بریدههایی از کتاب معجزه های خواربارفروشی نامیا (رمان پرفروش با 5 فصل)
کتاب معجزه های خواربارفروشی نامیا از رمانهای جدید و به شدت خواندنی است که در مدت زمان کم موفق به بازدید و بازخورد فوقالعادهای شده است. ما نیز در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم بریدههایی از کتاب معجزه های خواربارفروشی نامیا را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

این کتاب درباره چیست؟
کتاب معجزه های خواربارفروشی نامیا در 5 فصل نوشته شده است. این کتاب روایتگرِ ماجرای فروشگاهی به همین نام است که مردم نامههایشان را به داخل آن میاندازند و از صاحب آنجا کمک میخواهند؛ درحالیکه سالهاست هیچکس به آن مکان عجیب پا نگذاشته است.
این اثر پرفروش در سال 2012 جایزه Chūōkōron را به دست آورد. در کتاب کیگو هیگاشینو، ابتدا با «شوتا»، «آتسویا» و «کوهی» آشنا میشویم؛ 3 دزد تحتتعقیب که بهدنبال جایی برای گذراندن شب میگردند. دست سرنوشت مغازه «نامیا» را در مقابلشان میگذارد و آنها هم از این فرصت استقبال میکنند؛ بیخبر از آنکه زندگیشان پس از این شب کاملا دگرگون میشود.
بخشهایی از این کتاب فوقالعاده
حتی نبردی که میدونی قراره توش ببازی ارزش جنگیدن داره.
من نمیتونم به یکی دیگه بگم کاری رو انجام بده که خودم انجام نمیدم.
میدانی؟ اصلاً به درک! هر کار دلت خواست بکن. فقط آماده باش که از تصمیمت پشیمان شوی.
مهم نیست که امروز چقدر اوضاع بد است. فردا اوضاع خیلی بهتر خواهد بود.

«اگر دوستش داری، تا آخر کنارش بمان.»
«رؤیایم را از من نگیر.»
آدم نمیتونه کسی رو که داره از صمیم قلب باهاش صحبت میکنه نادیده بگیره.»
بیشتر روزها داغونم، اما بعضی روزها بهتر از روزهای دیگهن
اینکه میدانم کسی هست که از مشکلاتم مطلع است، به من دلگرمی میدهد.
وقتی آدم طرف حسابش مرگه، از پسِ هر کاری برمیآد.»
تا چیزی را امتحان نکنی، هیچوقت متوجه نمیشوی خوب است یا نه.
«احتمالاً بین داخل و خارج این خونه شکاف زمانی هست. زمان بهطور عادی جریان نداره. ممکنه احساس کنیم اینجا زمان زیادی گذشته، اما اون بیرون فقط یه لحظه بوده.»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب موشها و آدمها؛ شاهکاری از جان اشتاین (رمان خواندنی غمگین)

بیشتر از همه داری وقتت را سر نگرانی بابت اینکه چهکار کنی هدر میدهی.
تا آخرش این راه را ادامه بده، تا آخر آخرش.
«دارم به مردم کمک میکنم. بهخاطر دردسرشه که کار ارزشمندیه.»
اما فقط به این دلیل که مطمئنترین راه است، این معنی را نمیدهد که در درازمدت هم برای من بهترین راه است.
اگر چیزی را نمیفهمی، فکر نکن مردم توضیحی به تو بدهکارند. سعی کن خودت موضوع را درک کنی.
تلاشت در موسیقی هرگز بیهوده نخواهد بود. موسیقی تو زندگی کسی را نجات خواهد داد. آهنگهایی که میسازی قطعاً ماندگار خواهد شد. از من نپرس این را از کجا میدانم. فقط بهم اعتماد کن. من مطمئنم. تا آخرش این راه را ادامه بده، تا آخر آخرش. این تنها چیزی است که میتوانم بگویم. خواربارفروشی نامیا
«توی جنگ، گاهی اوقات باید عقبنشینی کنی، چون اگه کشته بشی، دیگه همهچیز تمومه.
فرار از مشکلات هیچ جنبهٔ مثبتی ندارد.
فکر کنم حدود چهل سال از زمانیکه این سؤال را از شما پرسیدم میگذرد: «بهم بگو چطور بدون درسخواندن، تقلبکردن یا از این چیزها در امتحان بعدیام نمرهٔ بیست بگیرم.» حتی با اینکه دبستانی بودم، بازهم سؤال مسخرهای پرسیده بودم، اما شما به من پاسخ فوقالعادهای دادید. «به معلمت بگو دربارهٔ خودت از تو امتحان بگیرد. چون موضوع امتحان خودت هستی، هرچه جواب بدهی درست خواهد بود.» اولینباری که جوابتان را خواندم، فکر کردم دارید سربهسرم میگذارید. من فقط میخواستم بدانم چطور در دروس واقعی مثل ادبیات یا ریاضی نمرهٔ بیست بگیرم. جواب شما در ذهنم ماند. دوران راهنمایی و دبیرستان، هروقت امتحانی داشتم به جوابتان فکر میکردم. جوابتان تا این حد روی من تأثیر گذاشته بود. اینکه به سؤال احمقانهٔ من چنین پاسخ جدیای داده بودید، برایم خیلی ارزش داشت.
مطلب مشابه: جملات زیبا از رمان های جذاب { 60 متن ادبی با معنی از نویسنده های مختلف }
مطلب مشابه: جملات کتاب غرور و تعصب اثر جین آستین؛ متن و جملات خواندنی از این رمان

شاید جدایی همین باشد. مردم بهخاطر دلیلی خاص از هم دور نمیشوند. خب، ممکن است دلیلی برایش پیدا کنید، اما فقط زمانی میتوانید دلیلی بیابید که تصمیمتان را گرفته باشید. آن دلیل، بهانهای سرسری است که بعد از اتفاقافتادن مطرح میشود. اگر آنها هنوز دلشان به ادامهدادن بود و رابطهشان در معرض خطر بود، احتمالاً یک نفرشان پا پیش میگذاشت و سعی میکرد مشکلات را حل کند، اما وقتی کسی پا پیش نمیگذارد، معلوم است آن رابطه دیگر تمام شده است.
«چه آزار و اذیت باشه چه شوخی، برام مهم نیست. من هر نامهای رو که برام میآد فریادی برای کمک حساب میکنم. این آدمها هیچ تفاوتی با بقیهٔ ما ندارن. همهشون یه سوراخ توی قلبشون دارن و یه چیز حیاتی داره از اون سوراخ نشت میکنه. اگه برای این حرفم مدرک میخوای، این رو در نظر بگیر: همه همیشه میآن و نگاه میکنن که جوابشون رو دادهام یا نه. اینجا وایمیستن و نگاهی به جعبهٔ شیر میاندازن. نمیتونن جلوی کنجکاویشون رو دربارهٔ اینکه چی براشون نوشتم بگیرن. بهش فکر کن. حتی اونی که برام سی تا نامهٔ چرتوپرت فرستاده بود حتماً ساعتها مشغول نوشتن بوده. اگه انتظار جواب نداشت، عمراً همچین کاری انجام میداد. پس من جواب میدم و موقع جوابدادن از دلوجون مایه میذارم. آدم نمیتونه کسی رو که داره از صمیم قلب باهاش صحبت میکنه نادیده بگیره.»
ورزش و سیاست… من فکر میکردم این دو کاملاً از هم جدا هستند، اما حدس میزنم در درگیری بین کشورها، تفکیککردن این دو از هم سخت است.
«پدرم همیشه میگه وقتی بحث هنره، سنگ تموم بذار. بهنظرش اگه موسیقی رو درست نشنوی، هیچ فایدهای نداره.»
شاید این جایی است که من ردی از خودم برجا میگذارم. نبردِ ازپیشباختهٔ من ارزش جنگیدن داشت.
مطلب مشابه: جملات کتاب صد سال تنهایی؛ متن های زیبا از این رمان گابریل گارسیا مارکز

بهنظرم هرکسی که شرکتی راه میندازه قابلتحسینه، چون خیلی راحتتره که فقط کارمند حقوقبگیر باشی.
نظر کلی من دربارهٔ مقولهٔ خانواده این است که آنها باید در هر موقعیتی کنار هم بمانند، مگر اینکه یکی از اعضای خانواده بعد از موفقیتهایی مثل قبولی در دانشگاه یا ازدواج از خانه برود. اگر هرکسی بهخاطر احساسات زودگذری مثل خشم یا کمتحملی مسیر خودش را جدا کند، معنا و مفهوم خانواده از بین میرود.
یوجی: «برای خودم هم جالب بود. اینهمه هم ازم تشکر کرد. تنها کاری که من کردم این بود که برای نامهٔ شوخی اون، یه جواب جدی نوشتم.» تاکایوکی: «ولی اون جوابت رو هیچوقت فراموش نکرده.»
از آن روز به بعد، دیگر هیچوقت به خودم نگفتم کاش هرگز به دنیا نمیآمدم. مسیری که امروز من را به اینجا رسانده، مسیر همواری نبوده، اما من با آگاهی از اینکه این درد یادآوری میکند چقدر زندگی ارزشمند است، استقامت کردم و آن را ادامه دادم.
اینقدر سعی نکن قهرمان باشی و برگرد توکیو. بجنگ. نهایت تلاشت رو بکن. حتی نبردی که میدونی قراره توش ببازی ارزش جنگیدن داره. برو و سری توی سرها دربیار. تا زمانیکه این کار رو نکردی برنگرد خونه. شنیدی؟»
اگر هرکسی بهخاطر احساسات زودگذری مثل خشم یا کمتحملی مسیر خودش را جدا کند، معنا و مفهوم خانواده از بین میرود.
وقتی از آقای نامیا پرسیدم بیشتر چه نوع سؤالهایی از او میپرسند، جواب داد عشق محبوبترین موضوع است: «اما برای من اینها سختترین سؤالها برای جوابدادن هستند.»
مطلب مشابه: جملات کتاب ملت عشق؛ 50 متن و جمله زیبا از رمان عاشقانه ملت عشق

او متولد شده بود تا روزگارش را بین حاشیههای رودخانهای باریک و کمنور سپری کند. از فردا به بعد، جایش ته آن رودخانه بود. چشمش را پایین انداخت و از همان مسیری که آمده بود برگشت. اینجا جایی برای او نبود.
هیچوقت از تکیهکردن به دیگران چیز خوبی عایدشان نشده بود،
یک زن حتی وقتی شغلی ندارد، حمایت از شوهرش نوع خاصی از استقلال به او میدهد
«چیزهای ارزون آدم رو ارزون میکنن. نهتنها ظاهرت رو بیارزش میکنن، بلکه روحت رو هم خوار و خفیف میکنن. اونها انسانیتت رو ازت میگیرن. برای همین، آدم باید همیشه بهترینها رو بخره.»
آقای مینازوکی: «خواهرم قبل از مرگش رو به من زمزمه کرد: ’نگران نباش. اون بالاها که برم پادرمیونی میکنم تا مطمئن شم ازتون مراقبت میشه.‘ وقتی آتشسوزی اتفاق افتاد، اون کلمات دوباره از ذهنم رد شد.»
باید جوری برای رؤیات تلاش کنی که انگار زندگیت بهش وابستهست.
این آدمها هیچ تفاوتی با بقیهٔ ما ندارن. همهشون یه سوراخ توی قلبشون دارن و یه چیز حیاتی داره از اون سوراخ نشت میکنه.
داشتن نقشهٔ خالی یعنی میتوانی هرطور دلت میخواهد آن را پر کنی. تصمیم با خودت است. همهچیز ممکن است. احتمالات بینهایت هستند. داشتن نقشهٔ سفید عالی است.

اینقدر سعی نکن قهرمان باشی
عقیدهٔ من این است که وقتی اوضاع ناجور میشود، باید بار آن را تنهایی به دوش بکشی.
برای من از مرگ دردناکتر است زنی را که دوست دارم وادار کنم از رؤیاهایش دست بکشد. حتی وقتی از هم دوریم، میدانم قلبهایمان با هم است. لازم نیست نگران چیزی باشیم. من میخواهم رؤیاهایت را دنبال کنی، بدون پشیمانی.»
«من تو را بیشتر از هر کس دیگری دوست دارم و میخواهم تا زمانی که میتوانیم، کنار هم باشیم. اگر کنارهگیری از المپیک به هر طریقی زندگی تو را بهتر میکرد، حتی لحظهای از انجام این کار دریغ نمیکردم، اما تا زمانیکه چنین تأثیری ندارد، نمیخواهم از رؤیای خودم دست بکشم. این رؤیا من را به کسی که هستم تبدیل کرد؛ همان کسی که تو عاشقش شدی. وقتی در زمین هستم، بههیچوجه، حتی برای لحظهای، یاد تو از ذهنم بیرون نمیرود. فقط بگذار رؤیاهایم را دنبال کنم.»
مطلب مشابه: متن عاشقانه از رمان و کتاب های معروف و عکس نوشته از کتاب های ایرانی
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سنگ، کاغذ، قیچی از آلیس فینی (خلاصه این رمان پرفروش)










