بریدههایی از کتاب زندگی در پیش رو اثر رومن گاری (داستان خواندنی)
بریدههایی از کتاب زندگی در پیش رو اثر رومن گاری را در سایت ادبی روزانه قرار دادهایم. زندگی در پیش رو رمانی نوشته رومن گاری در سال 1975 است. وی این رمان را با نام مستعار امیل آژار منتشر کرد تا بتواند برای دومین بار جایزه گنکور را کسب کند. از این رمان، فیلمی نیز توسط Moshé Mizrahi در سال 1977 ساخته شدهاست.

این کتاب درباره چیست؟
مومو، پسربچه یتیمی است که حدود ۱۰ سال دارد، تحت مراقبت یک زن یهودی سالخورده به نام مادام رزا زندگی میکند. مادام رزا در گذشته زندانی آشوویتس بوده و بعدها به فاحشگی در پاریس روی آورده است. مادر مومو او را به مادام رزا سپرده است، که در واقع پرستار بچههای فاحشههاست.
آنها در طبقه هفتم یک ساختمان آپارتمانی در بلویل، یکی از محلههای پاریس، زندگی میکنند. در ساختمان آپارتمانی آنها، مادام رزا یک مخفیگاه کوچک در زیرزمین درست کرده است که در آن یادگارهایی از میراث یهودیاش را نگهداری میکند. این پسر جوان داستان زندگیاش در یتیمخانه و رابطهاش با مادام رزا را روایت میکند، در حالی که او به تدریج بیمار میشود و این داستان به مرگ او ختم میشود. مادام رزا پیش از مرگش ابراز کرده بود که نمیخواهد در بیمارستان و تحت دستگاههای حمایتی زندگی کند و میگوید که نمیخواهد مانند یک سبزیجات مجبور به زندگی باشد.
رومن گاری که بود؟
رومن گاری با نام اصلی رومن کاتسِف نویسنده، فیلمنامهنویس، کارگردان، خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات فرانسوی بود. رومن گاری در ۲ دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلولهای به زندگی خود خاتمه داد. وی در یادداشتی که از خود به جای گذاشته این طور نوشتهاست «… دلیل این کار مرا باید در زندگینامهام شب آرام خواهد بود، (La Nuit sera calme, 1974) بیابید.» او در این کتاب گفتهاست: «به خاطر همسرم نبود، دیگر کاری نداشتم.» و همچنین نوشتهاست: «واقعاً به من خوش گذشت، متشکرم و خداحافظ!»
جملات زیبای زندگی در پیش رو
هرگز به قدر کافی بچه نبودم
البته او هرگز نمیتوانست کاملاً آسودهخاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید میمرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.
اینکه مادرم بچهاش را نینداخت خودش جنایت بود. همیشه این جمله توی دهان رُزا خانم بود. او مدرسه رفته و تربیت شده بود. زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد.
وقتی آدم فقط برای زجر کشیدن زنده باشد، چقدر غیر عادلانه است.
خوابیدیم اما خواب راحتِ بیگناهان به سراغمان نیامد. خیلی در اینباره فکر کردم و فکر میکنم که آقای هامیل در گفتنِ آن حرف اشتباه کرده. فکر میکنم این گناهکارانند که راحت میخوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بیگناهان نمیتوانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همهچیز هستند. اگر غیر از این بود، بیگناه نمیشدند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سوء تفاهم نوشته آلبر کامو (دومین نمایشنامه این نویسنده)
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب گتسبی بزرگ اثر اف. اسکات فیتزجرالد (رمان خواندنی)

آقای هامیل چشمهای مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ میکند. از همان وقتی که شناختمش پیر بود و از آن به بعد هم جز پیرتر شدن کاری نکرد.
نمیفهمم چرا بعضیها همه بدبختیها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بیچاره هستند. اما بعضی دیگر هیچکدام از این چیزهارا ندارند. این عادلانه نیست.
خوشبختی وقتی حس میشود که کمبودش را حس کنیم.
بهش لبخند زدم، اما چیزی بهش نگفتم. چه فایدهای داشت. جوانک سیسالهای بود که حالا حالاها، باید خیلی چیزها یاد میگرفت.
دوست داشتم در اتاق انتظار بنشینم و انتظار چیزی را بکشم و وقتی در اتاق دکتر باز میشد و دکتر با لباس تمامسفیدش میآمد و دستش را به سرم میکشید، حالم بهتر میشد. خب، پزشکی را برای همین درست کردهاند دیگر.
نمیخواهم برایتان تاریخ بگویم، اما سیاهها خیلی زجر کشیدهاند، و باید هر وقت که فرصت کردیم، درکشان کنیم
نمیدانم چرا مردم همهشان به خاطر پایینتنهشان تقسیمبندی میشوند و اهمیت پیدا میکنند.
چشمانی داشت که طلب کمک میکردند و همیشه هم چشمها هستند که بیشتر از همه محتاج کمکند.
بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد.
«فهمیدی؟» «نه، اما عیبی ندارد، به نفهمیدن عادت دارم.»
از حالتی که تکرار میکرد «نمیشود کاریش کرد… نمیشود کاریش کرد» خیلی خندهام گرفت. انگار چیزی هست که بشود کاریش کرد.
راستش میخواهم چیزی را بگویم: نبایست اینجور چیزها وجود داشته باشد. هر چه به فکرم میرسد همان را میگویم. هرگز نفهمیدم که چرا فقط جوانسالها را میشود سَقَط کرد و پیرها را نمیشود. فکر میکنم آن یارویی که رکورد زندگی گیاهان را در آمریکا شکسته، از عیسی هم مهمتر است. چون هفده سال و خردهای روی صلیبش ماند. فکر میکنم هیچچیزی کریهتر از این نیست که به زور زندگی را توی حلق آدمهایی بچپانند که نمیتوانند از خودشان دفاع کنند و نمیخواهند به زندگی کردن ادامه بدهند.
لاعلاجترین چیزها همیشه مرض نیست
وقتی در اطرافتان کسی نیست که دیگر دوستتان بدارد، چربی پیدا میشود.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب جین ایر اثر شارلوت برونته (رمان جالب درباره دختری تنها)
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب دختری که رهایش کردی اثر جوجو مویز (رمان عاشقانه)

زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد.
جرئت نداشتم دکتر کاتز یا همسایهها را صدا کنم، مطمئن بودم این دفعه حتمآ ما را از هم جدا میکنند. تا آنجایی که میتوانستم کنارش نشستم. بیآنکه بروم بشاشم یا چیزی بخورم. میخواستم آنجا باشم تا وقتی دوباره از آن حالت برمیگشت، اولین چیزی که میدید، من باشم. دستم را روی سینهاش میگذاشتم و با وجود تمام گوشتهایی که بین ما فاصله میانداخت، قلبش را حس میکردم.
«وقتی میترسم، خودم را اینجا قایم میکنم.» «رُزا خانم ترس از چی؟» «مومو، ترسیدن دلیل نمیخواهد.» این حرف را هرگز فراموش نمیکنم، چون درستترین چیزی بود که به عمرم شنیده بودم.
چیزی که نزد پیرها بیش از هر چیز باقی میماند، جوانیشان است.
آقای هامیل میگوید با کلمات میشود همه کار کرد، بیآنکه کسی را به کشتن بدهیم. به وقتش خواهیم دید. آقای هامیل میگوید کلمات از هر چیزی قویترند.
او هرگز نمیتوانست کاملاً آسودهخاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید میمرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.
روی پله نشستم و مثل گاو گریه کردم. البته گاوها هرگز گریه نمیکنند، اما خب، این هم تشبیهی است
اما حقیقت این است که وقتی چیزی دارید که کمی عجیب است و شبیه هیچچیز هم نیست، امیدوارید که شاید بتواند کاری بکند.
دلم نمیخواهد خودم را توی خوشبختی پرت کنم، بلکه قبلاً هر تلاشی که بتوانم میکنم تا از آن خلاص شوم.
در پیادهروی روبرو بچهای بود که یک بادکنک داشت و میگفت هر وقت دلش درد میگیرد، مادرش به دیدنش میآید. دلم درد گرفت، اما فایدهای نکرد. بعدش هم دلآشوبه پیدا کردم. آن هم بیفایده بود. حتا برای اینکه بیشتر جلب توجه کنم، به همهجای آپارتمان ریدم. خبری نشد. مادرم نیامد
حدود نه سال داشتم و در این سن فکر آدم به کار افتاده است، مگر در صورتی که خوشبخت باشد
«چه مرضی دارم؟» «برایم نشمرد. چه بگویم، گفت از هر چیزی یک خردهاش را دارید.»
وقتی گردش میبردمش، حس میکردم کسی هستم، چون تنها کسی بودم که او در دنیا داشت.
هرزه دیدن کسی، فقط به دیدِ بیننده مربوط میشود.
هیچچیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان میدهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته
قانون برای حمایت از کسانی درست شده که چیزهایی داشته باشند و بخواهند در مقابل دیگران از این چیزها دفاع کنند.
وقتی در را با زور باز کردند و آمدند تو تا ببینند بو از کجا میآید و مرا دیدند که کنار او دراز کشیدهام شروع کردند با داد و فریاد کمک خواستن و اینکه چقدر وحشتناک است. اما قبلاً فکر نکرده بودند. باید داد و فریاد میکردند، چون زندگی که بو نمیداد.

اسم من محمد است اما همه برای این که سن مرا کوچکتر کنند، مومو صدایم میزنند. «… شصت سال پیش که جوان بودم، با زن جوانی آشنا شدم. او مرا دوست داشت، من هم دوستش داشتم. هشت ماه گذشت و بعد، خانهاش را عوض کرد. حالا که شصت سال گذشته، هنوز هم به یادش هستم. بهش گفتم: فراموشت نمیکنم. سالها گذشت و فراموشش نکردم. گاهی اوقات ترس برم میداشت چون هنوز زندگی درازی در پیش داشتم، و چطور میتوانستم به خودم، به خودِ بیچارهام، اطمینان بدهم در حالی که مدادپاککن به دستِ خداست؟ اما حالا، آرامم. دیگر جمیله را فراموش نمیکنم. وقت زیادی باقی نمانده. پیش از این که فراموشش کنم میمیرم.»
خوابیدیم اما خواب راحتِ بیگناهان به سراغمان نیامد. خیلی در اینباره فکر کردم و فکر میکنم که آقای هامیل در گفتنِ آن حرف اشتباه کرده. فکر میکنم این گناهکارانند که راحت میخوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بیگناهان نمیتوانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همهچیز هستند. اگر غیر از این بود، بیگناه نمیشدند.
فکر میکنم این گناهکارانند که راحت میخوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بیگناهان نمیتوانند حتا یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همهچیز هستند. اگر غیر از این بود، بیگناه نمیشدند.
یک بار، تخممرغی از یکی از خواربارفروشیها دزدیدم. فروشنده که زن بود مرا دید. ترجیح میدادم جایی دزدی کنم که یک زن باشد. چون از تنها چیزی که مطمئن بودم، این بود که مادرم زن است و جور دیگری نمیتواند باشد. یک تخممرغ برداشتم و توی جیبم گذاشتم. فروشنده آمد. منتظر بودم بخواباند توی گوشم تا همه حسابی متوجهم بشوند. اما او کنارم خم شد و دستی به سرم کشید. حتا گفت: «چقدر تو مامانی هستی!» اول فکر کردم میخواهد با نرمزبانی تخممرغش را پس بگیرد. تخممرغ را محکم در جیبم نگاه داشتم و به ته جیبم فشارش دادم. میتوانست با یک پسگردنی تنبیهم کند، مثل همه مادرها که میخواهند بچهشان را متوجه بدی کارشان بکنند. اما او بلند شد، رفت کنار پیشخان و یک تخممرغ دیگر هم برداشت و به من داد. بعد مرا بوسید. در یک آن شادی سراپایم را گرفت، طوری که نمیتوانم بازگو کنم، چون ممکن نیست.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک با داستانی زیبا










