انشا درباره شهر من؛ 5 انشا درباره محل زندگی و شهر من برای پایه های مختلف

در این بخش 5 انشا در باره شهر من و محل زندگی ما را برای پایه های مختلف ارائه کرده ایم با ما همراه باشید.

انشا درباره شهر من؛ 5 انشا درباره محل زندگی و شهر من برای پایه های مختلف

انشا درباره محل زندگی ما انشا پایه هفتم

مقدمه: زادگاه هر کس نشانه ی محل تولد و رشد و نموی او می باشد که بسیار برای همه مهم و با ارزش است و همیشه به آن افتخار می کنند.

تنه انشا: ما ایرانی هستیم و هر ایرانی غیوری به کشور و وطن خود افتخار می کند. اما این ایران عزیزمان دارای شهرها و روستاهای زیادی است که زیر مجموعه های آن را تشکیل می دهد. شهرها و روستاهایی که هر کدام به تنهایی زبان و لهجه و گویش خاص منطقه ی خود را دارند به عنوان مثال: کرد و لر، ترک، عرب، بلوچ، گیلک و تالش در کنار هم و با هم زیر سقف بزرگ آسمان و کشور عزیزمان ایران با صلح و دوستی زندگی می کنند.

هر کدام از این مناطق با گویش و زبان خودشان محل زندگی بسیاری از بزرگان ایرانی بوده است و خواهد بود. اما من به عنوان دانش آموز سعی دارم علاوه بر آشنایی کشورم که محل زندگی همه ی ما ایرانی ها است، محل زندگی اصلی خودم را که در آن به دنیا آمده ام و زندگی می کنم را به طور خلاصه برای شما شرح دهم.

من در استان گیلان در بندر انزلی به دنیا آمدم. شهر من در کنار ساحل زیبای دریای خزر و مرداب گل لاله می باشد. این شهر دارای آب و هوایی همیشه بارانی و خنک و دلپذیر است، شهری زیبا که سالانه بسیاری از مسافران را از جای جای کشور به خود جذب می کند و برای من مکانی بسیار آرامش دهنده و زیبا می باشد. خانه ما نزدیک به دریا است به طوری که با صدای موج دریا چشم باز می کنیم و روزمان را شروع می کنیم. محل ما یک محله ی بسیار پر رفت و آمد است که همیشه مردم در حال عبور و مروراند. و در تکاپوی رسیدن به محل مورد نظرشان هستند. من محل زندگیمان را با همان صدای موج دریا و کشتی های بزرگ و مرغابی هایی که بر روی دریا پرواز می کنند و باران دلپذیرش دوست دارم و همیشه به آن افتخار می کنم.

نتیجه گیری: محل زندگی هر کس برای او قابل ستایش و افتخار است و همیشه خود را متعلق به آنجا می داند، حتی اگر فرسنگ ها از آن دور باشد و دور از وطن باشد. اما همیشه آن مکان را زادگاه خود و محل زندگی خود می داند.

مطلب مشابه: انشا در مورد ایران وطنم + تحقیق مقاله در مورد کشور ایران برای دانش آموزان

انشای زیبا درباره شهر من

شهر من جایی ست مثل شهر های دیگر، ساختمان های بلند با آسمانی پر از دود، غبار و آلودگی و مردمی که کم تر لبخند بر لب دارند.

هر روز که چشم باز می کنم در شهر من ساختمان های کوچک جای خود با ساختمان های بلند و عمودی عوض می کنند و باغ ها و درخت های اطراف هر روز کم تر و کم تر می شوند.

در شهرم روز ها به جای دیدن آسمان آبی و پاک تنها دود می بینم که مجال نفس کشیدن را از آدمی می گیرد و کوه ها و ابر هایی که برای مجازات مان پشت این غبار ها پنهان می شوند و شب ها دیگر ستاره ای سوسو نمی زند و نور خود را بر جایی می تاباند که مردم مهربان تری دارد.

صبح های زود مردم شهر من از خواب بیدار می شوند و با عجله و بدون توجه به اطراف شان به سر کار می روند و در پایان هر روز دوباره همان طور به خانه برمی گردند، آن ها آن قدر عجله دارند که اطراف شان را نمی بینند و لحظه های لذت بخش زندگی را از دست می دهند.

در شهر من تنها آسمان سخاوتمند است، او که گاهی چهره می گشاید و به بارانی پر طراوت مهمان مان می کند و ابر هایش با صدا هایی عجیب دور هم جمع می شوند و آن چنان شروع به باریدن می کنند که تمام آن آلودگی ها را می شویند و تمیز می کنند.

آن وقت شهر من دیدنی می شود، درخت هایش تازه می شوند، خیابان ها، کوچه ها، خانه ها تازه می شوند و همه چیز رنگ دیگری به خود می گیرد.

پس از باران کوه های استوار اطراف شهر را می بینی که پا برجا ایستاده اند و ابر های سپیدی که در آسمان آبی حرکت می کنند و شب هنگام ستاره های درخشان پدیدار می شوند.

آروز می کردم شهرم همیشه این چنین بود اما افسوس که نیست و این منظره ی زیبا تنها مدت کوتاهی دوام دارد و بعد، آن همه پاکی دوباره جای خود را به دود و غبار می دهد.

مطلب مشابه: انشا زیبا؛ چند موضوع قشنگ برای انشا آزاد برای پایه های مختلف

انشا شهر من کجاست

شهر من

شهر من کجاست؟

شهری که در آن متولد شده ام؟

شهری که در آن دوستانی معنا و زینت بخش زندگی ام شدند؟دوستانی که یادشان در ذهن و زندگی ام تکرار میشود!!!

شهری که از دوران کودکی علاقه ای وصف ناشدنی  به زندگی در آن داشتم؟

شهری که سرنوشت مرا به زیستن و نفس کشیدن در آن محکوم می کند؟

کدام یک ؟…. نمی دانم

برای بسیاری همه اینها یکی است و برای گروهی هرکدام شهری دور از دیگری و من از گروه دومم و نمی دانم کدام را  «شهر من»  بنامم.آیا می توان همه را شهر من نامید؟

 شهر من آنجایی است که میلی و دلیلی و شوقی و عشقی برای بازگشت به آن دارم.

میلی از جنس پرواز به سوی دلیلی به نام دوست،به سوی شوقی به نام خاطرات و به سوی عشقی به نام پدر،مادر…

پسر دانشجویی که انگیزه هیچ کاری را ندارد. ورق ورق عمرش را به باد می دهد و می رود. دختر دانشجویی که چون بیدی نحیف و نازک به هر باد میلرزد. خودش را،آرمان هایش را فراموش کرده است. تعهد فراموش نشدنی اش، چک میل و فیسبوک است.

راننده اتوبوسی که از تکرار بی پایان مسیرهایش خسته است و ناگزیر از تکرار.

تاکسی دار تیزبینی که هر رهگذر کنار خیابان را ریال می بیند. او هم مجبور شده است چشمانش را پولکی کند و نداند احوال پریشانی آن رهگذر کنار خیابان را که منتظر کمک است.

آن پیرمرد بازنشسته ای که هنوز هم باز ننشسته، که نمی تواند بنشیند. بعد از عمری سگ دویی، حاصل عمرش را در خطر می بیند، پسرش را، دخترش را… او تا جان دارد باید کار کند.

به بازار می رسی : کودکان کار را می بینی با دستانی پر از پلاستیک. میان ردیف ماشین ها، قائم موشک بازی شان گل کرده و شاد می خندند. آینده اینان چه می شود؟

سی دی، ورق. سی دی، ورق … این صدای مردی ست که نان زن و بچه اش، از پولی ست که با ترس و لرز، میان رهگذران بازار کسب کرده است. غروب چه احساسی دارد وقتی به خانه می رسد؟

مردمی که می خرند، مردمی که می فروشند : بازار بوی مکر و دغل می دهد.

رد شو آقا، برو. برو ….

به پایین شهر می رسی : فقر را می بینی. فلاکت را می بینی : ” مرکز بازپروری زنان معتاد”. زنانی که از زیبایی شان چیزی نمانده. دندان هایشان چرا سیاه شده است؟خوب شاید یادشان رفته شب ها مسواک بزنند. راستی مردان این زنان کجایند؟

باز هم فقر : دانشجوی پزشکی، سال سوم، در یک کافی شاپ کار میکند و شب ها در مغازه می خوابد. جای نرم و گرمی ست!!! ماهیانه ۲۵۰ هزار تومان میگیرد بدون بیمه. کارگر یعنی رو به موت. با این همه ” خدا رو شکر” ورد زبانش است. کمی آنطرف تر، فلانی ماهیانه ۲میلیون حقوق میگیرد، البته حداقل. با اضافه کاری و تشویقی و … صفرهایش زیادتر می شود. خدا کند حداقل کاری هم برای این مملکت کرده باشد.

بگذریم بهتر است. بایستی دیوانه می شوی.

به بالا شهر می رسی : چند خانم که برای ورزش صبحگاهی به پارک شبنم آمده اند. ساعت چند است؟ ۱۰ صبح!!! اینجا گویی خدا مهربان تر است. آب و هوای دلشینی هم دارد. اسم این ماشین چیست؟ سانتافه. آن یکی چیست؟ پورشه. می دانی چند است ؟؟ ۱۵۰ میلیون. غذاها را ببین: خوراک خاویار، صدف و مرواید دریائی، لابستر و میگو. این آخری برای مغز خیلی خوب است. میگو را این ها می خوردند، فسفرش گیر بچه فقیرها میاد.عجیب است نه؟!

با این همه کیست که دوست نداشته باشد جای آنها باشد؟ کمی بیشتر فکر کن. تو هم دلت میخواهد. نه؟! مشکلی ندارد.دارد؟

بگذریم. بعضی جاها را نبینی بهتر است.

سوار اتوبوس می شوی، از کنار صف طویل CNG می گذری. صحنه ای میبینی که روحت شاد می شود. در یک وانت قدیمی، راننده پسر جوانی ست. در انتظار طولانی اش، قلم نی و مرکب گرفته، پشت فرمان ماشین تمرین خوشنویسی می کند.

آری، زیبایی که جا نمی شناسد.

این گوشه ای از “شهر من ” بود. تو کیستی و کجا شهر من ایستاده ای؟!

مطلب مشابه: انشا درباره شگفتی های آفرینش؛ چند انشای زیبا درباره زیبایی های جهان

انشا درمورد محل زندگی ما

محل زندگی هر فرد نشانه هر فرد است شاید بعضی از افراد به خاطر کار و یا مشکلات دیگر دست به تغییر محل زندگی خود داده اند .

شاید یک خانواده به هر دلیلی تغییر به محل زندگی چندین ساله اقوام خود بدهد اما نام آن محل با تغییر مکان هم بر‌ روی آن فرد میماند .

محل زندگی ما دارای همسایه های خوبی است و در محل زندگی‌ ما پارک محلی وجود دارد که بچه های محل و بعضی از خانواده ها عصر ها به آنجا میروند و اوقات خود را میگذرانند .

همچنین چند روز پیش همسایه جدید برایمان آمد و همه به ورود آن به این محل به خانه او رفتند و به او خوش آمد گویی گفتند .

هر نقطه اش برای هر یک از ما دارای ارزش و احترام خاصی است .

هر نقطه اش محل زندگی یکی از ماست که ما در آن بزرگ شدیم .

رشد کردیم و بعد از گذراندن همه خوبی ها و بدیهایش می میریم .

محل زندگی هر فرد مثل یک شناسنامه هست که باید به آن بالید .

یک توصیف کلی از محل زندگی خودم بکنم :

محل زندگی ما جایی با صفا,صمیمیت و مردمانی خونگرم و مهمان نواز دارد .

خانه هایی نزدیک به هم درخانی بلند مسجد هایی که در آن صدای زیبای اذان به گوش می رسد … خانواده ای مهربان و هم دل که در همه ی لحظات زندگی همراه و هم یار ما هستند …

مطلب مشابه: انشا خاطرات زندگی با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری برای پایه های مختلف

انشاء درباره محل زندگی من پایه ششم و هفتم

مقدمه: روزی که نام وطن را بر زبان آوردم ۵ سال داشتم و معنی آن را خوب نمی دانستم. اما حالا که بزرگتر شده‌ام و برای خودم مستقل هستم، احساس می کنم که روزهای تعطیل و آخر هفته هر جا که باشم، باید به وطن برگردم. روزهایی که هرکس هوای وطن می کند من هم بی هوا و عاشقانه به سمت وطن می روم.

بدنه: محل زندگی من جایی است که پدر و مادر و اجدادم متولد شده اند و همیشه به آن افتخار کرده اند و موجب سر افرازی شان بوده است. محل زندگی من همان جایی است که کوه هایش سترگ و بلند است و خورشیدش پر از مهر و عشق، وطن من یا محل زندگی زنده و سرافراز است و تا شقایق می رقصد در اوج افتخار بر تارک خاورمیانه می درخشد.

محل زندگی من ایران بزرگ است و پر از کوه ها و دشت ها و چشمه های پرآب و سواحل یاقوتی و صدفی است. وطن و محل زندگی من پر از نفس گرم فرشتگان زمینی است که در راه اعتلایش زحمت می کشند. در محل زندگی من دامنه کوه ها بزم گل های بهاری است و پر از دسته گل های ناب و هزار رنگ است. دماوندش پر افتخار است.

دریاچه های اوان و پریشان و هزاران مکان های دیدنی و پر از تاریخ قطور که جهان به خود ندیده است. کشوری با تاریخ پر افتخار و پر از روزهای خوب و خوش و گاهی دشوار، کشور روزهای بی مانند و مردمانی خستگی ناپذیر، محل زندگی خود را چون دین و قلب و ایمانم حفظ می کنم و با افتخار بر فراز بلندترین جای می ایستم و جهان در زیر پای غرور من است.

محل زندگی من پر از خاطرات خوب و خوشی است که مردان بزرگ از خود به جای گذاشتند و من با افتخار از آنها یاد می کنم و تا همیشه بر تارک درخشان وطن پرتو افشانی می کنند. در محل زندگی من خورشید هیچ گاه غروب نمی کند و همواره در قسمت های مختلف و چهار فصلش مردم در تکاپو هستند.

نتیجه گیری: وطن من ایمان من است و قلب من هم زادگاهم است و من هرجا که باشم به بوی وطن در جوش و خوروشم. بلند آوازه باد نام ایران و محل زندگی من.

مطالب مشابه را ببینید!

نگاهی بر زندگی اسفندیار اسطوره شاهنامه (داستان از تولد تا نبرد با رستم و مرگ) نگاهی بر زندگی آرش کمان­گیر در شاهنامه شخصیت و داستان او قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات نگاهی بر زندگی سهراب پهلوان شاهنامه (از تولد تا مرگ به دست پدر) قصه قرآنی برای کودکان پیش دبستانی (5 داستان مذهبی آموزنده) همه‌ چیز درباره رستم دستان پهلوان بزرگ ایرانی در شاهنامه فردوسی از تولد تا مرگ داستان کوتاه عاشقانه خارجی؛ 4 داستان قشنگ رمانتیک زیبا داستان نوروز در شاهنامه فردوسی؛ داستان کیخسرو و آغاز پادشاهی و طهمورث و جمشید چند داستان از شاهنامه به زبان ساده؛ داستان اول زال تا داستان چهار رستم و تهمینه داستان کوتاه آبجی خانوم از صادق هدایت + داستانی قشنگ و خواندنی از نویسنده معروف