شعر در مورد آتش + مجموعه اشعار احساسی در مورد آتش عشق

شعر آتش

مجموعه اشعار زیبا و احساسی در مورد آتش و آتش عشق را در این مطلب روزانه قرار داده ایم که شعر نو و سنتی هستند و امیدواریم مورد توجه شما قرار بگیرند.

ندیدنت

چه آتشی به جانم انداخته است…

کاش امشب آمدنت را

سور بگیرم…

***

بنگر چه آتشی

ز تو

بَر پاست

در دلم…

***

دلگیری من از نبود کسی نیست؛

دلگیری من از این بودن های تو خالی است.

از این بودن هایی که

از هزاران نبودن ها بیشتر آتش بر دلت میزند.

من عمری است از این تضاد ها دلگیرم…

***

تک بیتی در مورد آتش

آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را

آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد

***

آتش گرفته آب رخ وی ز تاب می

آبش نهان در آتش و آتش عیان ز آب

***

شعر در مورد آتش

چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی

من شیدا چه بگویم؟ که تو، هم این و هم آنی

به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوخت؟

شده‌ای قاتل دل؛ حیف ندانی که ندانی

همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم

و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی

چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام

بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی!

من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم

که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی

به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای

کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی

بشنو “صبح بخیر” از من درویش و برو

که اگر هم تو بمانی غم ما را نتوانی

 “محمد صفوی”

***

شعر نو در مورد آتش

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم.

رهی معیّری

***

بخند خنده های تو ترکیدن شاهوار کوهستان های انار است

و چشمه های خون دلم که روح مرا خیس می کند بخند

و کشتی سرگشته را به جزیره ای رهنمون شو

که جز برای تو کالایی ندارد

فرو شو در آب دریاچه فرو شو و آب را بشوی

در شعله زار تشنه فرو شو و آتش را گرم کن

دهان بر دهان زمین بگذار و جان تازه به این مرده بخش.

در آب دریاچه فرو شو و مرا در اتش خاموشت شست و شو ده.

“محمد شمس لنگرودی”

***

زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟

جز بوسه های تو!؟

بال های قاصدک را که به زیر اتش خاکستر کشیدی

بافه های سرخ، رنگ باختند ، پروانه در آتش شد و پّرِ مذابش به زیر ریخت.

از ناودان دل که سرریز می شد می خراشید و زخم می زد!

زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟ جز بوسه های تو !؟

“امیر معصومی”

***

شعر در مورد آتش

اشعار زیبا در مورد آتش

چشم های سیاه سگ دار”ش شده آتش بیار معرکه ات

و تو راضی به سوختن شده ای چون که دار و ندار یک نفری

***

آغوشت قبیله‌ای‌‌ وحشی با آتشی

برای پایکوبی با جادویی برای فریب دستانت

گمشدگانِ بی‌ شتابِ ریزشِ آبشارِ گیسوانِ من و چشم‌هایت ویرانگرانِ خاموشِ غرورِ هزار ساله‌ام

من دلباخته‌ای عصیانی آشوب گری پر تمنا از عالم گریخته‌ای پر تردید

آمیخته با طبیعتِ پیکرت آمیخته با عطرِ خوبِ خوبِ بودنت

سر بر بالینت گذاردم با تو زیستم با تو گریستم عشق ورزیدم عشق ورزیدم عشق ورزیدم

و از آرزوهای بی‌ شمار تنها و تنها تو را خواستم

خواستنی با شکوه رویایی و محال … و محال!

“نیکی‌ فیروزکوهی”

***

دوباره سنگ زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت

دوباره باد زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت

دوباره موج زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت

دوباره آتش زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت

دوباره مرد زاده خواهم شد

و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت

“خوان رامون خیمنس”

***

شعر بلند آتش

اولین شعرها را

من برایت گفته ام

روی دیواره ی غارها

به شکل

شکار، نیزه و آتش

و هنوز

هیچ‌کس نفهمیده

شکار، نیزه و آتش

فقط استعاره ای هستند

از عشق من به تو

***

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منور است

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است

کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان

بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمر است

شب‌های بی توام شب گور است در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیور است

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است

زنهار از این امید درازت که در دل است

هیهات از این خیال محالت که در سر است

***

از خدا خواهیم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

***

خیلی زود عاشقت شدم

و نگاهم را پنهان کردم

زمانی نگذشته بود

که تمام قصه های عاشقانه را آتش زدم

دیگر نیازی به این تاریخ افسانه ای نیست

من به شناخت عمیقی رسیدم

در همان دقایقی که چشمانت را دیدم

***

صلاح جویی تدبیر تو پدید آرد

میان آتش و آب اتحاد شکر و شیر

***

آتش دوزخ باشد

شراب باشد

تو کنار من باشی

و شیطانی که گولمان بزند!

شب که شد

از بام جهنم خودمان

بهشت دیگران را می‌بینیم…

***

در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست

عشاق تو را به دیده در خواب کجاست

خورشید ز غیرتت چنین می‌گوید

کز آتش تو بسوختم آب کجاست

***

آه باشد به ز زلف عنبرین عشاق را

اشک باشد بهتر از در ثمین عشاق را

آب حیوان است خوی آتشین عشاق را

آیه رحمت بود چین جبین عشاق را

می کند ز آتش سمندر سیر گلزار خلیل

درد و داغ عشق باشد دلنشین عشاق را

آنچنان کز چشمه سنبل شسته رو آید برون

پاک سازد دیده های پاک بین عشاق را

از تهی چشمی بود عرض گهر دادن به خلق

ور نه دریاها بود در آستین عشاق را

غافلان گر در بقای نام کوشش می کنند

ساده از نام و نشان باشد نگین عشاق را

کوته اندیشان قیامت را اگر دانند دور

نقد باشد پیش چشم دوربین عشاق را

گر چه از نقش قدم در ظاهرند افتاده تر

توسن افلاک باشد زیر زین عشاق را

آسان سیران نمی بینند صائب زیر پا

نیست پروای غم روی زمین عشاق را

شعر از صائب تبریزی

***

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

***

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

شعر از حافظ

***

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

***

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

***

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت

مرا باران صدا ده تا ببارم بر عطشهایت

خیالی، وعده ای، وهمی،

امیدی،مژده ای،ی ادی!

به هر نامه که خوش داری،

تو بارم ده به دنیایت…

“حسین منزوی”

***

مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم

خوش روی هم آن شب من و مه ریخته بودیم

دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز

خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم

با گریه خونین من و خنده مهتاب

آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم

از چشم تو سرمست و به بالای توهمدست

صد فتنه ز هر گوشه برانگیخته بودیم

زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش

ما رشته مهر از همه بگسیخته بودیم

شهریار

مطالب مشابه را ببینید!

شعر نو عاشقانه + متن و اشعار احساسی و رمانتیک برای مخاطب خاص شعر در مورد قدم زدن + مجموعه اشعار با موضوع قدم زدن (تک بیتی، دو بیتی، رباعیات و شعر نو) شعر بهار + مجموعه اشعار بلند، کوتاه، دو بیتی و شعر نو از شاعران مختلف با موضوع بهار شعر نو درباره مهربانی؛ گزیده قشنگ ترین اشعار احساسی محبت و مهربانی شعر مهتاب؛ زیباترین اشعار تک بیتی، دو بیتی و شعر نو عاشقانه درباره مهتاب متن شعر نوحه ماه محرم؛ متن نوحه برای عزاداری ایام محرم و شام غریبان حسینی شعر نو عاشقانه استوری؛ اشعار نو دلنشین رمانتیک کپشن شعر نو؛ گزیده اشعار نو و نیمایی از شاعران معروف (عاشقانه و احساسی) شعر نو کوتاه و بلند در مورد عشق و احساس با عکس نوشته اشعار شعر نو در مورد زندگی و زیباترین اشعار درباره زندگی