داستان های کوتاه خارجی؛ مجموعه داستان های آموزنده و زیبا گلچین شده

داستان های کوتاه خارجی؛ مجموعه داستان های آموزنده و زیبا گلچین شده

داستان های کوتاه خارجی را در سایت بزرگ روزانه قرار داده ایم. این داستان ها از نویسندگان معروف و با موضوع های مختلف هستند. اگر به چنین آثاری علاقه دارید، در ادامه با ما باشید.

فهرست داستان های کوتاه خارجی

قفل

🖌️ یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند، اینها به‌دنبال بازکردن قفل‌ها و دستبرد به خانه‌ها هستند و یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمی‌کنند.

🖊 باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. اکثرا اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند. قفل‌ها برای جلوگیری از نفوذ دزدان نصب نمی‌شود، دزدها بلد هستند که چگونه قفل‌ها را باز کنند، قفل‌ها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا  وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.

🖍 در واقع  تمام آدم‌ها پتانسیل کج‌روی را دارند اما قیمت هر کسی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر کسی با دیگر تفاوت دارد.

🖋 #دن_آریلی

…..

افشای حقیقت

افشای حقیقت

هیچ‌کس دوست ندارد فکر کند چیزی را می‌داند اگر این احتمال وجود داشته باشد که کسی در آینده به وی ثابت کند که اشتباه می‌کرده است. بسیاری از «حقیقت»ها چنین وضعیتی دارند ـ چیزهایی هستند که فکر می‌کنید بر آنها وقوف دارید اما در واقع به جای آنکه آنها را خوب بشناسید، از فردی (یا کتابی یا یک برنامه‌ی تلویزیونی) که به وی اعتماد دارید پذیرفته‌اید.

در زندگی، چیزهایی که خود بتوانید آنها را مستقیماً بشناسید، انگشت شمارند.

مثلا «وقوف» بر این واقعیت را در نظر بگیرید که فردا صبح خورشید طلوع خواهد کرد؛ این واقعیت را به نظر می‌رسد بتوان با خیال آسوده «جزء معلومات خویش» به حساب آورد، اما شاید باورتان نشود، فیلسوف‌ها حتی چنین واقعیت‌هایی را نیز مورد تردید قرار می‌دهند. انتقاد فلاسفه آن است که  این فرضیه‌ها بر چیزی جز تجربیات گذشته متکی نیستند و تجربه ی گذشته راهنمای غیرقابل اعتمادی است.

برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی قرن بیستم، برای شرح این مسئله داستان جالبی از چند مرغ را روایت می‌کند.

این پرندگان اهلی بیرون از ساختمان اصلی مزرعه، قفس کوچکی دارند و زن دهقان هر روز صبح مشتی ارزن جلوی آنها می‌ریزد. بنابراین در نزد این مرغ‌ها منطقی است که هر روز صبح از قفس خود بیرون بشتابند تا نخستین پرنده‌ای باشند که در استقبال از ارزن‌های لذیذ صبحگاهی قدقد می‌کنند.

به هر تقدیر، نظریه‌ی ناضر بر این موضوع نزد مرغان این چنین است.

اما یک روز (بدون اینکه مرغان از موضوع  بویی برده باشند) زن دهقان هوس می‌کند سوپ مرغ درست کند.

آیا در آن روز به خصوص هم برای مرغان مزرعه عقلانی است که از قفس خود بیرون بجهند و به سوی آن زن شتاب کنند؟

در حقیقت، آن روز صبح هیچ کاری برای این پرندگان عقلانی نیست مگر آن که خود را در دور دست‌ترین گوشه‌های قفس پنهان سازند، اما هیچ شاهدی از گذشته وجود ندارد که مرغ‌ها را از پیش خود دور براند، بلکه برعکس، شواهدی زیادی از گذشته برایشان موجود است که آن پیش فرض را تأیید می‌کنند!

این همان چیزی است که فلاسفه، مسئله‌ی استقرایی خطابش می‌کنند، نوعی استدلال به ظاهر پیچیده و مبتنی بر این فرض که آنچه که پیشتر دیده‌اید، آنچه را که در گام بعدی خواهید یافت بر شما فاش می‌کند. انسان در زندگی روزمره‌ی خود پیوسته استدلال استقرایی می‌کند، اما از لحاظ فلسفی، این روش استدلالی بی‌اعتبار است؛ اصلاً می‌توان ادعا کرد که این نوع استدلال، یکسره غیر‌منطقی است.

چرا مردم از شیوه‌های تفکر غیرمنطقی پیروی می‌کنند؟ پاسخ آن است که (همان‌طور که جان لاک نیز می‌گوید) مردم چاره‌ای جز این کار ندارند. اگر شما فقط در مورد چیزهایی اقدام می‌کردید که از درست بودنشان «اطمینان مطلق داشتید»، آنگاه در مورد خیلی چیزها دست به هیچ قدامی نمی‌زدید.

🖋️ نویسنده: مارتین کوهن

مطلب مشابه: داستان های کوتاه قشنگ آموزنده؛ 20 داستانک زیبا و جالب با موضوعات مختلف

مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ

اطلاعات تلفن

🖌ما یکی از نخستین خانواده‌ هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

🖊بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود. من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.

🖌انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:

🖊«اطلاعات بفرمائید»

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»

«مادرت خانه نیست؟»

«هیچکس بجز من خانه نیست»

«آیا خونریزی داری؟»

«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»

«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»

«بله، می‌توانم»

«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»

🖌بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم … مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»

🖊او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»

من کمی تسکین یافتم.

یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.

یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.

🖌غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.

چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».

🖊به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.

«اطلاعات بفرمائید»

من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»

مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»

من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.

او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.

«اطلاعات بفرمائید»

«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»

«آیا دوستش هستید؟»

«بله، دوست قدیمی»

«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»

🖌قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»

با تعجب گفتم «بله»

🖊«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»

سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:

«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»

من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم…

📕 کتاب: سوپ جوجه برای روح

🖋 نویسندگان: جک کانفیلد،  ویکتور هنسن

بازی الک دولک

بازی الک دولک

🖌شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود.

و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الک دولک می‌گذراندند. و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.

🖊سال ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانة کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.

جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای … ! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.”

مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند.

🖊جارچی ها دوباره اعلام کردند: “می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.”

اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.”

جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.

🖊جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.

اُمرا گفتند: ”کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.”

🖍آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همة امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند.

📘 نام داستان: بازی

📕 کتاب: شاه گوش ميکند

🖋 نویسنده: ايتالو کالوينو

مطلب مشابه: داستان و حکایت‌های معروف هزار و یک شب (۱۰ داستان دلنشین)

مطلب مشابه: داستان انگلیسی با ترجمه فارسی + 5 داستان زیبا با موضوعات مختلف

معضل کمدین

🖌ست گادین در کتاب پرطرفدار خود به نام

«این است بازاریابی» می‌نویسد:

یکی از کمدین‌های بی‌نظیر آمریکا، برای اجرایی هیجان انگیز در نیویورک، سانس‌های مختلفی را تدارک دیده بود.

در اولین سانس‌، کمدین داستان ما با شور و حرارت شروع به اجرا می‌کند ولی بعد از مدتی

متوجه می‌شود که هیچ کس به کارها، جوک‌ها و خاطره‌های او نمی‌خندد!

بعد از نمایش، کمدین خودش را به شدت سرزنش می‌کند که دیگر پیر شده‌ام و مردم به اجراهایم نمی‌خندند.

بعد از طرح موضوع با مدیر برنامه‌هایش، متوجه یک اشتباه بزرگ می‌شوند:

کسانی که بلیت سانس اول را خریده‌ بودند،همگی از یک گروه گردشگری از ایتالیا بودند و اصلا انگلیسی بلد نبودند.

🖊گادین بعد از تعریف این داستان، معضل کمدین را این گونه تعریف می‌کند:

وقتی شما نمی‌توانید مشتری هدف‌تان را درست انتخاب کنید یا به هر مشتری‌ای که به شما مراجعه می‌کند، بله می‌گویید و شروع به معرفی محصول‌تان به او می‌کنید، قطعا بعد از مدتی متوجه می‌شوید که مشتری متوجه حرف‌تان نمی‌شود و هیچ واکنش مثبتی به محصول‌ جذاب‌تان نشان نمی‌دهد.

در این حالت، نه ایرادی به محصول‌تان وارد است نه ایرادی به فن بیان و روش ارائه شما.

🖊تنها ایرادتان این است که نمی‌توانید به مشتری بگویید:

«این محصول مناسب شما نیست»

🖍درست مثل مدیر برنامه‌های کمدین داستان ما که نتوانسته بود به گروه گردشگران ایتالیایی بگوید که تئاتری به زبان انگلیسی برای شما مناسب نیست.

جنایتکاران

🖌در زمانهای بسيار كهن، در كشوری، جنايتكاران گرد هم آمدند تا از یکديگر حمايت كنند .نخستين تصميم آنان اين بود كه از آن پس هر كه را كه بر ضد جنايتی شهادت دهد به قتل رسانند …

سپس باشگاهی تأسيس كردند كه عضويت آن براي كسانی مقدور بود که يک جنایت كرده و از چنگ عدالت گريخته باشند. اعضای باشگاه بايستی به بيوه زنان مالدار عشق بورزند و پس از اطمينان از اينكه بيوه زنان در وصايای خود ثروت خود را به شوهران محبوب خود بخشيده اند، آنان را به قتل برسانند. هيئت مديره باشگاه، سوابق تمام اعضاء را در بايگانی خود گرد آورده بود و با تهديد و ارعاب نيمی از آنچه را به دست می آوردند تصاحب می كرد. رئيس باشگاه كسی می شد كه بيش از همه جنايت كرده باشد.

🖊سرانجام باشگاه به حدی ثروتمند شد كه انتخابات عمومی را به ميل خود مي گرداند و حكومت را نيز زير نظارت خود درآورده بود. قانوني گذراندند كه بر طبق آن جنايت امري خلاف قانون شمرده نمی شد، بلكه جنايتكار دانستن افراد، هر اندازه هم كه شواهد قاطعی در دست باشد، خلاف قانون به شمار می آمد…

🖊كارها به خوبي مي گذشت تا وقتی ميان رئيس و نايب رئيس باشگاه اختلاف افتاد. هر دو يكديگر را به قتل رساندند و هيئت مديره باشگاه كه بر سر اين اختلاف به دو دسته مساوی تقسيم شده بودند، به جان هم افتادند و همگي يكديگر را نابود كردند.

🖋 #برتراند_راسل

📕 کتاب: حقیقت و افسانه

🖌 ترجمه: منصور مشگین پوش

مطلب مشابه: داستان انگلیسی کودکانه؛ 5 داستان آموزنده با ترجمه فارسی برای کودک

مطلب مشابه: داستان کوتاه عاشقانه خارجی؛ 4 داستان قشنگ رمانتیک زیبا

نقاشان چینی

🖌نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی، از هنر و مهارت خود سخن می‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان می‌کنیم تا ببینیم کدامشان، برتر و هنرمندتر هستید.

🖊دو گروه نقاش، کار خود را آغاز کردند. چینی‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زیادی برای نقاشی به کار می‌بردند.

🖊بعد از چند روز صدای ساز و دُهُل و شادی چینی‌ها بلند شد, آنها نقاشی خود را تمام کردند اما رومیان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط دیوار را صیقل می‌زدنند.

🖊چینی‌ها شاه را برای تماشای نقاشی خود دعوت کردند. شاه نقاشی چینی‌ها را دید و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زیبا بود عقل را می‌ربود. آنگاه رومیان شاه را به تماشای کار خود دعوت کردند. دیوار رومیان مثلِ آینه صاف بود.

🖊ناگهان رومی‌ها پرده را کنار زدند عکس نقاشی چینی‌ها در آینه رومی‌ها افتاد و زیبایی آن چند برابر بود و چشم را خیره می‌کرد شاه درمانده بود که کدام نقاشی اصل است و کدام آینه است؟

🖍گاهی با کوچیکترین کار میتوان نتیجه بزرگی را رقم زد، فقط کافیه که به خود ایمان داشته باشیم و فکر خود را به کار ببریم…

لیوان را زمین بگذار

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت.

آن را بالا گرفت که همه ببینند… بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم…

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.

حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است… اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

🖌دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!

چهار فصل زندگی

چهار فصل زندگی

🖌مردی چهار پسر داشت.

آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.داستان جالب چهار فصل زندگی..

🖌سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت:

«درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.»

پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»

پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.»

پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!»

🖌مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید.

همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود.

وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند!

اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند!

🖊زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند…

اتوبوس سفید

آن روزها اتوبوس سفید رنگی بود که بین بیون و بیاریتس تردد می‌کرد؛ تابستان که می‌شد ماشینی روباز را هم به آن می‌بستند: واگن پشتی.

تفریحی عالی بود، همه می‌خواستند سوار این ماشین بشوند؛

در آن مناظر نه چندان پر ازدحام، می‌توانستی لذات چشم انداز، حرکت و هوای تازه را یک جا داشته باشی.

امروز نه آن اتوبوس و نه آن واگن پشتی هیچ کدام دیگر وجود ندارند، گذشتن از جاده‌های بیاریتس محنت زاست.

اما این ربطی به آذین بندی اسطوره‌یی گذشته‌ها، یا افسوس خوردن به حال جوانی از دست رفته در پوشش حسرت به حال یک اتوبوس ندارد. این یعنی که هنر زندگی هیچ تاریخی ندارد؛

تکامل نمی‌یابد؛ لذتی که از بین می‌رود برای همیشه ازبین می‌رود: چیزی جانشین ناپذیر.

لذاتی دیگر می‌آیند؛ لذاتی که جانشین چیزی نمی‌شوند. پیشرفتی در کار لذات نیست، مگر که تنها جهش‌هایی.

🖋نویسنده: رولان بارت

🖌مترجم: پیام یزدانجو

مطلب مشابه: داستان های کوتاه مارک تواین؛ ۴ داستان دلنشین از نویسنده معروف

مطلب مشابه: داستان کوتاه تخیلی + چند داستان و قصه تخیلی و خیالی جالب

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.