بریدههایی از کتاب ناطور دشت؛ شاهکار تکرار نشدنی دیوید سلینجر
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریدههایی از کتاب ناطور دشت را برای شما دوستان قرار دادهایم. ناطورِ دشت رمانی اثر نویسنده آمریکایی جروم دیوید سلینجر است که در ابتدا به صورت دنبالهدار در سالهای 1945 انتشار یافت. این رمان کلاسیک که در اصل برای مخاطب بزرگسال منتشر شده بود، به دلیل درونمایه طغیانگری و عصبانیت نوجوان داستان، مورد توجه بسیاری از نوجوانان قرار گرفت.

داستان این رمان درباره چیست؟
هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله است که در لحظه آغاز رمان در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهراً قصد دارد آنچه را پیش از رسیدن به اینجا از سر گذرانده، برای کسی تعریف کند و همین کار را هم میکند و رمان نیز بر همین پایه شکل میگیرد.
در زمان اتفاق افتادن ماجراهای داستان، هولدن پسر شانزده سالهای است که در مدرسه شبانهروزی «پنسی» تحصیل میکند و حالا در آستانه کریسمس به علت ضعف تحصیلی (چهار درس از پنج درسش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمره قبولی آوردهاست) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانهشان در نیویورک برگردد.
تمام ماجراهای داستان طی همین سه روزی (شنبه، یکشنبه و دوشنبه) که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج میشود، اتفاق میافتد.
او میخواهد تا چهارشنبه که نامه مدیر راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش میرسد و آبها کمی از آسیاب میافتد، به خانه بازنگردد.
به همین خاطر، از زمانی که از مدرسه خارج میشود، دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری میکند و این دو روز سفر و گشت و گذار، نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتش در جامعه پُر هرج و مرج آمریکا.
جملات درخشان از شاهکار سلینجر
هیچوقت به هیچکی هیچی نگو. اگر بگویی، دیگر گفتی و رهاشان کردی. آنوقت دلت براشان تنگ میشود.
با کتابهایی بیشتر حال میکنم که وقتی خواندش تمام میشود، آرزو کنی نویسندهاش رفیق فابریکت باشد و هر وقت دلت خواست بهش زنگ بزنی.
آدم بیسوادی هستم ولی کتاب زیاد میخوانم.

«میدونم مُرده! خیال میکنی حواسم نیست؟ ولی هنوزم میتونم دوسِش داشته باشم، نمیتونم؟ چون یکی مُرده دلیل نمیشه که دیگه دوسش نداشته باشی… مخصوصاً اگه هزار بار از جماعتِ زنده بهتر باشه.»
اگر حال کاری نداشته باشی، درست هم انجامش نمیدهی.
همه هم مدام بهم تذکر میدهند، بیشتر از همه بابام. حرفشان درست است ولی درستِ درست هم نیست. آدمها همیشه فکر میکنند هرچه میگویند درستِ درست است. برام مهم نیست. فقط گاهی دیگر اینقدر تکرار میکنند که کفری میشوم. گاهی هم خیلی بزرگتر از سنم رفتار میکنم، خیلی بیشتر، ولی آدمها اصلاً متوجه نمیشوند. آدمها هیچوقت متوجهٔ هیچی نمیشوند.
هرچی میخوای به خودم بگی بگو، ولی به اعتقاداتم توهین نکن که بد میبینی…»
ولی آدمها اصلاً متوجه نمیشوند. آدمها هیچوقت متوجهٔ هیچی نمیشوند.
«یعنی تو واسه آیندهت هیچ برنامهریزییی نکردی پسرجون؟!» «چرا چرا، به فکر آیندهم هستم.» لحظهای به آیندهام فکر کردم. «ولی گمونم خیلی به فکرش نباشم. اونقدرا واسم مهم نیس.»
آدمها درست وقتی خستهای دست از سرت برنمیدارند.
نگاهم کرد و لبخند زد. لبخند شیرینی داشت. خیلی شیرین. خیلیها لبخندشان هم جعلی است. البته اگر خبرمرگشان لبخندی هم داشته باشند.
همین “پسر” هم گیر کرده تو دهانم. نصفش بهخاطر وضع خیت دایرهلغاتم است و نصف دیگرش هم بهخاطر اینکه گاهی کوچکتر از سنام رفتار میکنم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کمال گرای مضطرب (درباره کمالگرایی و زندگی ایده آل)

باور کن هر چقدر مدرسه گرانتر، دلهدزدش هم بیشتر.
آدمی که سقوط میکنه هیچوقت صدای گرومپِ اُفتادنشو نمیشنوه و به سقوطش ادامه میده. و این سقوط بیشتر و بیشتر کِش میآد برا آدمی که تو زندگیش دنبال چیزی میگرده که محیط اطرافش نمیتونه بهش بده یا فِک میکنه که محیط اطرافش نمیتونه بهش بده. واسه همین دیگه بیخیالِ همه چی میشه و قبل از اینکه گَشتنو شروع کنه دیگه دنبالش نمیگرده!
«نمیتونی حرف بزنی؟» جواب داد: «چرا. ولی حالشو ندارم.»
پسر جوانی که سعی دارد تو این دنیای نکبتی، پیچوخمهای زندگی را از سر بگذراند و ببیند آخرسر کجای این دنیا باید وایستد.
“نشانهٔ یک فرد نابالغ این است که میخواهد به دلیلی، شرافتمندانه بمیرد. و نشانهٔ یک فرد بالغ این است که میخواهد به دلیلی، با تواضع زندگی کند.”
اصلاً به درک که خداحافظیش ناراحتکننده است، مهم این بود که وقتی دارم از جایی میروم، مطمئن باشم که جدی جدی دارم میروم. چون اگر حساش نکنی، حتا از خداحافظی هم دردناکتر است.
مشکل اینطور دخترا این است که اگر از کسی خوششان بیاید دیگر برایشان مهم نیست طرف چقدر عوضی است و کمبود محبت دارند یا نه… و اگر خوششان هم نیاید آنوقت مهم نیست طرف چقدر خوب است یا کمبود محبت دارد یا نه. راحت میگویند فلانی مغرور است، تمام! حتا دخترباهوشها هم همینطوریاند
قبلاً خوانده بودمش، ولی دوست داشتم بعضی جاهاش را دوباره بخوانم.
هیچوقت به هیچکی هیچی نگو. اگر بگویی، دیگر گفتی و رهاشان کردی. آنوقت دلت براشان تنگ میشود.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب قمارباز اثر داستایفسکی (با داستانی جذاب)

پنسی یک جایی است تو آگرستانِ ایالت پنسیلوانیا. احتمالاً اسمش به گوشات خورده. باید تبلیغاتش را دیده باشی. ولش کن. تو صدتا مجله تبلیغ میکنند. مثلاً عکس بچهٔ خوشگلی را میزنند که دارد با اسب از روی مانع میپرد. طوری تبلیغ میکنند هرکی نداند خیال میکند هر روز تو پنسی چوگان بازی میکنیم! باور کنید تا حالا یک دانه کرهاسب هم آن طرفها ندیدهام. همیشه هم زیر عکس یارو که دارد با اسب میپرد، مینویسند: «افتخار اینرا داشتهایم که از سال ۱۸۸۸ تا به امروز، از پسرانتان مردان جوان خوشفکر و ستودنی بسازیم.» مزخرفِ محض است. هیچم از این خبرها نیست، کارشان هیچ فرقی با مدرسههای دیگر ندارد. باور کن بین بچهها حتا یک نفر را ندیدهام که ستودنی و خوشفکر و از این حرفها باشد. شاید کلاً دو نفر اینطوری باشند، که آنها هم آدمحسابیبودنشان ربطی به مدرسهٔ اینها ندارد و لابد قبل از آمدن به پنسی آدمحسابی بودهاند.
وقتی بهش میگفتی «احمق» خیلی زورش میگرفت. همهٔ احمقها از اینکه بهشان بگویی احمق زورشان میگیرد.
هیچی بهتر از کتابی نیست که هرازگاهی آدم را به خنده بندازد.
دخترها! خدای من! دخترها راحت میتوانند دیوانهات کنند. خیلی راحت.
«آره پسرجون زندگی بازیه. یه بازی که باید براساس قواعدش پیش بری.»
ای مُردهشورتان را ببرند با این بازیتان. هی بازی… بازی… مرگِ بازی! اصلاً بازیِ چی؟! اگر طرف آقازادهها وایستاده باشی، خب آره، آنوقت این داستانِ بازی را قبول دارم. ولی اگر طرف دیگر وایستاده باشی، طرفی که آقازادهها نیستند، یعنی طرف آدمهای تهصفی، آنوقت بازی چه معنییی دارد؟ هیچی. اصلاً بازییی در کار نیست.
خلاف تمام قواعد و اصولم بود اما قبول کردم. آنقدر افسرده بودم که به اصولم فکر نمیکردم. مشکل هم همینجا بود. وقتی آدم افسرده است فکرش درست کار نمیکند.
حرف اولِ مترجم ببین… اگر کتاب را برداشتهای و خیال داری پیشانی چین بندازی که اینرا قبلاً فلان و فلان ترجمه کردهاند و از این حرفها… عارضم که حوصله ندارم یکهو تعریف کنم چی شد و چطور شد ترجمهاش کردم. پس به پیشانیات چین ننداز! جاش میماند…
آدمی که سقوط میکنه هیچوقت صدای گرومپِ اُفتادنشو نمیشنوه و به سقوطش ادامه میده. و این سقوط بیشتر و بیشتر کِش میآد برا آدمی که تو زندگیش دنبال چیزی میگرده که محیط اطرافش نمیتونه بهش بده یا فِک میکنه که محیط اطرافش نمیتونه بهش بده. واسه همین دیگه بیخیالِ همه چی میشه و قبل از اینکه گَشتنو شروع کنه دیگه دنبالش نمیگرده!
مطلب مشابه: بریدههای کتاب ۵ زبان عشق از گری چاپمن (برای داشتن روابط عاشقانه گرم)

«ببین اگه تو ماهی بودی، خودِ طبیعت ازت مراقبت میکرد،
پیر هم که نشوی، هیچوقت عین قبلات نیستی. تو مدام عوض میشوی.
آدمی بود که میشد بدون اینکه کار به بیاحترامی بکشد، باهاش هر گپی بزنی.
خیلی ناراحتم کرد فیبی! نه اینکه آدم بدی باشهها، نه. ولی لازم نیست حتماً آدم بدی باشی تا کسی رو ناراحت کنی.
خدا کند وقتی مُردم بندازنم تو رودخانه ای جایی. اصلاً هرجا، هرجا غیر از قبرستان. دوست ندارم مردم یکشنبهها بیایند رو قبرم گُل بگذارند و اشک بریزند. وقتی مُردی گُل به چه کارَت میآید؟ به هیچکارَت.
اگر مطمئن بودم بهمحض اینکه میخورم زمین کسی هست تا پارچهای چیزی روم بندازد، درجا میپریدم. دوست نداشتم جماعتِ فضول بدن آشولاشم را تماشا کنند.
ملت فقط بلدند گند بزنند به حالات.
دوست داشتم جایی درس میخواندم که لااقل میشد توش هرازگاهی چندتایی دختر دید.
«من و پدرش نگرانشیم.» «گاهی فک میکنیم زیادی منزویه.» «منظورتون چیه؟» «خب اون خیلی احساساتیه. زود با بقیهٔ پسرها جوش نمیخوره. گمونم یهکم همه چی رو جدیتر از سنی که توشه میگیره.» احساساتی! هه! تهِ چرند بود. این بابا اندازهٔ بُز هم حالیش نیست، احساسات؟! نگاه بزرگورانهای تحویل خانم دادم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب موشها و آدمها؛ شاهکاری از جان اشتاین (رمان خواندنی غمگین)

«الی مُرده. همیشه همینو میگی! ولی کسی که مُرده و الان تو بهشته که حساب نیس…» «میدونم مُرده! خیال میکنی حواسم نیست؟ ولی هنوزم میتونم دوسِش داشته باشم، نمیتونم؟ چون یکی مُرده دلیل نمیشه که دیگه دوسش نداشته باشی… مخصوصاً اگه هزار بار از جماعتِ زنده بهتر باشه.»










