بریده‌هایی از کتاب افکار مالیخولیایی در ما نوشته آلن دوباتن

کتاب‌های خودیاری یکی از مهم‌ترین کتاب‌های چند دهه اخیر هستند که چه در ایران و چه در خارج فروش بسیار خوبی دارند. یکی از کتاب‌های خوب و روانشناسی در این سبک، کتاب “افکار مالیخولیایی در ما” است که آلن دو باتن نویسنده و فیلسوف معروف سوئیسی آن را نوشته است. ما امروز در سایت ادبی و هنری روزانه بریده و مهمترین بخش‌های این کتاب را برای شما عزیزان آماداه کرده‌ایم. در ادامه با روزانه همراه شوید.

بریده‌هایی از کتاب افکار مالیخولیایی در ما نوشته آلن دوباتن

این کتاب درباره چیست؟

برای سروکله‌زدن با اندوه ناگزیری که جزئی از انسان‌بودن است، راه‌های بسیار زیادی وجود دارد: می‌توانیم خشمگین و ناامید شویم، فریاد بزنیم، ناله و فغان سر دهیم یا شاید هم اخم‌وتخم، بداخلاقی و گریه و زاری کنیم.

اما برای رویارویی با نفرین تیره‌روزی و ناکامل‌بودنی که ما را در خود گرفتار کرده است، شاید بهترین راه این باشد که به احساسی تکیه کنیم که در دنیای پرجنب‌وجوش و دیوانهٔ مدرن به‌ندرت درباره‌اش بحث شده است: سودازدگی.

با توجه به اینکه چالش‌هایی که با آن‌ها روبه‌رو هستیم بسیار زیاد هستند، هدفمان نباید این باشد که همواره شاد باشیم، بلکه هدف باید مهارت‌پیداکردن در روش‌های هوشمندانه و ثمربخش سازگاری با اندوه ملایم باشد. روش‌های مختلفی برای رنج‌کشیدن وجود دارد و سودازدگی، در میان تمام این روش‌های خوب و بد، ابزار مطلوبی است برای رویارویی با چالش‌های زنده‌بودن و از این جنبه قابل ستایش است.

جملاتی از کتاب افکار مالیخولیایی در ما

در واقعیت چیزی که باعث می‌شود آدم احساس تنهایی کند این نیست که اصلاً کسی را برای معاشرت و همنشینی ندارد؛ مسئله این است که آدم‌های زیادی را نمی‌شناسد که بتوانند بخش‌های واقعی و عجیب‌وغریب و پرتناقض او را درک کنند.

هیچ‌کس از نزدیک خیلی خوشحال نیست. زندگی برای همه مبارزه است. از مقایسهٔ خود واقعی و زندگی‌تان با تبلیغاتی که دیگران دربارهٔ زندگی‌شان به‌راه‌انداخته‌اند دست بردارید.

با توجه به اینکه چالش‌هایی که با آن‌ها روبه‌رو هستیم بسیار زیاد هستند، هدفمان نباید این باشد که همواره شاد باشیم، بلکه هدف باید مهارت پیدا کردن در روش‌های هوشمندانه و ثمربخش سازگاری با اندوه ملایم باشد.

شادی او به این خاطر نیست که هرگز رنج نکشیده است بلکه به این دلیل است که غم و اندوه را خوب می‌شناسد

جملاتی از کتاب افکار مالیخولیایی در ما

«سادگی هرگز ساده نیست»

شما فقط یک لحظهٔ بسیار کوتاه در داستانی فوق‌العاده طولانی هستید

آسمان و ساحل بسیار زیبا هستند و عطر لیمو در باغ پیچیده است. مجبور نیستیم هیچ کار ناخوشایندی انجام دهیم. می‌توانیم کتاب بخوانیم، با صدای بلند بخندیم، بازی کنیم و بیهوده وقت بگذرانیم. پس چرا این‌قدر بی‌حال، پژمرده و سرگشته‌ایم و دوست داریم گریه کنیم؟

در پسِ روایت پیروزمندانه از تاریخ، ایدهٔ بسیار غم‌انگیزتری پدیدار می‌شود: این‌که می‌توان نجیب بود و درعین‌حال شکست خورد

ذهن سودازده درک می‌کند که بهترین، باهوش‌ترین یا شایسته‌ترین‌ها همیشه برنده نیستند.

اولین قدم برای پایان دادن به‌حس ناخوشایند بی‌کسی این است که خودمان درهای مخفی بیشتری را در ذهنمان باز کنیم و وارد اتاق‌های غم، خشم، حسادت یا نفرت از خود شویم. چراغ‌ها را روشن کنیم و مضمون و محتوای این اتاق‌ها را بدون احتیاط، انکار، شرم و احساس گناه بررسی کنیم. و دفعهٔ بعد که در کنار شخص دیگری هستیم باید خطر کنیم و از یافته‌هایمان حرف بزنیم. ما تنها هستیم چون در پذیرش اینکه هرکداممان، در نوع خود، عجیب و غریب و نامتعادل هستیم ضعیف عمل کرده‌ایم. باید به خودمان اجازه دهیم کسی که هستیم را برای کسانی که تخیل کافی برای گوش سپردن دارند بیشتر آشکار کنیم و به آن‌ها اجازه بدهیم به‌نوبهٔ خود از ویژگی‌های عجیب خودشان حرف بزنند. صداقت، به تنهایی ما پایان می‌دهد.

آگاهی از ناکامل بودن همه‌چیز، بنیان سودازدگی است. سودازدهٔ ایستاده بر شکاف جاودانهٔ بین حالت ایده‌آل امور و آنچه که در واقعیت هست، پذیرای زیبایی‌ها و نیکی‌های کوچک است. گل‌ها، جمله‌ای لطیف در یک کتاب کودکانه، رفتار مهربانانه و غیرمنتظرهٔ یک غریبه، تابش نور خورشید روی دیواری قدیمی در هنگام غروب، می‌تواند آن‌ها را خیلی عمیق تحت‌تأثیر قرار دهد.

زیباترین قطعاتی که بشر تابه‌حال برای ارتباط با دیگری تولید کرده عمدتاً کار افرادی بوده است که نتوانسته‌اند کسی را برای حرف زدن پیدا کنند.

احساس بی‌کسی و تنهایی وقتی تمام می‌شود که دستکم کسی باشد که ما را بشنود و بتوانیم به‌او بگوییم رابطهٔ صمیمانه چه‌قدر گیج‌کننده و مرگ چه‌قدر ترسناک است، چه حسرت‌ها در دل داریم، چه چیزهای به‌ظاهر کوچکی باعث اضطرابمان می‌شوند، گاهی چه‌قدر از خودمان متنفریم، گاهی چه‌قدر غمگینیم، چه‌قدر پشیمانی داریم، تا چه اندازه پریشان و ناآرامیم، رابطه‌مان با والدینمان چه‌قدر پیچیده است، چه پتانسیل‌های ناشناخته‌ای داریم، احساس می‌کنیم اعضای بدنمان عجیب‌وغریب هستند و این‌که چطور از نظر عاطفی همچنان نابالغیم

ما واقعاً نیاز نداریم عالم و آدم دوستمان داشته باشند. مجبور نیستیم همه را در کنار خود داشته باشیم. بگذاریم رابرت گرین‌های این دنیا و جانشین‌هایشان در طول قرون و اعصار در روزنامه‌ها، اتاق‌های نشیمن و رسانه‌های اجتماعی بدترین و کثیف‌ترین چیزها را بگویند و انجام دهند. تنها چیزی که آدم به آن نیاز دارد محبت چند دوست یا حتی فقط عشق یک فرد خاص است و آدم با همین می‌تواند زنده بماند.

مطلب مشابه: سخنان آموزنده آلن دو باتن نویسنده و فیلسوف؛ سخنان ناب و زیبا وی

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب اضطراب موقعیت نوشته آلن دوباتن (درباره موفقیت و پیشرفت)

جملاتی از کتاب افکار مالیخولیایی در ما

بحران نه اجازه می‌دهد زندگی کنیم و نه بمیریم و همین‌طور به درِ ذهن خودآگاهمان تقه می‌زد تا راه‌کاری برایش پیدا کنیم. غمگینیم چون بخشی از ما می‌داند که زمان رو به پایان است و هنوز نمی‌دانیم با بقیهٔ عمرمان باید چکار کنیم.

ما دربارهٔ کارهایی که اخیراً انجام داده‌ایم داستان‌سرایی می‌کنیم و این داستان‌ها تقریباً هیچ‌چیز از واقعیتمان را آشکار نمی‌کنند. داستان‌سرایی می‌کنیم نه به‌این‌دلیل که دروغگو هستیم، بلکه به‌این‌دلیل که از شکاف بین آن‌چه از خودمان می‌دانیم و آن‌چه انتظار می‌رود که باشیم شرمنده‌ایم.

باید امکان بروز احساسات متناقض و خشم (گاهی عصبانیت بسیار شدید) هم میسر باشد، چون تنها پس از بروز این احساسات است که ابراز عشق واقعی ممکن می‌شود

دلیل تیزبینی و نکته‌سنجی و طنز سیاه سودازده‌ها این است که هرگز حجاب توهم بر سرشان انداخته نشده. آن‌ها، از همان ابتدا، مجبور بوده‌اند مسائل را کاملاً واضح ببینند و به معلم‌ها یا خیلی از دوستانشان اعتماد نداشته‌اند و به‌ابراز عشق‌های گاه‌به‌گاهی مشکوک بوده‌اند. آن‌ها می‌دانند چگونه با طعنه و کنایه حرف بزنند و با تیزبینی مراقب رفتار متظاهرانهٔ دیگران باشند. این‌ها مزایای جانبی «بیش‌ازحد طرفدار خود نبودن» هستند.

سودازده‌ها، از همان دوران کودکی، درک کرده‌اند زندگی آمیخته با درد و رنج خواهد بود و این دیدگاه ساختار جهان‌بینی‌شان را شکل داده است. البته که از رنج و سختی لذت نمی‌برند اما نمی‌توانند شهامت به خرج دهند و باور کنند که قرار بوده جهان طور دیگری باشد.

جهان مدرن مدعی است که به درون‌گراها و تفاوت‌های آن‌ها احترام می‌گذارد اما در عمل همهٔ پاداش‌ها و زرق‌وبرق‌ها دقیقاً هماهنگ با استعدادها و حساسیت‌های افرادی طراحی شده‌اند که در اردوگاه برون‌گراها هستند. یک آدم درون‌گرا برای این‌که شانس عادی به‌نظر رسیدن یا دستیابی به‌موفقیت را داشته باشد باید کارهای شاقی انجام دهد که انگار ذاتاً مناسب برون‌گراهاست.

پیدا کردن آدمی که با او غذا بخوریم کار سختی نیست؛ همیشه کسی هست که بتوان با او دربارهٔ آب‌وهوا گپ زد، اما احساس ناخوشایند بی‌کسی در لحظه‌ای که با کسی حرف می‌زنیم همچنان برقرار است. این حس زمانی به‌پایان می‌رسد که رفیق و همنشینمان، وقتی درد و غممان را آشکار می‌کنیم، بتواند درکمان کند و همراهمان باشد. احساس بی‌کسی و تنهایی وقتی تمام می‌شود که دستکم کسی باشد که ما را بشنود و بتوانیم به‌او بگوییم رابطهٔ صمیمانه چه‌قدر گیج‌کننده و مرگ چه‌قدر ترسناک است، چه حسرت‌ها در دل داریم، چه چیزهای به‌ظاهر کوچکی باعث اضطرابمان می‌شوند، گاهی چه‌قدر از خودمان متنفریم، گاهی چه‌قدر غمگینیم،

یک کودک حتماً نباید به زباله‌دانی انداخته شود تا بگوییم نادیده گرفته شده است؛ ممکن است والدین به‌طور منظم کودک را حمام ببرند و به اندازهٔ کافی به او لباس بپوشانند اما به‌شیوه‌های ظریف‌تری می‌توان این تصور را برای کودک ایجاد کرد که وجودش برای کسی اهمیت ندارد.

رمانتیک‌ها به‌پاک بودن خودشان اطمینان زیادی دارند و مطمئن هستند که نمی‌توانند به‌اندازهٔ دشمنانشان پست و بی‌شرم باشند، پس می‌توانند با وجدان تمیز به آن‌ها حمله کنند.

زمانی حشرات و کرم‌های بی‌گناه و گرسنه به ما ناخنک خواهند زد و ذرات ما ناهار موجود دیگری خواهد شد و هیچ‌کس گریه نخواهد کرد و نباید گریه کند.

نیاز به شغل مناسب همان‌قدر اساسی است که نیاز به عشق.

جملاتی از کتاب افکار مالیخولیایی در ما

یک منبع دیگر اندوه نوجوانان پرسش‌های بزرگی است که ناگهان ذهنشان را مشغول می‌کند مخصوصاً این پرسش که هدف زندگی چیست؟ که پرسشی حیاتی هم هست. سوال‌های نوجوانان اسمشان بد در رفته است اما این بیشتر به نحوهٔ پاسخ آن‌ها به سوال‌ها بستگی دارد تا به خود سوال‌ها. معنای زندگی چیست؟ چرا رنج هست؟ چرا سرمایه‌داری به همه یکسان سود نمی‌رساند؟ نوجوانان ذاتاً فیلسوف هستند. نقطهٔ پایان واقعی نوجوانی آن‌طور که گاهی اوقات مطرح می‌شود این نیست که از پرسیدن سوال‌های مهم و بنیادی دست برداشته و با زندگی روزمره کنار بیاییم، بلکه این است که منابع و هوش لازم برای ساختن زندگی حول پرسش‌های بنیادی و مهمی که اولین بار در هفده سالگی ذهنمان را مشغول کردند را به‌دست بیاوریم.

تا آن‌جا که به‌ما مربوط است اتفاقاً قبل از مهمانی خیلی نگران می‌شویم. قبل از سخنرانی به‌حال مرگ می‌افتیم. حضور در هر رویداد اجتماعی به‌شدت آزارمان می‌دهد. مواجهه با اخبار و رسانه‌های اجتماعی به‌شدت پریشانمان می‌کند. اگر فرصت نداشته باشیم چند ساعت در روز به‌حال خودمان باشیم و افکارمان را پردازش کنیم کم‌کم حالمان بد می‌شود. مکان‌های جدید (به‌خصوص اتاق خواب) به‌شدت نگرانمان می‌کنند. اگر قرار باشد سر کار مسئول کسی باشیم کاملاً دست و پایمان را گم می‌کنیم. به‌شدت مراقب بروز هرنوع شادی و نشاط گروهی هستیم. ما از آغوش متنفر نیستیم اما وقتی کسی با عجله جلو می‌آید که درآغوشمان بگیرد بدنمان خودش را منقبض می‌کند.

وقتی از اینکه امور آن‌طور که باید و شاید روی روال درست پیش نمی‌روند اندوهگین می‌شویم، بهترین تسکین این است که به‌یاد بیاوریم میانگین طول عمر پایدار یک ستاره تنها ۱۰ میلیارد سال است و عمر خورشید کمتر از نصف این مقدار است و به‌زودی این ستارهٔ میانسال داغ‌تر و روشن‌تر شده و باعث می‌شود اقیانوس‌ها تبخیر شوند. سپس هیدروژنش تمام می‌شود و به‌ستارهٔ سرخ غول‌پیکری تبدیل می‌شود و تا مریخ گسترش می‌یابد و کل سیارهٔ ما و اتم‌های هرکس و هرچیزی که امروز بسیار آزارمان می‌دهد را می‌بلعد.

مطلب مشابه: خلاصه کتاب گاهی که از نه شنیدن می ترسیم آلن دو باتن با گزیده جملات خودشناسی

مطلب مشابه: خلاصه کتاب در باب اعتماد به نفس آلن دوباتن؛ جملات درباره خودیاری از کتاب

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.