییز! همه چیز خرابه!
پدر فرد پرسید:
واقعا؟! همه چیز؟
ولی فرد که حسابی عصبانی و کلافه بود، تصمیم گرفت که همون جا بشینه! ولی اون قدر عصبانی بود که پشت سرشو نگاه نکرد و ندید که اون جا یک کاکتوس بزرگه!
فرد ناگهان از جا پرید و با گریه گفت:
آیییییییییی!
فرد اومد با دستش دمش رو بگیره، ولی حواسش نبود که خار توی دمش رفته! خارهای توی دمش رفتن توی دستش!
فرد دوباره داد زد و گفت:
آییییی! ببینید! حالا باورتون شد؟ امروز همه چیش بد و خرابه!
مادر فرد با مهربونی گفت:
من به نظرم میاد که تو باید چند تا نفس گنده بکشی! آخه شبیه اون آتش فشان شدی! هی داغتر میشی و بیشتر بخار میکنی! اگه چشمهات رو ببندی و چند تا نفس عمیق بکشی، خیلی زود آروم میشی! اون وقت میتونی حواست رو بیشتر جمع کنی و ببینی که داری چی کار میکنی! من مطمئنم که اون جوری حالت خیلی بهتر میشه!
این واقعا ممکنه؟! فرد تصمیم گرفت که این کار رو انجام بده! آخه اوضاع از این بدتر که نمیشد! فرد چشمهاش رو بست و اخمهای عصبانیش رو از هم باز کرد!
همون لحظه حالش کمی بهتر شد!
حالا همه جا ساکت بود و فرد میتونست صدای نفس خودش رو بشنوه! فرد میتونست هوای خنک رو توی بدنش حس کنه که مثل یه لیوان شربت خنک، داشت حالش رو خوب میکرد! اون میتونست دوباره آروم نفس بکشه و مغزش حسابی آروم شده بود!
اون متوجه شد که قبلا چه حسی داشته! اون مثل یک آتش فشان داغ شده بود و قلبش تند تند میزد! و خون توی بدنش تند تند حرکت میکرد و دلش میخواست که با یکی دعوا بکنه!
اون حالا دیگه اون حس رو نداشت! الان متوجه شده بود که همه جا امن و امان و ساکته! همونطور که فرد اون جا ایستاده بود و نفس میکشید، فکری به ذهنش رسید!
فرد کوچولو گفت:
من الان یادم اومد که کفشهای بدون بندم کجان! من دیروز وقتی میخواستم تو اون گودال گل شنا کنم، اونا رو از پام در آوردم! الان میرم و اونا رو میارم!
فرد سریع به سمت جنگل دوید و به سمت گودال گل رفت! تا به اون جا رسید، کفشهاش رو دید که صحیح و سالم کنار گودال گل افتاده بودن!
حالا که فرد حالش بهتر شده بود، یادش اومد که بازی کردن و شنا کردن توی اون گودال گل، چقدر باحال بوده!
فرد بلند گفت:
من فکر میکنم که اصلا نیازی به کفش ندارم!
فرد این رو گفت و با شادی توی گودال گل پرید و شروع کرد به گل بازی!
گل، حسابی گرم و نرم و دنج بود! فرد کل روز توی گل غلت خورد و شنا کرد و حسابی خوش گذروند!
وقتی که فرد توی گل شیرجه میزد، زمین به لرزه در میومد! ولی همه ترجیح میدادن که زمین از شیرجهی فرد بلرزه نه از داد و غرشش!
داستان کودکانه دانی، یک دایناسور خیلی کوچولو

در زمانهای قدیم توی جنگل بزرگ و سرسبز که محل زندگی دایناسورها بود یک دایناسور خیلی خیلی کوچولوی بامزه زندگی می کرد به اسم دانی !
بر خلاف همه دایناسورهای جنگل که خیلی بزرگ و غول پیکر بودند دانی خیلی کوچولو بود حتی از گربه ها هم کوچیکتر ..
دانی با بقیه دایناسورها فرق داشت وقتی که دایناسورهای گنده توی جنگل راه می رفتند زمین شروع به لرزیدن می کرد و درختها تکون می خوردند. اما دانی انقدر کوچولو بود که وقتی راه میرفت هیچ اتفاقی نمی افتاد.
اون گوشه ای می ایستاد تا بقیه دایناسورهای غول پیکر رد بشن بعد خودش آروم از پشت بوته ها بیرون می اومد.
دایناسورهای دیگه با قد بلندشون کنار درختها می ایستادند و برگهای تازه و میوه هایی که بالای شاخه ها بود رو می خوردند. اما دانی نمی تونست از برگها و میوه های بالای درخت بخوره ..
حتما فکر می کنید دانی از اینکه انقدر کوچولو بود و کسی بهش توجه نمی کرد ناراحت بود ولی باید بگم که اینطوری نیست و دانی فهمیده بود که چطوری می تونه مثل بقیه دایناسورها به راحتی زندگی بکنه و غذا پیدا کنه ..
دانی با شنیدن صدای قدم های دایناسورها از پشت بوته ها بیرون می اومد و دنبال اونها راه می افتاد. وقتی که دایناسورها کنار درختها می ایستادند و غذا می خوردند دانی منتظر می موند تا غذا خوردنشون تموم بشه.. بعد به آرومی از پشت بوته ها بیرون می اومد به خاطر تکون هایی که دایناسورها به درختها داده بودند همیشه زمین پر از برگ و میوه بود و دانی می تونست یک دل سیر غذا بخوره..
دایناسورهای گنده چون هیچ وقت به پایین نگاه نمی کردند متوجه میوه های روی زمین نمی شدند و دانی همیشه چیزی برای خوردن پیدا می کرد فقط کافی بود که زیر درختها بنشینه و منتظر بمونه تا میوه هایی که از اون بالا می افتند رو بخوره.. البته باید حواسش رو جمع میکرد که میوه ها توی سرش نخورن!
راستی دایناسورها توی غذا خوردن خیلی شلخته و پر سر و صدا بودند و وقتی دهان بزرگشون رو باز می کردند و برگها رو خرچ خرچ می جویدند صداهای عجیب و غریب در می آوردند و همه جا پر از خرده های برگ می شد ..
اما کنار دایناسورهای گنده زندگی کردن خطرهایی هم برای دانی داشت. دانی همیشه باید حواسش رو جمع می کرد که زیر دست و پای دایناسورهای گنده نمونه!
آخه دایناسورها هیچ وقت به پایین پاشون نگاه نمی کردند، اونها فقط به جلوشون نگاه می کردند و با قدم های بزرگ و سنگین از یک درخت به طرف درخت دیگه ای می رفتند. همه حیوانات کوچیکی که روی زمین بودند در ممکن بود که زیر دست و پای دایناسورهای غول پیکر له بشن.. برای همین دانی هم خیلی مراقب بود که پشت دایناسورها حرکت کنه ..
اون خوب گوشهاش رو تیز می کرد و به محض اینکه صدای پاهاشون رو می شنید و زمین شروع به لرزیدن می کرد از پشت بوته ها بیرون می اومد و پشت اونها راه می افتاد.
وقتی که دایناسورهای گنده غذا خوردنشون تموم می شد یک بادگلوی بلند می زدند و دانی می فهمید که غذا خوردنشون تموم شده و سیر شدند.
بعد راه می افتادند و کمی اون طرف تر روی زمین دراز می کشیدند و آماده چرت زدن می شدند. حالا نوبت دانی بود که از پشت بوته ها بیرون بیاد از میوه هایی که روی زمین افتادند بخوره و سیر بشه.
وقتی که دایناسورهای گنده مشغول چرت زدن بودند دانی به اندازه کافی وقت داشت که سر فرصت غذاشو بخوره..
بعد هم هم چون عاشق چرت زدن بعد از غذا بود یک گوشه دنج برای خودش پیدا می کرد و آماده خواب می شد.
مطلب مشابه: قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]
مطلب مشابه: قصه شب آموزنده برای کودکان؛ ۱۰ داستان و قصه کوتاه قشنگ
نی نی دایناسور مهربان
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک دایناسور کوچولو بود که پدر و مادرش او را «نی نی» صدا می زدند. مادرش به او می گفت: «نی نی مامان.» پدرش به او می گفت: «نی نی بابا.»
دایناسور کوچولو دوست داشت مثل بقیه ی حیوانات کوچولو، بازی کند؛ اما هیچ کس با او بازی نمی کرد. بچه خرگوش به او گفته بود: «نه، نه، من با تو بازی نمی کنم. من خیلی کوچولو هستم. یک وقت توی بازی حواست نیست و من را زیر پایت لگد می کنی.»
چند بچه سنجاب هم همین حرف را به او زده بودند. تازه آن ها به او گفته بودند: «تو قدّ یک درخت بزرگی، فقط برای بابا و مامانت نی نی هستی.» آن وقت نی نی دایناسور دلش تنگ شد. حوصله اش سر رفت و یواشکی گریه کرد. یک روز آفتابی که خورشید خانم موهای طلایی اش را روی دشت پهن کرده بود، چند بچه خرگوش و سنجاب روی تپه ی سبز قایم موشک بازی می کردند. نی نی دایناسور هم بازی آن ها را تماشا می کرد. یک دفعه سر و کله ی گرگ پیدا شد.
چشمان گرگ از خوشحالی برقی زد. با خنده گفت: «به به، امروز چه غذاهایی چاق و تپلی گیرم آمده!» بعد زبان درازش را دور دهانش چرخاند. حیوان های کوچولو با دیدن گرگ جیغ کشیدند. قلبشان مثل یک گنجشک تند تند می زد. هر چه فرار می کردند گرگ به آن ها نزدیک می شد.
یک دفعه یکی از بچه خرگوش ها گفت: «برویم پشت نی نی دایناسور، بعد همه دویدند و پشت نی نی دایناسور قایم شدند.
نی نی دایناسور مهربان
گرگ به نی نی دایناسور رسید، نفس نفس می زد و زبانش در آمده بود. بچه خرگوش ها و سنجاب کوچولوها روی پاهایشان می پریدند و گریه می کردند. دل نی نی دایناسور پر از غصّه شد. خودش را روی گرگ خم کرد و گفت: «آن ها دوستان من هستند. هر چه زودتر از این جا برو.» دل گرگ لرزید. پیش خودش فکر کرد چه بد شانسی آورده ام؛ اما به نی نی دایناسور گفت: «اگر نروم چه کار می کنی؟ نی نی دایناسور با عصبانیّت گفت: «اگر نروی با دست های بزرگم تو را هل می دهم تا از روی تپه بیفتی.» گرگ نمی خواست گرد و قلنبه شود، نمی خواست قل بخورد و از تپه بیفتد.
این بود که دمش را روی کولش گذاشت و فوری از آنجا رفت. بچه خرگوش ها و بچه سنجاب ها خوشحال شدند. با صدای بلند خندیدند و دور نی نی دایناسور چرخیدند.
پدر و مادر نی نی دایناسور از آن دور، تپه را نگاه کردند و خوشحال شدند. چون حالا روی تپه ی سبز، نی نی دایناسور آن ها با چند سنجاب و خرگوش مشغول بازی بودند.
داستان کودکانه داینا ، دایناسوری با شنل قرمز

روزی روزگاری در زمانهای خیلی قدیم جنگلی بود پر از دایناسورهای رنگ و وارنگ.. بین دایناسورها، دایناسور کوچولویی بود به اسم داینا که رنگش بنفش بود و یک تاج قرمز کوچولو روی پیشونیش داشت… اون همیشه یک شنل قرمز هم که مامان بزرگش براش دوخته بود به گردنش آویزون بود .
داینا یه دایناسور شاد و مهربون بود و همینطور عاشق غرش کردن و آواز خوندن . برای همین خیلی ها بهش می گفتند شنل قرمزی خروشان.. چون همیشه صدای غرش کردنش به گوش میرسید..
یک روز مامان داینا یک سوپ خوشمزه درست کرد و از داینا خواست که کمی از سوپ رو برای مادربزرگش که خونه اش اون طرف جنگل بود ببره.. مامان بهش گفت:” داینا این سوپ رو هر چه زودتر به مادربزرگ برسون .. اون امروز نون تازه درست می کنه، حتما نون تازه در کنار سوپ خیلی خوشمزه میشه ..فقط یادت باشه مستقیم به اونجا برو ، الان وقت نهاره و نمی خوام سوپ سرد بشه ..”
داینا سبد رو از مامانش گرفت و خداحافظی کرد و توی جنگل راه افتاد.
داینا همینطور که در جنگل راه می رفت آواز هم می خوند.. صدای آواز و غرش های داینا یکی از دایناسورهای بداخلاق و اخمالو به اسم کایلی رو از خواب بیدار کرد!
کایلی با عصبانیت از خواب بیدار شد و از پشت درخت بیرون پرید و گفت:” کجا داری میری داینای شنل قرمزی؟” داینا گفت:” سلام ،دارم این سوپ خوشمزه رو برای مادربزرگم که خونه اش اون طرف جنگله می برم تا امروز با نون تازه ای که درست می کنه بخوره!”
کایلی خیلی گرسنه بود. اون عاشق سوپ و نون تازه بود.. کایلی با خودش فکر کرد من زودتر خودمو به خونه مادربزرگ می رسونم و نون تازه و سوپ رو برمیدارم و تنهایی همشو می خورم !
اون می خواست هر طوری شده داینا رو دست به سر کنه تا خودش زودتر به خونه مادربزرگ برسه ..
برای همین گفت:” به نظرم یه کم سرخس تازه هم برای مادربزرگت بچین، حتما در کنار سوپ و نون تازه خوشمزه می شه ..” داینا گفت:” فکر بدی نیست..” و مشغول چیدن سرخس تازه شد ولی یک دفعه یاد حرف مامان افتاد که گفته بود مراقب باشه تا سوپ سرد نشه .. برای همین منصرف شد و به سمت خونه مادربزرگ راه افتاد.
کایلی اما زودتر از داینا خودش رو به خونه مادربزرگ رسونده بود و پشت بوته ای پنهان شده بود . وقتی صدای غرش شنل قرمزی رو شنید فهمید که اون به خونه مادربزرگ رسیده.
وقتی داینا به جلوی در رسید کایلی از پشت بوته ها بیرون پرید و با صدای بلند غرش کرد. اون می خواست که داینا رو بترسونه !
ولی بچه ها داینا اصلا نترسید! اون فکر کرد که کایلی هم می خواد مثل خودش با غرش آواز بخونه .. برای همین با خنده گفت:” دوباره سلام .. تو اینجا چیکار می کنی؟” کایلی سعی کرد صداش رو ترسناک کنه و با غرش گفت:” من اومدم نون تازه و سوپ بخورم !”
اما داینا حتی یه کوچولو هم نترسید و با آرامش گفت:” به اندازه کافی سوپ و نون داریم ! الان از مادربزرگم اجازه می گیرم که اگر میشه تو هم بیای تو و با هم سوپ بخوریم..”
کایلی از رفتار داینا شگفت زده شده بود.. اون اصلا فکر نمی کرد که داینا اون رو برای نهار به خونه دعوت بکنه!
درست در همون لحظه مامان بزرگ در رو باز کرد تا به داینا خوشامد بگه .. مامان بزرگ با دیدن کایلی با مهربونی گفت:” این کیه داینا ؟ دوستته؟” داینا گفت:” این کایلیه مادربزرگ .. میشه امروز همراه ما نون و سوپ بخوره؟”
مادربزرگ لبخندی زد و گفت:” بله حتما.. به اندازه کافی نون تازه داریم”
کایلی که از رفتار داینا و مادربزرگش خجالت زده شده بود به آرومی گفت:” خیلی ممنونم..” بعد همگی وارد خونه شدند و پشت میز نشستند و مادربزرگ سوپ و نون تازه رو بین هر سه تاشون تقسیم کرد.
کایلی گفت:” اووووم این بهترین سوپ و نون تازه ای هست که تا حالا خوردم..”
بعد از نهار اونها با هم بازی کردند و آواز خوندند.. خورشید داشت غروب می کرد و کایلی باید به خونه شون برمیگشت. مادربزرگ یک سبد پر از نون و سوپ به کایلی داد و قرار شد که هفته بعد هم دوباره دور هم جمع بشن و کایلی و داینا با هم بازی کنند..
کایلی از اینکه دوستهای جدیدی پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود.. اون از مادربزرگ و داینا تشکر کرد و به سمت خونه شون راه افتاد.
بله بچه های عزیزم مهربونی داینا کایلی رو غافلگیر کرد و باعث شد که کایلی برای همیشه دست از فکرهای بد و اذیت کردن دیگران برداره و حالا اونها دو تا دوست خوب برای هم بودند..
مطلب مشابه: قصه های بچگانه مرد عنکبوتی { ۷ داستان جالب اسپایدرمن }
مطلب مشابه: قصه های انگیزشی برای کودکان + ۱۲ داستان دلنشین انگیزه بخش
قصه کودکانه تایرون ، دایناسور حقه باز
بالی یک دایناسور کوچک بود. اون و دوستانش تصمیم گرفتن که به مدت یک هفته در جزیره باتلاق بمونن و گردش کنن.اونا می خوردن و بازی می کردن و زیرنور ستاره ها می خوابیدن. همه بسیار هیجان زده بودن ، همه به جز بالی ، چون بدترین دشمن اون یعنی تایرون هم با اونا داشت میومد.
تایرون که همه اون رو تایرون وحشتناک صدا می کردن باعث ایجاد دردسر میشد و مشکلات زیادی به وجود میورد.
تایرون هم مثل بقیه یک بچه دایناسور بود ، اما اون بزرگ تر و وقوی تر از بقیه دایناسور ها بود. خلاصه دایناسورها شروع کردن به بازی. تایرون بدون هیچ نگرانی و زحمتی اولین بازی رو به راحتی برد و برنده شد.
دایناسور ها تصمیم گرفتن بازی های دیگه ای که احتیاج به زور و قدرت زیادی نداشت رو بازی کنن. اونا قایم موشک بازی کردن ، کارت بازی کردن اما تو همه ی بازی ها باز هم تایرون برنده می شد. بالی با خودش فکر کرد :” یه چیزایی اینجا درست نیست”
به نظر می رسید که تایرون هیچ توجهی به بقیه نمی کرد و براش اصلا مهم نبود که بقیه بچه دایناسورها چه احساسی از کارهای اون دارن. تایرون هر جور که دلش می خواست بازی می کرد و فقط و فقط هم قانون های خودش رو تو بازی قبول داشت. مثلا تو بازی پرتاب سنگ وقتی که بچه دایناسورها حواسشون نبود اون پاش رو درست اون طرف خط سفید گذاشت و از روی خط رد شد، به خاطر همین تایرون خیلی زود تو بازی پرتاب سنگ برنده شد.
اون با خودش گفت :” هورااا ، تقلب کردن و جر زنی کردن خیلی راحت و آسونه ، به شرطی که کسی متوجه نشه”
در همین موقع بالی و دوستاش ناراحت و غمگین بودن. اونا همه سنگ هاشون رو به تایرون باخته بودن و از دست داده بودن.
استیگو سرش رو با ناراحتی تکون داد و گفت :” اون چه جوری این کار رو انجام می ده؟”
تری جواب داد :” من مطمئنم که اون داره تقلب می کنه و هممون رو گول می زنه”
بالی گفت :” من هم همین فکر رو میکنم ، دفعه بعد ما اونو از نزدیک نگاه میکنیم ، ما باید تایرون رو موقع تقلب و جر زنی کردن گیر بندازیم”
بازی بعدی مسابقه بردن تخم بزرگ دایناسور بود. این بازی مورد علاقه بالی بود. بالی از همه جلوتر بود و مسابقه هم داشت به پایان می رسید ، تایرون هم نزدیکش بود و درست پشت سرش قرار داشت. ناگهان بالی لغزید و زمین خورد و روی چیزی بزرگ و سبز رنگ افتاد. بله بچه ها اون پای تایرون بود.
بالی فریاد زد :” دایناسور بدجنس و متقلب”
اما تایرون با یک لبخند بزرگ روی صورتش در حال عبور از خط پایان بود .
بالی به دوستاش گفت :” تایرون برنده مسابقه نیست ، ندیدین که چه جوری برای من پشت پا گرفت وباعث شد من زمین بخورم؟”
اما هیچ کدوم از دایناسورها اون لحظه رو ندیده بودن ، اونا حواسشون به تخم دایناسورهای خودشون بود که یه موقع روی زمین نیفته و نبازن. مثل همیشه تایرون قسم خورد که هیچ اشتباهی نکرده و به خاطر همین بقیه مجبور شدن جایزه نفر اول مسابقه رو به اون بدن ، و اون چیزی نبود جز یک تخم دایناسورشکلاتی خوشمزه.
یک بار دیگه تایرون از خودش وکاری که کرده بود راضی و خوشحال بود. اون با خودش می گفت :” بله ، واقعا که تقلب جواب میده و خوبه ،تنها کاری که باید انجام بدیم اینه که یه دروغ بزرگ و چاق و چله بگیم”
استلا گفت :” حالا وقت مسابقه گونی سواریه”
بالی گفت :” منو حساب نکن ، من دیگه با تایرون هیچ بازی ای نمی کنم”
در واقع هیچکس دلش نمی خواست با تایرون بازی کنه .اما استلا گفت :” نادون نباشین ، هیچکس نمی تونه تو مسابقه گونی تقلب کنه. غیر از این ، برنده بهترین جایزه رو از همه می گیره ، یه داسناسور شکلاتی خوشمزه.” همه دلشون می خواست که اون جایزه خوشمزه و لذیذ رو به دست بیارن و خیلی زود مسابقه شروع شد. اما… باور کنین یا نکنین ، یک بار دیگه تایرون تومسابقه اول شد و برد.
تایرون سریع جایزه رو گرفت و رفت تا از خوردن دایناسور شکلاتی خوشمزه اش لذت ببره ، اما این دفعه بالی دنبالش رفت و تعقیبش کرد و رازش رو فهمید . بالی دید که قسمت پایین کیسه تایرون بازه. تایرون مثل بقیه لی لی نکرده بود و نپریده بود ، اون تمام مدت مسابقه رو دویده بود بچه ها. بالی فریاد زد :” تو یه دایناسور حقه باز و دروغگو هستی ، اون دایناسور شکلاتی رو پس بده ، اون جایزه حق تو نیست”
ناگهان تایرون عصبانی شد ، با صدای بلند داد زد و گفت :” بهتره ساکت بشی مارمولک کوچولو،اگر یک کلمه درباره این ماجرا به کسی حرفی بزنی همه استخوناتو خورد می کنم”
اما بالی تمام جریان رو برای دوستاش تعریف کرد. بالی گفت :” من از دست تایرون وحشی خسته و بیزار شدم” و محکم پاهاش رو روی زمین کوبید. استلا پرسید :” اما ما چی کار می تونیم بکنیم؟ تایرون خیلی بزرگ و قویه” بالی گفت :” اگر تایرون نتونه منصفانه و درست بازی کنه و بخواد همش تقلب کنه و کلک بزنه ، ما اون رو از بازی بعدی کنار میذاریم و به بازی راهش نمی دیم . من یه نقشه دارم ، بیاین امشب بعد از اینکه تایرون خوابید دور هم جمع بشیم تا من نقشه م رو براتون بگم”
اون شب وقتی همه دایناسورها دور آتیش جمع شده بودن، بالی نقشه ش رو برای همه با صدای بلند گفت. ” همه گوش کنین ، این نقشه جزیره باتلاقه ،و این نقطه جاییه که من یک سورپرایز ویژه و مخصوص رو اونجا قایم کردم”
استیگوگفت :” هورررا ، شکار گنج ، چه فکر جالبی، حالا این شگفتی و سورپرایز چی هست؟”
بالی گفت :” نمیتونم بگم ، این یه رازه . شما باید تا فردا صبر کنین. شکار و جستجو برای گنج صبح اول وقت شروع می شه.اما…به تایرون متقلب و حقه باز در باره گنج هیچ حرفی نزنین ، من نمیخوام تایرون گنجمون رو خراب کنه و از بین ببره”
بالی متوجه نشد ، ولی تایرون همه حرف های اون رو از پشت درخت شنید. تایرون اصلا نمی تونست تا فردا صبح صبر کنه. نصفه شب که شد ، وقتی همه دایناسور ها به خواب رفتن ، تایرون نقشه و بیل رو برداشت و یواشکی توی تاریکی به سمت گنج به راه افتاد.
وقت طلوع خورشید بود که تایرون جای گنج رو پیدا کرد. اون با خوشحالی فریاد کشید :” هورااا..دوباره برنده شدم ،حالا گنج مال خودم می شه.همش مال خودمه”
تایرون با عجله و سرعت زیاد شروع کرد به کندن زمین. تایرون اصلا نگاه نکرد که خاک و گلی رو که از زمین می کنه و بر میداره کجا پرتاب می کنه. تایرون دسته و گروه زنبورهای عصبانی رو پشت سر خودش ندید تا اینکه دیگه خیلی دیر شد.
تایرون همونطور که دسته زنبورهای عصبانی دنبالش کرده بودن جیغ می زد و فریاد می کشید :” کمک کمک ”
دایناسورهای دیگه صدای فریاد های تایرون رو شنیدن و با عجله به سمت دریاچه دویدن.
وقتی که اونا نقشه و بیل رو اونجا دیدن ، فهمیدن که چه اتفاقی افتاده. تری گفت : ” تایرون دوباره می خواست به ما کلک بزنه. اون می خواست گنج رو برای خودش برداره”
بالی با خنده گفت :” به نظر می رسه که تایرون واقعا غافلگیر شده ”
عصر اون روز دایناسورها یه مهمونی خیلی بزرگ تو جزیره باتلاق برگزار کردن.
جعبه گنج پر از آتیش بازی بود ، بالی و دوستاش از این نماش دیدنی حسابی لذت بردن.اما تایرون اصلا خوشحال نبود. جای نیش زنبور های عسل عصبانی خیلی دردناک بود و حسابی می سوخت و تایرون مجبور شد تمام شب رو توی آب بمونه بچه ها.
داستان تخیلی کودکانه: سفر به عصر دایناسورها

ويلبر روی تخت پرید و کتاب مورد علاقه اش را باز کرد. نام کتاب، «عبور از دوران های گذشتۀ زمین» بود. ویلبر در حالی که کتاب را ورق می زد، به مطالعه دوران های مختلف زمین پرداخت و از میان شهرهای باستانی، عصر یخبندان و عصر پستانداران گذشت.
ویلبر سرانجام آنچه را که می خواست پیدا کرد: تصویر یک دایناسور که گردنی دراز داشت و در حال خوردن شاخ و برگ درختان بود. این دایناسور از خزندگان غول پیکر دوران ژوراسیک بود که در ۱۴۰ میلیون سال پیش زندگی می کردند .ويلبر آنقدر به عکس نگاه کرد که پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت. در همین وقت، صدایی از پشت پنجره شنید. از رختخواب بیرون آمد، به آرامی کنار پنجره رفت و به تاریکی شب خیره شد. یک جفت چشم قرمز رنگ به او خیره شده بود. ویلبر از ترس به عقب پرید.
ویلبر دوباره به بیرون نگاه کرد. در زیر نور کمرنگ مهتاب، یک بچه دایناسور نشسته بود و دم بلندش را روی علف ها تکان میداد. ویلبر با خود گفت: باور کردنی نیست …! بعد پنجره را آهسته باز کرد. دایناسور کوچک بی حرکت ایستاده بود و فقط پلک میزد. ویلبر کفش هایش را پوشید و از پنجره بیرون پرید و گفت:
«دایناسور کوچک من، صبر کن! من تو را پیش گِرِتا میبرم تا در آنجا استراحت کنی. گرتا گاو مهربانی است و اعتراض نمیکند.»
ویلبر، دایناسور کوچک را به اصطبل برد و در را بست. دایناسور کوچک که در اصطبل تنها مانده بود، شروع به داد و فریاد کرد و از صدای او گرتا و مرغ ها از خواب پریدند. ناگهان سر و صدای زیادی بلند شد. ویلبر در حالی که با ناراحتی، دایناسور را از اصطبل بیرون میآورد، گفت: « نمیتوانم تو را در اینجا نگه دارم، باید تو را به خانه ات برگردانم.»
ویلبر به همراه دایناسور کوچک از میان چراگاه گذشت و به طرف جنگل رفت. ویلبر گفت:
«اینجا جای دایناسور کوچکی مثل تو نیست. تو تنها هستی و هیچ دایناسور دیگری در این اطراف نیست. تازه، خیلی زود بزرگ میشوی و دیگر در اصطبل جا نمیگیری. من تو را به دوران ژوراسیک میبرم، چون تو متعلق به آن دوران هستی. »
بعد، دایناسور را در آغوش گرفت و گفت: باید اسمی برای تو انتخاب کنم. من به یاد « گیدئون مانتل» که اولین فسیل دایناسور را کشف کرد، تو را « گیدئون» صدا میزنم.
ویلبر به طرف درختان جنگل حرکت کرد و به دایناسور کوچک گفت: «گیدئون! دنبالم بیا! ما راه زیادی در پیش داریم. باید به ۱۴۰ میلیون سال پیش برگردیم.»
ویلبر و گیدئون از میان جنگل گذشتند. هوا خیلی سرد بود و ویلبر از سرما میلرزید. جلوتر که رفتند، برف سنگینی شروع به باریدن کرد.
ویلبر گفت: الان فصل تابستان است و نباید برف ببارد. حتماً به گذشته سفر کرده ایم.
آنها به سختی از میان برف ها که تا زانوهایشان میرسید، گذشتند. سردی هوا، ویلبر و گیدئون را آزار میداد. اما آنها سرانجام با تلاش فراوان به آخر جنگل رسیدند.
وقتی ویلبر و گیدئون به نزدیکی یک یخچال طبیعی بزرگ رسیدند، خورشید، تازه طلوع کرده بود. آنها بی حرکت در گوشه ای ایستادند. گروهی از حیوانات پشمالوی بزرگ به آرامی در میان برف های سنگین در حال حرکت بودند. ویلبر فریاد زد: گیدئون! آنها ماموت های پشمالو هستند. ما به عصر یخبندان رسیده ایم.
گیدئون غرشی کرد. یکی از ماموت ها جلو آمد. عاج های بزرگش را در هوا چرخاند و فریاد بلندی کشید. صدای ماموت به صورت وحشتناکی در کوه پیچید. گیدئون از ترس جیغ کشید و خواست فرار کند. اما ویلبر گردن او را محکم گرفت. ماموت یک قدم به عقب رفت و بقیه ماموت ها را به سرعت از آنجا دور کرد. ویلبر گفت:
« گیدئون، زودباش. بهتر است برویم. راه زیادی در پیش داریم.»
ویلبر و گیدئون در سرمای شدید از میان یخچال های طبیعی گذشتند. گیدئون برای فرار از بادهای سرد سعی کرد خود را در میان سنگ ها پنهان کند، اما ناگهان یک گربۀ وحشی گرسنه را دید که به زمین چنگ میاندازد و دندان های تیز بلندش برق میزنند. ویلبر فریاد زد: گیدئون عجله کن!
آنها به سرعت به بالای صخره ها رفتند و از دست گربه وحشی فرار کردند. ویلبر گفت: گیدئون! دیگر از من جدا نشو!
دندان های گیدئون از شدت ترس به هم میخورد. ویلبر به او گفت: «نگران نباش!» و در حالی که از کوه های بلند بالا میرفتند، ویلبر با خودش میگفت: «به زودی از عصر یخبندان بیرون میرویم و به عصر پستانداران میرسیم. آنجا گرم تر است. امیدوارم راه را درست آمده باشیم.»
آنها سرانجام از عصر یخبندان گذشتند و به جایی رسیدند که پرنده های رنگارنگ آواز میخواندند و پروانه های سیاه و بزرگ در بالای سرشان پرواز میکردند. هر چه از کوه بالاتر میرفتند، هوا گرم تر میشد. سرانجام گیدئون در کنار یک جویبار خنک ایستاد و از آب زلال آن نوشید. ویلبر هم در جستجوی سایه ای بود تا لحظه ای استراحت کند. او به «گیدئون» گفت:
« ما ساعت هاست که راه میرویم و هنوز چیزی پیدا نکرده ایم. حتماً راه را اشتباه آمده ایم.»
ویلبر میخواست برگردد که ناگهان کره اسب کوچکی را که به اندازۀ یک روباه بود دید. ویلبر فریاد زد: «نگاه کن گیدئون! ما الان در عصر پستانداران هستیم. راه را درست آمده ایم. »
گیدئون از خوشحالی فریاد کشید و به طرف کره اسب شروع به دویدن کرد. ویلبر هم گیدئون را دنبال کرد و فریاد زد: گیدئون، این قدر تند نرو!
گیدئون ایستاد و به طرف ویلبر برگشت و صورت او را لیس زد و با هم از کوه بالا رفتند.
خورشید داشت غروب میکرد که آنها به قله رسیدند و به سرزمین پهناوری که زیر پای آنها گسترده بود، نگاه کردند. آتشفشان های بزرگ میغریدند و رودخانه ای از گدازه های پر جوش و خروش روان بود. گل و لای داغ و مواد مذاب از دل کوه میجوشید و روی زمین جاری میشد. گیدئون با عصبانیت قدم برمی داشت. ویلبر در حالی که به دایناسورهای غول پیکر اشاره میکرد، گفت: « گیدئون نگاه کن! آنها خزندگان بالدار هستند. ما در دوران کرتاسه یعنی ۶۵ میلیون سال پیش هستیم. دیگر راه زیادی نمانده است.»
هوای گرم، گیدئون را اذیت میکرد. آنها به سراشیبی تندی رسیدند. ویلبر در حالی که به پاهای گیدئون نگاه میکرد، گفت: «پایین رفتن از اینجا کار آسانی نیست. بهتر است پشت سر من بیایی.»
ویلبر و گیدئون قدم به قدم و به آرامی از صخره ها پایین رفتند و به طرف آتشفشان های پر جوش و خروش حرکت کردند.
گیدئون و ویلبر در یک راه پر پیچ خم به سمت پایین کوه حرکت کردند. در مقابل آنها دره ای سرسبز و دریاچه هایی زیبا گسترده بود. ویلبر گفت: «شاید به دوران ژوراسیک رسیده باشیم.»
در همین هنگام، ویلبر سوسمارهای شاخدار را دید که با آرامش در زیر نور خورشید خوابیده بودند. ویلبر به آرامی گفت: «گیدئون! برویم آنها را از نزدیک ببینیم.» اما گیدئون به حرف ویلبر توجهی نکرد و به راه خود ادامه داد. ویلبر گفت: «گیدئون نترس! آنها خواب هستند و به تو صدمه ای نمیرسانند.»
سرانجام گیدئون راضی شد که با ویلبر برود. آنها به آرامی به طرف سوسمارهای شاخدار غول پیکر به راه افتادند. در همین هنگام یکی از آنها چشم هایش را باز کرد و ناگهان روی پاهایش ایستاد و غرشی کرد و آمادۀ حمله شد. ویلبر و گیدئون به طرف صخره ها فرار کردند. وقتی به صخره ها رسیدند، روی سنگ ها نشستند. ویلبر گفت: «متاسفم گیدئون! این بار تقصیر من بود، اما ناراحت نباش، ما دیگر در امان هستیم.»
ناگهان زمین لرزید و در کوه، صدای وحشتناکی پیچید. گیدئون به اطراف نگاه کرد و از ترس شروع به لرزیدن کرد. یک سوسمار غول پیکر به طرف آنها میآمد. او دم بلندش را در هوا تکان داد و آرواره های سنگینش را به هم فشرد. ویلبر در حالی که از دست دایناسور غول پیکر فرار میکرد فریاد زد: «گیدئون عجله کن! تندتر حرکت کن!»
سوسمار غول پیکر به ویلبر و گیدئون نزدیک شده بود و آنها به رودخانه ای خروشان رسیده بودند. امواج خروشان رودخانه به صخره های تیز برخورد میکردند. اما آنها چاره ای نداشتند.
ویلبر گردن گیدئون را محکم گرفت و با هم به داخل رودخانه پریدند و با جریان آب به سرعت از آنجا دور شدند. سوسمار غول پیکر در ساحل رودخانه با عصبانیت پاهای خود را به زمین میکوبید و در هوا چنگ میانداخت.
ویلبر گردن گیدئون را محکم چسبیده بود و پاهای خود را در خلاف جریان شدید آب تکان میداد. اما بی فایده بود. آنها با جریان آب به طرف یک آبشار بلند رفتند و در حالی که از ترس فریاد میزدند به پایین آبشار کف آلود افتادند. اما بدن آنها به صخره های لغزنده ای که در زیر پای آنها بود، برخورد نکرد.
آنها سرانجام با تلاش زیاد به ساحل رسیدند و خسته و بی حال روی ساحل گرم افتادند. ویلبر که خواب آلود و گیج شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: «نمیدانم آیا میتوانم به راه ادامه دهم یا نه؟ گیدئون! تو میتوانی؟»
گیدئون روی سرخسها خوابیده بود و داشت خروپف میکرد. در همین وقت، ناگهان زمین لرزید. آنها به سرعت بلند شدند. گروهی از دایناسورهای غول پیکر که گردن های درازی داشتند، با گام های آهسته و محکم به طرف آنها میآمدند. گیدئون هوا را به داخل بینی خود کشید و دمش را با خوشحالی تکان داد. ویلبر در حالی که به طرف خانواده گیدئون میدوید فریاد زد: «ما رسیدیم! ما در دوران ژوراسیک هستیم!»
ویلبر و گیدئون بعد از ظهر آن روز را با خوشحالی در کنار خانوادۀ گیدئون گذراندند. باد ملایم تابستانی میوزید و جانوران غول پیکر، شاخ و برگ درختان را میخوردند. گیدئون در میان جویبارهای روان چلپ چلوپ میکرد و به دنبال سنجاقک های غول پیکر میدوید. خورشید داشت پشت کوه ها غروب میکرد. ویلبر از گیدئون و بقیۀ دایناسورها خداحافظی کرد و سفر طولانی خود را برای بازگشت به خانه آغاز کرد. او پیش بزرگ ترین دایناسور رفت و بر پشت او سوار شد.
دایناسور غول پیکر حرکت کرد. ویلبر به سفر هیجان انگیز خود میاندیشید. او با یاد کارهای گیدئون که در میان سرخس ها به دنبال سنجاقک های غول پیکر میدوید، لبخندی بر لب آورد. ناگهان احساس کرد دلش برای گیدئون تنگ شده است.
او تصمیم گرفت خیلی زود به دیدن گیدئون برود. این بار، سفر به دوران های گذشتۀ زمین برای او خیلی آسان بود، چون راه را به خوبی میشناخت.
ویلبر خمیازه ای کشید و به آرامی بر پشت دایناسور غول پیکر به خواب رفت. دایناسور غول پیکر از میان کوه ها گذشت و وقتی به خانه رسید، ویلبر هنوز در خواب بود.
مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه خواب شبانه (داستان های خواب آور دلنشین)










