بریده‌هایی از کتاب بخش دی اثر فریدا مک فادن (رمان معمایی و پیچیده روان شناختی)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریده‌هایی از کتاب بخش دی اثر فریدا مک فادن را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. شما با باز کردن رمان بخش دی وارد بخشی می‌شوید که درهایش برای افراد عادی قفل است. قرار است چندین ساعت را در این بخش با ماجرایی پیچیده و مرموز بگذرانید. در اصل این کتاب را می‌توان در دسته‌ی رمان‌ها با موضوع روان‌شناختی و معمایی قرار داد.

بریده‌هایی از کتاب بخش دی اثر فریدا مک فادن (رمان معمایی و پیچیده روان شناختی)

داستان این رمان محبوب و پُر فروش درباره چیست؟

ایمی برنر دانشجوی سال سوم پزشکی است. در ابتدای داستان درحالی با او همراه می‌شوید که نگرانی از حضور در بخش دی به‌وضوح روی زندگی‌اش سایه افکنده است. برنر دانشجویی است که کار خود را خوب بلد است.

این را از دیالوگی می‌توان فهمید که بین او و یک بیمار ردوبدل شد. زنی که بالاخره مشکل کم‌خوابی‌اش حل شده بود و برای تشکر تابلویی بسیار بزرگ از گربه‌‌‌‌ای که در گذشته داشت برای ایمی ‌آورد. برنر واقعاً نمی‌دانست باید با این تابلو و گربه‌ی عظیم داخل آن چه کند؟ اما مشکل تابلو، و پیدا کردن جای مناسب برای آن، در خانه‌ی کوچکش، در مقابل نگرانی او از ماندن در بخش دی اصلاً به حساب نمی‌آمد.

ایمی آن‌قدر مضطرب بود که پزشک بیمارستان و همین‌طور دوستش کاملاً متوجه شدند، اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند نگرانی او فقط یک ترس ساده نیست و ریشه در ماجرایی دارد که به گذشته مربوط می‌شود.

جملاتی بسیار درخشان از کتاب بخش D

خوش‌بینی و احمق بودن با هم فرق داره.

. احساس عجیبی است که در فضایی کوچک بین آدم‌هایی باشم که روحشان خبر ندارد چه‌چیزهایی را پشت‌سر گذاشته‌ام.

جملاتی بسیار درخشان از کتاب بخش D

کَم می‌خندد. «پس اسکیزوفرنیکه؟» دکتر بک اخم می‌کند. «نه. “اسکیزوفرنیک” نیست. ما به بیمارها این‌طوری اشاره نمی‌کنیم. میگل یه آدمه و فقط با اختلال روانی‌ش توصیف نمی‌شه. اون یه اسکیزوفرنیک نیست، یه آدمه که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلاست. متوجه شدی؟»

ولی همیشه برای کتاب خواندن وقت می‌گذاشتم. هر بار که کتابی را برمی‌داشتم، برایم مثل فرار بود. برای یکی دو ساعت، به‌جای دنیای کسل‌کنندهٔ خودم، بخشی از دنیای کتاب می‌شدم.

بهترین دروغ‌ها همیشه به حقیقت نزدیک‌ان

افرادی که استعدادی باورنکردنی دارند بیشتر مستعد بیماری‌های روانی‌اند؟

داخل این اتاق مرگ جریان دارد.

آخرین باری که با هم صحبت کردیم رفتار خیلی بدی با او داشتم. سعی داشت به من پیشنهاد صلح و آشتی بدهد و من ردش کردم. در دفاع از خودم باید بگویم، نمی‌دانستم آخرین باری است که با هم حرف می‌زنیم.

تنها راه اینکه بفهمی سلامت عقلی داری این است که یک فرد کاملاً دیوانه را ببینی.

«کاری که باید بکنیم اینه… باید تا صبح دووم بیاریم.»

کلماتش لرزی به ستون فقراتم می‌اندازند، ولی کَم می‌خندد. «پس اسکیزوفرنیکه؟» دکتر بک اخم می‌کند. «نه. “اسکیزوفرنیک” نیست. ما به بیمارها این‌طوری اشاره نمی‌کنیم. میگل یه آدمه و فقط با اختلال روانی‌ش توصیف نمی‌شه. اون یه اسکیزوفرنیک نیست، یه آدمه که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلاست. متوجه شدی؟»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب روان شناسی تاریک از مایکل پیس با موضوع روانشناسی

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بیمار خاموش اثر الکس مایکلیدیس (خلاصه این کتاب روانشناسی)

جملاتی بسیار درخشان از کتاب بخش D

واقعاً ناراحت‌کننده است که یک نفر با چنین استعدادی مغزش این‌طور به فنا می‌رود. ولی مگر همیشه نمی‌گویند افرادی که استعدادی باورنکردنی دارند بیشتر مستعد بیماری‌های روانی‌اند؟ یا شاید هم این را از خودم درآورده باشم.

اگر می‌خواستم چیزی را بگویم که الان بهش فکر می‌کنم، چیزی در این مایه‌ها می‌شد: ترجیح می‌دم خودم رو از پلک‌هام دار بزنم.

«الان وقت خوبی نیست که با یه زن رابطه داشته باشم. اول باید خودم رو جمع‌وجور کنم.» این منطقی‌ترین چیزی است که از وقتی به اینجا آمده‌ام، از زبان کسی شنیده‌ام.

چطور می‌توانم خودم را یک دکتر بدانم، وقتی حتی نمی‌توانم بهترین دوستم را درمان کنم؟

شاید همه چیز تمام شده باشد، ولی قطعاً من برنده نشده‌ام.

هیچ وقت به حرفی که می‌زنم گوش نمی‌دهد. وقتی شانزده‌ساله بودیم به حرفم گوش نداد، الان هم نمی‌دهد. جید هیچ وقت نخواست کسی کمکش کند. هیچ وقت باور نداشت که مشکلی دارد و برای همین است که هیچ وقت نخواست حالش بهتر شود.

تمام این مدت فکر می‌کردم هیولا داخل اتاق انفرادی یک است. فکر می‌کردم در راهروها پرسه می‌زند و داخل گوشه‌وکنار تاریک بخش پنهان می‌شود. ولی تمام این مدت، درست مقابلم بود.

وقتی آن چای سرد هلویی‌های آغشته به توهم‌زا را می‌خوردم بیشتر او را می‌دیدم، ولی حتی بعد از آنکه جید از زندگی‌ام رفت، هنوز گاهی آن دخترکوچولو را می‌دیدم. نُه سال از آن زمان گذشته است و من تا به حال به‌جز جید به هیچ کس دیگری درباره‌اش نگفته‌ام. نمی‌دانم داروهایی که داخل نوشیدنی‌ام می‌ریخت چیزی را در وجودم روشن کرده که خاموش کردنی نیست یا نه، ولی آن دخترکوچولو همیشه همراهم است. همیشه. و همیشه به من می‌گوید کارهایی بکنم. کارهای بد. ولی به حرفش گوش نمی‌دهم. معلوم است که گوش نمی‌دهم. خب، بیشتر اوقات گوش نمی‌دهم.

«جدی می‌گم. نمی‌دونم بدون تو باید چی‌کار می‌کردم.» «پس شاید نباید بدون من باشی.» «امیدوارم هیچ وقت نباشم.»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب دلهره‌های کودکی؛ بهترین کتاب روانشناسی برای درک کودکان

جملاتی بسیار درخشان از کتاب بخش D

«اگه یه صدا بهت بگه یه نفر رو بکشی، این کار رو می‌کنی؟»

کاش قبل از آنکه تماسم را با مادرم قطع می‌کردم، به او می‌گفتم دوستش دارم.

«باید برم.» «باشه، پس شبت به‌خیر، عزیزم. دوستت دارم.» می‌گویم: «اوهوم.» چون همیشه معذب می‌شوم در یک مکان عمومی پشت تلفن بگویم «دوستت دارم». ولی بعد از قطع تماس، احساس بدی پیدا می‌کنم. چرا به مادرم نگفتم دوستش دارم؟ گفتنش راحت بود. اگر این تماسْ آخرین باری باشد که با مادرم صحبت کردم، چه؟

همه فقط یه مشت داروی خواب‌آور تجویز می‌کنن، ولی تو باهام حرف زدی. از همه مهم‌تر، به حرف‌هام گوش دادی.

از همه مهم‌تر، درک نمی‌کنم چرا باید مثلثات یاد بگیرم. اگر در یک سوپرمارکت باشم، برای اینکه حساب کنم بقیهٔ پولم چقدر می‌شود لازم است بدانم سینوس عدد سی چند می‌شود؟ این درس احمقانه‌ترین و به‌دردنخورترین درس است.

ولی احساس وحشتناکی دارم که به من می‌گوید ویل نمی‌تواند از من در مقابل دیمن سایر محافظت کند. هیچ کس نمی‌تواند. همان‌طور که هیچ کس نتواست وقتی شانزده‌ساله بودم، از من مقابل خودم محافظت کند.

جملاتی بسیار درخشان از کتاب بخش D

دکتر بک شانه بالا می‌اندازد. «فکر می‌کنه پدرش خداست.» کلماتش لرزی به ستون فقراتم می‌اندازند، ولی کَم می‌خندد. «پس اسکیزوفرنیکه؟» دکتر بک اخم می‌کند. «نه. “اسکیزوفرنیک” نیست. ما به بیمارها این‌طوری اشاره نمی‌کنیم. میگل یه آدمه و فقط با اختلال روانی‌ش توصیف نمی‌شه. اون یه اسکیزوفرنیک نیست، یه آدمه که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلاست. متوجه شدی؟» صورت کَم کمی سرخ می‌شد. «درسته. البته. معذرت می‌خوام.»

خیلی از دانشجوها فراموش می‌کنن که بیماران روانی هم انسان‌ان، انسان‌هایی درست مثل تو و من.

و بدترین بخش ماجرا اینجاست که حالا هیچ کسی نمانده که بتوانم بهش اعتماد کنم.

دکتر بک می‌گوید: «همیشه مجذوب این بودم که چه‌چیزی باعث می‌شه یه مغز عادی همچین توهمات قدرتمندی رو خلق کنه.»

اگر بفهمد من آن کسی‌ام که توهم می‌زند، هنوز همین‌قدر مرا دوست دارد؟

«این یعنی نِردی. ولی من توی کتاب خوندن یاغی به حساب می‌اومدم. توی کلاس وقتی معلم داشت درس می‌داد، من زیر میزم کتاب می‌خوندم. حتی برای کتاب خوندن تنبیه شدم. معلمم همیشه بهم می‌گفت: “ویل، اون کتاب رو بذار کنار!”»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بدن فراموش نمی کند از بسل ون در کولک (درباره مشکلات روانی)

جملاتی بسیار درخشان از کتاب بخش D

یکی از باهوش‌ترین هم‌کلاسی‌های من است. از آن آدم‌هایی است که دلت می‌خواهد شب قبل از امتحان با آن‌ها درس بخوانی، چون همیشه درس را خیلی خوب بلد است ولی بابتش برایت قیافه نمی‌گیرد.

طوری به من نگاه می‌کند که هیچ وقت دلم نمی‌خواست کسی نگاهم کند. طوری که همیشه ازش می‌ترسیدم. انگار فکر می‌کند عقلم را از دست داده‌ام.

بدترین بخش ماجرا این نیست که مرا دور انداخت… قبلاً هم مرا دور انداخته بودند و می‌توانم با این مسئله کنار بیایم. بدترین بخش ماجرا این است که چرا مرا دور انداخت.

حتی اگر دیوانه باشم، باز هم می‌توانم از یک غروب زیبا لذت ببرم.

متوجه می‌شوم تسلیم شدن چقدر آسان است.

به نظر می‌آید حرفش دروغ باشد. اگر بیمارها تحت کنترل‌اند، پس لزومی ندارد درهای بخش را قفل کنند، این‌طور نیست؟

«ما بهترین دوست‌های هم بودیم. این هیچ ارزشی برات نداره؟»

تشخیص بیماری ذهنی به‌معنای حکم مرگ نیس

امیدوار بودم به این اتاق بیایم و یک مرد دیوانه و یاوه‌گو را ببینم. ولی ویل شونفلد کاملاً عادی به نظر می‌آید. می‌توانست هر کسی باشد. مردی که در خیابان از کنارش رد می‌شوی. یک دوست. یک همسایه. می‌توانست یک دانشجوی پزشکی باشد.

جملاتی بسیار درخشان از کتاب بخش D

حقیقت این است که من قبلاً به بخش دی رفته‌ام. حدوداً ده سال پیش، یک بار به این بخش سر زدم. همان زمانی که بهترین دوستم آنجا بستری بود. هنوز موهای ژولیده و چشمان وحشی‌اش را به یاد دارم. دیگر شبیه بهترین دوستم نبود… بیشتر شبیه یک حیوان وحشی بود که در قفس زندانی شده.

برای همین باید حلقه رو داشته باشم. حلقه توی اون چیزه. همون چیزه که روی میزه. همون میزه که داره می‌ریزه. اگه اون چیز رو داشته باشم، حلقه رو هم دارم. برای همین لازمش دارم.»

به صورت آشنای جید نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چه بلایی سر دوستی‌مان آمده است. قبلاً به همان چیزهایی اهمیت می‌داد که من می‌دادم.

هیچ وقت نخواست کسی کمکش کند. هیچ وقت باور نداشت که مشکلی دارد و برای همین است که هیچ وقت نخواست حالش بهتر شود.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم (خلاصه جملات روانشناسی این کتاب)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.