منتخب اشعار مریم جلالوند شاعر و ترانه سرا (غزلیات عاشقانه)

اشعار زیبایی عاشقانه مریم جلالوند

در این بخش غزلیات و اشعار عاشقانه شاعر و ترانه سرا خانم مریم جلالوند را گردآوری کرده ایم و امیدواریم از خواندن این مجموعه شعر زیبای احساسی لذت ببرید.

منتخب اشعار مریم جلالوند

گاه از آیینه می پرسم بگو من کیستم

این که رو در رو شده با خود مگر من نیستم

شادی ام یا غم که دایم می گریزم از خودم

صورتک بردار از رویم بگو من چیستم

پیه دوزخ را به تن مالیدم از حرص هوس

شب که در آغوش نامحرم به مستی زیستم

آدم دلداده را در کار خود تدبیر نیست

ذره ای حتی از این کرده پشیمان نیستم

تا زمین خوردم به خود گفتم به دلسوزی غیر

احتیاجی نیست ،روی پای خود می ایستم

بغض گاهی در گلویم شد تب آتشفشان

سوختم از خنده های خود ولی نگریستم

***

اشعار مریم جلالوند

اشتیاقم به تو و وصل تو دیدن دارد

وصفِ تو از سرِ این شوق شنیدن دارد

حرف داری تو هم اندازه ی من اما نه

لبِ تو جای سخن نیست مکیدن دارد

حسرتی نیست به پایان ببری بعد از این

که به آغوشِ تو تن قصدِ رسیدن دارد

باغم از جاذبه ی سیب و صدا خالی شد

چون که پیراهنی از عشقِ تو بر تن دارد

لخت در دشتِ جنون پرور حاصلخیزت

غنچه ی بسته دهان میلِ دریدن دارد

خوب شد حال دلم خوبترینم،با تو

زندگی ارزشِ یک عمر دویدن دارد

***

اشعار مریم جلالوند

جسم بی بال مرا اول شب خاک کنید

از سراندیشه ی پرواز مرا پاک کنید

من خودم را به خودم باخته ام بی معنی ست

دیده ای را سر این مسئله نمناک کنید

هر کسی مثل من آواره ی تنهایی شد

همطرازش همه جا با خس و خاشاک کنید

این بیابان جنون خیز فشار آلوده

جایگاهم شده پس پیرهنم چاک کنید 

بگذارید بپیچد همه جا بوی شکست

ای رقیبان ظفر یافته، کولاک کنید

ببرید و خبرم را برسانید به کوه

دردها را همه تبدیل به پژواک کنید

درکم از بودن و رفتن پی پندار شماست

که از این رفتن بی وقت چه ادراک کنید!

من دوتا بال به خورشید بدهکار شدم

نام من را پس از این از همه جا پاک کنید

***

اشعار مریم جلالوند

هیچکس مانندِ من از زندگی دلگیر نیست

هیچ چشمی تا به این حد شاهدِ تزویر نیست

ای اجل با من مدارا کردنت بیهوده است

روحم از بی‌حاصلی دیگر به تن زنجیر نیست

زود باش این آدمِ از خود بریده خسته است

زود باش این واقعه بر من چنان هم دیر نیست

مار این فانی‌کده بر دوش‌های سردِ خاک

از خوراکِ مغز آدم‌های عاشق سیر نیست

زندگی یا مرگ؟ هرگز شک نکن هر چه که هست

خاطراتِ او در این تصمیم بی‌تأثیر نیست

***

اشعار مریم جلالوند

ای آنکه به اکراه دل از دوست بریدی

شاید که کسی هیچ نداند چه کشیدی

آرام سفر کن به دیاری که نگویند

دیگر سخن از آنچه که تا حال شنیدی

گفتند که دل زنده شود با نفسِ عشق

من مُردم و ای عشق به دادم نرسیدی

پرواز نیاموختی ای مرغ گرفتار

گیرم که قفس باز شد از دام پریدی

سرمایه‌ی یک عمر عبادت به چه ارزد

نسبت بدهندت اگر آخر به پلیدی

من شوقِ تو را دیدم از اول ز نگاهت

اما تو چه، فریادِ مرا هم نشنیدی

با آنهمه شوری که به سر داشتی ای دوست

روی چه حسابی دل از این خانه بریدی

***

اشعار مریم جلالوند

آتشی از عشقِ او بر جانِ من افتاده است

داغِ سردِ شعله ها روی بدن افتاده است

بینِ ما فنجانی از عطرِ محبت گرم بود

حال با این فصلِ دوری از دهن افتاده است

با مرورِ خاطراتش بارها این رودِ اشک

در مسیری بر سرِ دریا شدن افتاده است

گاه بی روحم چو این لحظه میانِ تخت خواب

پیکرم گویی در آغوشِ کفن افتاده است

روی دیوارِ زمین از سایه های روح من

نقطه چینی با هزاران سوءظن افتاده است

باز هم با بی قراری یاد او افتاده ام

کاش می فهمیدم او هم یادِ من افتاده است

آنقدر لبریزم از احساسِ خوبِ بودنش

خود به خود از روی تن، این پیرهن افتاده است

آه تنهایی چگونه می شود از تو گریخت

این دلِ غربت زده یادِ وطن افتاده است

***

اشعار مریم جلالوند

باد من را برد و با خود تکیه گاه آورده ای

من شدم مغلوب دشمن تو سپاه آورده ای

نوشدارویت به درد زخم های من نخورد

بر سرِ یک برکه ی خشکیده ماه آورده ای

ای پرنده بال بگشا آسمان جولانِ توست

بیخودی بر شانه های گل پناه آورده ای

می بری وقتی که در شطرنج بازی بی رقیب

ساده سربازی حریف پادشاه آورده ای

تو دلیل رفتنت را گفتی اما پیش من

در حقیقت عذر بدتر از گناه آورده ای

***

اشعار مریم جلالوند

به تو وابسته ترینم به تو وابسته ترین

به خدا خسته ترینم به خدا خسته ترین

آه ای آینه از خود چه بگویم با تو

بینِ عشّاق منم از همه بشکسته ترین

تو بگو بینِ کسانی که به او دل بستند

مثلِ من هست کسی عاشق و وارسته ترین

عهد کردم که نیارم به زبان نامِ تو را

عهدِ من از همه منظر شده بگسسته ترین

دل من تند نرو چونکه به مقصد نرسی

راهی آهسته گُزین از همه آهسته ترین

دور شو از شبِ فریادِ سکوت و سازش

شاید اینگونه به مقصد برسی خسته ترین

***

اشعار مریم جلالوند

با تمام روزهای بی تو بودن ساختم

من تمام زندگی ام را به تو پرداختم

جای بحثی نیست اما کاش شاعر می شدی

تا بدانی من چگونه هستی ام را باختم

چون سوار اسب احساسات رویاها شدم

سوی بن بستی فراتر از خیالت تاختم

دست آخر کم شدم از جمع مشتاقان تو

پیش چشمان رقیبانم سپر انداختم

زندگی از دست من رفت و تو هم رفتی و بعد

از صراط مستقیم توبه ها پل ساختم

خواستم تا مثل یک آدم فراموشت کنم

حیف اما این دل دیوانه را نشناختم

توبه کردم، توبه کردم، هی شکستم هی شکست

آنچه را با نام توبه در دهان انداختم

لمس آغوش تو در واقع برایم سخت بود

توبه کردم، توبه اما در نهایت باختم

***

اشعار مریم جلالوند

شقایق های بیمار از شبِ این دشت بیزارند

پرستوها سفر کردند و از برگشت بیزارند

زمین پیراهنی پوشیده از جنس حریری سبز

ولی پروانه ها از باغ و از گلگشت بیزارند

همیشه عاقلان دارند ترس از دستِ رسوایی

به این علّت از آن بامی که دارد طشت بیزارند

چنان ساز مخالف زد جهان با بی دلان که اکنون

همه خنیاگران از کوک شیش و هشت بیزارند

دو چشمم بر تماشای جهان مشغول و از عمری

که بی دیدارِ روی دوستان بگذشت بیزارند

***

اشعار مریم جلالوند

یا بمان و زندگی کن یا در این رویا بمیر

در میان این دو راهی ناگزیری، ناگزیر

در پیِ معنی آزادی نگرد از این به بعد

معنی اش را بشنو تنها از زبانِ یک اسیر

تشنه لب باشی اگر آنوقت می فهمی که چیست

فرق ساحل با سراب و فرق دریا با کویر

آه ای آنکه به من بخشیده ای این زندگی

خسته ام دیگر از این تکرار جانم را بگیر

سخت می گیرد به خود این زندگی را هر نفس

آنکه دیده رقص کفتاری به روی نعش شیر

***

اشعار مریم جلالوند

می خورده ام آنگونه که مدهوش تو باشم

 پیراهنی اندازه ی آغوش تو باشم

با موی بلندم که شبیخون زده بر شب

بر آن شده ام روی بر و دوش تو باشم

در وسوسه انگیز ترین حالتِ ممکن

سرمست شدی تا همه ی هوش تو باشم

یک شیشه شرابم که پس از رنج چهل روز

آماده ی آنم که شبی نوش تو باشم

تو ساکت و من حاملِ فریاد که یک شب

چون بوسه به روی لبِ خاموشِ تو باشم

هر ثانیه دلواپسِ اینم که مبادا

روزی برسد تا که فراموش تو باشم

***

اشعار مریم جلالوند

بر سرِ اندیشه افکاری تق و لق داشتی

ماجراها بود و یک روحِ معلق داشتی

خواستی بر طبقِ میل خود رها باشی ولی

 بارها برنامه هایی ناموفق داشتی

از خودم چیزی نمی گفتم به تو اما تو باز

از دلِ تنگم خبرهای موثق داشتی

کاری از دستت نمی آمد بجز آزارِ من

از هدف هایی که بود این را محقق داشتی

زندگی هرگز نکردی در زمانِ حال چون

در سرت دائم فقط سودای اسبق داشتی

گفته بودی وصله ی هم نیستیم این نکته را

دیر فهمیدم ولی تو کاملا حق داشتی

***

اصلا دلم راضی نشد از تو نگویم

انگار اینجایی نشستی رو به رویم

من با تو خیلی حرف دارم که نگفتم

اما فقط این جمله را باید بگویم

باید بگویم دوستت دارم شدیداً

تا بشکند،این بغضِ سنگینِ گلویم

آنقدر میخواهم تو را که گفتنی نیست

یعنی که با ارزش تری،از آبرویم

امشب دلم می خواست مانندِ گذشته

قلبی پر از احساس بفرستی به سویم

اما سکوتت را به من ترجیح دادی

سیلی زدی بر گونه های آرزویم

حتی نمی دانم در آغوشِ که هستی

باشد نمی خواهم گناهت را بشویم

***

اشعار مریم جلالوند

عاشق بوی بهار و چمن و نسترنی

تو که طناز تر از چتر گل یاسمنی

بیخودی نیست لبم در به در بوسه ی توست

مرده را زنده کنی روح رها در بدنی

من به چشم تو و آن چهره ی مهتابی تو

بارها خیره شدم تا مژه برهم بزنی

مژه بر هم زدنت آینه ای رو به بهشت

مردم چشم تو در وسوسه ی بت شکنی

آنقدر وصف تو را خوب نوشتم که سحر

باغ خورشید شد و ماه و سهیل یمنی

ننوشتی دو سه خط وصف مرا دشمن و دوست

بر همین حدس و گمانند که تو دل شکنی

گرچه خاموشی و بی میل به توصیف ولی

حاضرم شرط ببندم که تو هم مثل منی

***

اشعار مریم جلالوند

قصد دارد دگر آزرده نسازد ما را

او که غیر از دل من برده همه دلها را

دل به دریا زده را طالب آزادی بود

که خطر کرد و پذیرفت رهِ دریا را

شیخ در مسجد ما خطبه ی بیداری خواند

تا به این خدعه کند خواب همه دنیا را

ترک آغوش و لب و صحبت نامحرم شد

تا به بازیچه بگیرند دلِ شیدا را

او که با دست نیاز آمد و شد ساکن دل

رفته و خیمه زده جانب استغنا را

قصه ی خامی و دلدادن و نادانی نیست

عشق حتی به تباهی بکشد دانا را

***

اشعار مریم جلالوند

گر که دلبر بشکند دروازه ی پرهیزها

باغ هم گل می دهد در موسمِ پاییزها

رسم زیبایی ست گر عاشق بمانی تا ابد

مثل شیرینیِ غم در سینه ی  پرویزها

خانه را خالی کن از این آسمان غم زده

گَرد بردار از دلِ آیینه وارِ میزها

عصرِ ویرانی سرآمد نوبت آبادی است

کَس نمی بیند پس از این حمله ی چنگیزها

زندگی هم جلوه‌ی زیباتری گیرد به خود

گر که بردارد جهالت دست از تبعیض ها

خود به خود آموختم در عرصه ی این زندگی

گاه باید بگذری از خیرِ خیلی چیزها

***

 کوچه خلوت، شهر ساکت، آسمان خاکستری

زهره ای در خون نشسته پیش پای مشتری

روی دستان پریشان زمین جا مانده است

پینه های خودکشی از لذت همبستری

بوی مرگ از هر طرف دارد به اینجا می رسد

من ندارم انتظار سال و ماه بهتری

در نهایت شد بهار و بغض فروردین شکست

سال نو جز این ندارد هدیه ی زیباتری

شاد و خوشحالیم از این رو که زمستان رفته است

غافل از اینکه زمستان بود فصل بهتری

این بهار از آن زمستان هم زمستانی تر است

کو گلی؟ کوبلبلی؟ کو حس و حال دلبری؟

باغ ها گور درختانند، در این فصل سرد

گرچه هر دم می رسد از باغ خشک ما بری

خواهشا حرفی دگر از عاشقی با من نزن

من بریدم، تو چگونه باز بر این باوری!؟

***

 سوگند به این آب که جاری و زلال است

سوگند به خوابی که گذرگاه خیال است

سوگند به مهتاب که در این شب ساکت

نورانی و هر ثانیه در اوج کمال است

سوگند به گلهای سپید و رز قرمز

سوگند به این فصل که زیبایی سال است

سوگند به دروازه ی معقول خیانت

وقتی که هم آغوشی دلدار محال است

سوگند به این لحظه که آرامش محض است

فکرم به تو مشغول و به دنبال وصال است

سوگند به حسی که میان سخن ماست

سوگند به این فاصله که جای سوال است

وقتی که دلم در همه جا در به در توست

یعنی لبت اندازه ی یک بوسه حلال است

***

بی وفایی را اگر من از تو می آموختم

بی سبب در جانِ خود آتش نمی افروختم

آسمان دادی به من یا که قفس،هر چه که بود

خرمنی شد از تر و خشکی که در آن سوختم

در نبردِ عقل با دل،بُرد از آنِ دل است

جامه ای از این سبب اندازه ی دل دوختم

دوست ما را در پیِ سوءتفاهم ها فروخت

گرچه تارِ موی او را به جهان نفروختم

کاش جای مهربانی های بیهوده به دوست

پیشِ دشمن توشه ای رندانه می اندوختم

***

اشعار مریم جلالوند

ماه با یک دل روشن به تو می اندیشد

روز با حوصله ذاتا به تو می اندیشد

آفتاب از لب هر پنجره ای بی تردید

تا سر موقع رفتن به تو می اندیشد

باد و باران،تب و طوفان،همه هستی، حتی

شعله در داخل خرمن به تو می اندیشد

کوچه و باغ و درخت از همه جالب تر گل

سر فرو برده به دامن به تو می اندیشد

چشم و گوش و دل و دست و همه اعضای بدن

همه، حتی رگ گردن به تو می اندیشد

در میان همه اما به صداقت تو بگو

چه کسی بیشتر از من به تو می اندیشد

***

اشعار مریم جلالوند

به دست دلبری دادم بسازد سرنوشتم را

که بعد از حسن دیدارش زدم قید بهشتم را

تنم لرزید، روزی که نهادم پا در این دنیا

بنا کردند شاید کج نخستین بند خشتم را

به در گفتم که شاید بشنود دیوار، اما نه

نباید اینقدر سرکوب می کردم سرشتم را

تمام گفته هایم جا گرفته روی یک کاغذ

اگر من را نمی فهمی بخوان آنچه نوشتم را

شبیه سکه ای هستم که روی دیگری دارد

نخواهی دید بعد از این دگر آن روی زشتم را

چو آغوشش بهشتم شد به خود گفتم که با وعده

مگر دیوانه ام نسیه دهم نقد بهشتم را

***

اشعار مریم جلالوند

غمگینم و بادی که وزیده ست به سویم

دارد خبر از آنچه قرار است بگویم

در گوشه ی این پنجره با وسوسه ی باد

چسبیده دو پروانه ی آشفته به مویم

اینجا نه کبوتر، نه پرستو، و نه گنجشک

من از چه کسی حال تو را باز بجویم

دنبال رها بودن از این حال پریشان

از بغض عجیبی که گرفتست گلویم

می خواهم از این پس تن آلوده ی خود را

در چشم زلالت جهت توبه بشویم

توبه کنم از اینهمه خاموشی و حسرت

اسرار دلم را پس از این فاش بگویم

***

اشعار مریم جلالوند

بازیچه ی دستش شدم و راه به من بست

یک عمر شدم ساکن یک کوچه ی بن بست

آنکس که وطن داشت در آغوش من از شوق

بی من به کجا رفت به آغوش که پیوست

ای موج خروشان که به ساحل نرسیدی

دیگر چه امیدی به تو و آمدنت هست

آن روز که رفتی دلم از سینه جدا شد

هشیار نبودی که شکستی دل یک مست

جز دیدن عکسی که در آن روی تو پیداست

چشمان من از دیدن هر منظره خسته ست

برگرد که این بار تو را خوب ببینم

شاید که جز این فرصت دیگر ندهد دست

ای ماه دلت قرص که این برکه طلسم است

هر نقش که افتاد در آن حک شد و نشکست

***

با خودت بوی بهار و عطر عید آورده ای

دسته دسته آرزوهای سپید آورده ای

آرزو کردم در آغوشت بخوابم تا سحر

دیدم آغوشی پر از میل شدید آورده ای

دین خود را به فراموشی سپردم چون که تو

با محبت های خود دین جدید آورده ای

روح و جسمم وارد دنیایی از احساس شد

انقلابی تازه در قلبم پدید آورده ای

غیر ممکن ها به محض دیدنت ممکن شدند

آنچه در رویا به ذهنم می رسید آورده ای

***

قطره ی غمگین اشکی بر چراغ افتاده است

مثل پیشانی که بر آن جای داغ افتاده است

گاه تنهایی به میلت نیست چادر می زنی

روی بامی که شعاع چلچراغ افتاده است

انتظاری جز سکوت از خود نداری، فکر کن

شاید این مورد برایت اتفاق افتاده است

هیچکس در آرزوی دیدنت بی تاب نیست

غیر از آن سایه که بر سقف اتاق افتاده است

آینه یکبار دیگر با نگاه نافذش

گفت روی چهره ام رنج فراق افتاد است

سوختن دیگر برای ساختن بی فایده است

بین شمع و نسل پروانه نفاق افتاده است

حسن یوسف های ما را سیل با خود برده است

سایه ای از ابر آفت روی باغ افتاده است

بعد از این باید به هر وضعیتی عادت کنم

مهره ی اقبال من در باتلاق افتاده است

***

من اگر از حسِ خود چیزی نمی گفتم به او

بی گمان حرفِ دلش را می شنیدم مو به مو

اشتباه از سادگیِ این دلِ دیوانه بود

بس که رو می زد به من ناگفتنی ها را بگو

گفتم و از دست دادم آنچه را می خواستم

بسته شد هم راهِ پس،هم راه های پیشِ رو

من به شوقِ وصل او با اختیارِ خود زدم

 قیدِ خیلی چیزها از جمله قیدِ آبرو

فرصتی اندک ندارد تا بپرسد حالِ من

بسته درهای امیدم را برایِ گفتگو

می روم دیگر،سراغم را اگر روزی گرفت

ای درِ بسته بگو از قولِ من این را به او

چینیِ بشکسته ی دل،بند را پس می زند

تا بفهمد آب رفته بر نمی گردد به جو

***

اشعار مریم جلالوند

صرف کن یک واژه را گاهی به تحسینِ خودت

هر کس آئینِ خودش،تو نیز آئینِ خودت

حرفِ مردم بی اساس است اعتنا اصلاً نکن

زندگی را کیف کن طبقِ قوانینِ خودت

چار فصل از داخلِ یک سال بیرون آمده

پس سفر کن تا تهِ رویای رنگین خودت

خود گلیم خود بِکش بیرون از آبِ زندگی

با توانایی ببر خود بارِ سنگینِ خودت

درد اگر روزی سراغت را گرفت از هر دری

چون طبیبان چاره ای خود کن به تسکین خودت

چون بخواهی غیر ممکن می شود ممکن، فقط

بستگی دارد به یک مقدار تمرینِ خودت

***

  گفتگویی داشت از فکری که در سر داشته

از غم تلخی که خود بر من مقدر داشته

علّت رفتارش این بوده بفهمد تا چه حد

قلب من این عشق را در سینه باور داشته

او مرا تنها رها کرده فقط از این نظر

دل ولی می گفت رفته چونکه دلبر داشته

سعی او بر سعی دل غالب نیامد هر چه کرد

 شیشه ی دل در غمش دیگر ترک برداشته

او نمی داند برای بی قراری های من

دوری از مُردن هم احساسی فراتر داشته

روزها آشفته و شبها به بیداری گذشت

در خیالِ او که با بیگانه بستر داشته

شرحِ این درماندگی از طاقتِ من خارج است

قلب من این قصه را بیهوده باور داشته

***

  پیش روی من دو راهی نه، فقط یک راه بود

استرس از هر طرف می آمد و همراه بود

فکر می کردم تمام سایه ها شیطانی اند

روی لبهایم فقط تکرار بسم الله بود

در شبی تاریک گم کردم مسیر خانه را

خود چنین می خواستم زیرا دلم گمراه بود

عشق او در دل نشست و دل به شوق دیدنش

چون پلنگی بود که در آرزوی ماه بود

هیچکس جز او خبر از ماجرای من نداشت

کاملا از حس من نسبت به خود آگاه بود

غیر ممکن بود وصل ما دوتا_ در شرع و عرف

اینچنین دیدارها همراه با اکراه بود

در حقیقت دیدنش ممکن نبود و وصل او

مثل خرما بر نخیل و دست من کوتاه بود

***

  آشنایی یا غریبه، خود بگو تو کیستی

دوستی، دلداده ای، معشوقه ای، هان چیستی؟

لحظه‌ای اندک تو را دیدم ولی انگار که

سال‌هایی دورتر در قلب من می‌زیستی

بعد دیدار تو هر شب خیس شد چشمان من

گرچه هرگز تو شبی مانند من نگریستی

روز اول تا به من پرواز را آموختی

فکر کردم در بر هر مانعی می‌ایستی

بیخودی بود انتظارم، روی این در حیرتم

پس چرا دل می‌بری وقتی که مردش نیستی

***

  رفته ام،اما به دنبال نگاهی رفته ام

در کمای حسرتش هم چند ماهی رفته ام

عقل با احساس کارش ناجوانمردانه بود

من مسیر زندگی را دل بخواهی رفته ام

ساکن میخانه هستم مست در آغوش یار

سوی مسجد هم به رغبت گاه گاهی رفته ام

عشق می گیرد تمام هستی ات را غیر ترس

بارها از چاله ای تا عمق چاهی رفته ام

من به هر راهی که رفتم بر سر اخلاص دل

در پناه لطف بی حد الهی رفته ام

آسمان مست و زمین مست است و عاشق مست تر

عاشقی کن تا بفهمی من چه راهی رفته ام

می شود اکنون بگوید حال و روزش را به من

او که می گوید مسیر اشتباهی رفته ام

***

اشعار مریم جلالوند

  سال‌ها بار فراق و حال هم بار گناه

خود‌به‌خود افتاده‌ام در یک مسیر اشتباه

عشق آمد ناگهانی عقل را دزدید و رفت

پیش پاهایم ندیدم جز یکی از این دو راه

یا که تو، یا که فقط تو، چاره‌ای جز این نبود

با دلی دیوانه که دیده تو را چون تکیه‌گاه

رو به من آغوش وا کردی، روانم تازه شد

تا که دادی بر کبوترهای احساسم پناه

پر زدم در آسمان سینه‌ات مدهوش و مست

عشق را دیدم میان چشم تو در یک نگاه

مزه‌ی هر بوسه‌ات بر روی لب‌هایم نشست

مثل شبنم روی گل‌ها، مثل باران بر گیاه

در نهایت دست‌هایت حلقه شد بر گردنم

هم چشیدم طعم خوشبختی و هم طعم گناه

***

  دوری ات کم کم مرا از پای در می آورد

مرگ روزی پیش تو از من خبر می آورد

با دروغ دلفریبت کار دل را ساختی

عشقِ بی اندازه با خود دردسر می آورد

خواستن عین توانستن نبود از دید من

خواستن گاهی فقط خون  جگر می آورد

خوب می شد با پیامی شاد می کردی مرا

حاجت دلداده را دلدار بر می آورد

سقف خوشبختی فرو می ریزد آن لحظه که یار

بی محابا بر زبان اسم سفر می آورد

ناگهان رفتی و توضیحی ندادی جز سکوت

آدم عاقل دلیلی مختصر می آورد

***

  کاش دلتنگیِ من لب به سخن بُگشاید

تا تو آگاه شوی از من و دردم شاید

رفع دلتنگیِ من مسئله ی سختی نیست

با تو این مسئله حل می شود اما باید

من بدانم که تو نسبت به من احساست چیست

حضرت عشق در این باره چه می فرماید

عشق باید که تمنا شود از هر دو طرف

عشقِ یک سویه به غمها همه می افزاید

با وجودی که به تردید دچارم اما

حیف از این عمر که دور از تو به سر می آید

***

  تو اگر تنها فقط یک ذره وجدان داشتی

دوستی مثلِ مرا دشمن نمی پنداشتی

نقطه ضعفم عشق بود و با همین عیب بزرگ

تو برایم بین مردم آبرو نگذاشتی

نیمی از عمرم به یغما رفت و نیمِ دیگرش

می رود با میلِ تو در کارِ قهر و آشتی

کاش جای دوری و دیوانگی محضِ خدا

یک قدم سمتِ منِ افسرده بر می داشتی

مبتلایت بودم و گفتم که درمانم کنی

در عوض کُشتی مرا دستت طلا گل کاشتی

***

اشعار مریم جلالوند

  ای باد مگر می زده ای اینهمه مستی

با دست زدی شیشه ی ما را که شکستی

مقصود تو ای دوست از آزردن ما چیست؟

خوب است بدانم که به دنبال چه هستی

چون رود به دریا برسی آخرِ این راه

ای قافله ی اشک که در دیده نشستی

سخت است اگر پشتِ درِ بسته بمانی

آنهم دری از شوق که روی همه بستی

آغوش در آغوش تو تا عرش رسیدم

افسوس در این مرحله هم عهد گسستی

تقصیر خودم بود که از عقل بریدم

تقدیمِ تو کردم دلِ دیوانه دو دستی

هم بنده ی می نوشی و هم اهلِ نمازم

خو کرده ام اینگونه به هشیاری و مستی

***

  دو چشمت

🌸 همچنان‌که سهم من از چشم‌ها باریدن است

قسمت تو از دوچشمت زشت و زیبا دیدن است

شیخِ دانشمندِ ما می‌گفت در هر مکتبی

یادگیری و عمل بر پایه‌ی فهمیدن است

پاسخِ هر پرسشی را سخت می‌گیری اگر

عیب بی‌شک از سؤال و نحوه‌ی پرسیدن است

کنجِ دل فریادِ آزادی برآوردم ولی

سهمِ مرغِ در قفس‌مانده فقط نالیدن است

زود می‌فهمی چرا در جمع تنها مانده‌ای

وقتی از هر آشنایی حاصلت رنجیدن است

پیش تو اقرار کردم عاشقم اما چه سود

حاصلِ اقرار کردن تا ابد پوسیدن است

***

  طبیبم قصدِ جان کرده به درمانم نمی کوشد

منِ بیمارِ عریان را در آغوشش نمی پوشد

هوس کرده بیندازد مرا در چاه و بعد از آن

به جرمِ مهربان بودن شبیهِ برده بفروشد

بیابان بودم و در خود ظهورِ چشمه ای دیدم

به وجد آید بیابانی که در آن چشمه می جوشد

اگر عاشق شبی معشوقه را در بر کِشد حتی

امام و مقتدا باشد میِ چل ساله می نوشد

به خود گفتم رهایش کن میسر نیست وصلِ او

دلم لج کرده بیهوده برای هیچ می کوشد

نمی فهمد حقیقت را دلی که منطقش زور است

گمان کرده که از پستانِ نر هم شیر می دوشد

***

  در دامِ عشق افتاده را دیگر گریزی نیست

با چشمِ کور و گوشِ‌کر، راه ستیزی نیست

شاید سزای خوبی و نیکی بدی باشد

آن‌جا که در دستِ عدالت تیغِ تیزی نیست

گفتند بسیار از غم و بغض و جنونِ عشق

من مرگ را دیدم به‌چشم این‌ها که چیزی نیست

وقتی که سوزاندی مرا دیدم که در چشمت

یک قطره‌ی آبی که بر آتش بریزی نیست

هرگز نفهمیدم چه احساسی به من داری

در برزخِ عشقت نویدِ رستخیزی نیست

***

  او نمی داند که من دیوانه اش هستم هنوز

از شراب سرخ گیرای لبش مستم هنوز

خواب دیدم بُرد دستم را به روی سینه اش

بوی عطر سینه اش را می دهد دستم هنوز

گرچه عهدش را شکست و بر سر قولش نماند

من ولی همچون گذشته عهد نشکستم هنوز

شاید او دلبسته ی یاری دگر باشد کنون

من به مُشتی خاطره بیهوده دل بستم هنوز

هر تلاشی می کنم تا که دلش آرم به دست

گرچه بی حاصل ولی از پای ننشستم هنوز

***

  ای عقلِ عصیانگر که دور از غصه خفتی

شاید که بهتر بود با دل درنیُفتی

ای کاش جای تهمت و پند و نصیحت

یک لحظه هم حرف حقیقت می شنُفتی

وقتی به خاک افتادم از روی صداقت

خوشحال در ایام گل چون گل شکُفتی

کردی جدا دستِ مرا از گردنِ دوست

اما دلیلش را به من هرگز نگفتی

روزی سبک تر می شود سنگینیِ صبر

روزی هویدا می شود آنچه نهفتی

این را بدان هر چیزی از باریکیِ خود

آخر گسسته می شود، ظلم از کُلفتی

***

  گفتار نسنجیده و رفتار عجیبت

انداخت مرا در تهِ دریای مصیبت

ای دل که شدی ساکنِ تنهایی و غربت

خون می چکد از گوشه ی چشمانِ غریبت

آنکس که تو را آنهمه مجذوبِ خودش کرد

هشدار که یکبارِ دگر داد فریبت

تقصیر خودت بود به دنبال پشیزی

الماس گرانمایه ای افتاد ز جیبت

بیمار اگر باشی و عاشق چه خیالی ست

اقرار کنی حرفِ دلت را به طبیبت

دلسنگِ جفا پیشه ی مغرورِ ستمگر

گیرم که شکستی دلِ ما شد چه نصیبت؟

***

  باکی از مستی ندارم مست می خواهم تو را

تو فقط مال منی دربست می خواهم تو را

بی خبر هستم که عمرم کی به پایان می رسد

زندگی را هر چه باقی هست می خواهم تو را

هر شب آلوده به می شادان و عریان در بغل

غرق کام و لذّت از این دست می خواهم تو را

هر چه می خواهی بکن اما نشو دور از نظر

چشم تا روزی که بیننده ست،می خواهم تو را

از خدا می‌خواهم این را که نصیب من شوی

هر کجا باشم به این پیوست میخواهم تو را

تو غرور آبشاری برفرازِ قلّه ها

من بلندای زمینی پست، می خواهم تو را

***

  دیشب دوباره آمدی وقتی دلم بی تاب بود

وقتی سکوتی مرده در اعماق این مرداب بود

نیلوفرانه آمدی با پیچشی دور تنم

در برکه ی سوزان من گل غنچه ی مهتاب بود

لب بر لبان داغ من شهریوری شد پیرهن

شرجی رسیده مرز تن وه….لذتی نایاب بود

تو عاشق گیسوی من بودی و تا قوس کمر

در تیرگی موی من ترک همه آداب بود

هر چین زلف مشکی ام راهی به سوی کفر تو

دین جدید تو شدم در دیده ات ارعاب بود

هر دکمه ای را چون سپر شمشیر تو در هم شکست

پیوستگی تن به تن چون حمله ی اعراب بود

آغوش تو دریای من، من هم عروس تو شدم

جشن زلال عشق ما بر ریسه های آب بود

بردی مرا بردی مرا تا دور دست آسمان

وقت پرش از بام شب دیدم فقط یک خواب بود

***

  آشنا آمد به چشمم باز هم خوردم فریب

غافل از اینکه مرا بیگانه می دید آن طبیب

حرف دل را بر زبان آورده بودم پیش او

تا بداند یکه تازم در میان صد رقیب

دست تنها کلبه ای بر موج دریا ساختم

او نیامد، با خودم در کلبه ام ماندم غریب

کوششم بیهوده بود و سعی بر آن داشتم

تا بفهمد عاشقش هستم به یک طرز عجیب

حیف او خون مرا می خواست غیر از این نبود

خواب من را دیده بود از روز اول بر صلیب

کشت من را با سلاح سرد بی مهری خود

گوش عالم پر شود از این جنایت عن قریب

عشق دارد ماجراهایی فراوان با خودش

هر قدم باید ببینی صد فراز و صد نشیب

قاب تنهایی من را از گلایل پر کنید

روزگاری بگذرد شاید از اینجا آن طبیب

***

  تازه دل داشت به تنها بودنش خو می گرفت

از غبار بی غمی پیراهنش بو می گرفت

هر چه دلبر برده بود از او به رسم دوستی

داشت، حالا با طریقی دیگر از او می گرفت

غصه دیگر عرض اندامی نمی کرد از قضا

پشت در می آمد اما چون گدا رو می گرفت

مدتی اینگونه با خوبی گذشت اما چه سود

دل به هر سویی که می رفت از همان سو می گرفت

فیلِ دل چون یاد هند افتاده بود از خود گذشت

کاش اما از گذشته خوب الگو می گرفت

***

اصلا دلم در آرزوی دیگری نیست

چون پیش رویم روزهای بهتری نیست

با باوری باید کنار آمد که قطعا

از راه های اصلی خودباوری نیست

گفتند و ما هم بارها این را شنیدیم

در انتقام آن لذتی که بگذری نیست

اینها درست اما چگونه می شود باز

آن عقده که چون گور مشرف بر دری نیست

اسپند و دود و آتش از خود شرمسارند

وقتی برای خودنمایی مجمری نیست

چیزی که انسان را به بالا می کشاند

عقل است اما بی گمان در هر سری نیست

دنیا همین امروز و فردا و گذشته ست

غیر از مدارا چاره ی آسان تری نیست

***

قطعا از آزار آیینه خلاصی داشته

او که در هر عالمی احساس خاصی داشته

رو به روی هم دو در باز است حتما از دری

دلبری با دلبری یک دم تماسی داشته

گم شدن در شهر دریاگون نمی آید به او

چون که قبل از پر زدن هوش و حواسی داشته

رفتنی وقتی که رفت از چشمها فهمید و رفت

اینکه عمری دوستان ناسپاسی داشته

مطمئن باشید دنیا عرصه ی تزویر نیست

کس نمی داند مگر آنکه قیاسی داشته

گرگ وقتی در پی گله نیامد شک نکن

سیر بوده یا که از چشمی هراسی داشته

شعر تنها جرم من در بند حبس خانگی ست

کس نگوید پشت سر جرم سیاسی داشته

می رسد روزی که با فریاد تنهایی من

هر کسی گوید که او روحی حماسی داشته

از همان اول دلیل اینهمه تنهایی ام

با همه حتی خدا، فرق اساسی داشته

***

آن زمان دنیا به این اندازه بی سامان نبود

بر زبان آوردن هر مشکلی آسان نبود

باد می آمد ولی در داخل هر کوچه ای

اینقدر ویرانی جامانده از طوفان نبود

چشم دنیا شور بود اما به این اندازه نه

مرگ تا این حد به دنبال سر انسان نبود

آن زمان دیگر گذشت و این زمان آشفتگی ست

سال قحطی ها و جایی اینچنین ویران نبود

محض اثبات حقیقت شهر خاموش و حریف

در پی آوردن گویی در این میدان نبود

رازها بیرون زدند از سینه های گورها

نیست پنهان از خدا و از کسی پنهان نبود

صوت زیبای اذان دیگر نمی آمد به گوش

در مساجد ردپایی سبز،از ایمان نبود

اسم اعظم را در این ایام سختی یافتم

در حقیقت،این مهم چیزی به غیر از نان نبود

***

وقتی که باد از ناکجا دارد به اینجا می وزد

یعنی که تیغ فاجعه دستان گل را می گزد

اصلا تماشایی نبود احساس باران و بهار

دیدم که پشت پنجره یک مار سمی می خزد

دنیا دقیق آن لحظه که احساس خوشبختی کنی

آشی جدا با یک وجب روغن برایت می پزد

در کل وفاداری فقط مخصوص حال عاشق است

آنکس که بی معشوقه اش لب بر لب جامی نزد

گاهی فقط باید به تقدیر خودت راضی شوی

حتی اگر بادی خلاف انتظارت می وزد

 بحث از خلایق بودن و موضوع لایق بودن است

یعنی که رفتارت تو را بر آنچه داری می سزد

***

اولین لحظه ی دیدار،ترا بوسیدم

مثل یک آدم بیمار،ترا بوسیدم

بین جمعیت هشیار در آن شهر بزرگ

تکیه دادیم به دیوار،ترا بوسیدم

در میان چمنی سبز نشستیم دوتا

زل زدم بر تو و بسیار ترا بوسیدم

سایه ات روی من افتاد در آن تنهایی

زیر خوشبختی آوار ترا بوسیدم

آه ای لذت تکرار هزاران بوسه

لحظه ها رفت و به تکرار ترا بوسیدم

ترسی از طعنه ی رسوا شدنم هیچ نبود

همچو حلاج ،سر دار ترا بوسیدم

لذتی با نفس گرم گناه آلوده

خارج  از قاعده هربار ترا بوسیدم

ننگ عشق است اگر صحبت هنجار شود

توی محدوده ی هنجار ترا بوسیدم

بین ما عشق نمایانگر زیبایی بود

یاد آن لحظه که بسیار ترا بوسیدم

چون ردیف غزلم در پی بوسیدن بود

لب هر قافیه انگار ترا بوسیدم

تویی آن لذت نایاب که در آغوشت

گم شدم با تب سرشار ترا بوسیدم

***

بر روی لبم بی تو هر ثانیه جان آمد

از ترس نبودن ها قلبم به دهان آمد

تاریکی مطلق شد بعد از تو جهان من

آنگونه که هر عضوی از تن به زبان آمد

چیزی که عیان است و محتاج بیان هم شد

ترسی ست که همواره خود بر سرمان آمد

ناخواسته افتادم در دام جدایی ها

آن لحظه که از بودن صحبت به میان آمد

در حسرت آغوشت آنقدر زمان طی شد

تا اینکه در این فرصت ماه رمضان آمد

دلتنگ تو هستم من دلتنگ منی بی شک

چون یادِ تو افتادم بوی هیجان آمد

***

ارمغان باد هم غیر از گلی پرپر نبود

پشت در دیگر کسی با چشم های تر نبود

 واقعیت تلخ بود و آب هم از سر گذشت

مشکل این ماجرا بین بد و بدتر نبود

یکنفر باید که پا پس می کشید از دیگری

غیر از این راهی نبود و چاره ای دیگر نبود

صحبت از نام و نشان و زندگی و مرگ بود

ایده های ما دوتا بر روی این محور نبود

رو به روی من به عنوان کسی دلباخته

صحنه ای زیباتر از آیینه ی دلبر نبود

کاش بحث محرم و نامحرم و این حرفها

 مانع خوشبختی و دیدار همدیگر نبود

بین ما بیگانگی از هر طرف آمد نشست

عشق تو از عشق من هر چند که کمتر نبود

راهمان اما جدا شد چون برای ما دوتا

جز جدایی در حقیقت چاره ای دیگر نبود

***

روی پیشانی خود از غصه چین انداختم

بس که بیخود روی این دل را زمین انداختم

صحبت از هر چه که شد در راه توجیه خودم

مثل مفتی های کافر بحث دین انداختم

بارها دل را به جرم مصلحت اندیشی اش

چون امیری خسته در حمام فین انداختم

کارم از اینجا گره خورد و نمی دانم چرا

کار دل را دست عقلی نکته بین انداختم

من تو را از دست دادم لحظه ای که عقل را

مثل ماری در میان آستین انداختم

بین عقل و دل، همیشه دل خدایی می کند

حیف، بر روی زبان بر عکس این انداختم

تا تو را از دست دادم،بس که بیخود روی دل_

را برای با تو بودن بر زمین انداختم

***

قصه از عشقی قدیمی بین ما آغاز شد

زنگ زد، با گفتگوها عقده هامان باز شد

تا مرا در یک مراسم، بعد عمری دید، او

مرغ عشقش باز هم آماده ی پرواز شد

لحن چشمانش هنوز آرام می گفت از دلش

آنچه در دل داشت او نسبت به من ابراز شد

عشق بود و عشق بود و عشق بود و عشق بود

لحظه ی همصحبتی درهای بسته باز شد

مثل قبلا یا که شاید هم که خیلی بیشتر

بر لبانش اسم من تمرین یک آواز شد

معنی این گفتگو در اصل پیوستن نبود

بین ما تنها سر زخمی قدیمی باز شد

چونکه آب از سر گذشته بود و بعد از سالها

بار دیگر عشق ما قربانی اغماض شد

***

یک کوزه ی لب تشنه در اعماق کویرم

از سینه ترک خوردم و در خاک اسیرم

اینطور مقدر شده و قسمتم این است

دور از تو در این فاصله لب تشنه بمیرم

چون باد رها بودم و آزاد به صحرا

از بخت بد افتاد به سمت تو مسیرم

چون گول تو را خوردم از آن لحظه ی دیدار

پس چاره ندارم بجز اینکه بپذیرم

تقدیر من این است که در حسرت لبهات

یک روز بمیرم، و لبی از تو نگیرم

***

دلبری کردی و دلدادن به من آموختی

خود بریدی و خودت هم با مهارت دوختی

مهربانی کردی و در خلوت ویرانه ام

چلچراغی از تمام خاطرات افروختی

رو به روی من نشستی و از احساسات من

محض فردا و مبادا نقطه ضعف اندوختی

تا که دستت رو شد و دیدم مسلمان نیستی

راهی مسجد شدی، پیشانی ات را سوختی

کاش جای یکدلی با من که مجنون توام

اینهمه رنگ و دورنگی را نمی آموختی

***

آسمان هم دیده بر خود ماهتاب دیگری

بر بیابانها نشسته التهاب دیگری

هر چه می بینم در این آیینه ی معکوس شب

می دهد گویی خبر از انقلاب دیگری

من به این لب تشنگی ها خوب عادت کرده ام

بس که دیدم پشت هم هر دم سراب دیگری

قید هر چیزی بجز با تو نبودن را زدم

چونکه وا کردم به روی تو حساب دیگری

پیش من خوابیده ای اما تصور می کنم

مانده قلبت در میان رختخواب دیگری

سیلی سرخ مرا بر گونه هایم دیده اند

بیش از این طاقت ندارم بر عذاب دیگری

دوستم داری؟ بگو آری، که از لبهای تو

من جز این دیگر نمی خواهم جواب دیگری

***

نشستم رو به تنهایی دلم دیدار می خواهد

دلم تنگ است ،می دانی تو را بسیار می خواهد

فقط دستور صادر کن که جان بر کف بیایم من

سپاهی شور و شوقم، این مگر اقرار می خواهد

تو را هربار می بینم چنان می لرزد احساسم

که قلبم در میان سینه ام انگار می خواهد_

به حرف آید بگوید که تو را من دوست می دارم

ببین قلبم چگونه مهلت گفتار می خواهد

در این آبادی عزلت به یادت باده می نوشم

دلم آغوش گرمت را، لبم سیگار می خواهد

پرم از حس تنهایی در این محدوده ی تاریک

سرم بر تن نمی ارزد طناب دار می خواهد

چگونه می شود بی تو اسیر زندگی باشم

که بی تو دیو تنهایی مرا در غار می خواهد

تن مست خیابانها پر است از بوی عید و،دل

فقط در باغ رویاها شمیم یار می خواهد

***

کوچه خلوت، شهر ساکت، آسمان خاکستری

زهره ای در خون نشسته پیش پای مشتری

روی دستان پریشان زمین جا مانده است

پینه های خودکشی از لذت همبستری

بوی مرگ از هر طرف دارد به اینجا می رسد

من ندارم انتظار سال و ماه بهتری

در نهایت شد بهار و بغض فروردین شکست

سال نو جز این ندارد هدیه ی زیباتری

شاد و خوشحالیم از این رو که زمستان رفته است

غافل از اینکه زمستان بود فصل بهتری

این بهار از آن زمستان هم زمستانی تر است

کو گلی؟ کوبلبلی؟ کو حس و حال دلبری؟

باغ ها گور درختانند، در این فصل سرد

گرچه هر دم می رسد از باغ خشک ما بری

خواهشا حرفی دگر از عاشقی با من نزن

من بریدم، تو چگونه باز بر این باوری!؟

***

با اینکه بریدم سر تسلیم ندارم

من عاشق مرگم، و از این بیم ندارم

رفتم که بفهمد به چه حالم من از این عشق

دیدم که بر او قدرت تفهیم ندارم

او رفت و به خود آمدم و دیدم از این تن

یک نیم به جا مانده و یک نیم ندارم

من جمع شدم در غم و، شادی شده تفریق

اصرار به آوردن تقسیم ندارم

یک روز به سمت تو دویدم چه خطایی

اکنون گله از آنچه که کردیم ندارم

رفتی، به سلامت که خدا پشت و پناهت

می میرم و از مردن خود بیم ندارم

این مطالب را هم ببینید