نگاهی بر زندگی ویلیام فاکنر نویسنده معروف؛ نگاهی به آثار و زندگی از تولد تا مرگ

نگاهی بر زندگی ویلیام فاکنر نویسنده معروف؛ نگاهی به آثار و زندگی از تولد تا مرگ

ویلیام فاکنر اسطوره قلم است. نویسنده بزرگی که با رمان خشم هیاهو موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات نیز شد. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم نگاهی کامل بر زندگی این نویسنده بزرگ داشته باشیم. پس اگر شما نیز مثل من طرفدار جدی دنیای ادبیات هستید، در ادامه با ما باشید تا با زندگی خالق رمان خشم و هیاهو آشنا شویم.

فهرست موضوعات این مطلب

تولد و اوایل زندگی

ویلیام فاکنر در سال 1897 در ایالت میسیسیپی به دنیا آمد. او در این شهر بزرگ شده و درنهایت به شهر آکسفورد نقل مکان کردند. با بزرگ شدن او شعله جنگ جهانی سرتاسر جهان را فرا گرفت و ویلیام نیز در راستای نبرد برای وطن، تصمیم گرفت به ارتش ملحق شود اما به دلیل فیزیک بدنی ضعیف او را در ارتش ثبت نام نکردند.

ویلیام فاکنر ستوان دوم ارتش سلطنتی کانادا

ویلیام فاکنر ستوان دوم ارتش سلطنتی کانادا

بعد از عدم قبولی ویلیام فاکنر در ارتش آمریکا، او تصمیم گرفت به کشور کانادا رفته و در ارتش آن کشور ثبت نام کند. برخلاف ارتش آمریکا، ارتش کانادا ویلیام فاکنر را استخدام کرده و بعد از گذراندن دوره‌های نظامی، او با درجه ستوان دوم ار ارتش مرخص شد.

از آنجایی که ویلیام فاکنر تشنه دیدن دنیا بود، تصمیم گرفت کار نظامی‌گری را ادامه نداده و به گردش در سرتاسر دنیا رفت. ا و در 1925 همراه با دوستش با یک کشتی باربری به ایتالیا رفت و از آن‌جا پای پیاده رهسپار آلمان و فرانسه شد.

بازگشت به آمریکا و آغاز نوشتن

در حالی که بیشتر نویسندگان نسل فاکنر به اروپا سفر کرده و در آنجا زندگی می‌کردند، فاکنر برای نوشتن به ایالات متحده برگشت.

فاکنر نیمه اول سال 1925 را در نیو اورلئان، لوئیزیانا گذراند، جایی که بسیاری از هنرمندان و نویسندگان بوهمی زندگی می‌کردند، به ‌ویژه در محله فرانسوی که فاکنر از مارس همان سال در آنجا سکونت داشت. در طول اقامتش در نیو اورلئان، تمرکز فاکنر از شعر به نثر تغییر کرد و سبک ادبی او تغییر قابل توجهی از ویکتوریایی به مدرن پیدا کرد. روزنامه تایمز-پیکایون چندین اثر نثر کوتاه او را منتشر کرد.

نخستین مجموعه داستان کوتاه او این 13 تا شامل بسیاری از داستان‌های تحسین‌شده‌اش مانند یک گل سرخ برای امیلی، سرخ‌پوست می‌رود، خورشید آن عصر، و سپتامبر بی‌باران بود. بسیاری از رمان‌ها و داستان‌های کوتاه فاکنر در یوکناپاتافا روی می‌دهند که از نظر جغرافیایی تقریباً برابر بخش لافایت است که آکسفورد می‌سی‌سی‌پی، شهر محل تولد او، مرکز آن است. فاکنر یوکناپاتافا را همچون تمبر پستی مخصوص خود می‌دانست و بسیاری از منتقدان مجموعه آثاری که آن را به‌نمایش می‌گذارد عظیم‌ترین آفرینش خیالی در ادبیات می‌دانند.

سه رمان، هملت، شهر، و عمارت که با هم به‌عنوان سه‌گانه اسنوپس خوانده می‌شوند جزئیات شهر جفرسن و محیط آن را شرح می‌دهند که خانواده‌ای به سرپرستی فلم اسنوپس خود را در زندگی و روح و روان مردم محل وارد می‌کنند.

شاهکار خشم و هیاهو

شاهکار خشم و هیاهو

بعد از انتشار چندین آثار بلند و کوتاه، ویلیام فاکنر به سراغ نوشتن یک رمان شاهکار یعنی خشم و هیاهو رفت. به عقیدهٔ بسیاری از صاحب‌نظران بهترین اثر اوست که بیشترین نقد و بررسی را درمیان آثار فاکنر به خود اختصاص داده‌است.

خشم و هیاهو، چهارمین کتاب ویلیام فاکنر و اولین شاهکار ادبی اوست. این رمان، اثر موردعلاقه خود نویسنده نیز بوده و فاکنر آن را «درخشان‌ترین شکست» خود توصیف کرده‌است. داستان در چهار فصل و یک بخش ضمیمه بیان می‌شود: فصل اول، تاریخ 4 آوریل 1928، فصل دوم 2 ژوئن 1910، فصل سوم 6 آوریل 1928، فصل چهارم 8 آوریل 1928 و بخش ضمیمه که یک شجره‌نامه تکمیلی راجع به خانواده کامپسون است و تا سال 1943 این خاندان را در بر می‌گیرد. خصوصیت تکنیکی برجستهٔ خشم و هیاهو استفاده از چهار نگاه مختلف در روایت فروپاشی خانوادهٔ کامپسون است.

از ذهن ناتوان بنجی به ذهن وسواسی کونتین و سپس حرکت به ذهن متفاوت یا بی‌اندازه وسواسی جیسون و در آخر نیز به سوی دنیای عینی دیلسی. به این ترتیب حرکت خواننده را در این رمان، حرکتی از ساده‌لوحی و معصومیت به سوی روشن‌گری فزاینده می‌یابیم.

مطلب مشابه: بیوگرافی فیودور داستایفسکی؛ زندگیِ سخت بزرگترین نویسنده تاریخ

ویلیام فاکنر برنده جایزه نوبل ادبیات می‌شود!

ویلیام فاکنر برنده جایزه نوبل ادبیات می‌شود!

فاکنر در سال 1949 جایزه نوبل ادبیات را به خاطر “مشارکت قدرتمند و هنری منحصر به فردش در رمان مدرن آمریکایی” دریافت کرد. این جایزه در ضیافتی که سال بعد برگزار شد، به همراه جایزه 1950 به برتراند راسل اهدا شد.

زمانی که فاکنر در دسامبر 1950 برای دریافت جایزه نوبل به استکهلم رفت، با السه یونسون (1912–1996) ملاقات کرد که بیوه‌ی روزنامه‌نگار تورستن یونسون (1910–1950) بود. یونسون، که از 1943 تا 1946 خبرنگار روزنامه داگنس نیه‌تر بود، در سال 1946 با فاکنر مصاحبه کرده و آثار او را به خوانندگان سوئدی معرفی کرده بود.

متن سخرانی ویلیام فاکنر به هنگام دریافت جایزه نوبل

احساس می کنم این جایزه را نه به من بلکه به کار من داده اند، کاری که حاصل عمری از عذاب و عرق ریزی روح انسان بوده است؛ و این نه برای افتخار و سود جویی است بلکه بدان روی بوده است که از مایه های آدمی چیزی آفریده شود که پیشتر وجود نداشته است، پس من این جایزه را تنها به امانت نزد خود نگاه می دارم.

برای وقف پولی که همراه این جایزه است بافتن موردی که در خور هدف و معنای اصلی آن باشد کار دشواری نیست، اما من می خواهم برای سپاس و ابراز احساساتی که همراه آن بوده است چنین موردی بیابم.

این لحظه را چون بلند جایی بدانم که از فراز آن صدایم به گوش مردان و زنان جوان خواهد رسید که هم اکنون خود را وقف این درد و تلاش نموده اند و آنان را که روزی اینجا به جای من خواهند ایستاد شما در میان خود دارید.

تراژدی ما امروز ترسی جسمی، جهانی . همگانی است و آنچنان دیر پاینده است که اکنون حتی می توانم آن را بر خود هموار کنم.

دیگر از مشکلات روحی خبری نیست تنها این سوال در میان است چه وقت از هم پاشیده خواهم شد.از این رو مردان و زنان جوانی که امروز در کار نوشتن هستند، مشکلات دل آدمی را که با خود در جنگ هستند از یاد برده اند و نوشته خوب تنها زاییده این ستیز خواهد بود زیرا چیزی جز این در خود نوشتن نیست در خود عذاب و عرق ریزی نیست.

انسانها باید دوباره این مسائل را یاد بگیرند باید به خود بیاموزند که ننگی بیشتر از ترس نیست و چون این را آموختند ترس را به یک سر فراموش کنند و در ذهن خود جایی برای هیچ چیز باقی نگذارند مگر راستی و حقایق دیرین دل آدمی- مهر و شرف و رحم و غیرت و رافت و فداکاری حقایق دیرین جهان که بی وجود آنها هر داستانی ناپایدار و محکوم به نیستی است تا چنین نکنند، نفرین بر تلاشهایشان سایه افکنده، سخن از شهوت می گویند نه از عشق، از شکستهایی دم می زنند که در آنها هیچ کس، هیچ چیز ارزنده ای نمی بازد.

از پیروزی هایی که در آن امید نیست و از همه بدتر رحم نیست، رافت نیست. غم هایشان از دردهای نوع بشر مایه نمی گیرد و آهی به جا نمی گذارد، سخن از دل نیست بلکه از غده است.

ویلیام فاکنر چگونه نویسنده شد؟ (از زبان خودش)

وقتی در نیواورلئان بودم و برای گذراندن زندگی دست به‎هر کاری می‎زدم تا مختصر پولی بدست آورم، با شرود اندرسن آشنا شدم.

بعدازظهرها توی شهر راه می‎افتادیم و با مردم صحبت می‎کردیم. غروب باز همدیگر را می‎دیدم و ضمن بالا انداختن یکی دو بطری، او صحبت می‎کرد و من گوش می‎دادم. صبحها هیچوقت او را نمی‎دیدم. گوشه‎ای می‎نشست و کار می‎کرد.

روز بعد باز برنامه تکرا می شد با خودم فکر کردم اگر این نحوه زندگی نویسنده است، پس من برای نویسدگی ساخته شده‎‎ام. یکمرتبه متوجه شدم که نویسندگی سرگرمی است. حتی فراموش کرده بودم که سه هفته است که آقای آندرسن را ندیده‎ام. تا اینکه خود او روزی برای اولین بار به خانه‎ام آمد و گفت: «چی شده؟ از دست من عصبانی هستی؟» گفتم که دارم رمانی می‎نویسم. گفت: “خدای من”، و رمان “مزد سرباز” بود؛ خانم اندرسن را توی خیابان دیدم.

پرسید وضع کتاب در چه حال است، گفتم آنرا تمام کردم. خانم اندرسن گفت: “شرود می‎گوید حاضر است یک معامله‎ای با تو بکند. اگر مجبور نباشد دست‎نویس تو را بخواند حاضر است به ناشرش بگوید که این رمان را قبول کند”. جواب دادم: “قبول دارم” و به این ترتیب نویسنده شدم.

مطلب مشابه: بیوگرافی دیل کارنگی نویسنده انگیزشی؛ زندگی شخصی و معرفی کتاب های معروف او

به پول علاقه‌ای ندارم و خانه به دوش هستم

به پول علاقه‌ای ندارم و خانه به دوش هستم

من تقریبا از هر کاری یک کمی بلد هستم: قایقرانی، نقاشی ساختمان، خلبانی. در آن زمان به پول احتیاج نداشتم چون سطح زندگی در نیواورلئان خیلی پائین بود.

من به تنها چیزهائی که احتیاج داشتم جائی بود که بخوابم، کمی غذا بخورم، و توتون و نوشیدنی. خیلی ساده دو سه روز کار می‎کردم و پول یک ماه هم را درمی‎آوردم. من طبیعتا آدمی آواره و خانه بدوش هستم. من اینقدرها به پول علاقه ندارم که بخواهم بیش از حد برای بدست آوردن آن تلاش کنم.

به عقیده من شرم‎آور است که در دنیا اینقدر کار وجود دارد. یکی از غم انگیزترین چیزهای این دنیا این است که تنها کاری که انسان مجبور است همیشه به مدت هشت ساعت انجام دهد، کار است. شما نمی‎توانید در شبانه روز هشت ساعت غذا بخورید، یا نوشیدنی بنوشید و یا عشق بازی کنید.

تنها چیزی که به هشت ساعت نیاز دارد کار کردن است. و به نظر من به خاطر همین هشت ساعت است که بشر این همه خود را به دردسر و بدبختی می‎اندازد.

نویسندگان و رمان‌های مورد علاقه فاکنر

فقط کتابهائی را دوباره می‎خوانم که در جوانی می‎خواندم و از آن‎ها لذت می‎بدم. گاهی سری به این کتابها می‎زنم، درست مثل دیداری از دوستان قدیمی. کتابهائی که دوست دارم و دائم می‎خوانم اینهاست: توارات، کتابهای دیکنز، کنراد، سروانتس- من دون کیشوت را سالی یکبار می‎خوانم، درست مثل بعضی ها که کتاب مقدس را سالی یکبار دوره می‎کنند-، آثار فلوبر، بالزاک(بالزاکی که جهان بکری مخصوص به خود آفرید و شریان‎های زنده این دنیا در تمام بیست کتاب او جاری است)، داستایوفسکی، تولستوی، شکسپیر. گاهی هم آثار ملویل را می‎خوانم.

آینده داستان‌نویسی از دید فاکنر

تصور می‎کنم تا زمانی که مردم رمان بخوانند، رمان نویسی هم ادامه خواهد داشت یا عکس آن. مگر اینکه مجلات مصور و کمدی‎های سکسی سرانجام توانائی و ذوق خواندن را در مردم تحلیل برند و در این حالت ادبیات باید به عصر نئاندرتال بازگردد و به نقاشی بر روی دیوار غارها دلخوش کند.

مطلب مشابه: بیوگرافی ناپلئون هیل نویسنده، سخنران انگیزشی و خالق کتاب های انگیزشی معروف

نقدها را نمی‌خوانم

نقدها را نمی‌خوانم

هنرمند هیچگاه فرصت این را ندارد که به ناقدان توجه کند. کسانی که فققط می‎خواهند نویسنده بشوند نقدهای ادبی و بررسی کتاب را می‎خوانند، آنها که می‎خواهند بنویسند فرصت خواندن چنین چیزهائی را ندارند.

منتقد فقط سعی دارد که خودش را نشان بدهد. او قصد ندارد که کمکی به نویسنده بکند و باری از دوش او بردارد. هنرمند موجودیست که برتر از منتقد است چون این نویسنده است که می‎نویسد و اثر وی منتقد را به حرکت در می‎آورد. در عوض منتقد با نوشته هیش همه را، بجز خود هنرمند،به تحرک در می‎آورد.

من بیش از حد سرگرم نوشتن هستم که به این چیزها توجه کنم. آثارم باید مرا راضی کنند و اگر چنین رضایتی پیش نیاید احتیاجی نمی‎بینم که با کسی درباره آنها حرف بزنم ، اگر اثری راضیم نکند صحبت کردن درباره آن دردی را از من دوا نخواهد کرد و باعث بهبودی آن نمی‎شود. تنها را چاره این است که بیشتر روی آن کار کنم  من نویسنده‎ام نه ادیب. من هیچ لذتی از وراجی و چتنه زدن نمی‎برم.

این عقیده آنهاست و همانطور که گفتم من نقدها را نمی‎خوانم. شک دارم نویسنده‎ای که می‎خواهد درباره مردم رمان بنویسد بیشتر علاقمند به نسبت های خویشاوندی آنها باشد تا فرضا ترکیب و شکل بینی آنها. مگر این دو امری ضروری بنظر آیند و در ارتباط با اثر او باشند و وجودشان کمکی به جلو بردن خط داستان کند. اگر تمام توجه و تمرکز نویسنده متتوجه دو امر اساسی حقیقت و قلب بشری باشد- که به نظر من حتما باید به این دو علاقمند باشد- دیگر فرصت ندارد که به مسائلی از قبیل ترکیب بینی نو یا روابط خونی بپردازد چون به عقیده من اینها مسائلی کلی هستند و با حقیقت دنیای خارج ارتباط چندانی ندارند.

هدف هنرمند ثبت زندگی است

هدف هر هنرمندی ثبت زندگی است. برای این منظور هنرمند از وسیله‎ای مصنوعی استفاده می‎کنند و طوری زندگی را ضبط می‎کند که اگر صدها سال دیگر کسی به آن نگاه کند دوباره مانند اول شد زندگی از نو به جریان بیفتد و همه چیز دوباره زنده شود.

از آنجا که بشر فانی است با تنها وسیله‎ای می‎تواند فنا نا پذیر باقی بماند که چیزی از خودش به یادگار بگذارد که همیشه سیالیت و زنگی داشته باشد.

هنرمند با هنر خود چیزی به یادگار می‎گذارد و بر روی دیوار فراموشی خیلی شتاب زده و بد خط می‎نویسد”کیلوری اینجا بود”. و به این طریق هرگز فراموش نمی‎‎شود. و وقتی کسی از کنار این دیوار بگذرد و دست خط او را بخواند دوباره حیات می‎یابد.

اگر من نبودم کس دیگری به جای من می‌نوشت

اگر من وجود نمی‎داشتم، نویسنده دیگری به‎جای من می‎نوشت، همینگوی، داستایوفسکی و یا نویسنده دیگری. دلیل این گفته‎ام این است که تاکنون سه نفر مدعی شده‎اند که نمایشنامه‎هان شکسپیر را آنها نوشته‎اند، ولی آنچه براستی اهمیت دارد خود”هملت” و “رویای نیمه شب تابستان” است، نه این که چه کسی واقعا آنها را نوشته است، فقط آنچه را که می‎آفریند مهم است نویسنده شخصا مهم نیست.

به نظر من چیز تازه‎ای برای گفتن وجود ندارد. شکسپیر، بالزاک، هومر، همه درباره یک موضوع مطلب نوشته‎اند و اگر امکان داشت که هزار یا دو هزار سال زنده بمانند دیگر ناشران به نویسنده دیگری نیاز نداشتند.

اواخر زندگی و مرگ

اواخر زندگی و مرگ

فاکنر در 6 ژوئیه 1962 در سن 64 سالگی درگذشت. او درگذشتش را در خانه‌اش در یورک، میسیسیپی تجربه کرد. مرگ او نه تنها برای خانواده و دوستانش بلکه برای جامعه ادبی یک ضایعه بزرگ بود.

در سال‌های پایانی زندگی‌اش، فاکنر با مشکلات سلامتی مواجه شد. او به دلیل مشکلات قلبی و دیگر بیماری‌ها تحت درمان قرار گرفت.

با وجود مشکلات سلامتی، فاکنر همچنان به نوشتن ادامه داد و در این دوران آثار مهمی را خلق کرد. او همچنین به تدریس در دانشگاه‌ها پرداخت و تجربیات خود را با دانشجویان به اشتراک گذاشت.

در اواخر عمرش، فاکنر به عنوان یکی از مهم‌ترین نویسندگان آمریکایی شناخته می‌شد و آثارش تأثیر عمیقی بر ادبیات معاصر گذاشت.

پس از مرگش، آثار ویلیام فاکنر همچنان مورد توجه و مطالعه قرار گرفت و او به عنوان یکی از چهره‌های برجسته ادبیات آمریکا باقی ماند. آثارش به زبان‌های مختلف ترجمه شده و تأثیر عمیقی بر نویسندگان بعدی گذاشته است.

کلام آخر

کاش میشد بیشتر درباره ویلیام فاکنر می‌نوشت… او نابغه ادبیات است که هر هنر دوستی باید آثار او را مطالعه کند. ما نیز امیدواریم که در سهم خود توانسته باشیم شما را  با این اسطوره بیشتر آشنا کنیم. در پایان امیدواریم از خواندن این مقاله نهایت لذت را برده باشید.

مطلب مشابه: نگاهی بر زندگی هاروکی موراکامی نویسنده افسانه ای ژاپنی و معرفی آثار او

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.