قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)

قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)

قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر را در سایت ادبی روزانه آماده کرده‌ایم. داستان ها تاثیر زیادی بر کودکان می ‎گذارد. صداقت، حقیقت، قدردانی و بسیاری از این ویژگی های مثبت با استفاده از داستان پردازی در کودکان تثبیت خواهد شد.

فهرست موضوعات این مطلب

داستان کوتاه در مورد احترام به مادر

در زمان‌های قدیم مردمی بادیه نشین زندگی می‌کردند که در بین آنها مردی بود که مادرش دچار آلزایمر و نسیان بود و می‌خواست در طول روز پسرش کنارش باشد.

و این امر مرد را آزار می‌داد و فكر می‌كرد در چشم مردم کوچک شده است. هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد.

همسرش گفت باشه آنچه می‌گویی انجام می‌دهم! همه آماده‌ی کوچ شدند؛ زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری آب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله‌ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند.

آنها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه‌ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی می‌کرد و از دیدنش شاد می‌شد. آن‌ها مسافتی را رفتند و هنگام ظهر برای استراحت ایستاند. مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردن شدند که مرد یاد فرزند عزیزش افتاده و به زنش گفت: پسرم را بیاور تا با او بازی کنم.

زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم! مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی؟ همسرش پاسخ داد ما او را نمی‌خواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری!

حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت آنجا می‌آمدند تا از باقی مانده‌ی غذاهای بجا مانده در آن‌جا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند.

مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگ‌ها دور آنها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب می‌کند و تلاش می‌کند که کودک را از گرگ‌ها حفظ کند.

مرد گرگ‌ها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمی‌گرداند و از آن به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر می‌کرد و خود با اسب دنبالش روان می‌شد و از مادرش مانند چشمش مواظبت می‌کرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.

انسان وقتی به دنیا می آید بند نافش را می‌برند ولی جایش همیشه می‌ماند تا فراموش نکند

که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود.

مطلب مشابه: قصه های قشنگ و زیبا برای بچه‌ها (۱۰ داستان از مرغ پر قرمزی تا شیر احمق)

مطلب مشابه: قصه های بچگانه برای خوابیدن؛ 10 داستان کوتاه شیرین خواب آور کودک

داستان کوتاه در مورد احترام به پدر

داستان کوتاه در مورد احترام به پدر

پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.

یک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازی می کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید! و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند.

احترام به پدر و مادر درسی است که به فرزندان خود می‌دهیم. هر گونه رفتار ما با والدین، الگویی برای رفتار کودکان در آینده است. پدر و مادر دو گوهری هستند که باید در زمان حیات قدرشان را بدانیم.

رضایت مادر

رضایت مادر

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر بالین جوانی که در حال مرگ بود، حاضر شد و فرمود: ای جوان کلمه توحید (لا اله الا الله) بر زبان بیاور. جوان زبانش بند آمده بود و قادر بود ادای توحید نبود.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به حاضرین فرمود: آیا مادر این جوان در اینجا حاضر است؟

زنی که در بالای سر جوان ایستاده بود گفت: آری، من مادر او هستم.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا تو از فرزندت راضی و خشنود هستی؟ گفت: نه، من مدت شش سال است که با او حرف نزده‌ام.

فرمود: ای زن او را حلال کن و از او راضی باش! گفت برای رضایت خاطر شما او را حلال کردم، خداوند از او راضی باشد.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به آن جوان نمود و کلمه توحید را به او تلقین نمود. جوان بعد از رضایت مادر زبانش باز شد و به یگانگی خدا اقرار کرد.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای جوان چه می‌بینی؟ گفت: مردی بسیار زشت و بدبو را مشاهده می‌کنم و اکنون گلوی مرا گرفته است. پیامبر دعائی به این مضمون به جوان یاد داد و فرمود: بخوان: (ای خدایی که عمل اندک را می‌پذیری و از گناه و خطای بزرگ درمی گذری از من نیز عمل اندک را بپذیر و از گناه بسیار من درگذر، چرا که تو بخشنده و مهربانی).

جوان دعا را آموخت و خواند؛ سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: اکنون چه می‌بینی؟ گفت: اکنون مردی (ملکی) را می‌بینم که صورتی سفید و زیبا و پیکری خوشبو و لباسی زیبا بر تن دارد و با من خوش رفتاری می‌کند (بعد از دنیا رحلت کرد).

مطلب مشابه: قصه های بچگانه زیبا { ۱۱ داستان جذاب برای کودکان با هر سنی }

مطلب مشابه: قصه های ترسناک؛ ۱۰ داستان هیجانی ترسناک مو به تن سیخ کن!

دختری به نام شیرین

روزی روزگاری در یک دهکده زیبا دختری به اسم شیرین زندگی می کرد. شیرین کوچولوی قصه ، دختر مودب و زرنگی بود اما تنها ایرادی که داشت این بود که به حرفای پدر و مادر خود گوش نمی کرد. یک روز که شیرین در اتاقش نشسته بود ، متوجه صدایی شد که میگفت : نیکی کنید ، نیکی کنید. فردای آنروز قرار بود که از طرف مدرسه با دوستانش به اردو بروند.

شیرین و دوستانش در ماشین مدرسه مشغول بازی بودند که دوباره شیرین متوجه صدایی ، شبیه صدای دیروز شد که می گفت : نیکی کنید نیکی کنید. وقتی که از ماشین پیاده شدند دنبال صدا رفتند و دیدند که گل ها در حال آواز خواندن هستند و می گفتند : “و بالوالدین احسانا” ، ” به پدر و مادر خود نیکی کنید”.

شیرین کوچولو رفت جلو و از گل ها پرسید : این چه آوازی هست که شما می خوانید؟ آنها جواب دادند که این آواز سخن خداست که در قرآن آمده و به ما آموخته است. یعنی خداوند گفته که باید به والدین خود در کارها کمک کنید و با آنها مهربان باشید و به حرف هایشان گوش کنید.

گل ها آواز نیکی را به شیرین و دوستانش یاد دادند و به آنها از گل های نیکی دادند تا به خونه بببرند و از بوی خوب آنها به یاد حرف های گل نیکی بیافتند. بچه ها خوشحال شدند و از گل ها خداحافظی کردند و به آنها قول دادند که هیچوقت حرفشان را فراموش نکنند و به پدر و مادر خود احترام بگذارند شیرین و دوستانش به سمت بقیه بچه ها رفتند و به آنها هم شعر نیکی رو یاد دادند و با هم شروع به آواز خواندن کردند. شیرین کوچولو خیلی خوشحال بود و وقتی به خانه رسید جربان را برای مادرش تعریف کرد و گل را داخل گلدان گذاشت و از آن به بعد به حرف های گل های نیکی عمل کرد و به پدر مادر خود احترام گذاشت. شیرین از مادرش خواست تا همیشه برای او داستان های قرانی را بخواند تا حرف های خدا را یاد بگیرد.

چوپان و مادر پیر

چوپان و مادر پیر

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود قصه ما چوپانی بود که مادر پیری داشت و از او مراقبت میکرد. چوپان قصه ما تنها فرزند مادر پیرش بود و مادرش برای او بسیار زحمت ها کشیده بود تا اینکه او مردی بالغ و قوی شود. گوسفندان چوپان نیاز به رسیدگی داشتند و از طرفی مادر پیر او نیز نیاز به مراقبت و نگهداری داشت.

یکی از روزها که بسیار خسته شده بود به همسرش گفت که مادرم بسیار پیر شده و اسباب زحمت گشته است و از طرفی گوسفندان نیز زیاد شده اند و نیاز به رسیدگی بیشتری دارند. از این رو مادرم را به صحرا ببر و رها کن چرا که دیگر رسیدگی و مراقبت از او بسیار سخت و دشوار گردیده است.

همسر او گفت چشم و مادر چوپان را با خود به بیابان برد و در آنجا رها کرد. ساعاتی گذشت و چوپان به همراه همسرش راهی چرا برای گوسفندان شدند چوپان رو به همسرش کرد و گفت پسرم را بیاور تا اندکی با او بازی کنم تا خستگی از تنم بیرون برود. همسر چوپان گفت پسرت را نیز به همراه مادرت در بیابان رها کردم. چوپان عصبانی و آشفته شد و گفت دیوانه شده ای آن پسر کوچک است و توان مراقبت از خود را ندارد و خوراک گرگ ها خواهد شد.

همسر چوپان گفت آری او را نیز رها کردم چرا که دوست ندارم در آینده موقعی که پیر شدیم او نیز چنین کاری با ما کند. چوپان بسیار ناراحت و پشیمان گشت و شتابان به سمت بیابان راهی شد و در تمام مسیر به این فکر میکرد که چه طور چنین رفتار زشت و ناپسندی با مادر خود کرده است. موقعی که به صحرا رسید دید که گرگ ها مادر و فرزندش را دوره کرده اند و مادرش فرزندش را در آغوش گرفته و به سمت گرگ ها سنگ پرتاب میکند تا به کودک آسیبی نرسد.

چوپان به یاری آنان شتافت و گرگ ها را دور کرد و به پای مادر خویش افتاد و از او عذر خواهی کرد و مادرش را به دوش گرفت و در تمام مسیر اشک می ریخت که چه طور با مادر خود این چنین رفتاری داشته است. چرا که اون نیز روزی پیر و ناتوان خواهد گشت و تصور اینکه فرزند او نیز این چنین ناسپاسی در حق او کند سخت او را می آشفت. چوپان دگر دگرگون شده بود و تمام مدت برای مادرش نوکری میکرد و به کودکش نیز می آموخت چه طور به مادر پیرش کمک کند تا اون نیز یاد بگیرد و در موقع پیری عصای دستش شود. قصه ما به سر رسید چوپان قصه ما به دعای خیر مادرش رسید.

مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره‌ انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)

مطلب مشابه: قصه شب آموزنده برای کودکان؛ ۱۰ داستان و قصه کوتاه قشنگ

داستان کودکانه در مورد احترام به بزرگترها و کمک به والدین

روی روزگاری دختری به اسم مریم بود. مریم قصه یک جعبه مدادرنگی کوچک داشت که باهاش نقاشی میکرد. تو همسایگی خانه مریم اینا یک دختری به اسم مینا بود. مینا هم دو تا جعبه بزرگ مداد رنگی داشت. آنها گاهی به خانه هم میرفتند و با هم بازی میکردند و گاهی هم نقاشی میکردند. یک روز که مینا رفت خانه مریم جعبه مداد رنگی خود را برد که باهم نقاشی بکشند. مینا به مریم گفت : تو با این جعبه مداد رنگی کوچکی که هی آنها را تراشیدی چطوری میخواهی نقاشی خوب بکشی؟ ببین مال من چقدر بزرگ و زیاد هستند. مریم گفت من به مامانم قول دادم تا وقتی که اینها تموم نشدند از آنها استفاده کنم.

با اینها هم میشود نقاشی خوشگل کشید. آنها شروع به نقاشی کشیدن کردند. مینا به مریم گفت : میای بریم تو اتاقت با اسباب بازیهایت بازی کنیم. مریم گفت باشه بریم. مینا وقتی اتاق ساده مریم رو دید گفت : من یک عالمه عروسک دارم و هر وقت دلم عروسک جدید بخواهد گریه میکنم تا برایم عروسک بخرند. تو هم همین کارو انجام بده تا برای تو هم عروسک بخرند. مریم با مهربانی یکی از عروسک های خود را برداشت و گفت : نه هر وقت که خانوادم بخواهند خودشان برایم اسباب بازی میخرند. وقتی هم که نخریدند یعنی پول به اندازه کافی پیش آنها نیست و اگر هم من گریه کنم دل آنها میشکند. مینا گفت یعنی نمیخواهی عروسک های جدید بخری؟

مریم گفت چرا ولی من میدونم اینطوری دیگر پدر و مادر من نمیتوانند پولی پس انداز کنند. من هم با اینکار کمک میکنم تا پس انداز بیشتری داشته باشند. مینا رفت یک گوشه نشست و گریه کرد. مریم گفت چی شده چرا گریه می کنی؟ مینا گفت تازه الان فهمیدم که چقدر بابا مامانم رو ناراحت کردم. آخه من هر وقت با پدر مادرم بیرون میرفتم مجبورشان میکردم تا برایم اسباب بازی بخرند. مریم با خنده به مینا گفت حالا که گذشته و تو میتوانی با رفتار خوب خودت اینکار ها را جبران کنی. مینا خوشحال شد و رفت به خانه شان تا رفتارهای خود را جبران کند.

قصه کودکانه پشمک

روزی روزگاری، در یک جنگل سرسبز و قشنگ، یه خرگوش کوچولو به اسم پشمک زندگی می‌کرد. پشمک یه خرگوش کنجکاو و بازیگوش بود که عاشق ماجراهای جدید بود. اما یه چیزی همیشه تو ذهنش می‌چرخید: چرا مامان و باباش این‌قدر مراقبش هستن؟

یه روز صبح، پشمک تصمیم گرفت بره یه کم تو جنگل بگرده. مامان خرگوش بهش گفت: «پشمک جون، یادت باشه نزدیک رودخونه نری، چون خطرناکه!» بابا خرگوش هم اضافه کرد: «و همیشه حواست به اطراف باشه، چون جنگل پر از سورپرایزه!» پشمک با خودش فکر کرد: «اه، مامان و بابا چرا این‌قدر نگرانن؟ من که دیگه بزرگ شدم!»

پشمک پرید و پرید تا رسید به یه دشت پر از گل‌های رنگارنگ. اون‌جا یه پروانه‌ی خوشگل دید که روی یه گل نشسته بود. پشمک گفت: «وای، چه پروانه‌ی قشنگی! می‌رم دنبالش!» پروانه پرواز کرد و پشمک هم دنبالش دوید. کم‌کم، بدون اینکه حواسش باشه، رسید به لبه‌ی رودخونه‌ی بزرگ!

یهو یه صدای بلند شنید: «پشمک! اون‌جا نرو!» مامان خرگوش بود که از دور می‌دوید سمتش. پشمک جا خورد و گفت: «مامان؟ تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟» مامان خرگوش نفس‌نفس‌زنان گفت: «اومدم دنبالت چون می‌دونستم ممکنه گم بشی! این رودخونه خیلی عمیقه و برای خرگوشای کوچولو خطرناکه.»

بابا خرگوش هم از راه رسید و گفت: «پشمک جون، ما نگران توایم چون خیلی دوستت داریم. می‌خوایم همیشه در امان باشی.» پشمک یه کم خجالت کشید و گفت: «فکر می‌کردم بزرگ شدم و دیگه نیازی به مراقبت ندارم.»

مامان خرگوش لبخند زد و گفت: «حتی وقتی بزرگ‌تر بشی، ما همیشه کنارتیم. چون تو گنج ما هستی!» بابا خرگوش هم پشمک رو بغل کرد و گفت: «بیا، حالا بریم خونه یه هویج خوشمزه بخوریم و درباره‌ی ماجراهات حرف بزنیم.»

پشمک با خوشحالی همراه مامان و باباش به خونه برگشت. از اون روز به بعد، هر وقت می‌خواست بره ماجراگردی، یادش می‌موند که مامان و باباش فقط به خاطر عشقشون بهش این‌قدر مراقبن. و این باعث شد دلش پر از گرما و شادی بشه.

**پایان**

جوجه تیغی

جوجه تیغی

توی یه دهکده‌ی کوچولو و قشنگ، یه جوجه‌تیغی کوچولو به اسم تیغ‌تیغی با مامان و باباش زندگی می‌کرد. تیغ‌تیغی عاشق دویدن تو چمنزار و جمع کردن توت‌های وحشی بود، اما یه مشکل داشت: همیشه عجله می‌کرد و به حرف مامان و باباش گوش نمی‌داد.

یه روز آفتابی، تیغ‌تیغی به مامانش گفت: «می‌خوام برم تو جنگل توت جمع کنم!» مامان جوجه‌تیغی گفت: «باشه عزیزم، ولی یادت باشه فقط تو مسیر امن بمونی و از تپه‌ی سنگی دور بشی، چون ممکنه سنگا بلغزن.» تیغ‌تیغی که حواسش نبود، فقط گفت: «باشه، باشه!» و پرید بیرون.

تو جنگل، تیغ‌تیغی یه بوته پر از توت‌های قرمز و آبدار پیدا کرد. انقدر ذوق کرد که یادش رفت مامان چی گفته بود. یهو چشمش به یه توت گنده بالای تپه‌ی سنگی افتاد. گفت: «فقط یه دونه! کی می‌فهمه؟» و شروع کرد به بالا رفتن از تپه. اما یهو پاش لیز خورد و غلتید پایین! تیغ‌هاش گیر کرد به یه بوته و نمی‌تونست تکون بخوره.

تیغ‌تیغی ترسیده بود و شروع کرد به گریه کردن. یهو صدای بابا جوجه‌تیغی رو شنید: «تیغ‌تیغی! کجایی؟» بابا و مامان با عجله اومدن و تیغ‌تیغی رو از بوته بیرون کشیدن. مامان گفت: «عزیزم، چرا رفتی تپه‌ی سنگی؟ ما گفتیم خطرناکه!» تیغ‌تیغی با خجالت گفت: «فکر کردم خودم می‌تونم مراقب خودم باشم.»

بابا جوجه‌تیغی خندید و گفت: «می‌دونیم شجاعی، ولی ما چون خیلی دوستت داریم، می‌خوایم کمکت کنیم که امن بمونی.» مامان هم بغلش کرد و گفت: «هر وقت بخوای ماجرا بری، ما کنارتیم. فقط به حرفامون گوش بده!»

تیغ‌تیغی لبخند زد و قول داد از این به بعد بیشتر حواسش رو جمع کنه. اون روز با مامان و باباش کلی توت جمع کردن و شب باهم یه کیک توت خوشمزه درست کردن. تیغ‌تیغی فهمید که مامان و باباش بهترین دوستاشن و همیشه هواشو دارن.

**پایان**

مطلب مشابه: قصه های بچگانه مرد عنکبوتی { ۷ داستان جالب اسپایدرمن }

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.