بریدههایی از “کتاب کاش معلمم می دانست” اثر کایل شوارتز (درباره معلم و دانش آموز)
بریدههایی از کتاب کاش معلمم می دانست را در روزانه قرار دادهایم. کتاب کاش معلمم می دانست؛ چگونه طرح یک سوال میتواند دنیای ما را تغییر دهد نوشتهٔ کایل شوارتز و ترجمهٔ حمیده عربنژاد است و انتشارات میلکان آن را منتشر کرده است.

معرفی کتاب کاش معلمم می دانست کایل شوارتز
کتاب «کاش معلمم میدانست نوشتهی کایل شوارتز، معلم کلاس سوم دبستان در دنور، با ترجمهی حمیده عربنژاد و انتشارات میلکان، اثری است که به موضوع ارتباط عمیق و همدلانه بین معلم و دانشآموزان میپردازد. شوارتز که خود در کودکی از مدرسه متنفر بود و احساس میکرد وصلهی ناجور کلاس است، با تجربهی معلمیاش به این نتیجه رسید که ایجاد همدلی و همبستگی در کلاس درس، کلید یادگیری حقیقی و لذتبخش است.
دربارهی کتاب:
کتاب از تجربهی واقعی شوارتز الهام گرفته شده است. او یک روز از دانشآموزانش خواست جملهی «کاش معلمم میدانست…» را کامل کنند. پاسخها که گاهی طنزآمیز، گاهی دلخراش و همیشه تکاندهنده بودند، او را به درک عمیقتری از نیازها و احساسات دانشآموزانش رساند. این تمرین ساده به یک پدیدهی جهانی با هشتگ #IWishMyTeacherKnew تبدیل شد. کتاب داستان این تجربه و پاسخهای دانشآموزان را روایت میکند و راهنمایی ارزشمند برای معلمان ارائه میدهد تا با ایجاد فضایی امن و حمایتی، یادگیری را برای دانشآموزان معنادار کنند.
محتوای اصلی:
شوارتز تأکید دارد که معلمان فراتر از آموزش مفاهیم، با انسانها سروکار دارند. او معتقد است معلم باید با دانشآموزان و خانوادههایشان ارتباط برقرار کند تا احساس ارزشمندی و شنیده شدن را به آنها منتقل کند. کتاب پر است از داستانهای واقعی از کلاس درس، مانند نگرانیهای دانشآموزی به نام لیسیا که به دلیل تغییر مدرسه و دوری از دوستانش مضطرب بود. شوارتز با این مثالها نشان میدهد که چگونه گوش دادن به دانشآموزان میتواند تأثیر عمیقی بر زندگی آنها بگذارد.
مخاطبان:
معلمان، بهویژه معلمان دورهی ابتدایی، که به دنبال راهکارهایی برای ایجاد ارتباط بهتر با دانشآموزان هستند.
افرادی که به موضوعات تربیتی و روانشناسی کودک علاقهمندند.
کسانی که تجربهی منفی از مدرسه داشتهاند و میخواهند دیدگاه متفاوتی به آموزش ببینند.
نقاط قوت:
رویکرد عملی و کاربردی با مثالهای واقعی.
تأکید بر اهمیت همدلی و ارتباط انسانی در آموزش.
لحن صمیمی و الهامبخش که خواندن کتاب را لذتبخش میکند.
نقدها:
برخی معتقدند کتاب برای معلمان ابتدایی مناسبتر است و بعضی راهکارهای پیشنهادی آن، بهویژه در ایران، ممکن است غیرواقعی یا سختاجرا به نظر برسند. همچنین، برخی خوانندگان احساس کردهاند که کتاب گاهی بیش از حد طولانی شده و خلاصهتر میتوانست مؤثرتر باشد.
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب برتری خفیف” از جف اولسون (درباره موفقیت و شادی)
جملاتی از این کتاب
حقیقت این بود که شبها بیدار میماندم تا تمام اشتباهاتی را مرور کنم که در روز مرتکب شدهام، چون بهخاطر این افکار نمیتوانستم بخوابم. مخفیانه به برنامهٔ تلفنی رادیو گوش میدادم تا حواسم پرت شود و خوابم ببرد.
میخواهم معلمان بدانند برای حمایت از بچهها لزوماً نباید خودشان را جای آنها بگذارند، بلکه صرفاً باید صادق باشند. بسیاری از دانشآموزانتان که مثل من با خشونت، سوءاستفاده یا بیتوجهی مواجه بودهاند به بزرگسالان بسیار بیاعتمادند و این بیاعتمادی روزبهروز بیشتر و بیشتر میشود و اگر به هر وعده و وعیدی، هرچند خیرخواهانه، عمل نکنید، باعث میشوید در مقابلتان بیشتر موضع دفاعی بگیرند.
منِ معلم، که وظیفهٔ اصلیام آموزش است، وظیفهٔ برقرار کردن ارتباط با دانشآموزان را هم به عهده دارم. مهمترین کار من در کلاس این است که عملاً بین خودم و دانشآموزانم احساس همدلی و همبستگی ایجاد کنم. بدون انجام این کار، یادگیریِ حقیقی و هیجانانگیز و لذتبخش هدفی دشوار است. من با ایجاد ارتباط با دانشآموزان و خانوادههایشان به این هدف دست پیدا میکنم و اطمینان حاصل میکنم متوجه بشوند که من به آنها اهمیت و به حرفهایشان گوش میدهم.
وقتی در زندگی در شرایط سختی قرار گرفتی، بازهم میتوانی با متانت برخورد کنی.
ما معلمان باید بپرسیم تا دانشآموزان پاسخ دهند، اما باید به آنها گوش هم بدهیم تا حرفهایشان شنیده شود.
سال اول تدریس برای مربیان تجربهای بسیار سخت و طاقتفرسا است. اما اگر از هر کداممان، دربارهٔ اولین گروهی که به آنها آموزش دادهایم، بپرسید متوجه میشوید که همهٔ ما آنها را به خاطر داریم

وقتی در زندگی در شرایط سختی قرار گرفتی، بازهم میتوانی با متانت برخورد کنی.
میخواهم معلمان بدانند انگیزهٔ درونیای که ما دانشآموزان برای مشارکت کامل در آموزش به آن نیاز داریم از درک صحیح و درست مسیری که در آن هستیم نشئت میگیرد. ما دانشآموزان باید برای آیندهٔ خود چشماندازی داشته باشیم. مربیان باید در تدریس تمامی درسها به ما کمک کنند تا ارتباط بین آنچه میآموزیم و همچنین ارتباط آنها با جهان و رؤیاهایمان را برای آینده درک کنیم.
وقتی به دانشآموزان اجازه میدهید مسئول و عامل اصلی تغییری باشند درواقع باعث میشوید آنها قدرت حقیقی خود را دریابند.
هدف نهایی من از کار در جایگاه معلم (و نویسندهٔ این کتاب) این است که به دانشآموزانم نشان دهم چگونه میتوانند در اجتماعات مختلف، چه در داخل کلاس و چه خارج از آن، عضوی فعال و باگذشت شوند.
از اینکه میدیدم او با عقل و درایتی فراتر از سنوسالش با چنین موقعیت دشواری برخورد میکند درس بزرگی آموختم: وقتی در زندگی در شرایط سختی قرار گرفتی، بازهم میتوانی با متانت برخورد کنی.
باید در هر دانشآموز نکتهٔ مثبتی رو پیدا کنی که واقعاً از اون خوشت بیاد. حتی اگر مدیریت و کنترل چیزهای دیگه سخت باشه، باید حداقل روی چیزی تمرکز کنی که برات اهمیت و ارزش داره. اگه بچهها فکر کنن دوستشون نداری، چیزی ازت یاد نمیگیرن.»
کودکان بیش از آنچه فکر میکنیم میدانند و با نگفتن حقیقت به آنها باعث میشویم بهجای اینکه با کمک بزرگترهای عزیزشان مسائل بغرنج و پیچیدهٔ زندگی را تجزیهوتحلیل کنند خودشان بهتنهایی این بار را به دوش بکشند.»
زمانی که دیگر به دانشآموزان بهچشم مشکلاتی که باید حل شوند نگاه نکنیم، میتوانیم کودکانی را که به آنها آموزش میدهیم شرکایی ارزشمند در حل مشکلات در نظر بگیریم. این همان زمانی است که روابط ایجادشده در کلاس رنگ مشارکت میگیرد. دانشآموزان میتوانند به ما بگویند که چه چیزی اهمیت دارد، چه چیزی ضروری است و باید چه چیزی را دربارهٔ زندگیشان بدانیم به آنها آموزش مؤثر بدهیم و آنها را در کارها سهیم کنیم.
چند روز اول هر سال تحصیلی به شناخت دانشآموزانمان در جایگاه عضوی از کلاس و تعیین انتظارات مشخص از سال تحصیلی پیشرو اختصاص داده میشود. وقتی دانشآموز جدیدی، در اواسط سال تحصیلی، وارد کلاس درسمان میشود، فرصت همدلی و همبستگی را از دست داده و ما معلمان باید با دانستن و توجه به اینکه اولین کلماتی که بر زبان میآوریم اهمیت بسزایی برای دانشآموزان جدید دارد فرصت و زمان ازدسترفته را جبران کنیم.
ما معلمان نمیتوانیم با روزانه چند دقیقه وقتگذاشتن و صحبت درمورد احترام یا صداقت با دانشآموزان توقع داشته باشیم که تأثیریچشمگیر روی آنها داشته باشد. پرورش شخصیت نباید صرفاً طبق برنامهٔ زمانی پیش برود، بلکه در مدرسه شخصیت باید موضوعی باشد که در تمامی لحظات به آن پرداخته میشود. شخصیت خوب باید جزئی از فرهنگ مدرسه و الگوی ما در طرز برخورد با دانشآموزان و همکارانمان باشد.
نوع رابطهای که با دانشآموزان خود برقرار میکنیم مبنای عملکرد آنها در کلاس میشود. هر بار که به زندگی دانشآموزانم اهمیت میدهم و علاقه نشان میدهم، رابطهای میانفردی ایجاد میکنم که موجب شکلگیری سیستم حمایتی میشود؛ سیستمی که بچهها برای داشتن حس پیوند و ارتباط با تکالیف و وظایف مدرسه به آن نیاز دارند. به نظرم دلگرمکننده و آرامشبخش است که بدانم تلاشم برای شناخت دانشآموزانم در جایگاه انسانی و شاگرد درواقع به توانایی آنها در انجام وظایف آموزشی دشوار کمک میکند
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نمی توانی به من آسیب بزنی اثر دیوید گاگینز (برای اعتماد به نفس بیشتر)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب به زمان بندی خدا اعتماد کن اثر آکیرا (درباره صبر و امید)

کاش معلمانم میدانستند من آن بچهٔ شادی نیستم که هر روز صبح میبینند. کاش معلمانم میدانستند چندین بار سعی کردم به زندگیام پایان دهم و بعد این کار بلافاصله به مدرسهرفتن ادامه دادم. کاش معلمان میدانستند دارم در دریایی از غم و غصه غرق میشوم و آنها به جای انداختن جلیقهٔ نجات غریق دارند لنگر میاندازند.
وقتی دانشآموزانم میگویند: «نمیتونم این کار رو انجام بدم» ناراحت نمیشوم. بلکه از فرصت بهوجودآمده برای بهچالشکشیدن تردید و نداشتن خودباوری آنها استفاده میکنم و لذت میبرم.
مربیام هر روز زمانی را صرف میکرد تا از تکتک دانشآموزان بپرسد در زندگیشان چه میگذرد. موفقیتهایشان را تحسین میکرد و وقتی صدمه میدیدند، دلداریشان میداد. حس همدلی و همبستگی ایجادشده در کلاس ما قوی بود. ما از فعالیتهایی که هر کودک دوست داشت و اهدافی که میخواست در بزرگسالی به آنها برسد مطلع بودیم. دانشآموزانمان در آن سال خیلی تلاش کردند و چیزهای زیادی یاد گرفتند. من هم مانند آنها خیلی تلاش کردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم. فهمیدم که دانشآموزانم روابطی را که در کلاس شکل گرفته است حفظ خواهند کرد.
جیمز کومر، روانپزشک حاذق کودکان، اظهار داشت: «یادگیری مؤثر بدون برقراری رابطهٔ مؤثر ممکن نیست.»(۲) پس منِ معلم، که وظیفهٔ اصلیام آموزش است، وظیفهٔ برقرار کردن ارتباط با دانشآموزان را هم به عهده دارم.
اگر هر روز شواهد ملموسی نمیدیدم، مبنی بر اینکه همهٔ کودکان میتوانند در یادگیری، پیشرفت و رشد موفق باشندن، نمیتوانستم هر روز صبح از خواب بیدار شوم و به محل کارم بروم.
در جایگاه معلم، تلاش میکنم ویژگیهای مثبت شخصیتی را الگو قرار دهم و فرهنگ حمایت و پشتیبانی را ترویج دهم چرا که این اقدامات کاری درست و پسندیده است. دانشآموزانم بزرگ میشوند، عضوی از جامعهٔ من میشوند و دوست دارم در جامعه در کنار افرادی دلسوز، سختکوش و منعطف زندگی کنم. همانطور که لیندا مککِی، مدافع ایالتی و دولت مرکزی پرورش شخصیت، میگوید: «فکر میکنم این کار بیشک یکی از مهمترین اقدامات برای آموزش است، بهویژه در مدارسی که دانشآموزانش بیشتر در معرض خطر قرار دارند. اگر در کلاس بر ایجاد فضایی برای یادگیری و فرهنگی که در آن به دانشآموزان و معلمان اهمیت داده میشود و احترام گذاشته میشود متمرکز نباشیم، در آموزش موفق نمیشویم و بچهها در دانشگاه شرکت نمیکنند.»(۸)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نامه هایی برای وقت هایی که حالت خوش نیست (ویژه روزهای سخت زندگی)










