بریده‌هایی از کتاب خوشه‌ های خشم اثر جان اشتاین‌ بک با داستانی زیبا

جان اشتاین بک نویسنده بزرگ تاریخ ادبیات آمریکاست که تمامی نوشته‌هایش شاهکار هستند. یکی از معروف‌ترین آثار او که درنهایت با وی نوبل ادبیات را به همراه داشت؛ خوشه های خشم است. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه ضمن معرفی این کتاب، بریده و جملاتی از خوشه های خشم را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

بریده‌هایی از کتاب خوشه‌ های خشم اثر جان اشتاین‌ بک با داستانی زیبا

خلاصه داستان رمان خوشه های خشم

«تامی» هنری فوندا پس از گرفتن عفو مشروط، از زندان آزاد شده و نزد خانواده‌اش برمی‌گردد. او متوجه می‌شود که اهالی آن منطقه(اکلاهما) مجبور به ترک زمین و خانه‌هایشان شده‌اند و خانواده‌ی خودش نیز، آماده‌ی سفر به کالیفرنیا برای کار و ادامه زندگی است و …

جان اشتاین بک کیست؟

جان ارنست استاین‌بک جونیور که در منابع فارسی بیشتر با نام جان اشتاین‌بک شناخته می‌شود، یکی از شناخته شده‌ترین و پرخواننده‌ترین نویسندگان قرن بیستم آمریکا، برندهٔ نوبل ادبیات و همچنین یکی از مهم‌ترین نمایندگان مکتب ادبی ناتورالیسم می‌باشد. از بهترین آثارش می‌توان به خوشه‌های خشم (1939) اشاره کرد.

بریده و جملاتی از کتاب خوشه های خشم

چرا به روزی که هنوز نیومده باید فکر کنی؟»

هر وقت دردسری واسه‌ات پیش اومد ـ برو پیش آدمای ندار. اونا تنها آدمایی‌ان که به آدم کمک می‌کنن

واقعاً دُرُس نیس آدم روزی دوازده ساعت کار کنه و باز شکمش سیر نباشه

بریده و جملاتی از کتاب خوشه های خشم

«آدم وقتی به یه جا انس می‌گیره، دیگه سخته از اون‌جا دل بکنه و بره. آدما به یه نوع فکر کردن عادت می‌کنن، و دیگه سخته اونو ول کنن.

من قدرت راهنمایی مردمو دارم، اما نمی‌دونم باس به کجا راهنمایی‌شون کنم.

من آدمایی سراغ دارم که با گناه کردن خودشونو کشوندن بالا، تا اون‌جا که متوجه شدن که در پیشگاه خدا آدم بزرگی شده‌ان.

خیال می‌کردم شیطون دشمنه. اما اونایی که خِر این مملکتو چسبیده‌ان چیزی هستن از شیطون بدتر، و اگه دستشونو کوتاه نکنین ول‌کن معامله نیسن.

شبی سیاه فرا رسید، زیرا ستارگان نمی‌توانستند دل گرد و غبار را بشکافند و زمین را روشن کنند، و نور پنجره‌ها از حیاط خانه‌ها فراتر نمی‌رفت.

آدم کاسب ناچاره دروغ بگه، اما اسمشو یه چیز دیگه می‌ذارن. مهم همینه. تو می‌ری اون لاستیکه رو می‌دزدی و تو میشی دزد، اما او می‌خواس چار دولار تورو بابت یه لاستیک کهنه‌ی زهوار دررفته از جیبت درآره. اونا این کارو یه کاسبی حلال می‌دونن.

یه یارو می‌گفت راننده‌های کامیونا هی می‌خورن، همیشه‌ی خدا تو قهوه‌خونه‌ها نشستن و دارن می‌لمبونن.» جود به نشانه تأیید گفت: «خوب دیگه زندگیشون اینه.» «در این‌که تو راه‌ها نگه می‌دارن شکی نیس، اما برای لمبوندن نیس. این جورا هم نیس که همیشه گشنه باشن. فقط موضوع اینه که از دایم رفتن خسته می‌شن، واقعاً خسته می‌شن. قهوه‌ خونه‌ها تنها جاییه که آدم می‌تونه نگه داره

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب جنایت و مکافات اثر جاودانه داستایفسکی و برترین رمان تاریخ

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب پدر سرگی نوشته لئو تولستوی (با داستانی جذاب و گیرا)

بریده و جملاتی از کتاب خوشه های خشم

زن‌ها و بچه‌ها از ته دل می‌دانستند اگر مردانشان روحیه‌ی خود را از دست ندهند و استوار باشند هیچ مصیبتی گران نیست.

می‌دانیم، همه‌اش را می‌دانیم. تقصیر ما که نیست، تقصیر بانک است. بانک مثل آدم نیست. یا مثل یک مالک که پنجاه هزار جریب زمین دارد. اصلاً مثل آدم نیست. هیولاست.

مرد ندار چگونه می‌تواند از درد و نگرانی دارندگان آگاه باشد؟

بانک چیزی است غیر از آدمیزاد. اتفاقاً آن‌هایی که در بانک کار می‌کنند از کارهایی که بانک می‌کند بدشان می‌آید، اما بانک کار خودش را می‌کند. بانک چیزی است غیر از آدمیزاد، باور کنید. هیولا است، آدم آن را ساخته، اما آدم نمی‌تواند مهارش کند.

بله، باید حرف زد. بعضی‌وقت‌ها آدم غصه‌دار باید حرف بزنه تا غصه‌رو از دلش بریزه بیرون. بعضی‌وقت‌ها کسی که خیال آدم‌کشی داره راجع به قتل حرف می‌زنه و بعد هم کسی رو نمی‌کشه و راحت می‌شه.

«به نظر من اگه یه میلیون جریب را می‌خواد تا خودشو ثروتمند ببینه، واسه‌ی اینه که باطنش خالی و پوچه و اگه باطناً پوچ و خالی و فقیر باشه هیچ میلیون جریب زمینی نمی‌تونه اونو پولدار و غنی کنه و شاید واسه‌ی این نومیده چون می‌بینه که این چیزایی که داره نمی‌تونه اونو غنی کنه – غنی عین خانم ویلسون که وقتی بابابزرگ داشت می‌مرد چادرشو به او قرض داد. من نمی‌خوام وعظ کنم و خطابه بخونم، اما تا حالا سابقه نداره کسی‌رو ببینم که مثل سگ گله سگ‌دو بزنه و هی جمع کنه و آخر سر نومید و درمونده نباشه.»

خوشبختی و بدبختی وجود نداره. تو این دنیا فقط یه چیز مسلمه و اون اینه که کسی حق نداره تو زندگی یکی دیگه دخالت کنه و قروقاطی‌اش کنه. فقط خودش باس زندگی کنه. شاید بد نباشه بهش کمک کنه، اما حق نداره بهش بگه باس چیکار کنه.»

بترس از آن‌گاه که بمب‌ها با وجود فعال بودن بمب‌افکن‌ها فرود نیایند، زیرا وجود هر بمبی دلیل بر آن است که روح نمرده است و بترس از وقتی که اعتصاب‌ها پایان پذیرند ولی مالکان بزرگ هنوز زنده باشند ـ زیرا هر اعتصاب شکست‌خورده دلیل بر این است که گامی برداشته شده است. و تو می‌توانی این را بفهمی، بترس از آن زمان که انسان در راه یک اندیشه دشواری نبیند و در راه آن نمیرد، زیرا این یک صفت پایه و اساس آدمیزاد است، و این صفت آدمی در دنیای هستی بارز و بی‌همتا است.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب هنر شفاف اندیشیدن اثر رولف دوبلی (درباره درست فکر کردن)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب خجالت نکش زندگی کن از لیل لوندز (برای غلبه بر خجالت کشیدن)

بریده و جملاتی از کتاب خوشه های خشم

کیسی به سخنش ادامه داد. این بار در صدایش درد و آشفتگی موج می‌زد: «به خودم گفتم: این ندا، این روح‌القدس چیه؟ باز جواب دادم: عشقه. بعضی‌وقت‌ها این عشق و علاقه به مردم، پاک دیوانه‌ام می‌کنه. باز گفتم: مگه عیسی مسیح‌رو دوس نداری؟ خب، هی فکر کردم، هی فکر کردم و بالاخره گفتم: نه، من کسی‌رو به اسم عیسی نمی‌شناسم. من یه مشت قصه می‌دونم، اما مردمو دوس دارم و بعضی‌وقت‌ها اون‌قدر دوستشون دارم که می‌خوام بترکم و دلم می‌خواد خوشحالشون کنم، روی همین اصل از چیزایی براشون وعظ می‌کردم که خیال می‌کردم خوشحالشون می‌کنه.

این دو مرد چمباتمه زده را از هم جدا کنید؛ کاری کنید از یکدیگر نفرت داشته باشند، از هم بترسند و به هم بدگمان باشند. این‌جا است اساس تکامل آن چیزی که تو از آن بیمناکی. این را می‌گویند پیوند دو سلول. زیرا در این‌جا «من زمینم را از دست داده‌ام» عوض می‌شود؛ یک سلول تجزیه می‌شود و از این پاره‌های تجزیه شده چیزی پدیدار می‌شود که تو از آن نفرت داری، ما زمینمان را از دست داده‌ایم: خطر در این‌جا نهفته است، زیرا دو نفر مثل یک نفر تنها و حیرت‌زده نیستند.

این روزا دیگه زیاد موعظه نمی‌کنم. مردم دیگه اون روحیه‌ی سابق‌رو ندارن. از اون بدتر، خودم هم اون روحیه‌ی سابق‌رو ندارم. البته بعضی وقت‌ها که دلم فغون می‌کنه راه می‌افتم و یه مجلس ذکر راه می‌اندازم، یا هروقت مردم یه لقمه نونی بهم می‌دن یه ذکر واسه‌شون می‌خونم، اما دیگه اون دل و دماغ قدیمو ندارم. فقط چون اونا می‌خوان واسه‌شون دعا می‌خونم

مستأجرین داد می‌زدند. بابابزرگ سرخ‌پوست‌ها را کشت، پدر به‌خاطر بهبود زمین مارهای زیادی را کشت. شاید بانک‌ها را هم بتوانیم بکشیم، آن‌ها از سرخ‌پوست‌ها و مارها بدترند. شاید لازم باشد برای سر زمین‌هایمان بجنگیم، درست همان‌طور که بابابزرگ و پاپا جنگیدند. و حالا نوبت نماینده‌ها بود که خشمگین بشوند: «شما باید بروید!» مستأجرین هوار کشیدند این‌جا مال ماست، ما… نه مال بانک است، مال هیولا است.

ابرهای باران‌زا اندک نمی بر زمین چکاندند و شتابان رو به سوی سرزمین‌های دیگر کردند. پشت سرشان آسمان دوباره رنگ باخت و آفتاب درخشش را از سر گرفت. قطره‌های باران در میان گرد و خاک چاله‌های کوچکی پدید آورد، و بر سر برگ‌ها قطرات درخشان آب دیده می‌شد؛ همین و بس. در پی ابرهای باران‌زا نسیم ملایمی وزیدن گرفت و آن‌ها را به سوی شمال راند؛ نسیم برگ‌های نیمه‌خشک ذرت‌ها را به نرمی به هم می‌کوبید.

اگه دو نفر کنار هم بخوابن، گرمشون می‌شه: اما آدم تنها چه‌جوری گرم می‌شه. اگه کسی با اونا درگیر شه، دو نفر می‌تونن مقابلش بایستن، و نخ سه‌لا تافته به آسونی پاره نمی‌شه.

اینان همیشه از یک اصل بیمناک‌اند، سیصد هزار، نکند یک رهبر همه را زیر یک پرچم گرد بیاورد، همه‌چیز تمام می‌شود. سیصدهزار نفر، گرسنه و بینوا و پریشان‌احوال، اگر اینان به خویش آیند و خویش بشناسند، زمین ازآن آنان خواهد شد و تمام گازهای اشک‌آور و تفنگ‌های دنیا هم نمی‌توانند جلوشان را بگیرند.

کیسی گفت: «اوه، من اهل حرفم. این کارمو اصلاً کنار نذاشته‌ام. اما موعظه نمی‌کنم. موعظه آدمارو عصبانی می‌کنه. من ازشون خواهش می‌کنم. اینو بهش نمی‌گن موعظه، نه؟» تام گفت: «نمی‌دونم، موعظه نوعی صحبته، موعظه نوعی نیگاه کردن به چیزهاس. موعظه برای اونایی که می‌خوان تورو بکشن خوبه.

مطلب مشابه: جملات ادبی جان اشتاین بک نویسنده معروف با متن های ناب و گرانبها از او

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب موش‌ها و آدم‌ها؛ شاهکاری از جان اشتاین (رمان خواندنی غمگین)

بریده و جملاتی از کتاب خوشه های خشم

«بعد دیگه هیچ مهم نیس. بعد دیگه تو تاریکی می‌گردم، همه‌جا می‌گردم ـ هرجا که نیگاه کنی. هرجا که مبارزه هس، تا آدمای گشنه بتونن شکمشونو سیر کنن، من‌ام اون‌جام. هر وقت یه پلیس یه نفرو کتک می‌زنه، من‌ام اون جام. کاش کیسی می‌دونس که من مثل همون بچه‌ها که وقتی عصبانی می‌شن و هوار می‌کشن شده‌ام عین همون بچه‌هایی که وقتی گشنه‌ان چون می‌بینن شام حاضر شده از خوشحالی می‌خندن و هر وقت که مردم ما همون چیزایی‌رو بخورن که خودشون بار آورده‌ان و تو خونه‌هایی زندگی کنن که خودشون ساخته‌ان. بله، من اون‌جام، می‌بینی؟ خدایا، من‌ام دارم عین کیسی حرف می‌زنم. خیلی بهش فکر می‌کنم، گمونم بالاخره یه روز می‌بینمش.»

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.